ذکات العلم نشرهووووووووووووووووووووووووووووووووووو

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

اول این عکس راببینید تا قدر خودتان را بیشتر بدانید . زن اتیوپی یایی و دستان بی غذای فرزندش.....

 

 

دانلود نرم افزار Google Earth

 

 

 

 

طی ماه های اخیر کاربرانی که از کشور ایران قصد دانلود نرم افزار Google Earth را از روی سایت گوگل داشته باشند با پیامی مواجه می‌شوند که به آنها می‌گوید "متاسفیم؛ این محصول در کشور شما قابل دسترس نیست" به نظر می‌رسد گوگل این اقدام خود را بر اساس سیاست‌های تحریمی دولت آمریكا بر علیه ایران انجام می‌دهد. بسیاری از کاربران امکان دریافت و استفاده از  Google Earth را ندارد و در پیامهایشان خواهان دانلود نرم افزار Google Earth را از طریق پرشین ژئو بودند. این دسته از کاربران می توانند این نرم افزار را از طریق لینک زیر دریافت کنند.

 

دانلود برنامه Google Earth 4.1.7087
حجم: 15.00
MB

رنگین کمان کمیاب بربالای آیداهو

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

19    ژوئن 2006 - بنظر می رسد این رنگین کمان از آتش درست شده ، اما این پدیده به سردی یخ است. این منظره کم نظیر ، در 3 ژوئن بر فراز شمال آیداهو در نزدیک سرحدات ایالت واشنگتن بر روی فیلم ثبت شد.این یک رنگین کمان به معنای سنتی آن نیست و توسط عبور نور از میان ابرهای مرتفع سیروس ایجاد شده است . این منظره تنها زمانی رخ میدهد که خورشید در ارتفاع خیلی بالا قرار دارد . ( بیشتر از 85 درجه بالای افق ) .

این پدیده بیشتر از بلورهای یخ شش ضلعی که ابرهای سیروس آن را می سازد ، ساخته شده و بایستی به شکل ورقه های ضخیم با خطوط موازی که تمام وجوه آن را پوشانده ، باشد .هنگامی‌که نور از میان وجه قسمت عمودی نظیر بلورهای یخ وارد میشود و از پائین بیرون می رود ،  نور منکسر شده و منحرف می‌شود همان طوری که نور از یک منشور عبور می‌کند . اگر کریستال‌های سیروس به طور مستقیم به صف کشیده شوند،  سرتاسر ابر تمام رنگ‌ها در یک طیف نور شروع به درخشیدن خواهد کرد .طبق گزارش Daily Mail لندن ، این منحنی ویژه پلی به طول چند صد مایل مربع در آسمان زد و در حدود یک ساعت ادامه داشت .

 

و خدا عشق را آفرید ..... به مناسبت تولد برادرزاده عزیزم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

خدا هنوز قصه مي گويد

{ قصه تولد }

 

شايد / خدا نمي خواست حضورا حضور داشته باشد / از اين جهت بود كه ... /  پدر و مادر را آفريد

 

   قبلا خانه مان توي آسمان هفتم بود . ما با خداجان زندگي مي كرديم . البته خدا چند تا فرشته را براي نگهداري و محافظت از ما مامور كرده بود . هميشه با هم مي خنديديم . شب كه مي شد ، خدا جان ، چند تا ستاره از آسمان مي چيد و توي دست هاي هر كدام از ما مي گذاشت . تازه ، قبل از خواب ، قصه هاي شيرين و آسماني  برايمان تعريف مي كرد و ما اصلا نمي فهميديم كي خوابمان برده . چه لذت بخش بود !! . آغوش فرشته ها ، گهواره ما بود و آنها آنقدر مهربان بودند ، كه ما ، صبح ها اصلا دوست نداشتيم از خواب بيدار شويم . اما چند ماهي بود كه گوش هايم درد مي كرد . آخر سر و صداهاي زيادي از زمين مي شنيدم كه بچه هاي ديگر ، آنها را نمي شنيدند . خيلي ناراحت بودم . به همين دليل ، يك روز كه با خداجان مشغول صحبت و درددل بودم ، به او گفتم : گوش هايم خيلي درد مي كنه . صداهايي از زمين مي شنوم . صداها ، زياد وحشتناك يا بلند نيستند . فقط چون مدام اين صداها را مي شنوم ، گوش هايم درد گرفته اند . وقتي حرف هايم تمام شد ، خدا جان لبخند زد و گفت : بيا برايت يك قصه خيلي قشنگ تعريف كنم . قصه اي كه تا به حال ، هيچ كدام از بچه هايي كه اينجا هستند ، آن را نشنيده اند . وقتي فهميدم قصه اي را كه خداجان مي خواهد تعريف كند ، فقط مخصوص من است ، آنقدر خوشحال شدم كه درد گوش هايم را فراموش كردم . ولي بعد از تمام شدن قصه ، خيلي ناراحت شدم . خداجان با قصه اش به من فهماند كه بايد خودم را براي يك سفر كوتاه آماده كنم . من دوست نداشتم به سفر بروم ؛ آن هم تنهاي تنها . بدون دوستي ، فرشته اي و به دور از خدا !!! . وقتي به تنهايي سفر فكر مي كردم ، زدم زير گريه . خداجان توي گوشم گفت : اصلا ناراحت نباش !! تو تنها نيستي . دو فرشته خيلي مهربان هميشه كنارت هستند . شب ها برايت قصه مي گويند . با تو بازي مي كنند . با هم به گردش مي رويد ؛ از همه مهمتر ، به تو ياد مي دهند كه هر وقت دلت گرفت ، چطوري با من صحبت كني ؟!! فقط بايد چند نكته مهم در يادت بماند . اول اينكه فراموش نكني من ، هميشه پيش تو هستم ؛ هميشه . دوم اينكه بايد سعي كني هميشه كارهاي خوب انجام بدهي ، تا وقتي كه از سفر برگشتي ، دوباره بتوانيم با هم خوب و صميمي باشيم . چشم هايم پر از اشك شده بود . بلافاصله بعد از خداحافظي با فرشته ها و دوستانم ، به پايين افتادم . خيلي ترسيده بودم .وحشت سراپايم را فرا گرفته بود . مي لرزيدم و بلند بلند گريه مي كردم . گريه اي از ته دل . به خاطر جدايي از همه آن خوبي ها و پاكي ها و قشنگي هايي كه در كنار خدا ، نصيبم بود و حالا ، از آنها جدا شده بودم .... . اما وقتي يكي از دو فرشته زميني ، من را در آغوش گرفت و به رويم خنديد و حتي وقتي فرشته ديگر در چشمانم خيره شد و من برق عشق و محبت الهي را در عمق آن ديدم ، آرام شدم ، آرام آرام .... . و خب آرامش واقعي ام ..... ، زماني بود كه فرشته اول ( كمي بعد متوجه شدم كه نام زميني اش مادر است ) من را به تخت خوابي{ تركبيبي از چوب گردو با روگشي از چرم سفيد } كه در اتاقم قرار گرفته بود منتقل و شروع به خواندن لالايي كرد و خب ديدم كه فرشته ديگر ( به نام پدر { هر گونه مشابهت با فيلم آن مرتيكه كه پا تو كفش جناب ... مي كنه و اسمش ابراهيم حاتمي كيا است را به سرعت رد مي كنم} )  مشغول تحويل گرفتن سري 24 تايي هواپيماهاي مدل و اسباب بازي ، مجموعه كتابهاي تاريخ تمدن ، فلسفه ، هنر ، ..... بود و با يك صداي مادر سريع خودش را به ما ملحق كرد . آن وقت بود كه حس كردم ، هنوز خداجان برايم قصه مي گويد و من به زباني كه هيچ كس جز من و خودش نمي فهميد فرياد زدم : خداجان امشب خانه ما مهماني ، دير نكني ها .....

 

سيدعمادالدين قرشي

 28 مرداد 1386 خورشیدی

 

 

 

 

يک سال پس از توقف توليد بیسکویت مادر، از خاطره های اين محصول و کارخانه اش چه مانده است؟

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

بيسكويت بی مادر

 

 

 


ساعت هفت و ۳۰ دقيقه است و کارخانه ويتانا سوت و کور است. کارخانه ای با بيش از شش هکتار وسعت که در کيلومتر هفت جاده قديم کرج و در خيابان خليج جای گرفته است. کارخانه خالی است و درهای بزرگ آهنی همه بخش ها با قفل های بزرگ بسته شده. درهايی که رنگ سفيد آن ها به سياهی می زند.

در گوشه و کنار کارخانه، تابلوهايی وجود دارد که کج شده اند. سطح آسفالت کارخانه با برگ درختان گردو و گردوهای سبزی که ماه هاست کسی آن ها را از روی زمين برنداشته و درگذر زمان سياه شده اند، پوشيده شده. کارخانه ويتانا که توليد کننده بيسکويت مادر قديمی ترين بيسکويت ايران است ۱۳ ماه پيش، بعد از ۴۸ سال توليد بيسکويت تعطيل شد.آخرين بيسکويت مادر در اين کارخانه ۱۰ خرداد ۸۵ توليد شده و بعد از آن کارخانه تعطيل و کارگران خانه نشين شدند.کارخانه ای با چندين بخش مختلف، زمين فوتبال چمن، تصفيه خانه آب،دستگاه هايی برای توليد يخ برای اينکه کارگران آب خنک بخورند و موتور برقی که به گفته يکی از کارگران بی کار شده، در صورت قطع برق سراسری می توانست علاوه بر برق کارخانه، نياز بيمارستان شماره ۲ که پشت کارخانه قرار دارد را هم تامين کند.


«ويتانا» در سال ۱۳۳۷ توسط برادران تهرانچی راه اندازی شده است.

 

غلام عباس خدابخشی که ۳۰ سال در خيابان خليج کار می کرده و از روزهای اولی که کارخانه ويتانا راه اندازی شده است هر روز از کنار کارخانه عبور می کرده، در مورد روزهای ابتدايی کارخانه می گويد: «به اتوبان های حالا که کنار کارخانه است نگاه نکنيد. اينجا همه بيابان بود. خيابان ها همگی خاکی بودند. از آن روزها خيلی گذشته، يادم هست تازه درخت های پارک شهر تهران را کاشته بودند.«برادران تهرانچی که از پولدارها و مشهوران آن زمان تهران بودند از آلمان و انگليس دستگاه های بيسکويت سازی آوردند و کارخانه را سر خيابان خليج راه انداختند. شصت، هفتاد کارگر بيشتر نداشتند. بوی خوشی را هر روز در بيابان های خليج راه می انداختند که نگو. روزی چند دقيقه جلوی کارخانه می ايستادم و از بوی خوش بيسکويت لذت می بردم.»


