«خلوت‌گزیده» را به «تماشا» چه حاجت است؟...

پی‌نوشت: ... آن را هرجا می‌برد با یک نگاه تمسخرآمیز سرتاپایش را نگاه می‌کردند و می‌گفتند این به درد ما نمی‌خورد. تقصیر خودش نبود. روزگار او را به این روز انداخته بود. به‌خاطر همین بود که می‌خواست خودی نشان بدهد و از زیر این همه حقارت بیرون بیاید. دیگر خسته شده بود. به فکر چاره بود که خواب پلک‌هایش را سنگین کرد. فردا وقتی نور آفتاب از دریچه‌ای کوچک روی صورتش افتاد از خواب بیدار شد. با تعجب اطرافش را نگاه کرد. مثل خودش آنجا کم نبودند. چند ساعت بعد، او و دوستانش را جمع کردند و به جایی دیگر انتقال دادند. حالا دیگر احساس مفید بودن می‌کرد چون او و دوستانش باعث شده بودند که لااقل یک گرسنه سیر بشود. حالا دیگر او فقط یک هزارتومانی پاره لنت‌‌خورده [نوعی چسب‌نواری صنعتی] نبود.... . [25اسفندماه، 8 صبح، تعطیلات میان‌دوره آموزشی. بیمار، خسته، رنجور و گرسنه. سوار اتوبوس در حال برگشتن از کرمان‌شاه به تهران؛ اتوبوس در همدان توقف کرد و کولی‌ئی بالا آمد و در ظرفی خمره‌مانند طلب پول و آرزوی عاقبت‌به‌خیری می‌‌کرد. سربازان می‌رقصیدند و این وبلاگ‌صاحاب می‌نوشت...: خاطرات دوران دلقکی]  

