یارب از هرچه خطا رفت، هزار استغفار!

 

پی‌نوشت: شیخ‌اجل در باب هشتم گلستان در باب آداب صحبت می‌فرمایند:«حکیمان دیر‌دیر خورند، و عابدان نیم‌سیر و زاهدان سدرمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس» یعنی از دید سعدی [علیه‌الرحمه] که از وجنات و سکنات سلطان‌محمود‌غزنوی تا حکیم ابوالقاسم‌فردوسی مطلع بود، غذا خوردن آدمیان از این شش حالت خارج نمی‌توانسته باشد: [1] به منظور سلامت جسم و تن با فاصله زمانی می‌خورند. [2] در راستای این‌که دل و دماغ عبادت داشته باشند خودشان را تا حلقوم سیر نمی‌کنند. [3] در جهت زهد و تقوا فقط در این حد که نفسی بیاید و برود ارتزاق می‌نمایند. [4] با ولع و اشتیاق می‌لمبانند تا کسی مانع شود. [5] آن‌قدر می‌جوند تا خسته شوند. [6] ته قابلمه را می‌لیسند و پاک تراش می‌کنند چنان که حتی لکه‌ای روغن و چربی بر آن نماند و بدون شست‌وشو با یک دستمال ساده کشیدن برای بار دوم قابل استفاده باشد... خواننده‌جان؛ دریغا دریغ که این وبلاگ‌صاحاب معتقدست با این‌که در این تقسیم‌بندی‌ها، سعدی نسبت به زمان خودش خیلی جلو بوده اما متاسفانه در عصر ما بسیار عقب‌ست! حالا عرض می‌کنم خدمت‌تان: وزیر محترم مسکن‌وشهرسازی در دیدار با سفیر گرامی لیبی فرموده‌اند:«وزرا از اول صبح تا 12 شب کار می‌کنند و زمانی که آخروقت تازه به منزل می‌رسند رئیس‌جمهور تلفنی از آن‌ها می‌خواهد برای جلسه یا کارهای دیگر خود را به ایشان برسانند...» خب باد غرور و افتخار در لایه‌های پوست آدمی وزیدن می‌گیرد از دیدن این همه شور و اشتیاق مخلصانه مسئولین دلسوز مملکت برای گشودن ولو گرهی از کار فروبسته ملت! لکن هنوز مزه این غرور و افتخار کامل زیر زبان‌مان ماندگار نشده بود که چند خط جلوتر خواندیم که موقع شام بعد این‌که جناب وزیر غذای مختصرشان را به سرعت صرف کردند و کنار کشیدند در پاسخ تعجب سفیر لیبی که:«شما که چیزی نخوردی، چرا تعارف می‌کنی؟» فرمودند:«ما همین غذا را هم نه برای سیر شدن بلکه برای زنده ماندن و خدمت‌ کردن می‌خوریم...» همان‌جا بود که پیش خودمان گفتیم کاش شیخ‌اجل زنده بود و در ویرایش نخسه جدیدترش از گلستان، این یک قسم را هم به انواع غذا خوردنش اضافه می‌کرد:«و وزرا تا خدمت کنند...» حیف که سعدی دیگر نیست و چنین روزی را ندید!

پی‌درپی‌نوشت: خوانندگان فهیم و فهیمه این تارنما [منظور ساز خاصی نیست، این مطلب‌دانی‌ست]، انشالله جسارت این وبلاگ‌صاحاب کم‌دان را در ناخنک‌زدن به حوزه تخصصی ادبیات و سعدی‌پژوهی خواهند بخشود، اما خوب یا بد، صاحب این قلم تا حدودی طنزپردازست [بفرمائید از هندوانه‌های این وبلاگ‌صاحاب میل کنید!] و از این ظرفیت، بیشتر از آن‌که در قالب استفاده کند، در محتوا بهره می‌گیرد. اما جدا از شوخی و مزاح و طنزهای طبیعی دولت دهم، ذهن‌تان درگیر این نکته‌سنجی شیخ شود که چرا تقسیم‌بندی انسان‌ها بر حسب مقدار طعامی که صرف می‌کنند را در باب «آداب صحبت» گذاشته است؟!