بيسكویتی كه بايد زير دندان شكسته شود

 

 

مرد ۷۰ ساله که بيسکويت مادر را خيلی دوست دارد حرف خود را ادامه می دهد: «دوستانی داشتم که در کارخانه کار می کردند و هميشه از آن جا برايمان تعريف می کردند. آن روزها تازه بيسکويت مادر آمده بود. کلی مشتری داشت. هر روز وقت رفتن خانه از جلوی کارخانه برای بچه هايم بيسکويت مادر می خريدم. خيلی زود کارخانه رونق گرفت و کم کم بزرگ شد و محصولاتش هم متنوع تر.» بيسکويت مادر برای خيلی ها يک حس خاص دارد. حسی که چند نسل است آن را تجربه می کنند.

 


برادران تهرانچی که بعد از انقلاب کارخانه ويتانا را رها کرده و از ايران رفتند، از ابتدا به دنبال ايجاد علاقه مشتريان خود بوده اند. آن ها يک جمله معروف داشتند: «بيسکويت مادر بايد به راحتی با دندان شکسته شود و با آب دهان نرم شود.» علی محمدی، پزشک عمومی ۳۵ ساله که خود از دوران کودکی بيسکويت مادر می خورده می گويد: «بيسکويت مادر يک مکمل کامل غذايی است که پيشنهاد می شد همه افراد مصرف کنند. حتی پزشکان کودک به مادران توصيه می کردند از ۶ ماهگی به همراه شير به نوزادان خود بيسکويت مادر بدهند.» او می گويد: «بيسکويت مادر من را ياد دوران کودکی می اندازد.» همين کيفيت، طعم و حسی که افراد مختلف از بيسکويت مادر به ياد دارند، باعث شده بود که اين محصول با گذشت ۴۸ سال از زمان شروع توليد به گفته احمد تدين، يکی از فروشندگان عمده مواد غذايی در بازار تهران «هميشه در صدر فروش» جای داشته باشد.

 
تدين می‌گويد:«بيسکويت مادر هميشه پر فروش بود. هفته ای ۱۰۰ تا کارتون ۱۰۰ تايی می فروختم و الان که چند ماه است کارخانه تعطيل شده باز هم خيلی از مغازه دارها که نمی دانند کارخانه بسته شده به دنبال بيسکويت مادر می آيند.» او می‌گويد: «در حال حاضر چند شرکت سعی کرده اند بيسکويت های مشابه با نام های «فينگلی»، و«بچه» توليد کنند اما هيچ کدام موفق نبوده اند.» يکی ديگراز عمده فروشان مواد غذايی هم که در خيابان مولوی مغازه دارد می‌گويد: «شرکت ويتانا که همه آن را با بيسکويت مادر می شناسند هيچ وقت مشکل فروش نداشت. بيش از ۳۰ محصول مثل نان سوخاری را کنار بيسکويت مادر توليد می کرد و هميشه هم مشتری های بسيار داشت. اما هيچ کس نفهميد چرا بسته شد.»

 
عبدالله نور اشرف، رئيس انجمن اسلامی کارگران شرکت ويتانا به اين سوال پاسخ می دهد: «شرکت سهامی البرز که از سال های بعد از انقلاب به بنياد 15 خرداد واگذار شده، با مجوز
 شورای عالی کار که وزير کار رياست آن را برعهده دارد، به بهانه بازسازی و نوسازی، کارخانه ويتانا را برای چند ماه تعطيل کرد.

«قرار بود بعد از چند ماه کارگران در يک کارخانه جديد کارکنند. اما بعد از گذشت ۱۳ ماه هنوز حتی يک پيچ هم به کارخانه وارد نشده است. به کارگران هم زنگ زده اند که بيايند خودشان را باز خريد کنند.» او می‌گويد: «آن ها قصد دارند کارخانه را که بيش از۲۰ ميليارد تومان سرمايه دارد بفروشند. کارخانه ويتانا خيلی مشهور است فقط آرم اينجا بيش از پنج، شش ميليارد تومان ارزش دارد.»



يکی ديگر از کارگران کارخانه هم که ۱۲ سال سابقه کار دارد، می گويد: «۲۶۰ کارگر کارخانه، نگران امنيت شغلی خود هستند. تا حالا به هرجايی که فکرش را بکنيد نامه نوشته ايم ولی هيچ خبری نيست. به خدا اين کارخانه حيف است همه ويتانا و بيسکويت مادر را می شناسند.» او می گويد:«شرکت ما هيچ وقت با مشکل مالی مواجه نبوده، هميشه چرخش چرخيده و سود دهی بالا داشته است اما می خواهند آن را ورشکسته اعلام کنند.» اما در مقابل گفته های کارگران و مردمی که بيسکويت مادر را دوست دارند و آن را«طعم کودکی» می دانند، مسئولان شرکت سرمايه گذاری البرز هيچ پاسخی نمی دهند و فقط می گويند کارخانه مشکلات خود را داشته است. کارخانه ای که سالها با اين شعار تبليغ می شد که «مهر مادر، شير مادر، بيسکويت مادر»، حالا 13 ماه است که تعطيل شده و هنوز مردمی که با طعم بيسکويتش خاطره دارند، از سرنوشتش باخبر نشده اند.

 

 

هم فال و هم تماشا ... خواندن یک مقاله در کنار دیدن سرگرمی !!!!!!!!!!!!!!

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

نمونه ای از پاسخ دو دانش آموز به برگه های امتحانی شان ....

 

 

عجیب‌ترین نوار دنیا

 

یک تکه کاغذ بردارید، آن را نیم دور بپیچانید و دو انتهای آن را به هم بچسبانید. موجود ساده ای که ساخته اید، کلی خاصیت های عجیب و غریب دارد.

 


با راست کلیک کردن روی تصویر و انتخاب
New Display می توانید تصویر بزرگتری ببینید.

 

مثلا حتما می دانید که اگر سر و ته یک نوار را بدون پیچش به هم بچسبانیم، یک استوانه مانند ساخته میشود که اگر آن را از وسط ببریم، دو تکه میشود. اما اگر همین کار را روی این نوار عجیب انجام دهیم یک تکه باقی میماند و تنها طولش دو برابر می شود .

 

برای اینکه با خاصیت های دیگر این موجود آشنا شوید چند تکه کاغذ و چسب نواری و قیچی بردارید و سعی کنید جواب این سوالات را پیدا کنید. به کمک جواب این سوال ها تردستی های زیادی طراحی شده است. شما هم می توانید به کمک آن ها دوستانتان را به تعجب وادارید.

 

فرض کنید قبل از آنکه دو سر نوار را به هم بچسبانیم، به جای یک بار، دو بار آن را بپیچانیم و بعد از وسط ببریم. چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 اگر نوار را سه، چهار، پانزده ....   بار بپیچانیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه فرقی بین عددهای زوج و فرد هست؟


راهنمایی

 

 

 اگر به جای یک برش از وسط نوار دو برش به فاصله یک سوم از لبه ها بزنیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ 

 

راهنمایی

 

 

این موجود را Augustus Mobius ریاضیدان و منجم آلمانی در سال 1858 کشف کرد و به همین خاطر نام آن را نوار موبیوس گذاشتند.. خاصیتی که در این نوار توجه موبیوس را جلب کرد، یک طرفه و یک لبه بودن آن بود. این نوار عجیب تنها یک رو دارد، یعنی یک مورچه که در نقطه ای از یک نوار موبیوس کاغذی ایستاده می تواند بدون رد شدن از لبه کاغذ به پشت آن نقطه (در سمت دیگر کاغذ) برسد. در حقیقت این نوار اصلا پشت ندارد. این خاصیت را می توانید در نقاشی زیر ببینید. همینطور، لبه این نوار از یک تکه تشکیل شده: یک دایره که روی خودش تا شده است.

 

يك كودك 12 ساله، اعجوبه موسيقي در آمريكا

 

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

ظهور یک زاغ کبود

 

 

 

«جي» مي‌گويد كه واقعا نمي‌داند اين آهنگ ها از كجا به ذهن او مي‌رسند . او آنها را اجراي يك اركستر در ذهن خود توصيف كرده و براي او مثل اين است كه دستورهايي با سرعت نور به ذهن ناخودآگاهش وارد مي‌شود.

يك نوجوان 12 ساله كه به عنوان بزرگ‌ترين نمونه هوش و نبوغ موسيقي در طول دويست سال اخير شناخته شده، مي‌گويد كه آهنگهاي موسيقي تازه، به ذهن او الهام مي‌شود.به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، به نقل از «C.B.S»، «جي گرينبرگ» كه او را جانشين حقيقي «مورتزارت» دانسته‌اند، در عرض مدت كوتاهي مي‌تواند آهنگهايي تازه و پيچيده را بيافريند. وي نام اختصاري «Blue jay» (زاغ كبود) را براي خود برگزيده و علت انتخاب اين نام را به سروصداي فراواني كه اين پرنده از خود توليد مي‌كند، عنوان كرده است.


گرينبرگ مي‌گويد، موسيقي و آهنگ در سر او انباشته مي‌شود و او وادار به نوشتن آنها مي‌شود. اما واقعا چه در سر او مي‌گذرد كه در عرض چند ساعت، آهنگ مربوط به قطعه‌اي به نام «طوفان» را بر روي كاغذ مي‌آورد.«سام زيمان»، آهنگساز و مدرس درباره او مي‌گويد: ما داريم از كسي كه به مورتزارت شبيه است، سخن مي‌گوييم. اين نوجوان در رديف بزرگ‌ترين اعجوبه‌هاي تاريخ موسيقي است.«جي» مي‌گويد كه واقعا نمي‌داند اين آهنگها از كجا به ذهن او مي‌رسند. او آنها را اجراي يك اركستر در ذهن خود توصيف كرده و براي او مثل اين است كه دستورهايي با سرعت نور به ذهن ناخودآگاهش وارد مي‌شود.«ذيمان» مي‌گويد، هرچه درباره جي گفته مي‌شود، يك حقيقت واضح و عيني است و نظر شخصي من نيست. جي مي‌تواند در آن واحد، آهنگسازي كند و بعد يك سونات پيانو را در ظرف 25 دقيقه، درست در مقابل چشمان شما بنوازد، به گونه‌اي كه قطعه نواخته شده، بسيار عالي از آب درآيد.اين روزها بسياري از هم‌سن‌و‌سالان او،‌ آهنگهاي مورد نظر خود را از كامپيوتر دانلود مي‌كنند، اما درباره او بايد گفت كه وي اين آهنگها را از ذهن فعال خود، دانلود مي‌كند. او با استفاده از يك برنامه، نت‌ها را ضبط كرده و بعد به اجرا درمي‌آ‌ورد تا به اين وسيله، كار آهنگسازي وي، سرعت بيشتري پيدا كند.