پی‌درپی‌نوشت: یک وقت‌هایی معنی تنها بودن را درست نمی‌فهمیدم و فکر می‌کردم تنهایی فقط دور بودن از این‌وآن‌ست و با دوست‌دخترهایت رابه‌راه قهر‌کردن، ولی حالا نه [از این «حالا» حدودا یک‌سالی می‌گذرد، البته قبلش ایشان را بوسیدیم و مثل باقی چیزها گذاشتیم کنار: واضحات وبلاگ‌صاحاب] حالا فکر می‌کنم تنهایی فقط/صرفا دور بودن نیست. شاید چون به‌اش رسیدم نظرم عوض شده. به قول آیزیابرلین:«تنها بودن این نیست که کسی اطراف انسان نباشد، تنها بودن یعنی کسی منظور انسان را متوجه نشود...» از وقتی تنهایی را با این تعریف جدید حس کردم معنی خیلی چیزها را فهمیده‌ام، که یکی‌اش همین جمله بود. اما فهمیدن معنی بعضی چیزها، پیامدهایی هم دارد. یک از هزار نمونه‌اش این است که این روزها دیگر به یک‌سری چیزها که قبلا فکر می‌کردم و برایم دغدغه بودند فکر نمی‌کنم و به‌جای آن‌ها فکرهای جدیدی توی سرم وول می‌خورد که شاید همین‌ فکرها باعث دورشدنم از خیلی چیزها، روابط، آدم‌ها و شاید هم خودم شده باشد. اصلا شاید همین فکرها باعث تشدید تنهایی‌ام شده باشد، کی می‌داند؟ ولی تنهایی مزیت‌هایی هم دارد... آدم‌های تنها یک چیزهای خوبی هم می‌توانند داشته باشند که خیلی‌ها نمی‌توانند. منظورم همان‌هایی است که صبح‌تاشب دارند خودشان را سرگرم یک‌سری روزمرگی‌های الکی به اسم «زندگی و خوشبختی» می‌کنند. این‌جور آدم‌ها یک چیزهایی را از دست می‌دهند؛ مثل خلوت. خلوت کردن با خودت، به مثابه عبادت، حتی در محیط کارت یا خانه، شاید تنها راه فرار از این روزمرگی‌ها باشد، البته بیش از حدش باعث دیوانگی هم می‌شود. آدم‌هایی که عادت به خلوت کردن دارند خیلی سخت می‌توانند کسی را وارد خلوت‌شان کنند. یعنی خلوت‌شان را راحت با هرکسی یا هرچیزی پر نمی‌کنند چون ارزش آن را درک می‌کنند. برای همین در تلاش‌اند این خلوت را در سخت‌ترین شرایط روحی با بهترین فرد یا ابزار ممکن پر کنند، مثل هنر. باور کنید، اگر هنر یا هنرمندی نبود هیچ‌کس در این دنیای امروز دوام نمی‌آورد. این حرف را از قلم کسی می‌خوانید که پیش از این محیط‌های آکادمیک مهندسی و تجربی علوم‌انسانی را بخوبی تجربه کرده اما دیگر برای بعضی از آدم‌ها، هنر از یک سرگرمی یا عاملی برای پر کردن وقت فراغت گذشته، هنر به معنای واقعی غذای روح‌شان است. این‌هم یکی از همان چیزهایی است که تازه معنی‌اش را فهمیده‌ام. وقتی کسی در خلوتش برود سراغ هنر، یک احساس عجیب‌تری نسبت به آن پیدا می‌کند. خیلی‌ها این تجربه را کرده‌‌اند که توی تنهایی‌‌شان مثلا یک قطعه موسیقی گوش بدهند ولی وقتی این تنهایی واقعا همان تنهایی باشد که تعریف کردیم آن احساس نسبت به قطعه موسیقی فرق می‌کند. تا قبل از این با گوش‌هایت آن موسیقی را گوش می‌دادی ولی حالا با قلبت این کار را می‌کنی. این‌ها شعار نیست هرکس این تجربه را کرده با صاحب‌این‌قلم هم‌عقیده است. البته تعداد کسانی که واقعا این تجربه را کرده‌اند خیلی اندک است. یا شاید این وبلاگ‌صاحاب کم دیده است... اما در کل این جنس تنهایی باعث شده احساسات اصیل‌تر شود. در این ماه‌هایی که تنهایی خودخواسته به سراغم آمده شاید معدود چیزهایی که برایم باقی مانده همین موزیک‌ها، فیلم‌ها، کتاب‌هایم باشد. نه این‌که اینها قبلا کنارم نبودند ولی امروز احساس می‌کنم رفاقتم با این‌ها بیشتر شده یا شاید شعور معرفتی این‌ها برایم بیشتر از بقیه است. پس زنده‌باد خلوت‌گزیده هم‌آغوش با هنر را!‌

توضیح‌واضحات کارتون:‌ اثر طبع حسن‌ کریم‌زاده عزیزم، می‌فرماید:«عمر سعدی گر سرآید در حدیث عشق، شاید/ کاو نخواهد ماند بی‌شک، واین بماند یادگاری». کارتونی که بسیار دوستش دارم.

هدیه: روز‌حافظ [که گذشت]، بر همه‌ی شما دوستان خجسته باد و مبارک. می‌فرماید:«عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ/ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی». لذا گوش‌جان دهید بر: اسرارِعشق‌ومستی[تصنیف]، از آلبوم فراق. همایون شجریان. برای دانلود اینجا را ملاحظه بفرمائید.

دست به هر کجای جهان که کشیدیم، سُر بود و بالا رفتن مشکل...