پی‌درپی‌درپی‌نوشت: ظاهرا استارت ماه رمضان زده شده. این ماه، سخت و عزیزست. شاید در این دوره عسرت، ما مهمانان شوک‌زده‌ای هستیم که با نگاهی خالی و منفعل، گوشه‌ای ایستاده‌‌اند و حتی به دست‌هایشان هم اعتماد ندارند که بخواهند آن‌ها را دراز کنند و چیزی از سفره بردارند. شاید امسال، این وبلاگ‌صاحاب کافر نامسلمان، مهمان فلجی باشد که لقمه را باید بگذارند توی دهانش تا شاید حافظه طعم‌های قدیمی‌اش‌ برگردد.

هدیه: می‌دانم و می‌دانید که هوا گرم است. ایضا کلافه کننده. آستانه تحمل توی خانه، کوچه، خیابان، از زمین و آسمان، از غریبه بگیر تا دوست و آشنا، در این ماه [رمضان] کم است. اما در این هجوم یک پیشنهاد دارم برای‌تان. یک سخنرانی از محی‌الدین‌حسین الهی‌قمشه‌ای در باب:«حکمت». اگر مایلید این‌جا را بگیرانید.

توضیح‌واضحات تصویر: یك پليس افغان در حين گشت مشترك با نظاميان امريكايی در قندهار.

… کجا؟ هر جا که اینجا نیست!

 

پی‌نوشت: دیروز خبرنگار روزنامه ایران خواسته سئوالی از سخنگوی شورای نگهبان بپرسد که منجر به عصبانیت آقای سخنگو شده، و در ادامه کنفرانس خبری، وقتی خبرنگار دیگری، این بار از ایرنا، خواسته که به نفع روزنامه ایران موضع‌گیری کند، به دستور سخنگو از جلسه اخراج شده. قضیه جالب است؛ جدای از آن که بسیاری از مقامات از مواجهه با خبرنگاران گریزان هستند، همان تعدادی هم که در سطوح مختلف، حتی در حد مدیرکل و شهردار و...، رخصت می‌دهند تا خبرنگاران به دفاترشان برای مصاحبه راه پیدا کنند، عموما از سئوال‌های چالشی و عمقی، فراری‌اند. محمدرضاشاه پهلوی، با همه استبداد رأیی که داشت، هرازگاهی حاضر به مصاحبه چالشی می‌شد. یک‌بار فالاچی به او گفته بود:«بسیاری از مردم شما را دیکتاتور می دانند»، و بار دیگر خبرنگارانی در حوالی برگزاری جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی در یک کنفرانس خبری سئوال‌های سختی از شاه پرسیده بودند؛ خبرنگار یونایتدپرس از شاه می‌پرسد:«مطبوعات نوشته‌اند ملتی که سه هزار ملیون دلار بدهکار است چرا باید این خرج‌ها را بکند؟»، یک خبرنگار آلمانی نیز سئوال می‌کند:«چرا مردم شیراز نتوانستند مراسم را تماشا کنند؟»، یک خبرنگار سوئدی می‌پرسد:«آیا ممکن است شاهنشاه درباره هزینه جشن توضیح دهند؟»... با همه‌ی این تفاسیر اینک سئوال اینجاست؛ چرا عده‌ای برای خود شأنی فراطاغوتی قائل می‌شوند؟ این بود آرمان‌های انقلاب؟ یعنی واقعا این ج‌اا دقیقا چی‌کاره‌حسنه؟ [این مدیر جدیدم در (...) که قرارست به کوشش پوری جانم [هم بند وبلاگ‌صاحاب که موزیسین هم تشریف دارند. اعلام نام واقعی ایشان از لحاظ م.م.ر ایراد دارد: گیر حفاظتی این وبلاگ‌صاحاب] از سوی تایم و imdb چهره سال شود چند تا تکه کلام دارد. یکی‌اش اینه: ... چی‌کاره‌حسنه؟ و دیگری: ... ماهذا؟ و دیگری:... زیرآبی میره! و البته شاه‌ تکه کلامش: من، من، من، من؛... من... من... . البته چندتا حرکت با دست هم دارند که در این مقال نمیگنجه: اندر مصائب رئیس این وبلاگ‌صاحاب]

