این بهار، از آن بهارها شده...

پی‌نوشت: همین‌ اول کار؛ دهان و دست‌مان را آب‌توبه می‌کشیم و نقلی می‌کنیم؛ الله‌اعلم. اولین مومن به آخرین رسول، علی‌(ع)، فرموده بود:«من در مواردی متعدد از رسول‌خدا شنیدم که می‌فرمود:«هیچ امتی به پاکی و قداست نخواهد رسید اگر حق ضعیف آن امت از قدرتمندش بدون گرفتگی زبان [و لکنت] گرفته نشود...». حرفم ادعا نیست، حرف «آزادی بیان» است و امان از درد نوشتنش. زخمی بنام نوشتن واقعیت‌ها در بلاگ‌ها. نوشتن بروی دفتری دیجیتالی. نوشتن در شبکه‌های اجتماعی و بی‌طاقتی برادر بزرگتر از تعرض نکردن. حرف، حرف دنیای مجازی‌ست. اینجا در وبلاگستان همه می‌دانیم و می‌دانند که نوشتن قوانینی خاص خودش را دارد. اقتضائاتی دارد که آن را از نوشتن برای مکتوبات کاغذی [نظیر کتاب، مجله، روزنامه و...] جدا می‌کند. بلاگ‌نویسی خیلی از ملاحظات انتشار کتاب و روزنامه را ندارد. اگر داشت اساسا چیزی به اسم «بلاگ‌نویسی» شکل نمی‌گرفت. اینجا تقریبا اگر وارد حیطه مسائل جنسی[پورنو]، تبعیض‌نژادی[آپارتاید]، فحاشی و... نشویم پروسه فیلترینگ محدود به تشخیص [تنها] خود بلاگ‌نویس است اما نمی‌دانم چه حکایتی‌ست که بالادستان به راحتی از درک این مهم عاجز‌اند یا آن‌که بیش از اندازه به کنترل افکار و ایده‌های منفردی که باب میل‌شان نیست، تکیه دارند. ظاهرا جامعه آرمانی این افراد، متشکل از افرادی سربه‌زیر و صد البته معصوم [بلانسبت گوسفند: نقل به مضمون] است! کمتر از دو ماه به انتخابات باقی‌مانده است و ناگفته پیداست که نباید کاری کنیم که «انتقاد» صرفا به پیشه «شجاعان» یک ملّت تبدیل شود. نباید تشویق و ترغیب مردم به «لکنت زبان» صورت بگیرد؛ اگر بشود در راستای پرهیز دادن جامعه از پاکی‌ست، و این بشدت غم‌انگیز است.

پی‌درپی‌نوشت: چند وقت پیش خطاب به یکی از حضرات عرض کردم:«گم شدن‌ام می‌آد»، و البته منظورم معلوم بود که گم شدن از کجا [شاید هم نبود]! ناخواسته اما شرایطی پیش آمده که از قضا خودم را، از پی هم برای هفته‌ها منتهی به این روزها، ناگزیر از گم «نشدن» دیده‌ام!... محافظه‌کارم و به سرعت نمی‌توانم «تغییر» را بپذیرم، و نه به راحتی «سکوت» را [و می‌دانم که اینجا پارادکسی هست؛ تغییر و شکستن سکوت گو همیشه همزاد بوده‌اند] و حالا این محافظه‌کار آمده، به رسم ادب و به سیاق گزارش کار و برنامه به دوستان دیده و نادیده و دور و نزدیک و مهربان و کم‌مهربان خود بگوید که اگر سکوت نمی‌تواند و نمیداند، کم‌گویی اما می‌تواند [یعنی باید بتواند]؛ لااقل برای مدتی [از «همیشه» که سنگ بزرگ است نمی‌گوید تا نشانه‌زدن باشد فی‌الواقع] و این حتما هیچ ربطی مطمئنا به خیلی چیزها ندارد! مهم‌ترین‌اش که اجبار و اکراهی نبوده؛ به خدایی که صدایش را همه نمی‌شنوند؛ سوگند... خواهم نوشت؛ امّا کم؛ می‌فرماید:«ای صبح شب‌نشینان، جانم به طاقت آمد/ از بس که دیر ماندی، چون شام روزه‌داران/ چندت کنم حکایت؟ شرح این‌قدر کفایت/ باقی نمی‌توان گفت، الا به غم‌گساران...»

توضیح‌واضحات کارتون: گاوچران و گله قاطران؛ لطفا به پاهای قاطرها نگاه کنید؛ سربه‌زیر و صد البته معصوم؛ چیزی در حد شاهکار از توشرز.