پی‌نوشت: چشمانش را بست و رنجور نفس عمیقی شید. ریه‌هایش ولی از هوای معطر و تازه بیشه پر شد. چشمانش را که باز کرد، تا پای کوه هوا پر بود از گردوغبار غلیظ و هیچ‌جایی دیده نمی‌شد اما به تدریج گردوغبار محو شد و او خود را در ابتدای جاده پرپیچ‌وخمی دید که از دل دشتی سرسبز با گل‌های رنگارنگ عبور می‌کرد و در انتها به آسمان صاف نیلی‌رنگ ختم می‌شد. در آن جاده به آهستگی شروع به حرکت کرد. مدام سربرمی‌گرداند و با شگفتی مناظر چشم‌نواز اطراف را تماشا می‌کرد که ناگهان صدای یورتمه اسبی، سکوت دشت را شکست. از حرکت باز ایستاد و به پشت‌سر نگاه کرد اما، گردوغبار غلیظی پیش چشمش ظاهر شد. گردوغبار که فرونشست، دختری زیبا، با چشمانی رنگین سوار بر اسبی سفید، در برابرش بود. دختر لبخندزنان و عشوه‌ناک دستش را دراز کرد و او بی‌درنگ آن را گرفت و بر ترک اسب سوار شد. دختر، به سرعت اسب را تازاند و اسب چهارنعل شروع به تاختن کرد. باد گیسوان طلایی دختر را بر سر و صورتش می‌افشاند و عطر تند گل‌های بهاری که با بوی خوش گندم‌زار آمیخته بود جانش را تازه و معطر می‌کرد. رفتند و رفتند و رفتند. کنار دره‌ای که رسیدند دختر دهانه را محکم کشید. اسب شیهه‌ای بلند سر داد و درجا متوقف شد. لحظه‌ای اطراف را ورنداز کرد، از پشت اسب پایین پرید و دختر به تاخت دور شد. گردوغباری غلیظ به هوا برخاست و چشم‌انداز اطراف را در هاله‌ای از مه پنهان کرد. با فرونشستن گردوغبار، نگاهش به دره افتاد. رودخانه‌ای آرام و پر آب در آن جاری بود و چند پری زیبا با بال‌های سفید و گیسوان بلند در آب بازی می‌کردند. بی‌اختیار در جایش میخکوب ماند و با شور و اشتیاق غرق تماشا شد. سرخوشی عجیبی وجودش را سرشار کرده بود که ناگهان صدایی چون زنگ، در گوشش پیچید... . صدای ممتد مشت کوبیدن به در، او را به خود آورد. بی‌درنگ خودش را از حالت چمباتمه جمع‌وجور کرد و ایستاد. در را که باز کرد «کُد 48» را دید که روبرویش ایستاده بود و با خشم و نفرت نگاهش می‌کرد. دستپاچه عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت: ... هان، فهمیدن؟!؛ در پاسخ اما فریادی چون آوار بر سرش خراب شد:«... هان و زهرمار! پسره مفنگی، مگه اینجا شیره‌کش خونست که تو رابه‌راه سیگاری [نوعی مخدر- حشیش] می‌کشی؟ آمارت تو همه پادگان در رفته، فرمانده می‌پرسه این «کُد 44» کدوم گوریه...». لبخند تلخی زد، با پا ته فیلترها را به سمت چاهک شوت کرد و سیفون را کشید. خمیازی کشید و از توالت ساختمان فرماندهی پادگان بیرون آمد... .