او از دو سالگي قادر به نوشتن بوده است و در سه سالگي، علاقه زيادي به نوشتن و يادگيري نت‌هاي موسيقي از خود نشان مي‌داد. در ده سالگي، وارد كالج موسيقي «جوييليارد» شد كه در رديف بزرگ‌ترين هنرستانهاي موسيقي جهان به شمار مي‌رود.وي در يازده سالگي در كنار هنرآموزان سال سوم اين هنرستان، به يادگيري تئوري‌هاي موسيقي پرداخت و گفته مي‌شود تا پايان چهارده سالگي، تمام واحدهاي درسي اين رشته را خواهد آموخت.جي مي‌گويد، وقتي آهنگ يا نوايي را از ذهن خود مي‌شنوم، نخست سعي مي‌كنم آن را خوب بشنوم و بعد شروع به زمزمه كردن آن مي‌كنم و اكثرا در هنگام الهام شدن يك آهنگ به ذهنم، ترجيح مي‌دهم كه قدم بزنم، چون همگام با ضربات موسيقي، قدم برمي‌دارم.

 

 

 

چهار ضلعی ساکری ......

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

چهارضلعی خیام- ساکری

 

   چهارضلعی خیام-ساکری (Saccheri quadrilateral) را نخستین بار عمر خیام مورد بحث قرار داد اما در غرب با کارهای ساکری معرفی شد. خیام این چهارضلعی را بیش از هفت سده قبل از ساکری در کتاب «شرح ما اشکل» مطرح کرده است ساکری ریاضیدان ایتالیایی و نویسنده کتاب «اقلیدوس به دور از همه نارسایی ها» در سال ۱۷۷۳ بود.

هندسه‌ای که اقلیدس بنا نهاد بر پنج اصل موضوع (بنداشت) بنا شده است. ریاضیدانان حتا قبل از تدوین این اصول توسط اقلیدس بر سر چهار اصل نخست توافق داشتند اما اصل پنجم از همان دوران تا هنگامی که در اواخر قرن هفدهم با ظهور هندسه‌های نااقلیدسی برای همیشه حل شود مورد مناقشه بود. ریاضی‌دانان تلاش می‌کردند اصل پنجم را که به نظرشان پیچیده می‌آمد با توجه به چهار اصل نخست مانند سایر قضایا اثبات کنند. جیرولامو ساکری تلاش کرد با طرح چهار ضلعی‌یی از طریق برهان خلف این اصل را از چهار اصل قبلی نتیجه بگیرد. او برای اثبات اصل پنجم از روی چهار اصل اول، و بیست و هشت قضیهٔ منتج از آن‌ها، (هندسهٔ نتاری) چهار ضلعی را در نظر گرفت که زوایای A و B قائمه و اضلاع AD و BC برابرند. ساکری با رسم قطر AC و BD و با استفاده از قضایای هم‌نهشتی ساده (از بین بیست و هشت قضیهٔ اول) به آسانی نشان داد که زاویه C و D برابر هستند. بنا بر این سه امکان پیش می‌آید زوایای C و D حاده باشند، قائمه باشند یا منفرجه باشند. ساکری با توجه به اصل دوم اقلیدس که خط را نامحدود می‌داند به ساده‌گی اثبات کرد که حالت منفرجه غیرممکن است. (بعدها ریمان با جایگزین کردن اصل دیگری به جای اصل دوم که خط را محدود اما بی‌کرانه برمی‌شمارد هندسهٔ ریمانی را بوجود آورد.) اما برای اثبات نادرستی حالت حاده دچار دردسر زیادی شد و سرانجام از روی عجز اعلام کرد "فرض زاویهٔ حاده مطلقا غلط است، زیرا که این فرض باذات خط مستقیم ناسازگار است!" در نتیجه تصور کرد توانسته است با کمک برهان خلف اصل توازی را از چهار اصل نخست نتیجه بگیرد. اگر ساکری اینقدر مشتاقانه در جهت اثبات نادرستی فرض حالت حاده تلاش نکرده بود، می‌توانست یک سده قبل از لباچفسکی و بویویی نوعی از هندسهٔ نااقلیدسی که امروز به آن هندسهٔ هذلولوی یا هندسهٔ لباچفسکئی گفته می‌شود را ابداع کند. ساکری مطالعات خود را در کتاب کوچکی به نام "اقلیدس عاری از هرگونه تناقض" منتشر کرد اما این کتاب تا صد و پنجاه سال بعد که ائوجنیو بلترامی آن را دوباره کشف کردن مهجور ماند؛ و این تکرار تاریخ بود زیرا هفت صد سال قبل از ساکری عمر خیام در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس (در شرح "مشکلات" کتاب اصول اقلیدس) به بررسی این چهار ضلعی پرداخت بود و دقیقا همان مسایلی را طرح کرده بود که ساکری طرح کرده است. خیام نیز مانند ساکری سعی کرد نشان دهد این زوایا نمی‌تواند به جز قائمه باشد و تصور کرد از این راه اصل پنجم را به عنوان قضیه‌یی از چهار اصل اول نتیجه گرفته است. خیام و سپس خواجه نصرالدین طوسی این نکته را دریافتند که اگر این زوایا حاده باشد آن‌گاه مجموعه زوایای مثلث ۱۸۰ درجه می‌شود. متاسفانه خیام و طوسی هیچ کدام مطالعات خود را در این زمینه ادامه ندادند. اما به هر حال سهم خیام در طرح این چهار ضلعی برای اولین بار آنچنان بارز است که بعضی از مورخین به این چهار ضلعی چهارضلعی خیام-ساکری نیز می‌گویند  .

 

 

اين هم براي خودش معضلي است ......

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

اتوبوس

 

مي خوردن و شاد بودن ، آيين من است / فارغ بودن ز کفر و دين، دين منست
گفتم به عروس دهر ، کايين تو چيست؟ / گفتا :  دل خرم تو کابين منست

 

   صف مردم استاده در ایستگاه اتوبوس خیابان ... . متجاوز از سی نفر است . از دور چیزی شبیه به اتوبوس نزدیک می شود. اما برای عمده مسافران ایستاده در سرمای آخر زمستانی ، رنگ و چراغ های روشن اتوبوس مشخص می کند که برای خط پولی و کم مسافر است . مسافران ایستاده در سرمای اول اسفند ماه تا 25 دقیقه بعد هم عبور 4 اتوبوس تر و تمیز و خلوت آن خط پولی را مشاهده می کنند . از دور باز هم چیزی شبیه به اتوبوس نزدیک می شود . از چراغ های خاموش و مسافرانی که تقریبا از در آن آویزان شده اند می توان مطمئن بود که متعلق به خط بلیطی و پرمسافر است.دو سه نفری پیاده می شوند و در عوض 30 ، 40 نفری می خواهند سوار شوند . بطور معجزه آسایی  8 ، 7  نفر وارد حجم بی هوای اتوبوس می شوند. پیرمردی نحیف غرغرکنان خود را از در عقب آویزان کرده است و به مسافران بد و بیراه می گوید. خانم میانسالی که به نظر می رسد از سر کار باز می گردد با التماس از همجنسانش می خواهد قدری جابجا شوند ،  این آخرین فرصت او برای نپرداختن هزینه 500 تومانی تاکسی است .

 

 

 

این هم برای خودش داستانی است ......

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

امان از این دلدادگی .....

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 


  تا حالا به این فکر کردی که  نقطه ی آغاز دلدادگی کجاست ؟ حتما تا حالا پیش آمده که دلت بلرزه ؛ گاهی یه نگاه ساده دل آدم را میلرزونه  . بعضی وقت ها هم یه صدای دلنشین و ..... خلاصه اینکه دل آدم اگه بخواد  بلرزه  هر چیزی ممکن آن تلنگر دلدادگی رو بهش بزنه  .... .

اگه احساس می کنی دلت دنباله یه بهونه است که بلرزه یکی رو می شناسم که بد جوری دلارو می لرزونه ... . اگه یکی رو می خوای که همیشه پیشت بمونه کسی هست که در بدترین شرایط هم حضور سبزش آرامت می کنه .... یکی که بدون هیچ منتی عاشقته  .با اینکه بهت احتیاجی نداره هیچ وقت فراموشت نمی کنه ..... .

اگه دلت خراب دلدادگیه ، تو راه شناختن خدا قدم بذار ....  این مهم نیست که چه آدمی بودی ، مهم اینه که الان می خوای چی باشی . بابت گذشته ای که داشتی ترس به دلت راه نده ... آن تو رو همین جور که هستی قبولت داره .... پس همه ی ترس هات رو همین جا بذار و شجاعانه دلت رو خونه معبودی کن که تو راه عشقش رحمت و برکت و امید زندگی تو متحول می کنه ... .

 

 

خطر داره حسن ..... خطر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

پایان حضور حسنی در برنامه کوله پشتی


به گفته منابعی در صداوسیمای ایران، پخش برنامه کوله پشتی با اجرای فرزاد حسنی به دنبال انتقادهای مسئولان و مقامات جمهوری اسلامی متوقف شده و مجری دیگری به جای او تعیین شده است.حضور فرزاد حسنی در این برنامه که از شبکه سوم تلویزیون ایران پخش می شود، متوقف شد و علت آن، بیماری وی عنوان گردید، مسئولان تلویزیون ایران هنوز پایان دادن به کار مجری این برنامه را رسماً تأیید نکرده اند.

 

حتی ظاهر فرزاد حسنی هم مورد اعتراض قرار گرفته است

 

   برنامه کوله پشتی به شیوه ای متفاوت با رویه معمول تلویزیون ایران تولید و پخش می شد، فرزاد حسنی در این برنامه با مسئولان بلندپایه به شیوه ای غیررسمی و با چاشنی طنز مصاحبه های انتقادی می کرد، اما یکی از همین مصاحبه ها که با رئیس پلیس تهران انجام شد، خشم بسیاری از مسئولان بانفوذ ایرانی و همچنین محافل محافظه کار را برانگیخت و سرانجام به کنار گذاشتن آقای حسنی منجر شد.

مصاحبه فرزاد حسنی با سرتیپ احمدرضا رادان، فرمانده نیروی انتظامی تهران در برنامه کوله پشتی در زمانی برگزار شد که پلیس پایتخت ایران طرحی تحت عنوان ارتقای امنیت اجتماعی آغاز کرد که طی آن، به شیوه ای سختگیرانه تر از پیش، با مردان و زنانی که پوشش آنان مغایر با معیارهای جمهوری اسلامی است برخورد می شود.