هدیه1: پاسبان حرم دل شده‌ام شب، همه شب/ تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم...؛ از آلبوم ماندگار دلشدگان، جایی که حسین علیزاده می‌نوازد و محمدرضا شجریان می‌خواند. برای دیدن صفحه بارگیری، اینجا را بگیرانید.

هدیه2: قطعه هزاردستان از دومین آلبوم آقای بنفش، گروه پالت. تقدیمی به عزیز‌دل‌ مرضیه برومند. برای دیدن صفحه بارگیری، اینجا را بگیرانید.

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند...

پی‌نوشت: درست سه‌ربع کم از ساعت اا روز شنبه مورخ 3 فروردین‌ماه 1392، این وبلاگ‌صاحاب [تصادفا] مطلع شد که از کانال ا سیمای ج‌ا‌ا، آخرین ساخته برادر مکتبی [حاج] کوئین تارنتینو، یعنی: جانگوی آزاد شده... در حال پخش است. خب این شاهکار امسال توانست اسکار فیلم‌نامه اورجینال را برای تارنتینو به ارمغان بیاورد و به عنوان یک «تارنتینوباز» عرض می‌کنم که فی‌نفسه با مساله پخش فیلم، آن‌هم از رسانه هفتاد میلیونی! مشکلی ندارم. اما وقتی یاد حرص‌وجوش برادران انصار و حزب‌الله می‌افتم که در فقره فتح «خرپشته نگهبانی سفارت بریتانیا» تصاویر پالپ‌فیکشن [ساموئل ‌ال‌جکسون و جان تراولتا] در دست بر علیه روباه پیر شعار می‌دادند نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. ای برادران، ای عزیزان، ای شمایی که یک نماز شب‌تان قضاقورتکی نمی‌شود. ای‌که سوی نگاه‌تان تاکنون به یک نامحرم نخورده و اگر رئیس‌جمهور محبوب‌تان در ونزوئلا... الله‌اکبر!. جهت‌اطلاع عرض می‌‌کنم [دانستن به از ندانستن است دیگر] که عالیجناب تارنتینو در تمه خاطرات نوجوانی‌‌شان می‌گویند:«در شانزده‌سالگی با رضایت از سر بی‌میلی مادرم، مدرسه را با این شرط ول کردم که کاری پیدا کنم. اولین کارم کنترل‌چی یک سینمای پورنو بود: پوسی‌کت تیه‌تر در تورانس!...»

پی‌درپی‌نوشت: یعنی صاحب این قلم عاشق شنیدن نطق‌‌های آتشین حجت‌اسلام‌والمسلمین سیداحمد خاتمی و خطابه‌های نماز پرفیض جمعه است. در فقره [2/1/92] ایشان فرمودند: کاندیداها از آقا خرج نکنند. آقا فرمودند من یک رای دارم. و تا پیش از انتخابات هیچ‌کس نخواهد فهمید آن چه کسی است... حتی یک تقلب هم در شأن نظام جمهوری اسلامی نیست... سلطنت‌طلب‌های ورشکسته آواره، منافقین آدمکش، کمونیست‌ها، رقاص و رقاصه‌ها، استحاله‌شده‌ها و فراری‌هایی از این ملت همه‌شان علیه انقلاب اسلامی گارد گرفتند... قرآن می‌گوید حرف درستی را هم که دشمن از آن سوءاستفاده می‌کند، نگویید چه رسد به حرف نادرست... از زمانی که آقا گفتند شعار انتخابات آزاد پر کردن جدول دشمن است، عده‌ای روی همین موضوع متمرکز شده‌اند که بدبخت‌های آواره و ذلیل خارج از کشور که ارزش ندارند اسم‌شان را ببرم هستند. برخی فتنه‌گران هم گفته‌اند اگر بیرون از کشور بودیم کمپین انتخابات آزاد تشکیل می‌دادیم اما به آنها می‌گویم شما به حدی منفور ملت ایران هستید که هرچه بگویید مردم ضد آن را عمل می‌کنند...