پی‌درپی‌نوشت: دیشب بعد هفته‌ها بی‌خوابی خوابی دیدم. خصوصی‌ست. همانجا، توی عالم خواب برایش غزلی از سعدی خواندم. بعد از خواب پردم. درجا دیوان را که باز کردم همان غزل آمد. چند بیتش چنین‌ست. می‌فرماید: دیدار تو حل مشکلاتست/ صبر از تو خلاف ممکناتست/ دیباچه صورت بدیعت/ عنوان کمال حسن ذاتست/ لب‌های تو خضر اگر بدیدی/ گفتی لب چشمه حیاتست/ بر کوزه آب نه دهانت/ بردار که کوزه نباتست/ ترسم تو به سحر غمزه یک روز/ دعوی بکنی که معجزاتست/.../ آخر نگهی به سوی ما کن/ کاین دولت حسن را زکاتست/ سعدی غم نیستی ندارد/ جان دادن عاشقان نجاتست! بعد یعنی این‌جانب زنده شدم یکهو. صبح به صبح میرم سیرک دلقکبازی این شده برایم انگیزه الان. اصن یه وضعی :)

توضیح‌واضحات کارتون: عزیز دلم؛ موردیلو. امروز [دوشنبه] تا ظهر باران میامد و در بند بودیم.

هدیه: دکلمه شعر چاووشی از آلبوم قاصدک، با صدای مهدی اخوان‌ثالث. تا داغ است بگیرانید.

از «قدرت» اصالت نیست، «فرهنگ» می‌خواهد! تا پلیس باید «سعدی» مال و ناموس مردم باشد!

پی‌نوشت: دلیلی ندارد که شما یادتان بیاید اما دیروز، در تقویم ما ایرانیان، روز مهمی بود. شب‌جمعه [دیشب 22/4 ] فرصتی دست داد تا بعد از برگشتن از سیرک و درآوردن لباس دلقکی [اگر از خوانندگان پروپاقرص این صفحه بوده باشید باید بفمید سیرک کجاست و دلقک کیست: توضیح‌واضحات این وبلاگ‌صاحاب] گشتی در کتابخانه کوچکم بزنم و ناخواسته از میان صدها عنوان، کتابی چشمم را بگیرد و جالب‌انگیزناک‌تر آن‌که بعد از ماه‌ها حوصله کنم و چند ورقش را با لذت و دقتی دوچندان بخوانم و این‌قدر حالم را خوش و طربناک کند تا بعد هفته‌ها برای‌تان بنویسم. رفقای محبوبم، دیروز سالگرد درگذشت یکی از بزرگ‌مردان ایران‌زمین خوارزمی بود. پس دیگر نوبتی هم باشد، نوبت ذکر خوارزمی‌ست!. فی‌الواقع، در تاریخ، اطلاعات دقیقی درباره زندگی شخصی خوارزمی وجود ندارد اما این موضوع اهمیتی ندارد چون آدمی که بعد از 1200 سال  اسم خارجی‌اش [الگوریتم] در ریاضی وجود دارد و درس جبر از کتاب «الجبروالمقابله»اش به وجود آمده و یک جشنواره هم دارد به چه بزرگی، معلوم است که چه آدمی‌زاده‌ای بوده. ابوجعفرمحمدبن‌موسی در خوارزم که الان در ازبکستان افتاده به دنیا آمده؛ آن هم زمان خلافت هارون‌الرشیدعباسی و امامت ‌موسی‌کاظم(ع)؛ که همین نشان می‌دهد او کجای تاریخ ایستاده‌ست. البته همین زندگی در دوران‌های قدیم این فرصت را به او داد تا چیزهایی را کشف کند و به نام خودش بزند که الان برای ما اظهرمن‌الشمس و بچه‌بازی است ولی آن موقع به عقل کسی نمی‌رسیده. خوارزمی مُخ ریاضی بود؛ بنابراین چندتایی کتاب درباره ریاضی و نجوم نوشت که معروف‌ترین آن‌ها «الجبروالمقابله» است.[جبر یعنی جبران کردن و انتقال جملات منفی به طرف دیگر معادله و مقابله یعنی مقابل قرار دادن و حذف مقادیر مساوی] خوارزمی در این کتاب درباره معادلات درجه اول و دوم حرف زده و شش نوع معادله را معرفی و به دو روش جبری و هندسی حل کرده است.[مربع‌ها مساوی ریشه‌ها؛ مربع‌ها مساوی اعداد؛ ریشه‌ها مساوی اعداد؛ جمع ریشه‌ها و مربع‌ها مساوی اعداد؛ جمع مربع‌ها و اعداد مساوی ریشه‌ها؛ جمع ریشه‌ها و اعداد مساوی مربع‌ها] البته خوارزمی این معادلات را به صورت عبارات عربی می‌نوشته و معادله‌ها را تعریف می‌کرده. به X می‌گفته ریشه و شیء، به توان دوم X می‌گفته مربع. خوارزمی اولین کسی بوده که عددها را علامت‌دار کرده و به آن‌ها منفی و مثبت داده؛ مثلا به [2-] می‌گفته «دو ناقص»و به [2+] می‌گفته «دو زائد». شاید شما بپرسید موقعی که خوارزمی این کارها را می‌کرد اروپایی‌ها چکار می‌کردند. سوال خوبی‌ست؛ آن‌ها کار خاصی می‌کردند؛ دانشمندان‌شان را می‌کشتند و می‌گفتند:«ما که سر در نمی‌آوریم چه می‌گوید، بهتر است برود پیش خدا ببیند چه می‌گوید!»