پی‌درپی‌نوشت: هوا نرم‌نرم سرد شده و صبح‌ها وقت رفتن به سیرک هوا ناجوانمرداه سوز دارد؛ صاحب‌این‌قلم دیروز، از میان ‌آت‌وآشغال‌های کوله دلقکی‌اش [دوره رزم مقدماتی در آموزشی کرمان‌شاه] اورکتش را بیرون کشید و جهت گندزدایی به خشک‌شویی فرستاد. در جیب‌هایش اما مچاله کاغذی به یادگار پیدا کرد... داستانکی که خواندید بر آن نوشته بود و بالای کاغذ به تاریخ نوزدهم اسفند سال نود، عنوان کلاس عقیدتی آمده. در حاشیه کاغذ چند بیت از سعدی نوشته که بی‌گمان به بحث آن‌روز ارتباط داشته یحتمل: یارا بهشت صحبت یاران همدم است/ دیدار یار نامتناسب جهنم است/ نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمی‌ست/ بس دیو را که صورت فرزند آدم‌ست/ دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف/ لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است... و ظاهرا آن‌روز این وبلاگ‌صاحاب به یاد رضامارمولک [فیلم کمال‌تبریزی] افتاده بوده و همچنین نوشته: رفیق خوب و بامرام همه‌چیزش را پای رفاقت می‌دهد!... بعله، ای همه‌ی رفقای خوب، زمانی چنین قلمی می‌زدیم. داستانی می‌نوشتیم، حالا از این عرضه‌ها دیگر نداریم. دیگر شوق داستان‌نویسی از سر و دست‌مان پریده!

هدیه:‌ همیشه هم که نمی‌شود از کج‌رفتاری چرخ نالید، مگر گناه این یار چیست که جابجا باید باید برایش بشکنیم و دائم گله کند، بهرحال بارقه‌ها [آن‌طور که شما منتظرید و بی‌قرار از این همه تردید و دوندگی] از گوشه‌وکنار کمی سوسو می‌زنند. منتها باید کمی خوش‌شانس باشید و صبور. نمی‌دانم خبر دارید یا نه که چندی‌ست فستیوال موسیقی کلاسیک بی‌بی‌سی پرامز ویژه بزرگداشت لودویک‌بتهوون در حال برگزاری‌ بود [این جشنواره موسیقی بزرگترین جشنواره موسیقی جهان است و هر ساله بین ماه‌های ژوئیه و سپتامبر در لندن برگزار می‌شود. هدف این جشنواره هم این است که موسیقی کلاسیک هرچه بیشتر در دسترس عموم قرار گیرد. بی‌بی‌سی فارسی منتخبی از بهترین اجراهای سال ۲۰۱۲ این جشنواره را پخش می‌کند: توضیح واضحات وبلاگ‌صاحاب] و الحق‌والانصاف بامداد جمعه‌‌شب که حاج‌آقا مرغ‌هایش را جا کرده بود و در خواب ناز، دستش از پارازیت‌اندازش کوتاه بود، در تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی آخرین اجرا از نهمین سمفونی بتهوون توسط ارکستر به اجرا درآمد و بالطبع محشری در قلب ببینندگان و شنوندگان بپا شد. [خود این وبلاگ‌صاحاب در پایان این اجرای نود دقیقه‌ای، با چشمانی خیس و نمناک بیست‌دقیقه‌ای مبهوت اجرا بودم. و چه شبی بود دیشت، خستگی یک‌هفته از تن بیرون رفت] داستان سمفونی‌های 9 گانه بتهوون در افاه خواص افتاده و خلاصه «... نه شکر که قند مصری...» و نیازی نمی‌بینم توضیحی دهم که خود حدیثی مفصل‌ست اما همین‌قدر کوتاه باید نوشت که سمفونی شماره 9 [آخرین سمفونی] امروزه به عنوان مشهورترین قطعه کلاسیک غربی و بزرگترین شاهکار بتهوون یاد می‌شود. تنها در این سمفونی بتهوون از گروه کر و آواز استفاده شده. در موومنت آخر این اثر هنرنمایی 4 تک خوان و گروه کر بسیار به چشم می‌خورد. متن آواز این آهنگ از چکامه «قصیده‌ای برای شادی» اثر شیلر گرفته شده. سمفونی نهم یکی از آثاری است که در تاریخ سیاست از آن استفاده شده است و در ‏میان هر دسته و هر ایدئولوژی‌ای طرفداران بسیاری دارد. انگلس می‌گوید:«روزی که بشر سمفونی نهم را آیین رفتاری خود قرار دهد آن روز ‏بتهوون جایگاه حقیقی خود را یافته‌است». بیسمارک اعتقاد داشت که:«اگر من ‏سمفونی نهم را بیشتر گوش کرده بودم امروز بسیار شجاع‌تر بودم». به گفته هیندنبورگ:‏‏«امروز اشک‌های زیادی در خانواده‌های آلمانی می‌ریزد، ولی بتهوون به ما می‌آموزد که ‏اگر کسی خود را در اختیار موسیقی او بگذارد نمی‌تواند نگون‌بخت بشود. او ‏تسکین‌دهنده رنج‌های ماست». در جنگ‌جهانی‌دوم در زمان آلمانی‌ هر جا را اشغال می‌‏کرد، این سمفونی را می‌نواختند. این سمفونی برای تولد هیتلر نواخته شد. واتیکان از این سمفونی ‏دفاع کرد و بالاخره  «سرود شادی»، موومان چهارم این سمفونی، به عنوان سرود رسمی اتحادیه اروپا انتخاب شد.‏ بتهوون در این سمفونی باکلام از اشعار جاودانه و بشردوستانه شیلر استفاده کرده است که این اشعار به نوعی بازگویی مضمون شعر بلند سعدی، «بنی آدم اعضای یک پیکرند» است. برای خواندن ترجمه شعر [اینجا] را بگیرانید و اصل شعر [اینجا] و اگر همچنان تشنه شنیدن آثار کلاسیک‌اید، اجرای ارکسر فلارمونیک برلین را برای‌تان به جهت اسمتاع انتخاب کردم. فلذا بفرمائید بارانداز جهت بارگیری[اینجا].