   فرزاد حسنی در این برنامه که به صورت زنده پخش می شد، انتقادهایی نسبت به نحوه برخورد مأموران انتظامی با مردم مطرح کرد و دو مورد تجربه شخصی خود را روایت کرد.

آن گونه که فرزاد حسنی در برنامه کوله پشتی تعریف کرد، در یک مورد مأموران انتظامی به وی که تنها قصد نشستن در صندلی روبروی پارک ملت تهران را داشته برخورد کرده اند و یکی از آنان دست او را گرفته و گفته: "بیا بریم ببینم ... می ری یا چپ و راستت کنم؟ با توسری ببرمت؟"

فرزاد حسنی سپس در برنامه خود رو به سرتیپ رادان کرد و گفت: "قربونت برم، رفتار رحیمانه، امنیت اجتماعی، سردار رادان، این حرف زدن با دزد و نمی دونم گبر و اینها درسته که می کنن؟ ...".

 

 

آقا ما تو همین اصفهان ... داشتیم می رفتیم، دلستر (آبجوی بدون الکل) توی ماشین بود، [مأمور گفت:] بیا پایین ببینم، به ... چقدر هم آبکی [مشروب الکلی] خریدین، چیکار می کنین؟ ...".

فرزاد حسنی در گفتگو با رئیس پلیس تهران

 

در ادامه برنامه، فرزاد حسنی می گوید: "آقا ما تو همین اصفهان ... داشتیم می رفتیم، دلستر (آبجوی بدون الکل) توی ماشین بود، [مأمور گفت:] بیا پایین ببینم، به ... چقدر هم آبکی [مشروب الکلی] خریدین، چیکار می کنین؟ ...".

در پی پخش این برنامه، حسین مظفر، رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما، نامه اعتراض آمیزی به عزت‌ الله ضرغامی، رئیس صداوسیما نوشت که در آن، برخورد فرزاد حسنی با رئیس پلیس تهران، "بسیار نامناسب و توهین آمیز" توصیف شده و آمده بود: "تمسخر طرح امنیت اجتماعی، مطرح کردن سخنان و مطالب کنایه آمیز در رابطه با این طرح خداپسندانه و مورد رضایت مردم، طرح دیدگاههای شخصی خود، به جای نظر مردم موجب وهن بوده و شدیداً مورد اعتراض است".رئیس شورای نظارت، به نحوه اجرای فرزاد حسنی در دیگر برنامه های تلویزیونی اعتراض کرده، خواستار برخورد با فرزاد حسنی شده بود.

فضل الله شریعت پناهی، مدیر گروه اجتماعی شبکه سوم سیما که برنامه کوله پشتی تحت مدیریت او پخش می شد نیز در گفتگو با خبرگزاری فارس، برخورد فرزاد حسنی با رئیس پلیس تهران را نامناسب خواند و گفت که وی از مسئولان صداو سیما تذکر گرفته و "خودش هم فهمیده که پا روی خط قرمزهایی گذاشته است". از جمله دیگر معترضان به فرزاد حسنی، مصطفی پورمحمدی، وزیرکشور ایران بود.حتی ظاهر فرزاد حسنی هم مورد اعتراض قرار گرفت و گفته شد که وی زیر ابروی خود را بر می دارد که در عرف جامعه ایران برای مردان ناپسند است.

   مدیر گروه اجتماعی شبکه سوم تلویزیون ایران در این باره به خبرگزاری فارس گفته: "در این مورد با خودش [فرزاد حسنی] هم صحبت شده و شخصاً نزد آقای میرباقری [قائم مقام سازمان صداوسیما] هم رفته ‌اند و با ایشان هم صحبت کرده‌ اند و‌ بسیاری از مخاطبان هم در مورد آن اعتراض کرده اند". گفته می شود پخش تصویر فرزاد حسنی از شبکه های تلویزیونی داخلی ممنوع شده اما فعالیت او در شبکه های رادیویی همچنان ادامه دارد.پیش از این نیز بارها برخی از چهره های تلویزیونی ایران به دلائل مختلف که البته عمدتاً به مسائل زندگی شخصی آنان و خارج از فعالیت حرفه ای شان باز می گشت، از فعالیت تلویزیونی منع شده اما پس از مدتی بار دیگر فعالیت خود را در تلویزیون از سرگرفته اند.

 

 

داستانی بی پرده ......

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

هولوکاست در قزوین

 

    از آنجا که در یکی از شبکه‌های خبری اعلام شده که یک سیارک به سمت زمین در حال حرکت است و ممکن است از لایه‌های جوی عبور کرده و به زمین اصابت کند  ــ با احتمال 6000/1 ــ عواقب احتمالی برخورد این سیارک با نقاط مختلف جهان به شرح ذیل پیش‌بینی می‌گردد :

آمریکا ؛ جرج بوش اعلام ‌کرد ؛ این انفجار حاصل یک عملیات انتحاری بوده ، که توسط طرفداران صدام و با همکاری القاعده صورت گرفته و سیارکی در کار نبوده به همین خاطر ما باید به سوریه حمله کنیم .

ایران ؛ وزارت امور خارجه شایعه‌ اخیر را مبنی بر اینکه صدای انفجار ، حاصل از آزمایشات هسته‌ای ایران در "بندر قزوین" در 60 کیلومتری استان "نمک آبرود"  است را به شدت تکذیب ‌کرده و آن را شوخی آوریل آمریکایی ها اعلام می‌کند .

هندوستان ؛  بالیوود اعلام ‌کرد ؛ سیارک فرود آمده حامل خواهر آمیتا باچان بوده که در یک آدم ربایی به سیاره مزبور انتقال داده شده و از یک سال پیش یکه و تنها آنجا زندگی می‌کرده . بالیوود همچنین اعلام می‌کند ؛ این دختر که نخواست نامش فاش شود قرار است هفته آینده با آمیتاباچان ازدواج کند .

ترکیه ؛ نخست وزیر ترکیه اعلام کرد : این سنگ  هم  سنگ دیگری است که اروپا جلوی پای ترکیه انداخته تا  کشورش به اتحادیه اروپا نپیوندد . لذا با پیشنهاد 100میلیون دلاری به حسین رضازاده برای پذیرش تابعیت ترکیه و برداشتن این سنگ از وی کمک می‌خواهیم .

آلمان ؛ بر اثر برخورد این سیارک در منطقه یهودی‌نشین آلمان ، و بحران ایجاد شده ، وزارت خارجه این کشور اعلام کرد : ديگر جام جهانی! برگزار نمی كند و برای جبران این مظلومیت یهودیها ، اسراییل بدون برگزاری مسابقه به عنوان قهرمان جام معرفی می‌شود .

عربستان ؛ وزارت نفت این کشور اعلام ‌کرد ؛ بر اثر این برخورد شدید یک چاه نفت جدید ایجاد شده که از آن "بنزین" فوران می‌کند . بعلت خداداد بودن این نعمت ، ملک عبدالله  تصمیم گرفت بنزین‌های این چاه را به قیمت 50 دلار به اسراییل بفروشد و درآمد حاصله را به ملت مظلوم فلسطین کمک کند .

چین ؛ مردم چین با بازسازی مجدد همین سیارک ولی بسیار ارزانتر و صادر کردن آن به کهکشان ، باعث ورشکسته شدن همه‌ی سرمایه‌دارهای کهکشان راه‌ شیری شدند .

اسراییل ؛ چون ارتش اسراییل اشخاص را با اندازه‌ی سنگ پرتاب شده شناسایی می‌کند ، به این نتیجه می‌رسد که این سنگ را خود حضرت داوود پرتاب کرده ، لذا در محل برخورد ، کنیسه‌ای برای عبادت و ذبح قربانی(کودکان فلسطینی) می‌سازد .

فرانسه ؛ بعلت وجود یک لایه‌ی سیاه در جداره‌ی خارجی این سیارک ، طبق حکم دادگاه قانون اساسی فرانسه ، این لایه حجاب اسلامی به شمار آمده و فرود آن در خاک فرانسه نوعی ترویج دین محسوب شده و  در هیچ جای فرانسه اجازه ورود به این سیارک داده نمی‌شود ، لذا این سیارک به کهکشان خودش عودت داده شد .

خلیج همیشه فارس ؛ بر اثر برخورد این سیارک در خلیج فارس جزیره‌ی جدیدی ایجاد ‌شد که بلافاصله کشور امارات متحده با ارایه مدارک کاملا مستند و قوی ثابت ‌کرد که این جزیره از 500 سال پیش متعلق به این کشور بوده است . ................ .

 

دست از سر ارغوان و پدرش بردارید ...................

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له


افشین امیرزاده از ویمبلدون

 

چند روز پیش که در اینجا نوشتم به پیروزی ارغوان رضائی بر آنا ایوانوویچ امیدوار هستم، دوستان در بی بی سی می گفتند که شاید زیادی محکم آمده ای. اما من گفتم که بشر به امید زنده است و خداوند متعال در مقابل همه چیز که از من گرفته، گنجینه ای از امید به من داده است. این گنجینه به قدری عظیم است که من می توانم مقداری از آن را برای دیگران خرج کنم. این بار برای ارغوان که این چند روزه، با اینکه بار اولی است که او و بازیش را می بینم، به او علاقمند شده ام.

 

پدر ارغوان کار و زندگی خود را رها کرده و تمام وقت خود را وقف موفقیت فرزندش کرده است

 

از آن گذشته من در این ولخرجی از گنجینه ام، شرطی هم گذاشته بودم. نوشته بودم "من مطمئن هستم که اگر ارغوان اعتماد به نفس دو روز گذشته اش را در مقابل ایوانوویچ هم حفظ کند، حریف صرب او روز مشکلی در پیش خواهد داشت."

ارغوان روز شنبه که این مسابقه شروع شد این اعتماد به نفس را از خود نشان داد و با این که ست اول را باخت، به قدری خوب و مطمئن بازی کرد که خبرنگاران صرب هوادار ایوانوویچ به من گفتند که هیچ اطمینانی ندارند که ایوانوویچ بتواند به سلامت از سد ارغوان بگذرد.

شاید از بخت خوب ایوانوویچ و شاید از بخت بد ارغوان، در آغاز ست دوم باران گرفت و چون بند نیامد ادامه بازی به امروز، دوشنبه، افتاد. امروز از آن اعتماد به نفس ارغوان خبری نبود و با چنان بی تفاوتی به بازی ادامه داد که حریف صربش با سرعت و سهولت ست دوم را هم برد و ارغوان را از جدول مسابقات حذف کرد.