پی‌درپی‌نوشت: نمی‌دانم اخیرا چقدر در خیابان‌ها حضور دارید. محشری‌ست! نه این‌که تابستان چقدر خوب است، یا این‌که هوا چقدر گرم‌ست! یا چقدر شلوغ‌ست... نه! نه! باز هم نه! محشرست چون انگار فصل مرگ من و شماست و به واقع افتضاحی‌ست. سر هر چارراه و میدانی، دو‌سه تا وَن با حدود ده پانزده مامور [مرد] نیروی‌انتظامی و پنج تا هفت مامور [زن] ارشادی می‌بینید. [دیروز، پنج‌شنبه، حوالی ساعت 6 بعدازظهر] یکی از ماجراها در خروجی ایستگاه متروی ولیعصر اتفاق افتاد. [همان ایستگاهی که کارگران آن پایینش مشغول کارند و قرارست لانه مورچه [پیاده‌رو/زیرگذر] درست کنند و کِیف قدم‌زدن از عرض یکی از قدیمی‌ترین چارراه‌های پایتخت را تا چند ماه آینده از ما بگیرند! لذت حرکت‌های پیاده از مهم‌ترین تقاطع شهری را بگیرند!]، اتفاقی به شدت خنده‌دار و تاسف‌انگیز! آدم را ناخواسته یاد تله‌موش می‌اندازد. [لطفا بابت این مثال، وبلاگ صاحاب را ببخشید، قصد توهین ندارد، هرچند  در این فقره می‌فرماید: فحش از دهن تو طیبات‌ست!]. مامورین، زنی زیبا را اصلاحا گیر انداخته بودند که داخل وَن نشسته بود. شوهرش مغمومانه داشت با مامورین دیالوگ [گفتمان] برقرار می‌کرد که... [زمانی که من رسیدم تنها این دیالوگ را از زبان مامور انتظامی شنیدم]: ... نه! نه! جای نگرانی نیست! خیال‌تان راحت! ما قاضی کشیک داریم! بیشتر از ساعت 9 شب طول نمی‌کشه! زنگ می‌زنن بهتون که بیایی دنبالش! بفرمائید لطفا... بفرمائید... مزاحم نشوید...