توضیح‌واضحات کارتون: آنچه می‌بینید اثر خامه حسن‌کریم‌زاده عزیزم، هیچ نیازی به خطابه یا توضیح ندارد. منتها تا یکی دوهفته آتی [نیمه‌اکتبر] و بواسطه تشدید تحریم‌های هوشمند [تحریم بانک‌مرکزی، تحریم گاز، تحریم کالاهای صنعتی از سوی اتحادیه اروپا] وقتی موج این اختلاف قیمت دلار و ریال به کالاهای اساسی  و مایحتاج خواهد رسید، احتمالا آن آقازاده دلار که دارد دست تکان می‌دهد دیگر بدود روی پلکان، آن‌هم به صورت یه وضعی!

رفع‌ تکلیف... [به بهانه توقیف روزنامه شرق]

پی‌نوشت: شاید شما هم در بچگی‌تان حرکت صف مورچه‌ها را دیده باشید. یادش به‌خیر؛ شاید هم مثل این وبلاگ‌صاحاب چندبار از روی کتاب دنیای مورچگان موریس مترلینگ برای درس علوم مجبور شده بودید گزارش و مقاله تهیه کنید. اما انگار اهمیت مورچه‌ها برای ما فقط همین‌قدر بود. همین‌قدر که در بچگی به‌‌شان خیره می‌شدیم و کمی که بزرگتر شدیم، زندگی‌شان را برای معلم علوم توضیح بدهیم. بچه‌ بودم که این را فهمیدم. یک روز صبح با یک حبه قند در دستم رفتم به صف‌شان سر بزنم که دیدم سر جای‌شان نیستند. نه از صف مرتب‌شان خبری بود، نه از آن یک‌ ذره شنی که کنار قرنیز جمع شده بود. فقط چندتایشان باقی مانده بودند که کنار سوراخ کوچکی که همان جای شن‌ها پایین دیوار بود، این‌ور و آن‌ور می‌رفتند. پراکنده و سرگردان بودند. می‌رفتند و برمی‌گشتند. زیاد طول نکشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. آن‌ور آشپزخانه مادرم ایستاده بود و با لوله جاروبرقی در دستش و یک‌قوطی پیف‌پاف در دست دیگرش. مورچه‌ها را جارو کرده بود و می‌خواست در سوراخ‌شان هم پیف‌پاف اسپری کند تا دیگر سروکله‌شان پیدا نشود. مادرم می‌گفت مورچه‌ها آشپزخانه را کثیف می‌کنند. نمی‌فهمیدم چه کثیف کردنی از این کوچولوها برمی‌آید. بخاطر همین از کار مادرم تعجب کردم و با همان زبان بچگی تهدید کردم که کار خطرناکی کرده چون آنها به خدا می‌گویند [شبیه همان شکایت معروف از سلیمان به خدا] آن‌زمان مادرم حسابی به حرفم خندید... اما الان که فکر می‌کنم می‌بینم من هم اگر جای مادرم بودم شاید مورچه‌ها را جارو می‌کردم. با این‌که ضرر کمی دارند اما به هر حال همان یک ذره ضرر را که دارند. بعد از آن مادرم همیشه مورچه‌ها را جارو می‌کرد اما تا وقتی که آن مِلک را کوبیدیم [نوسازی کردیم:کژتابی‌های ذهن‌وزبان این وبلاگ‌صاحاب] شر مورچه‌ها از سرش کم نشد. هرجا پیف‌پاف می‌زد، مورچه‌ها از جای دیگری در می‌آمدند...