در هرحال آنچه که ارغوان در ویمبلدون از خود نشان داد برای کسی که برای اولین بار روی چمن بازی می کرد، دستاورد کمی نیست. او دو بازیکنی را شکست داد که هر دو تجربه بازیشان در ویمبلدون و بر روی چمن از او بیشتر بود و از کسی شکست خورد که در رده بندی جهانی زنان 54 ردیف از او بالاتر است. آنچه که ارغوان به آن نیاز دارد تمرین بیشتر بر روی چمن است تا سال آینده حضور باثمرتری در ویمبلدون داشته باشد.

 

ارغوان سخت کوش

 

اکثر بازیکنان مشهور تنیس، مثل ارغوان، سختی کشیده اند تا به جایی رسیده اند

 

در رابطه با همین ارغوان خانم دو مطلب در اینترنت خواندم که مقایسه اش جالب است. یکی مصاحبه خودش با رادیو زمانه بود که در آن گفته بود موفقیتش در تنیس را مدیون از خود گذشتگیهای خودش و پدر و مادرش است.

شرح داده بود که چگونه وقتی در مسابقات شرکت می کرده چون به علت مشکلات مالی نمی توانسته با هواپیما سفر کند یا در هتل بماند، به همراه پدر و مادرش با یک وانت سرپوشیده سر می کردند که در همان هم می خوابیدند. اتفاقا سایت یوتیوپ هم ویدیویی از ارغوان دارد که این داستان در آن نشان داده می شود.

حالا یک وبلاگ فارسی همین ویدیو را برداشته و تفسیری در کنار آن نوشته که این زندگی سخت به سبب استبداد و خودخواهی پدر ارغوان است وگرنه چرا دیگران این کار را نمی کنند. نویسنده این وبلاگ به گمان من کوچکترین اطلاعی از وضع بازیکنان تنیس ندارد و فکر می کند که تمام این کسانی که الان میلیونر شده اند از روز اول پدر و مادر پولدار داشته اند و لای زرورق بزرگ شده اند.

نخیر، اینطور نیست. اکثر این بازیکنان، بغیر از معدودی مثل بوریس بکر یا گابریلا ساباتینی که از خانواده های مرفه بودند، زندگیهائی مثل زندگی ارغوان داشته اند، در ماشین خوابیده اند و سختی کشیده اند تا به اینجا رسیده اند.

مثلا مارتینا هینگیس که وقتی بچه بود مادرش، ملانی مولیتور، که استعداد او را درک کرده بود دستش را گرفت و از چکسلواکی آن زمان گریخت تا در محیط آزاد سوئیس او را پرورش دهد. سالهای سال ملانی با کارهای پست زندگی خود و دخترش را تامین کرد تا او را قهرمان جهان کرد.

نمونه دیگر ریچارد ویلیامز، پدر ونوس و سرینا، است که کاسب معمولی و کم پولی بود که در یکی از محلات فقیرنشین لس آنجلس، که مرکز فحشا و موادمخدر و گروههای تبهکار بود، زندگی می کرد. او کسب و کار خود را رها کرد، خانه اش را گرو گذاشت و تمام وقتش را صرف این دو دختر کرد که هر دو هم قهرمان جهان شدند.

پدر ارغوان هم کاری را می کند که ریچارد ویلیامز و ملانی و هزاران پدر و مادر دیگر کردند. کار و زندگی خود را رها کرده و تمام وقت و سرمایه خود را وقف موفقیت فرزندش کرده است. درست است که در صورت موفقیت، پول فراوانی بسوی خانواده سرازیر خواهد شد. اما بالاخره هرکاری اگر با موفقیت به انتها برسد همین است.

حالا من انتظار ندارم که همه وبلاگ نویسان و کسانی که وب سایت دارند، از صبح تا شب از ارغوان و پدرش تعریف کنند. اما ایراد بیخودی گرفتن به قصد خراب کردن آنها هم کار جوانمردانه ای نیست. خداوند همه ما را به راه راست هدایت فرماید.

 

 

تنيس "با نمک" شد .....

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 مي خواهم درباره بازيکنانی بنويسم که بقول خيلي ها کاراکتر دارند و ورزش تنيس را در جهان در قلب مردم زنده نگاه داشته اند، با کاراکترترين را عمدا ننوشتم. می خواستم درباره او جداگانه بنويسم چون حق بزرگی بر گردن تنيس، بويژه تنيس ايران دارد.

 

منظورم منصور بهرامی بازيکن قديمی ايرانی است که او را "نمک" تنيس می خوانند. منصور که ۵۰ سالگی را پشت سر گذاشته، همچنان در زمين تنيس فعال است و تقريبا هر هفته در مسابقات رسمی يا نمايشی پيشکسوتها، يا قهرمانانی که حالا سنشان از۴۵ سال گذشته، بازی می کند.

استعداد خارق العاده، بازی هنرمندانه، شگردهای ويژه، شوخ طبعيهای او و شايد سبيل کلفت و پرپشتش، برايش هواداران زيادی جذب کرده و هر سال که برای شرکت در مسابقات دوبل پيشکسوتها به ويمبلدون می آيد، مردم برای ديدن بازی هايش سر و دست می شکنند و برگزارکنندگان مسابقات عمدا بازيهای او را در زمين هایی برگزار می کنند که جای تماشاچی بيشتری دارد.

ديشب که منصور و همبازی آمريکائيش، جين ماير، حريفان خود را، به اصطلاح "لوله" کردند، تعداد تماشاچيان در اطراف زمين شماره ۵ بقدری زياد بود که مسئولان ويمبلدون تصميم گرفتند بازی امشب او را در زمين ۱۸ برگزار کنند که جزو زمين های اصلی است و جايگاه تماشاچيانش وسيع است.

من هربار که بازی منصور را تماشا می کنم ضمن کيف کردن فراوان، کلی تاسف هم می خورم. تاسف می خورم که چرا اين بازيکن که جان مک انرو، اعجوبه تنيس جهان، او را نابغه می خواند، به آن جايگاهی که درخور او بوده نرسيده است.

 

منظورم منصور بهرامی بازيکن قديمی ايرانی است که او را نمک تنيس می خوانند

 

منصور که به گفته خودش، در نوجوانی در ايران چون راکت نداشت، با ماهی تابه تنيس را آغاز کرد اما پس از مدت کوتاهی عضو تيم ملی شد، پس از انقلاب، وقتی که "در" زمينهای تنيس را تخته کردند، ايران را ترک کرد و به فرانسه رفت. او زمانی که پس از تلاش فراوان توانست خود را وارد تور بين المللی تنيس کند، ديگر سن و سالی ازش گذشته بود و در توانش نبود که با قهرمانانی چون مک انرو و بورگ و بعد بوریس بکر و ادبرگ رقابت کند. با اين همه منصور در قسمت دوبل به فينال مسابقات جام آزاد فرانسه رسيد.

هميشه فکر می کنم که اگر منصور در نوجوانی می توانست از امکانات و تسهيلات تنيس در فرانسه يا هر کشور توسعه یافته ديگری استفاده کند و آموزش مناسب داشته باشد، حتما اگر قهرمان جهان نمی شد، در رديفهای بالای رده بندی جهانی بازيکنان حرفه ای می ايستاد. او را بايد يکی از بزرگترين فرصتهای سوخت شده تنيس جهان بشمار آورد.

با تمام اين حرفها و با وجود اين فرصتهای از دست رفته، لياقت و استعداد منصور، او را بجائی رسانده که بازيکنان بزرگ و پيشکسوتانی چون نستازی، بورگ و ويلاس پارتی بازی می کنند که همبازی او شوند. زمستان امسال که منصور (تنها بازيکنی که بعنوان يک ايرانی در مسابقات بين المللی شرکت می کند) در تورنمنتی در رويال آلبرت هال لندن بازی می کرد، صف کسانی که "دی وی دی" داستان زندگی او را خريده بودند و می خواستند که او جلدش را برايشان امضا کند، بقدری طولانی بود که تمام مسابقاتش با تاخير آغاز شد.

از ديروز هم که منصور بازيهايش را در ويمبلدون شروع کرد، ويمبلدون و تنيس بانمک شدند.

 

 

ميلاد پيامبر عزيزمان بر تمام موجودات عالم مبارك باد

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

با نام احمد است که دل زنده مي شود / دل را بيازماي که کاري محال نيست
اي آفتاب حق که تويي ختم مرسلين / با روشنيّ روي تو، بدر وهلال نيست
خورشيد عشق را، ره شام و زوال نيست / بر هر دلي که تافت، در آن دل ضلال نيست
تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي / اميد عفو هست و نشان وبال نيست
در صحنه حيات و به طومار کائنات  / آيين پاک منجي ما را همال نيست
ما عاشقان و پيرو راه محمديم / بهتر ازين طريقت و راه و روال نيست

 

 

کابینهٔ هیتلر ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

کابینهٔ هیتلر - از ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳ تا ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ّ[پنهان ساختن]

آدولف هیتلر (صدر اعظم) | فرانز فُن پاپِن (جانشین صدر اعظم) | کنستانتین فرایهر فُن نویرات (وزیر امور خارجی) | یواخیم فُن ریبن تروپ | ویلهلم فریک (وزیر کشور) | هاینریش هیملر | لوتز گراف شوِرین فُن کروسیک (وزیر دارایی) | آلفرد هاگنبرگ (وزیر اقتصاد و کشاورزی) | کورت اِشمیت | هیالمار شاخت (وزیر اقتصاد) | هرمان گورینگ | والتر فانک | فرانتز زِلدته | فرانتز گورتنر | فرانتز شلِگِلبِرگِر | اُتو گئورگ تیراک | وِرنر فُن بلومبرگ (وزیر دفاع) | ویلهلم کَیتِل (وزیر جنگ) | پاول فرَیِر اِلتز فُن روبِناخ (وزیر پست و ترابری) | یولیوس دورپمیولِر | ویلهلم اُهنِزُرگِه | والتر دار | هربرت باکه | یوزف گوبِلز | برن هارد روست | فریتز تودت | آلبرت اِشپیر | آلفرد روزنبرگ | هانس کِرل | هرمان مس | اُتو مَیسنِر (رئیس ایالت‌ها) | هنس لامرز | مارتین بورمن | کارل هرمان فرانک

رودُلف هِس | ارنست رُم

 

 

 

چه زود دیر می‌شود ..............