کارتون‌نوشت: یک زمانی می‌گفتند:«پلیس باید، حافظ جان و مال مردم است». اما از دیشب تا حالا، [و با توجه به رویکرد ادبیات تعلیمی نیروی انتظامی] باید گفت:«پلیس باید «سعدی» جان و مال و ناموس مردم باشد!». کارتون: شاهکاری از کینو [اعمال قانون در دستگیری آدم، حوا، آلت جرم (میوه ممنوعه)، عامل فریب (شیطان در قالب مار) در حضور مردم همیشه در صحنه که فقط نگاه کردن را خوب یاد گرفته‌اند!]

هدیه: می‌فرماید: سعدی ز کَمَند خوب‌رویان/ تا جان داری نمی‌توان جَست... با صدای آواز محمدرضا شجریان بشنوید این تصنیف ضربی در مایه ماهور را. بگیرانید اینجا را جهت بارگیری که تا جان داری، جان داری، تا جان داری و انگار تا ابد نتوانی جَست... .

جهت اطلاع: اخوان‌ثالث می‌گوید: عرق تلخ است چون پند پدرها/ که اغلب نشنوند آن را پسرها. بعد من یاد حمید سمندریان می‌افتم. خدایش بیامرزاد.

ای که 1432 رفت و در خوابی ...

پی‌نوشت: اسمس[پیامک] دارم که:«روزی در تقویم خواهند نوشت: تعطیل؛ «روز فرج مهدی فاطمه»، و بعد در مدینه، کنار ساختمان نیمه کاره‌ای تابلوی زیر را می‌بینیم:«پروژه حرم مطهر بی‌بی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا، کارفرما: قائم آل‌محمد.»، پیمانکار: یاران حضرت، مساحت: وسعت دل تمام شیعیان و مشتاقان فرج مهدی فاطمه».

پی‌درپی‌نوشت: ای همه‌ی رفقای این وبلاگ‌صاحاب، خواندنش غصه دارد، نه؟ که این همه انتظار برای یافتن مزار گمشده کسی که اگر پیدایی مزارش کمکی به حق کرده بود، 1400 سال قبل وصیت نمی کرد در خفا به دل خاک سپرده شود. غصه دارد، نه؟ که توی این تبریک حرفی از عقوبت ستمگران و آزادی اسیران آزاده و برادری و برابری‌ها نیست؛ آنچه هست جدا کردن خود است از دیگران؛ ویژه‌خواری و ویژه‌خواهی، برج و مناره و نشانی بالا بردن، زیارت و آنگاه دوباره سکون و سکوت؛ لابد. غصه دارد، نه؟ که تجارت از سر و روی این آرزو شره کرده... این پیام‌ها جدی‌ست به خدا؛ برعکس خیلی از پیامک‌های تبلیغاتی. اینها نشانه تربیت است. دانستن حق مردم‌ست... می‌فرماید: خوشست با غم هجران دوست سعدی ر/ که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست/ بلا و زحمت امروز بر دل درویش/ از آن خوشست که امید رحمت فرداست. یک همچین استادی دارد این وبلاگ‌صاحاب :{)

توضیح واضحات تصویر: در روز جمعه شاه والاجاه بجانب مسجد جمعه تبریز رفته فرمودند تا خطیب آنجا که یکی از اکابر شیعه بود، بر سر منبر رفت و شاه خود برفراز منبر برآمد. شمشیر حضرت صاحب الامر علیه السلام را برهنه نمود و چون آفتاب تابان ایستاد.

از حکمت ملاصدرا تا چاپ شماره جدید مجله چنته

پی‌نوشت: یه روز یه ژیان زرد بوده که داشته تو جاده می‌رفته، بعد خراب می‌شه. بگو خب [وبلاگ‌صاحاب: خب!] بعد یه بی‌ام‌و‌X3 قرمز می‌یاد رد می‌شه. بهش می‌گه بیا من تو رو می‌رسونم. ژیانه می‌گه آخه تو خیلی قوی هستی، تند می‌ری، بی‌ام‌و می‌گه باشه من تو رو با طناب یدک می‌کشم، هر جا هم که تند رفتم تو برام بوق بزن، من آروم‌تر برم. ژیانه می‌گه باشه و با هم می‌رن. همین‌جور که داشتن می‌رفتن خب، یهو یه مرسدس بنز کوپه نقره‌ای میاد، خب. بعد میاد از بی‌ام‌و‌X3 سبقت می‌گیره. بی‌ام‌و هم گاز میده‌ و از بنز سبقت می‌گیره. بعد بنزه سبقت می‌گیره. بعد بی‌ام‌و گاز می‌ده سبقت می‌گیره. بعد سر یه پیچ آقا پلیسه می‌بینه به 110 بیسیم می‌زنه می‌گه:«آلو مرکز؛ یه بی‌ام‌و با یه بنز داره مسابقه می‌دن، بعد یه ژیانه بوق می‌زنه می‌خواد ازشون سبقت بگیره!»[خنده ملاصدرا و وبلاگ‌صاحاب]

