گزارش روز جزا...

سیرکنوشت: چهارشنبه مورخ 2/5/1392 کار تصفیه از سیرک [پادگان] انجام شد. خوشبختانه یا متاسفانه بالاخره خدمت سربازی هم نوستالژی شد و بقول معروف [سهراب گلهاشم عزیزم] فردای خدمت، اولین روز از بقیه عمر ماست. لباسها را همان داخل با ترس و لرز و انفجار خنده و شور حسینی! تکهپاره کردیم و جز اتیکت نامم چیزی برایم باقی نماند. اینجا بود که واقعا فهمیدم در این مدت چقدر در میان سربازان طرفدار داشتم و صرفا نوع ادبیاتم میانشان طرفدار نداشت. نمادی از مقاومت و ناسازگاری که بخاطر نشستن لباسها، پاره بودن بند پوتینها، نداشتن گتر جوراب، کلاه شکسته، زبان تند و تیز و رکگو، تنبیهها، ... لقب «چریک» را یدک میکشیدم. کلاه، پوتین، درجهها، کمربند،... همه را بخشیدم. وصیت کردم پوتینهایم همآنجا گلدان شمعدانیاژدر [گونهای از گیاه شمعدانی که برگهایی تیز دارد و بیشتر بصورت آویزان تزئین میشود] شوند. کلاهم را بر تیرکچراغی در انتهای پادگان جاساز کردم [بستم] که آشیان یکی دو نسل از مرغ میناهای سرگردان پادگان شود. یک سوسیسکوکتل برای فرانکشتاین [گربهای که به محض ورودم در پادگان بدنیا آمد و حالا پانزده ماههست و پایه خدمتم بود] بردم. تمام و کمال خورد. به سربازان [آنان که اهل دود بودند] نفری یک نخ سیگار قاچاق به عنوان شیرینی رسید. اما به عنوان شیرینی اصلی [آنچه باید از من در اذهان به یادگار میماند] و همهی آنچه میبایست میگفتم را در قالب دو کارتپستال طراحی و آماده کردم. کارتهایی منقش به کارتونهایی از عزیزدلم موردیلو؛ اولی را به کارکنان نظامی و دومی را به سربازان و افسران تقدیم کردم. خوشحالم که اینکارم با استقبال ایشان مواجه شد و حتی به علت شدت استقبال طرفین برای دریافت هر دو کارت به کپیگرفتن هم منجر شد! و جریانی که مدنظرم بود [ولو در روز آخر] شکل گرفت. بوقی تهیه کرده بودم و یکی دو تابلوی شاسیشده [که شرح ماوقعاش فعلا به صلاح نیست] و بدست رئیسان رساندم. از جمله جملهای از دکتر شهید مصطفیچمران را به جانشین سازمان تقدیم کردم:«تقوا مهمتر از تخصص است اما آنکس که تخصص ندارد ولی کاری را بپذیرد بیتقواست» که بشدت متاثرش کرد!. گفتم: این دنیا رنج کارهای نکردهست و آن دنیا افسوس زمانهای از دست رفته. گفتم امیدوارم پی روز [و نه پیروز] باشید. گفتم: شیخاجل میفرماید: سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست/ در میان این و آن، فرصت شمار امروز را. گفتم: پی آزار سربازان نباشید که میفرماید:«سوز دل مسکینان آسان نگیرد، که چراغی شهری را بسوزد...»؛ حالا بقول یکی از دوستان عزیز فقطوفقط باید گفت:«تمام شد!» و گذاشت و گذشت. [امروز] در این سن و سال تازه میفهمم چرا حق [سبحانتعالی] آدمیزاده را فراموشکار آفریده. بله؛ تمام شد! همین!
تصویر: ساعاتی پیش از رفتن به پادگان برای آخرین بار. کارتپستالها و بوق [جهت در کردن توفیقاتشان در آن] را در کنار مارمولکجان [گلدان سدوم (کاکتوسم)] و فلفلم و ماگم [جا قلمیام] و نقشه دویچلند که هرچهار را در دوران سربازی هدیه گرفتم، میبینید. و حالا هرچهارشان جزعی از میز کار و بکگراندم شدهاند. و البته کتابها. خب باید گفت که هیچکس کتابش را دور نمیاندازد، ممکن است که بفروشدشان اما کمتر دیدهام و یا میبینیم کسی کتابی را در سطل زباله بیندازند یا نابود کنند. کتاب همیشه در فرهنگ ما مورد احترام است و این خوشبختی بزرگی است برای فرهنگ ما با همه ضعفهای ریز و درشتش. خوشحالم که مجددا با فراغبال به کنارشان برگشتم. به کسب و کار و تفریح و تفّرج خودم.
هدیه ا: کارتپوستال اول [که به کارکنان نظامی تقدیم شد] و کارتپستال دوم [که به سربازان تقدیم شد]. برای ملاحظه روی هر کدام جُدا جُدا کلیک بفرمائید.
هدیه اا: یکم امرداد مصادف بود با سالروز تولد پیانیست همیشه خندان عزیز و شهیر ایرانی استاد انوشیروان روحانی. یازده قطعه ملودی دلنشین اینستورمنتال [بیکلام] هم بههمین بهانه تقدیمتان باد. برای دیدن صفحه دانلود اینجا را بگیرانید.