جهت‌اطلاع: روزنامه شرق را به‌خاطر کارتونی که روز 3/ مهرماه/1391 در صفحه آخر منتشر کرده به مصداق توهین به مقدسات نظام [دفاع‌مقدس] توقیف کرده‌اند. کارتون اثر طبع دوست عزیزم هادی حیدری است. همان که در پست قبل کار کردم (بار دیگر از اینجا ببینید). هرچند خودم هم می‌توانستم حدس بزنم چنین آینده محتومی را در انتظار دارد. آنچه گفتنی‌ست را رحمانیان [مدیرمسئول شرق] و خود حیدری در یادداشت‌هایی بازنشر شده داده‌اند [از اینجا و اینجا و اینجا و اینجا بخوانید]؛ صاحب‌این‌قلم اما در این فقره معتقدست «شرق» باید توقیف می‌شد و چه انگی و برچسبی بهتر از این. حضرات؛ ما که برای‌تان همچنان در حد خس‌وخاشاک‌ایم و ابعادمان در حد مورچه‌؛ اما بین خودمان بماند این گله همیشگی مادرم بود و همچنان هست:«خانه قدیمی ما همیشه مورچه داشت!» استاد در باب اول گلستان می‌فرمایند: زیر پایت گر بدانی حال مور/ همچو حال توست اندر پای پیل! [در این فقره به جای پیل یا فیل می‌شود گذاشت عموسام: توضیح واضحات وبلاگ‌صاحاب]

توضیح واضحات کارتون: بازداشت فرزندان هاشمی، بازداشت جوانفکر، توقیف روزنامه شرق، بستن گوگل، تهدید اسرائیل به آغاز جنگ‌جهانی سوم و پیش‌دستی در آغاز حمله، قیمت سکه و دلار، چاپ یک کارتون دیگر در مجله کارتون اسپانیایی ال‌جویس ... این حبابه چرا نمی‌ترکه عالیجناب کینو؟!

بی‌چاره از بیچارگی...

 