پی‌درپی‌درپی‌نوشت: چهار انتخابات سراسری در کشور وجود دارد: خبرگان رهبری، ریاست جمهوری، مجلس، شوراهای شهر و روستا. در این بین، انتخابات ریاست جمهوری، «آزاد»ترین انتخابات است؛ از آن‌رو که «بیشتر» به تب سیاسی مردم نزدیک است. با این حال، غریب و عجیب نیست که در پس 16 ساله رفته، و با تکیه به نقل قول‌های صریح، به راحتی بتوان پشیمانی شورای نگهبان را از تایید صلاحیت سید محمد خاتمی و محمود احمدی‌نژاد، تصور کرد؛ این هر دویی که «راست» نبودند. مردم در دو خرداد 76 و سه تیر 84 به کسانی رأی دادند که [به حق یا ناحق] گمان برده بودند در جبهه مقابل طایفه حاکمان [بخوانید «راست»] هستند. بماند که «راست» بر موج سه‌تیر آسوده‌تر و فوری‌تر سوار شد. برنده‌ی سه‌تیر، میانه‌ای با برنده‌ی دو‌م‌خرداد نداشت. این یک فرصت‌طلبی سیاسی بود ولی دست برنده سه‌تیر را دیر خواندند [یا بد موقع خواندند]. او قرار نبود تا همیشه زیر بیرق «راست» باشد. و این تتمه حیثیت و اعتبارشان را بر زیر پرسش و حیرانی برده! و حالا کار به جاهای بامزه رسیده؛ ظاهرا با یک نقطه کور دیگر در قانون مواجه هستیم؛ اگر کاندیدایی پس از عبور از پل تأیید صلاحیت توسط شورای نگهبان، بخواهد تخریب‌کاری کند، چرا شورای نگهبان نتواند تایید صلاحیت خود را پس بگیرد؟ نه فقط قبل از برگزاری و اعلام نتایج انتخابات، که حتی پس از آن و برنده شدن تخریب‌کار! اینجا ناگزیر باید به سئوالاتی درباره شأن و البته حد «مصلحت» در تدبیر امور کشور توسط حکومت اسلامی و رابطه آن با حق و قانون و اخلاق نیز پاسخ‌های محکمه‌پسندی داده شود. [گمانم همین‌قدر شفاف‌سازی تا همین‌جا کافی باشد.]

جهت‌اطلاع1: هرچند با تاخیر، همین‌جا عرض شادباش نوروزی و نوبهاری می‌کنم به همه دوستان نسبی و سببی این وبلاگ که هرچند وبلاگ‌صاحابش بی‌وفاست و دیربه‌دیر سری اینجا می‌جنباند اما ایشان به دیده اغماز می‌نگرد. و دلخوش به همین مجیزگویی‌ها و اطوارهاست. فی‌الحال در هفته‌های سپری شده خیلی اتفاقات افتاد. در انتشار یکی دو نشریه دخالتی داشتیم، و سه‌چهار جایی نیز مطالبی رقمی شد. چندین خبر خوش و ایضا اخبار ناخوش زیادی هم شنیدیم. عزیز رفته‌سفر، لختی برای بردن دوچرخه و پسته به ایران برگشت و دیداری تازه شد و تندی به قرار دلش پیوست. دیگر جانم برای‌تان بگوید در سیرک [محل خدمت] بعد از تهدید شدن به رفتن قم و تبدیل شدن به سوهان روح، رایزنی‌ها کردیم و جایگاه خودمان را تثبیت کردیم. ایضا حال ایگور [ماهی وبلاگ‌صاحاب که از اوایل اسفندماه به داخل سیرک برده شد] تا همین لحظه‌ای که این‌ها تقریر می‌شود خوب است و در تنگش [شیشه ا لیتری روغن‌زیتون] عشوه می‌ریزد. البته حضرت‌استادی [دشمن شماره ا این دلقک در م‌م‌ر ج‌اا] زودتر از ما منتقل شدند. آن‌هم به یک وضعی... . بگذریم. می‌فرماید: با دوست باش، گر همه آفاق دشمن‌اند/ کاو مرهم است اگر دگران نیش می‌زنند...

جهت‌اطلاع2: تیتر اشاره‌ای است به بخشی از ترانه محمدعلی بهمنی با عنوان «خرچنگ‌های مردابی»: به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی، چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست، رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند، به پای هرزعلف‌های باغ کال‌پرست...

تصویر نوشت: چه کسی گفته ما این‌جا بلد نیستیم کار تبلیغاتی کنیم: خانم‌ها، آقایان، مستحضر باشید عزیزدلمان عالیجناب مودبیان برای فروردین و اردیبهشت‌ماه «قرارداد... با مرگ» اثر مرحوم اسلاومیر مروژک را در سالن زنده‌یاد سمندریان تئاتر ایرانشهر به روی صحنه خواهد برد. جهت کسب اطلاعات بیشتر از تلفن 88814125 استفاده کنید. [برید حالش را ببرید. والله]

هدیه شماره 1: شماره نوروزی ماهنامه کومه‌شه با دبیری این وبلاگ‌صاحاب منتشر شد. اگر مایل به خواندن هستید برای دیدن صفحه بارگیری اینجا را بگیرانید.

هدیه شماره 2: بهار از منظر صاحب این قلم در این ترانه شفیعی‌کدکنی خلاصه می‌شود. در «بزن باران» با صدای حبیب محبیان؛ برای دیدن صفحه بارگیری اینجا را بگیرانید.