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

  با غیظ و در حالی‌که پر چادرش را بالا می‌گرفت تا زیر پایش را با دقت بیشتری ببیند گفت : ــ هوی! مگه کوری! . و بعد با صدایی که لحظه به لحظه نرم‌تر می‌شد، ادامه داد : ــ خوب... قربونت برم! جلوی پاتو نگاه کن!... یکهو می‌خوری زمین دست و پات می‌شکنه... اون وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟!پیرمرد هم خیلی خونسرد ، دبه‌ی ماست را از این دست به آن دستش ‌داد و در حالی‌که سعی می‌کرد وانمود کند ؛ سکندری چند لحظه قبل، اتفاق خاصی نبوده ؛ گفت: ــ حالا نمی‌خواد خاک‌بازی کنی!... خودم حواسم بود ... طوریم نشد که . و بعد برای اینکه ثابت کند حالش خوب است؛ یک لحظه ایستاد و پای راستش را آورد بالا و ادامه داد: "نگاه کن! حاضرم تا خونه باهات یه لنگه پا مسابقه بدم... آره!... اینجوریاست دختر جون! پیرزن خنده‌اش گرفته بود و می‌خواست بگوید:  خوبه حالا خودتو لوس نکن! که موتور با سرعت سرسام آوری با پیرمرد برخورد کرد . ...

پزشکی قانونی علت مرگ را سکته تشخیص داده بود. هیچ‌کس جرات نداشت خبر مرگ پیرزن را به پیرمردی که بر روی تنها تخت سی‌سی‌یو، دراز کشیده بود؛ بدهد .

 

 

دلفین نادر رود یانگ تسه 'منقرض شده است ..............

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

پژوهشگران علیرغم جستجوهای گسترده موفق به یافتن این حیوان نشدند

 

تیمی از دانشمندان نتیجه گیری کرده است که یک دلفین نادر که تنها زیستگاه آن آب های شیرین در کشور چین است "احتمالا منقرض شده است.

پژوهشگران در جریان جستجوهای مفصل شش هفته ای خود در زیستگاه این پستاندار در رود یانگ تسه موفق نشدند هیچ نشانی از آن بیابند.

این تیم که نتیجه مطالعه اش را در نشریه "نامه های انجمن سلطنتی زیست شناسی" منتشر کرده صید بی حساب و بدون نظارت آبزیان را علت اصلی نابودی این موجود دانسته است.

این نخستین انقراض یک مهره دار بزرگ در پنجاه سال اخیر است.

"لیست قرمز گونه های در معرض خطر اتحادیه جهانی حفاظت از محیط زیست" دلفین یانگ تسه که همچنین به "بایجی" معروف است را "به شدت در معرض خطر انقراض" توصیف می کند.

سم تِروی از انجمن جانورشناسی لندن (زی اس ال) یکی از نویسندگان این مقاله این یافته را یک "تراژدی تکان دهنده" خواند.

وی گفت: دلفین رود یانگ تسه یک پستاندار خارق العاده بود که بیش از 20 میلیون سال قبل از سایر گونه های (مشابه) جدا شد.

"این انقراض به معنی ناپدید شدن شاخه کاملی از درخت تکامل حیات است و موید آن است که ما انسان ها هنوز مسئولیت کاملی به عنوان نگهبانان این کره به عهده نگرفته ایم.

این دلفین تنها موجود باقی مانده از گروه "لیپوتاید" بود.

لیپوتاید خانواده ای از پستانداران کهن است که تصور می شود در حدود 20 تا 40 میلیون سال قبل از سایر پستانداران دریایی از جمله نهنگ ها و دلفین ها جدا شده باشد.

دانشمندان گفتند که شماری از فعالیت های انسانی از جمله احداث سد و برخورد قایق ها به این حیوانات باعث افت شمار آنها شد.

با این حال آنها اشاره کردند که عامل اصلی انقراض احتمالا صید ناخواسته این حیوانات توسط ماهیگیران بوده است.

 

 

قدیمی ترین مورد استفاده انسان از عضو مصنوعی

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

به نظر می رسد که شصت پای مصنوعی مصری، به راه رفتن شخص کمک می کرده

 

دانشمندان بریتانیایی می گویند یک انگشت شصت پای مصنوعی که در یک مومیایی مصری کشف شده، ممکن است اولین نمونه استفاده انسان ازیک عضو مصنوعی بدن باشد.

تیمی از دانشگاه منچستر که در این باره تحقیق می کند امیدوار است بتواند ثابت کند این شصت پای مصنوعی که از چوب و چرم ساخته شده به راه رفتن شخص کمک می کرده است.

این دانشمندان در حال آزمایش مشابه این شصت پای مصنوعی، بر روی داوطلبانی هستند که انگشت شصت پای خود را از دست داده اند.

اگر این آزمایشات نتیجه بخش باشد در آنصورت می توان گفت تاریخ اولین مورد استفاده بشر از یک عضو مصنوعی از 300 سال قبل از میلاد، که در پی کشف یک پای مصنوعی متعلق به آن تاریخ بود، قدیمی تر است.

این پای مصنوعی که از برنز ساخته شده و مربوط به دوره روم قدیم بود، در دانشگاه جراحان در لندن نگاهداری می شد ولی در اثر بمباران های لندن در جریان جنگ جهانی دوم از بین رفت.

جکی فینچ، پژوهشگر در دانشگاه لیدز می گوید تاریخ شصت پای مصنوعی مصری به 1069 تا 664 سال قبل از میلاد، باز می گردد و اگر بتوانیم ثابت کنیم که این عضو مصنوعی، به راه رفتن شخص کمک می کرده در آنصورت تاریخ استفاده بشر از یک عضو مصنوعی در پزشکی نزدیک به 700 سال بیشتر به عقب برمی گردد.

در همین حال پژوهشگران در دانشگاه سالفورد، سرگرم مطالعه یک شصت پای مصنوعی دیگری هستند که در حال حاضر در موزه بریتانیا به نمایش گذارده شده و تاریخ آن به سال های 1295 تا 664 قبل از میلاد باز می گردد.

از شکل ظاهری این شصت پای مصنوعی چنین برمی آید که صاحب آن در زمان حیات از آن استفاده می کرده و اینطور نبوده که آنرا پس از مرگ شخص، در جریان مومیایی کردن جسد، به دلایل مذهبی یا آیین مصری یا آیین های دوره فراعنه مصر، به پای جسد وصل کرده باشند.

 

 

سياهان در اردوگاه های نازی

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

   تاريخ جنايات نازی ها همچنان حاوی ابعاد ناشناخته ای ست. در حاشيه ی پژوهش های مربوط به نسل کشی يهوديان، دامنه ی بررسی ها به گروه های انسانی ديگری که آماج ايدئولوژی رايش سوم قرار گرفته بودند کشيده شد يعنی به کوليان، به بيماران روانی و به همجنس گرايان [حساب مخالفان سياسی چون کمونيست ها از روز نخست روشن بود]. اما مصائبی که بر سر سياهان آمده و آنان را نيز مادون انسان تلقی کرده بودند کمتر مورد مطالعه قرار گرفته بود. کتاب سرژ بيله می کوشد پرتوی بر اين تاريخ که مخفی نگاه داشته شده بيفکند و در اين کار بر منابع متعددی متکی ست: گواهی های قربانيانی که هنوز زنده اند و خود با آنان مصاحبه کرده است، تحقيقاتی که مورخان آلمانی کرده اند و روايت مبارزان مشهور سياهپوست مانند لئوپولد سدار سنگور (رئيس جمهوری سنگال) يا امه سزر شاعر اهل جزاير آنتيل.


   با روی کار آمدن هيتلر، سياهان آلمان مشمول همان قانونی شدند که رفتار با يهوديان را مشخص می کرد. قوانين نورنبرگ ۱۹۳۵ که برای سرکوب «غير آريايی ها» وضع شده بود، شامل يهوديان و سياهان می شد. بعدها در کشورهايی که ارتش آلمان اشغال کرد سياهان خواه غير نظامی بودند يا جنگجو يا مقاومتگر، خواه اروپايی تبار بودند يا آفريقايی يا اهل جزاير آنتيل يا آمريکايی، به ويژه به خاطر رنگ پوستشان در معرض آزار و شکنجه قرار می گرفتند. نخستين دسته از سياهان که آماج شکنجه و آزار نازيها شدند مهاجران مستعمرات پيشين آلمان بودند. در زمان رايش دوم ناميبيا، کامرون، توگو و تانگانيکا (تانزانيای کنونی) به آلمان الحاق شده بود. اينجا بود که نخستين اردوگاه های کار اجباری، به خصوص در مورد خلق هره رو (
herero) که با نيروهای استعمارگر مبارزه می کرد به آزمايش گذارده شد و اصطلاح Konzentrationslager (اردوگاه کار اجباری) نخستين بار رسما در ناميبيا به کار رفت. کسی که به عنوان فرماندار ناميبيا منصوب شد هاينرش گورينگ نام داشت يعنی پدر همان مقام معروف آلمان نازی هرمان گورينگ. از آنجا که شيوه های سريع وی نتوانست مقاومت را از پا در آورد، فرمانده کل نيروهای آلمانی در سال ۱۹۰۴ فرمان نابودی (Vernichtungsbefehl) خلق هره رو را صادر کرد و طی چند ماه ۸۰ درصد جمعيت آن نابود شدند. آنها که باقی ماندند در اردوگاه های کار اجباری گردآوری شدند و آزمايش های گوناگون مردم شناختی و پزشکی به دست دکتر اوژن فيشر روی آنان اجرا شد. همو ست که وقتی نازی ها در آلمان قدرت را به دست گرفتند مؤسسه ی مردم شناسی و اوژنيسم برلين را اداره می کرد و ژوزف منگله (Josef Mengele) که بعدها قصاب آشويتس ناميده شد معاونت او را بر عهده داشت. برآمد حزب ناسيونال سوسياليست (نازی) متکی بود بر احساس محروميت ملی که در نتيجه ی شکست آلمان در ۱۹۱۸ پيش آمد. ارتش فرانسه متشکل بود از شمار فراوانی از گروهان های مستعمرات، و لذا در بين نيروهای فرانسوی که بر اساس معاهده ی ورسای ايالت راين را در اشغال داشتند سربازان آفريقايی فراوان ديده می شدند.


   نمايندگان مجلس رايشتاگ از «ننگـ» وجود «سربازان سياه در سرزمين تمدن ژرمنی» سخن می گفتند و اضافه می کردند که «اين وحشيان برای مردان و زنان اين کشور خطر به شمار می روند و شرف و نژاد پاک آلمانی ها در معرض تهديد است». هيتلر هم در کتاب نبرد من تأکيد می کرد «يهودی ها سياهان را به ايالت راين آورده اند، بدين منظور که نژاد آلمانی را آلوده و حرامزاده کنند». هيتلر وقتی صدر اعظم آلمان شد آلمانی های آفريقايی تبار را از مليت آلمانی محروم کرد. ازدواج های مختلط نژادی ممنوع شد و کودکان سياهپوست از مدارس اخراج شدند. سرمقاله نويس روزنامه ی توگويی هامبورگ (
The Negro Worker) در ۱۹۳۳ اعتراض می کرد که «امروز سياهان و يهوديان قربانی تروريسم فاشيستی اند». در ۱۹۳۶ وقتی هيتلر ايالت راين را پس گرفت نيمی از کودکان که حاصل ازدواج زنان آلمانی با سربازان آفريقايی بودند به اردوگاه های کار اجباری ارسال شدند، بقيه به اجبار زير نظر اوژن فيشر عقيم گشتند و طولی نکشيد که اين برنامه شامل همه ی سياهان آلمان گرديد.