پی‌درپی‌نوشت: ‌آنچه خواندید، گوشه‌ای از بداهه‌سرایی‌های کوتاه ملاصدرا [برادرزاده این وبلاگ‌صاحاب] در قالب داستان‌ست که بی‌تشابه به لطیفه‌ و مطایبه نیست. کمتر از یک‌ماه تا سالشمار 5 سالگی ملاصدرا باقی‌ست و امید می‌رود از درون ایشان یک طنزپرداز قهار بیرون بزند، اصن یه وضعی! [کارتون سَمپِه/ طرح جلد کتاب هیچ‌چیز ساده نیست/ مجموعه کاریکاتور و کارتون]

جهت‌اطلاع1: اندی‌وارهول معتقدست: جالب‌ترين نكته يك عكس اين است كه هرگز تغيير نمی‌كند حتی وقتی كه آدم‌هايی كه در آن حضور دارند عوض ‌شده باشند. حالا تصویر جلد جدید چنته [تصویر زیر] آدمیزاده ندارد اما قصه زیاد دارد. بله درست خواندید، شماره جدید چنته که دفتری است در یادداشت، گفتگو، نوستالژی، یادمان، گالری و طنز  با شعار:«از دیو و دَد ملومم و «سمنانم» آرزوست» منتشر شد. طرح جلد این شماره میدان سعدی سمنان در اوایل دهه 1350 است، که خود در کنار تیتر گویای زبان‌حال دوستان‌ست. این شماره که تلاش بیش از سی نفر از بروبچه‌های خوش‌فکر، خلاق و هنرمند سمنان، تهران و... است حاوی  پرونده‌هایی‌ست که به تناسب با حال‌وهوای این ایام تدارک دیده شده. لازم به ذکرست که حدود 9 ماه از آخرین انتشار چنته می‌گذشت و امید می‌رود چنته در دور جدید خود، به سمت محتوایی غنی‌تر و دلپذیرتر حرکت کند. برای دیدن صفحه دانلود این شماره، این‌جا را بگیرانید. [دانلود کیفیت بالاتر مجله از اینجا(ویراست نهایی)]

جهت‌اطلاع2: اختتامیه پرطمطراق جشنواره ملی جوان ایرانی [در بخش ادبیات] در بوق و کرنا به پایان رسید و این وبلاگ‌صاحاب در بخش پژوهش مورد عنایت ویژه قرار گرفت. اخبار بیشتر را از اینجا دنبال کنید. این روزها، مهم فوق [و شما بخواهید هنداونه] که از منظر وزیر ارشاد وقت به:«جوانان اصل ابتکار، خلاقیت و نوآوری هستند» در حالی تعبیر می‌شود، که صاحب این قلم در منوی کارهای روزانه‌اش، فصلی از کارهای خدماتی را می‌بیند... و البته بی‌حکمت نیست که استاد می‌فرمایند: ناسزا خواهم شنید از خاص و عام/ سرزنش خواهم کشید از مرد و زن/ سعدیا گر عاشقی پایی بکوب/ عاشقا گر مفلسی دستی بزن!

هدیه: شما را نمی‌دانم؛ من جای شما باشم، تابستان باشد، صبح باشد، عصر باشد، وقت و بی‌وقت باشد. فرصتی باشد و فراغتی و گوشه چمنی. آلبوم اینسترومنتال ادیسه ونجلیز را از دست نمی‌دهم. برای دانلود اینجا را بگیران؛ مهربان.