بیچاره از بیچارگی...

پینوشت: حق دارید؛ شما یادتان نمیآید و انگار هیچ خللی نبوده و نیست ولی ما نسل متوهم و جوگیری بودیم و هستیم [لطفا بزرگترها خودشان را قاتی نکنند. نسل خودمان را میگویم، متولدین اوآخر دهه 50 و اوایل 60]. ما وقتی انگشتمان اوخ میشود وصیت میکنیم. وقتی کبریت روشن میشود به آتشنشانی زنگ میزنیم. با صدای ترکیدن اگزوز یک موتور فکر میکنیم جنگ شده و با صدای جیغ یک گربه خیال میکنیم مورد تهاجم نظامی از جانب مریخیها قرار گرفتهایم. اینکه ما اینطوری هستیم یکخورده تقصیر خودمان است و یکخورده هم نیست. چه توقعی دارید از ما؟ ما در زندگیمان چیزهای واقعی ندیدهایم. ما ایمانهای واقعی را که جان آدم را با لبخند میگرفت ندیدهایم. ما هیچچیزی و هیچکسی را نداشتهایم که عشقش ارزش مردن داشته باشد. ما مبهوت چشمهای هیچکس نشدهایم و گوش به فرمان هیچکسی جان نمیدهیم. تقصیر خودمان نیست. ما که آمدیم، قحطی شد. ما آنقدر زیاد بودیم که دیگران فقط وقت کردند به پر کردن شکممان فکر کنند و به چیز دیگری فرصت نرسید. ما مانده بودیم و آتاری و مهدکودک که در جنگهایش هیچکسی نمیمرد و شعرهایش خون کسی را جوش نمیآورد و زخمهایش افتخاری نداشت. اینطوری شد که ما برخلاف نسل قبل که فرصت کودکی کردن نداشتند در کودکیهایمان باقی ماندیم و ماندیم و هیچوقت بزرگ نشدیم. ما 15 سالمان شد، 20 سالمان شد، 30 سالمان شده اما انگار نه انگار، بزرگ نمیشویم. هنوز وقتی عاشق یکی میشویم، فکر میکنیم بدون او میمیریم. فکر میکنیم آخر دنیا رسیده. با اولین بگومگو میزنیم به سیمآخر و بازی را بهم میزنیم. ما برای هیچچیزی خودمان را فدا نمیکنیم اما تا دلتان بخواهد ادعایمان میشود. با این همه تقصیر ما نیست... اینروزها [هفته ابتدای مهرماه] هر روز سر ظهر، یک دلقک میآورند [در سیرک] تا برای ما بندبازان جوان از خاطراتش بگوید. ما هی باد میکنیم و به زور سلاموصلوات اساتید و عظام را میفرستیم بالا و ایشان هی از آن بالا برایمان کیسه شن ول میدهند پایین. دیروز [سهشنبه] یکی را آورده بودند برایمان از خاطراتش بگوید. میگفت که در دوران جنگ، منصبی دولتی! داشته و بعد از جنگ هم در دولت سازندگی سرپرست تعدادی [...] شده بوده! اخیرا [همین چند روز پیش و به واسطه وضعیت خوب اقتصادی کشور گلوبلبل و به موازات موج تازه تهدیدات نظامی ایادی کفر] عدهای میآیند [میروند] سراغش و با عصبانیت، ناامیدی و تا حدودی ترس از عدم بازگشت سرمایه، از تعطیلشدن چند کارخانه شکایت میکنند، اما جناب دلقکاعظم فقط خندیده و با خونسردی گفته:«... ما چیزهای دیدهایم که وقتی با اینها مقایسهاش کنید، خودتان خندهتان میگیرد. سال آخر جنگ، در دولت ما جلسه اضطراری داشتیم برای اینکه ببینیم اگر جنگ سال بعد هم ادامه پیدا کند کدام دو وزارتخانه را باید تعطیل کنیم! یعنی کار به جایی رسیده بود که کمکم داشتیم دولت را تعطیل میکردیم؛ آنوقت شما «چار»! تا کارخانه را به رخ ما میکشید. کارخانهتان تعطیل شده و فکر میکنید دنیا به آخر رسیده! برید این را با تعطیلی دو وزارتخانه مقایسه کنید، خودتان خندهتان میگیرد!» بهزعم صاحباینقلم، آنبچهها! البته بعید میدانم خندیده باشند. گفتم که تقصیر ما نیست. ما هیچ اتفاق بزرگی در زندگیمان ندیدهایم. بزرگترین اتفاق عمر ما همین تعطیلیهای پیدرپی و یکمیلیونی شدن دوباره سکه است؛ شاید. چه توقعی دارید از کودکانی که هیچوقت پایشان را از مهدکودک بیرون نگذاشتهاند؟ بگذارید خیال کنیم دنیا همان بازی آتاری ماست و ما گردانندهاش هستیم. شاید یک روز صاعقهای از آسمان بیاید و بخورد توی سقف خانهمان که بترسم و تکانی بخوریم. آمین!
پیدرپینوشت: دیرزمانی عدهای از رفقای این وبلاگصاحاب همیشه دلشان برای یادداشتهای کمیتاقسمتی جدی صاحباین قلم تنگ میشد و میگفتند:«جِد نوشتههایت را بر طنزهایت بیشتر میپسندیم...» الان وقت تحویل گرفتنست انگار. این شاید از بد روزگار باشد که چشمه طنز و مطایبهام خشکیده وبالجبار جِدنویس و تلخاندیش شدم. چاره چیست که استاد میفرماید: گُل را، همهکس، دست گرفتند، و نخوانند/ بلبل نتوانست که فریاد نخواند/ سعدی! تو در این بند بمیری و، نداند/ فریاد بکن، یا بکُشد یا برهاند!
توضیحواضحات کارتون: یکی از مقدماتیترین کارهایی که در سیرکمان به نوآموزان در زمینهشعبدهبازی یاد میدهند چشمبندیست. در صفی دراز، هر کس چشم نفر جلوییاش را باید ببندد. به مصداق کوری عصاکش کور دیگر میشود «یک چشمبندان اساسی»ست. درست شبیه همین شاهکاری که عزیزدلم هادی حیدری کشیده!
جهتاطلاع: سوم مهرماهی که گذشت سالمرگ عمرانصلاحی [3 مهر1383] بود. بزرگمردی که همچنان کنارمان مانده. در ذهن و زبان جاریست و خدایش بیامرزاد. گفتنیها از عمران زیاد است. هماو که با اندوهی لبریز از امید میگفت: خونهی باهار کدوم وره؟... شهیدش نمیکنم و وعده یک یادداشت خوش را در این فقره میدهم. اما تا آن موقع شعر منتشر نشدهای از عمران را بخوانید با عنوان «این راه»:«این فصل با صدای تو آغاز میشود/ این سنگ، این خزه، این جوی، این علف/ این پیچراه که شب میرسد به ماه/ این بوی گل که میدود آهسته روی پل/ این خندهای که میدمد از شاخه انار...»
هدیه: سه سال از رفتن پرویز مشکاتیان [30 شهریور 1388] میگذرد. اهلموسیقی و هنر با هر سلیقهای متفقالقولاند که مشکاتیان از نوادر موسیقی ایرانی بود و خواهد ماند. پس بشنوید اجرای همایون شجریان را در بزرگداشت پرویز مشکاتیان [شهریور 1389]. همچنان؛ حتی به یادش خاطرهانگیز و شنیدنیست. خدایش بیامرزاد. برای بارگیری موستان را اینجا بگیرانید.