   در فرانسه ی اشغالی، سربازان
Wermacht (آلمانی) از سربازان و درجه داران آفريقايی انتقام گرفتند. ژان مولن (فرماندار فرانسوی که بعدها از قهرمانان مقاومت ضد فاشيستی شد) نقل کرده است که چگونه در ۱۹۴۰ پس از آنکه آلمانها دهکده ای کوچک نزديک شارتر را بمباران کردند دو افسر نازی نزد وی آمده از او خواستند سندی را امضا کند مبنی بر اينکه قربانيان در نتيجه ی آتش باری تيراندازان سنگالی کشته شده اند و چون نپذيرفته وی را شکنجه کرده اند ودر سلولی همراه با يک سرباز سياه زندانی نموده اند.


  کشتار، اخراج و تبعيد، اعدام دستجمعی: انواع خشونتهای هيتلری شامل سربازان و مقاومتگران سياهپوست نيز می شد. در جزاير آنتيل، مستعمره ی فرانسه جوانان بسياری از جمله فرانتس فانون (روانپزشک) فرار می کنند و به جزاير انگليسی می روند تا به فرانسه ی آزاد بپيوندند. شمار تبعيديان سياهپوست که به اردوگاه های کار اجباری فرستاده شده بودند نامعلوم است. اهالی مستعمرات فرانسوی را به عنوان فرانسوی محسوب کرده اند. در اردوگاه های داخو، بوخنوالد، نوين گام، مائوت هاوزن سياهان سرنوشت مشابهی با ديگران داشتند با اين تفاوت که به عنوان سياه پوست نيز مورد تحقير قرار می گرفتند (وقتی از کار اجباری بر می گشتند مجبورشان می کردند که برای سرگرمی آلمانی ها برقصند يا «خود را سفيد کنند» يعنی آنقدر با آب بشويند تا سياهی شان پاک شود!)...


[نويسنده ی کتاب برخورد فرانسويان را نيز با سياهان تحقير گرانه و تبعيض آميز می داند و نشان می دهد که چطور به رغم مشارکت وسيع آفريقائيان در مبارزه با فاشيسم و آزادی فرانسه، فرانسويان حقوق برابر آنان را به رسميت نشناختند و حتی اعتراضات آنان را سرکوب کرده شماری از معترضين را کشتند.] نويسنده ی کتاب کوشيده است برخی سرگذشت های فردی را نيز يادداشت کند، از افراد گمنام گرفته تا جازنوازان مشهور. وی با بازنويسی زندگی نامه و نام يا دست کم لقب برخی زندانيان، از جمله زنی زندانی که به طعنه ای بی رحمانه او را «سفيد کن» می خواندند، لوح يادبودی برای دهها هزار کشته ی گمنام سياهپوست از غير نظاميان و جنگجويان برافراشته است.

 

اثر سرژ بيله
Noirs dans les camps NAZIS

de Sèrge Bilé, Ed. Le Serpent à plumes
برگرفته از لوموند، ضميمه ی ويژه ی کتاب ۱۸ فوريه ۲۰۰۵.

 

 

 

درد تازه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

می خواهیم چه چیزی را ثابت کنیم ؟!!!!!!!!

 

   با شنيدن خبر توقيف روزنامه شرق يک درد تازه روي قلب ما جا گرفت و روي دردهاي ديگر انباشته شد. توقيف فيلم ها، مجلات، روزنامه ها و ... آقاي رحمانيان در صحبت هاي شان فرموده بودند به نظر بنده امروز روز مرگ شرق است و شرق را بايد تمام شده دانست .  راستی منظورشان چه بود ؟!!!!

 

 

Day in pictures

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

Nasa's Mars rover Spirit moved its robotic arm for the first time in 20 days, after dust storms obscured the Sun .

 

 

Colombian Henri Ayala, an acrobat with the Zippo Circus, balances on a chair on a high wire in York, UK .

 

 

Ukrainian synchronised swimmers perform an aquatic ballet in a fish tank at an aquarium in Seoul, South Korea .

 

 

Knut, the polar bear, sticks out his tongue, at Berlin Zoo. He shot to fame after surviving rejection by his mother .

 

 

 

A snail farm has just opened in Germany. It will produce 25,000 snails per year for local restaurants .

 

 

An Iraqi Shia woman walks to the Kadhimiya district of Baghdad to pay homage to the revered eighth-Century Imam Musa Kadhim .

 

 

A member of the UK's Environment Agency holds up a perch rescued from a field after recent downpours caused widespread flooding

.

 

 

German politician Andrea Ypsilanti poses with 328 balloons - attempting to make a point about carbon dioxide emissions .

 

 

The I-35W highway bridge collapsed over the Mississippi River in the US city of Minneapolis, Minnesota, killing at least five people .

 

 

 

Aerobatics world champion Peter Besenyei flies his plane close to the dome of

Budapest's basilica during a promotion in Hungary .

 

 

 

سه برش کوتاه برای شما  .......

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

برش اول

 

  بابا يك عالمه پول داره . بابا يك ماشين گرون داره . بابا يك شركت بزرگ داره و .......

اسم من با اسم شركت بابا يكيه . من هميشه فكر مي كردم بابا اسم شركتش رو از روي اسم من گذاشته . اما امروز فهميدم بابا اسم منو از روي اسم شركتش گذاشته ؛ خيلي حالم گرفت . حالا مي فهمم چرا بابا مي تونه هفته به هفته منو نبينه . اما بايد هر روز شركتش رو ببينه ؛ براش يك نامه نوشتم :

سلام باباي عزيزم ؛ خيلي وقته شما رو نديدم . اما اشكالي نداره . جاي خالي تان با وجود دسته چكي كه در خانه گذاشته ايد ؛ اصلا احساس نمي شود ...... .

 

برش دوم

 

 

 

  توي خونه ما يك نظم خوبي برقرار بود . من از بابام مي ترسيدم و داداش كوچيكم از من مي ترسيد . من از بابام كتك مي خوردم و داداش كوچيكم از من ..... . نه بابام مي فهميد كه زور شنيدن چقدر حال گيريه و نه داداشم مي فهميد زور گفتن چقدر حال مي ده. اما من جفتشون رو درك مي كردم .

   اما اين روزها يك موضوعي اين نظم را تهديد مي كنه ؛ داداشم داره روز به روز بزرگتر مي شه و قدرتمند ..... . تصميم گرفتم كه ديگه باهاش دوست باشم . ديروز در حالي كه با صميميت بهش نگاه مي كردم ؛ بهش گفتم : چطوري جون !!!! . داداشم خيلي خوشحال شد . امروز بابام هم در حالي كه با صميميت بهم نگاه مي كرد ؛ گفت : چطوري مرد !!!! . اما من اصلا خوشحال نشدم ........ .  

 

 

برش سوم

 

 

 

آره !!!! قبول داريم . ما بچه هاي خوبي واسه بابامون نبوديم . اون رو گذاشته بوديم خونه سالمندان . دير به دير بهش سر مي زديم . هر چي بهمون مي گفت : بيشتر بهم سر بزنين . مي گفتيم : كار داريم .  هر چي بهمون مي گفت : بيشتر به هم سر بزنين ؛ مي گفتيم : كار داريم . مي گفت : دلم براي نوه هايم تنگ شده . اونا رو با خودتون بيارين اينجا . مي گفتيم : اونها درس دارن .... .

آره !!!! ؛ قبول داريم . ما در حق اون خيلي بد كرديم . اما  الان حدود يك ماهي كه بچه هاي خيلي خوبي  شديم  . بابامون رو از خونه سالمندان آورديم بيرون . زود به زود هم بهش سر مي زنيم . بچه هامون رو هم با خودمون مي بريم ... البته همه اينها وظيفه ماست !!!! آخه اون براي ما خيلي زحمت كشيد .... . حالا ما  هم مي خواهيم واسش يك مراسم چهلم عالي و با كلاس بگيريم .... .    

 

 

طلوع بسکتبال در غروب فوتبال ........

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

بچه ها متشكريم !!!!!!!!!!!

 