پی‌نوشت: حق دارید؛ شما یادتان نمی‌آید و انگار هیچ خللی نبوده و نیست ولی ما نسل متوهم و جوگیری بودیم و هستیم [لطفا بزرگ‌ترها خودشان را قاتی نکنند. نسل خودمان را می‌گویم، متولدین اوآخر دهه 50 و اوایل 60]. ما وقتی انگشت‌مان اوخ می‌شود وصیت می‌کنیم. وقتی کبریت روشن می‌شود به آتش‌نشانی زنگ می‌زنیم. با صدای ترکیدن اگزوز یک موتور فکر می‌کنیم جنگ شده و با صدای جیغ یک گربه خیال می‌کنیم مورد تهاجم نظامی از جانب مریخی‌ها قرار گرفته‌ایم. این‌که ما این‌طوری هستیم یک‌خورده تقصیر خودمان است و یک‌خورده هم نیست. چه توقعی دارید از ما؟ ما در زندگی‌مان چیزهای واقعی ندیده‌ایم. ما ایمان‌های واقعی را که جان آدم را با لبخند می‌گرفت ندیده‌ایم. ما هیچ‌چیزی و هیچ‌کسی را نداشته‌ایم که عشقش ارزش مردن داشته باشد. ما مبهوت چشم‌های هیچ‌کس نشده‌ایم و گوش به فرمان هیچ‌کسی جان نمی‌دهیم. تقصیر خودمان نیست. ما که آمدیم، قحطی شد. ما آن‌قدر زیاد بودیم که دیگران فقط وقت کردند به پر کردن شکم‌مان فکر کنند و به چیز دیگری فرصت نرسید. ما مانده بودیم و آتاری و مهدکودک که در جنگ‌هایش هیچ‌کسی نمی‌مرد و شعرهایش خون کسی را جوش نمی‌آورد و زخم‌هایش افتخاری نداشت. این‌طوری شد که ما برخلاف نسل قبل که فرصت کودکی کردن نداشتند در کودکی‌های‌مان باقی ماندیم و ماندیم و هیچ‌وقت بزرگ نشدیم. ما 15 سال‌مان شد، 20 سال‌مان شد، 30 سال‌مان شده اما انگار نه انگار، بزرگ نمی‌شویم. هنوز وقتی عاشق یکی می‌شویم، فکر می‌کنیم بدون او می‌میریم. فکر می‌کنیم آخر دنیا رسیده. با اولین بگومگو می‌زنیم به سیم‌آخر و بازی را بهم می‌زنیم. ما برای هیچ‌چیزی خودمان را فدا نمی‌کنیم اما تا دل‌تان بخواهد ادعای‌مان می‌شود. با این‌ همه تقصیر ما نیست... این‌روزها [هفته ابتدای مهرماه] هر روز سر ظهر، یک دلقک می‌آورند [در سیرک] تا برای ما بندبازان جوان از خاطراتش بگوید. ما هی باد می‌کنیم و به زور سلام‌و‌صلوات اساتید و عظام را می‌فرستیم بالا و ایشان هی از آن بالا برای‌مان کیسه شن ول می‌دهند پایین. دیروز [سه‌شنبه] یکی را آورده‌ بودند برای‌مان از خاطراتش بگوید. می‌گفت که در دوران جنگ، منصبی دولتی! داشته و بعد از جنگ هم در دولت سازندگی سرپرست تعدادی [...] شده بوده! اخیرا [همین چند روز پیش و به واسطه وضعیت خوب اقتصادی کشور گل‌وبلبل و به موازات موج تازه تهدیدات نظامی ایادی کفر] عده‌ای می‌آیند [می‌روند] سراغش و با عصبانیت، ناامیدی و تا حدودی ترس از عدم بازگشت سرمایه، از تعطیل‌شدن چند کارخانه شکایت می‌کنند، اما جناب دلقک‌اعظم فقط خندیده و با خونسردی گفته:«... ما چیزهای دیده‌ایم که وقتی با این‌ها مقایسه‌اش کنید، خودتان خنده‌تان می‌گیرد. سال آخر جنگ، در دولت ما جلسه اضطراری داشتیم برای این‌که ببینیم اگر جنگ سال بعد هم ادامه پیدا کند کدام دو وزارتخانه را باید تعطیل کنیم! یعنی کار به جایی رسیده بود که کم‌کم داشتیم دولت را تعطیل می‌کردیم؛ آن‌وقت شما «چار»! تا کارخانه را به رخ ما می‌کشید. کارخانه‌تان تعطیل شده و فکر می‌کنید دنیا به آخر رسیده! برید این را با تعطیلی دو وزارتخانه مقایسه کنید، خودتان خنده‌تان می‌گیرد!» به‌زعم صاحب‌این‌قلم، آن‌بچه‌ها! البته بعید می‌دانم خندیده باشند. گفتم که تقصیر ما نیست. ما هیچ اتفاق بزرگی در زندگی‌مان ندیده‌ایم. بزرگترین اتفاق عمر ما همین تعطیلی‌های پی‌درپی و یک‌میلیونی شدن دوباره سکه است؛ شاید. چه توقعی دارید از کودکانی که هیچ‌وقت پای‌شان را از مهدکودک بیرون نگذاشته‌اند؟ بگذارید خیال کنیم دنیا همان بازی آتاری ماست و ما گرداننده‌اش هستیم. شاید یک روز صاعقه‌ای از آسمان بیاید و بخورد توی سقف خانه‌مان که بترسم و تکانی بخوریم. آمین!

 پی‌درپی‌نوشت: دیرزمانی عده‌ای از رفقای این وبلاگ‌صاحاب همیشه دلشان برای یادداشت‌های کمی‌تاقسمتی جدی صاحب‌این قلم تنگ می‌شد و می‌گفتند:«جِد نوشته‌هایت را بر طنزهایت بیشتر می‌پسندیم...» الان وقت تحویل گرفتن‌ست انگار. این شاید از بد روزگار باشد که چشمه طنز و ‌مطایبه‌ام خشکیده وبالجبار جِد‌نویس و تلخ‌اندیش شدم. چاره چیست که استاد می‌فرماید: گُل را، همه‌کس، دست گرفتند، و نخوانند/ بلبل نتوانست که فریاد نخواند/ سعدی! تو در این بند بمیری و، نداند/ فریاد بکن، یا بکُشد یا برهاند!

توضیح‌واضحات کارتون: یکی از مقدماتی‌ترین کارهایی که در سیرک‌مان به نوآموزان در زمینه‌شعبده‌بازی یاد می‌دهند چشم‌بندی‌ست. در صفی دراز، هر کس چشم نفر جلویی‌اش را باید ببندد. به مصداق کوری عصاکش کور دیگر می‌شود «یک چشم‌بندان اساسی»‌ست. درست شبیه همین شاهکاری که عزیزدلم هادی حیدری کشیده!

جهت‌اطلاع: سوم مهرماهی که گذشت سالمرگ عمران‌صلاحی [3 مهر1383] بود. بزرگ‌مردی که همچنان کنارمان مانده. در ذهن و زبان جاریست و خدایش بیامرزاد. گفتنی‌ها از عمران زیاد است. هم‌او که با اندوهی لبریز از امید می‌گفت: خونه‌ی باهار کدوم وره؟...  شهیدش نمی‌کنم و وعده یک یادداشت خوش را در این فقره می‌دهم. اما تا آن موقع شعر منتشر نشده‌ای از عمران را بخوانید با عنوان «این راه»:«این فصل با صدای تو آغاز می‌شود/ این سنگ، این خزه، این جوی، این علف/ این پیچ‌راه که شب می‌رسد به ماه/ این بوی گل که می‌دود آهسته روی پل/ این خنده‌ای که می‌دمد از شاخه انار...»

هدیه: سه سال از رفتن پرویز مشکاتیان [30 شهریور 1388] می‌گذرد. اهل‌موسیقی و هنر با هر سلیقه‌ای متفق‌القول‌اند که مشکاتیان از نوادر موسیقی ایرانی بود و خواهد ماند. پس بشنوید اجرای همایون شجریان را در بزرگداشت پرویز مشکاتیان [شهریور 1389]. همچنان؛ حتی به یادش خاطره‌انگیز و شنیدنی‌ست. خدایش بیامرزاد. برای بارگیری موس‌تان را اینجا بگیرانید.