    در روزي که محمود احمدي نژاد در ديدار با واليباليست هاي جوان ايران به کنايه گفت؛«فوتباليست هاي تيم ملي بايد از واليباليست ها ياد بگيرند.» تيم ملي بسکتبال ايران هم به قهرماني جام ملت هاي آسيا رسيد. با اين قهرماني باز هم نگاه ها به سمت فوتبال رفت؛ جايي که هنوز درگير مشکل بين اعضاي کميته انتقالي است. بسکتبال و واليبال در يک ماه گذشته به همه ثابت کرده اند که با يک مديريت ساده مي توان به هر افتخاري رسيد. چيزي برخلاف سياست تنش زاي فدراسيون فوتبال.وقتي حامد حدادي تنها چند صدم ثانيه مانده به پايان مسابقه، با اسلم دانک هفتاد و چهارمين امتياز را براي تيم ملي ايران ثبت کرد، ديگر کسي شک نداشت که بزرگ افتخار تاريخ بسکتبال ايران نصيب رايکوترومن سرمربي صرب بسکتبال شده. ايران 68-74 لبنان را برد تا براي اولين بار به مقام قهرماني جام ملت هاي آسيا برسد. عنواني که در بيست و چهار دوره گذشته غير از چين تنها به دو کشور ديگر رسيده بود؛ «فيليپين و کره جنوبي» اما حالا بايد نام ايران را هم به اين ليست اضافه کرد. ايران پيش از اين هيچ وقت به چهار تيم نهايي جام ملت هاي آسيا نرسيده بود و چهار سال پيش به زحمت در مقام ششم آسيا قرار گرفت.مدال برنز بازي هاي آسيايي 1951 دهلي نو تا سال ها تنها افتخار بسکتبال ايران به حساب مي آمد، اما پس از مدال برنز بازي هاي آسيايي 2006 دوحه، بسکتبال در ايران احيا شد و کار به جايي کشيد که تيم ملي بسکتبال يکشنبه 14 مرداد در توکوشيماي ژاپن قهرمان آسيا شود.ايران در حالي توانست اين عنوان را مال خود کند که در راند يک چهارم نهايي با اختلاف بيست امتياز به لبنان باخته بود. هر کسي مي توانست پيش بيني کند آن شکست مصلحتي براي فرار از بازي با کره جنوبي بوده اما وقتي در ثانيه هاي پاياني کوارتر اول بازي فينال، لبنان 18-19 از ايران پيش افتاد، ته دل همه براي پيروزي خالي شد. تنها 3 ثانيه به پايان کوارتر باقي مانده بود که توپ در زمين خودي به حامد حدادي رسيد و او از فاصله سي متري توپ را وارد حلقه رقيب کرد. زماني که توپ در هوا بود وقت قانوني به پايان رسيد، اما همه حرکت توپ را تعقيب کردند و با حيرت ديدند که توپ وارد حلقه شد. اين پرتاب حياتي ترين امتياز مسابقه را نصيب ايران کرد از آن پوئن به بعد ديگر لبنان نتوانست حتي يک بار هم اختلاف امتياز با ايران را جبران کند. بماند که در ده ثانيه پاياني بازي اين اختلاف مي توانست بيشتر هم بشود، اما بسکتباليست هاي ايران با حرکتي شبيه بازي «دستش ده» مدام توپ را بين خودشان چرخاندند. توپ حتي چند بار هم به زير حلقه رسيد اما کسي به سمت حلقه پرتاب نکرد تا بازيکنان دورگه لبناني - امريکايي حريف احساس حقارت کنند. هرچند که اسلم دانک حدادي پاياني بر اين بازي شيرين بچگانه بود. حدادي با اين حرکت 31 امتيازي شد و عنوان امتيازآورترين بازيکن زمين را مال خود کرد. البته او با ميانگين ده ريباند در هر بازي دومين بازيکن موفق تورنمنت در ريباند هم لقب گرفت.او در تورنمنتي توانست ستاره برتر ايران باشد که پويا تاجيک و ايمان زندي به خاطر مصدوميت اصلاً به مسابقات نرسيدند و مهدي کامراني هم با آسيب ديدگي در استاندارد خودش بازي نکرد.البته کامراني در دو بازي آخر تيم باز هم خوش درخشيد تا ترومن در بازي با لبنان در 40 دقيقه مسابقه براي 36 دقيقه او را در زمين نگه دارد. با اين پيروزي ايران به مسابقات المپيک 2008 پکن هم راه پيدا کرد. پيش از اين تيم ملي بسکتبال ايران يک بار ديگر هم در المپيک شرکت کرده بود. سال 1948 که تنها يک سال از عضويت ايران در فيبا مي گذشت، تيم ملي ايران بدون اينکه در مسابقات انتخابي شرکت کند، به المپيک 48 لندن رفت و بين 23 تيم، چهاردهم شد. اما امسال چين به خاطر ميزباني المپيک 2008، يک سهميه المپيک را مال خود کرده بود و تنها سهميه ديگر به قهرمان جام ملت ها مي رسيد. تورنمنت 2007 با حضور تيم B چين براي ديگر مدعيان آسيايي اهميت بيشتري يافت. مسابقات اين بار به گونه يي پيش رفت که براي اولين بار دو تيم غرب آسيايي به فينال برسند و چين بين شانزده تيم به مقام دهم قناعت کند. به هر حال اين قهرماني را بايد جزئي از يک جريان کلي در بسکتبال ايران به حساب آورد. سه سال پيش از اين تيم جوانان ايران در مسابقات قهرماني آسيا قهرمان شد. پس از آن اميد ايران هم در مسابقات آسيايي به قهرماني رسيد و چند ماه پيش هم صبا باتري در جام باشگاه هاي آسيا مقام نخست را مال خود کرد. اين بخشي از جريان بسکتبال ايران در سال هاي گذشته بود. نبايد فراموش کرد که تيم ملي بسکتبال ايران در هفت سال گذشته چهار مربي خارجي را هم روي نيمکت خود داشته. از «گري له موين» بگيريد تا «ولاديمير بوسنياک» و «فردريک اونيکا» و «رايکو ترومن» که اين آخري سرشناس ترين مربي بسکتبال تاريخ ايران به حساب مي آيد. کسي که با تيم يوگسلاوي سابقه مقام سوم دنيا را هم دارد. غير از تاثير شگرف حضور مربيان خارجي بر مسند مربيگري تيم ملي بسکتبال، حضور بازيکنان خارجي در ليگ بسکتبال و سرمايه گذاري ايران خودرو، صنايع دفاع، پتروشيمي بندر امام خميني و ذوب آهن اصفهان هم بسکتبال ايران را به سمت جلو پيش برد. پس از پايان مسابقه با لبنان محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران در پيامي قهرماني بسکتبال را به جامعه ورزش تبريک گفت. از سوي ديگر غلامعلي حداد عادل رياست مجلس هم در پيام ديگري اين موفقيت را افتخار بزرگي براي جامعه ورزش دانست. محمد علي آبادي معاون رئيس جمهور و رضا قراخانلو رئيس کميته ملي المپيک هم از شخصيت هايي بودند که با انتشار پيام تبريک اين پيروزي را جشن گرفتند. با وجود اين احتمالاً باز هم وعده سالن اختصاصي بسکتبال را که علي آبادي يک سال پيش بعد از مقام سوم ايران در دوحه به جامعه بسکتبال داده بود، پشت گوش انداخته خواهد شد. در تمام اين مدت علي آبادي با توجيه اينکه تيم متخصصي به دنبال جاي مناسبي براي سالن هستند، تحقق اين وعده را عقب انداخت. در تمام اين مدت مسابقات بسکتبال در سالن بسکتبال مجموعه ورزشي آزادي، در پانزده کيلومتري مرکز شهر تهران انجام شد. سالني که سال ها در مجموعه ورزشي آزادي حکم انبار ضايعات را داشت.

 

 

به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .....   

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

در حوالي بساط شيطان

 

  دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت ، مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود " غرور ، دروغ ، خیانت ، جاه طلبی و ....  .

  هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها تکه ای از قلب شان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را !!!! . شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را به هم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم ، انگار ذهنم را خواند .

   موذیانه خندید و گفت " من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . آدم ها خودشان دور من جمع شده اند !!!!!!!!  . جوابش را ندادم . آنوقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت " البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان ، آدم را نجات می دهد . این ها ساده اند و گرسنه . بجای هر چیزی فریب می خورند " از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت تا خودم گفتم " بگذار یک بار هم شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد "

    به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم . توي آن جز غرور چيزي نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم !!!! فريب . دستم را روي قلبم گذاشتم ؛ نبود !!!!! فهميدم كه ان را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام . تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم . تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه نامردش را بگیرم . عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ، اما شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . اشك هايم كه تمام شد بلند شدم . بلند شدم تا بي دلي ام را با خودم ببرم كه صدايي شنيدم . صداي قلبم را !!! و همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود ..... . 

 

 

 

متحیرم چه نامم .......

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

بيوگرافى


دكتر محمدحسن گنجى

 
در ۲۱خرداد ۱۲۹۱ شمسى مطابق ۱۱ ژوئن ۱۹۱۲ ميلادى در شهر كوچك و دورافتاده بيرجند در مركز قائنات (قهستان) به دنيا آمد. در شش سالگى وارد مدرسه شوكتيه بيرجند شد. در مدرسه شوكتيه رسم بر اين بود كه به شاگرد نخست، شاگرد دوم و شاگرد سوم به ترتيب مدال طلا، مدال نقره و يك كتاب نفيس هديه مى
 دادند و دكتر گنجى در طول شش سال تحصيل خود چهار مدال طلا و دو نقره، كسب كرده بود. وى در شهريور ۱۳۱۲ به عنوان دانشجوى بورسيه براى تحصيل در رشته جغرافيا به انگلستان رفته و به مدت پنج سال در دانشگاه ويكتوريا واقع در منچستر به تحصيل مشغول شد. دكتر گنجى در مهر ۱۳۱۷ با دريافت ليسانس تخصصى از دانشگاه ويكتوريا به تهران بازگشت و در دانشگاه تهران مشغول به كار شد. دوران خدمت وى در دانشگاه تهران در اسفند ماه ۱۳۵۵ با دريافت منشور استادى ممتاز از اين دانشگاه پايان يافت. در سال ۱۳۳۱با دشوارى بسيار و با بورس فولبرايت به آمريكا سفر كرده و دوره دكتراى جغرافيا را در دانشگاه كلارك گذراند.



دانشمند برگزيده سازمان جهانى هواشناسى در سال ،۲۰۰۱ مردى فروتن و بى
 ادعا است كه به رغم سختى هاى بى شمارى كه در طول زندگى اش داشته همواره در ايران و خارج، از هويت ايران و ايرانى دفاع كرده است. او كه خود در رشته تاريخ و جغرافيا تحصيل كرد، در انگلستان ليسانس تخصصى جغرافيا را دريافت كرد و در بازگشت، رشته جغرافياى نوين را در دانشگاه تهران پايه گذارى كرد. دكتر گنجى با داشتن بيش از نود سال همچنان مى خواند و مى نويسد و تدريس مى كند. پشتكار او به ويژه براى ما جوانان امروز قابل تحسين و آموزنده است. گوشه اى از خاطراتش را با هم مى خوانيم. وى ۲۱خرداد به ۹۵سالگى پا گذاشت.



در چه سالى به دنيا آمديد و محيط اجتماعى و شهر شما در آن روزگار چه وضعيتى داشت؟


من در ۲۱خرداد ۱۲۹۱ شمسى مطابق ۱۱ ژوئن ۱۹۱۲ ميلادى در شهر كوچك و دورافتاده بيرجند در مركز قائنات (قهستان) به دنيا آمدم. سرزمين قهستان مانند جزيره
 اى در درياى شن بود و ورود به آن از هر سو نيازمند عبور از فرسنگ ها كوير بى آب و علف بود. ساكنان آن و به ويژه اهالى بيرجند از اكثريتى از ريشه ايرانيان قديمى با رگه هايى از ديگر اقوام تشكيل مى شد كه پيش تر به واسطه كشاورزى توام با دامدارى روزگار مى گذراندند. شش ساله بودم كه وارد مدرسه شوكتيه بيرجند شدم و اكنون كه به سال هاى تحصيل در بيرجند مى انديشم مى بينم سال هاى بسيار خاطره انگيزى بوده است. عمده دوران مدرسه ام در دهه نخست ۱۳۰۰ شمسى با تحولات سياسى، اجتماعى گسترده كشور و پايان سلطنت دويست ساله قاجار و آغاز دوران پهلوى توام شد. بيرجند كه تا آن موقع روستاى دورافتاده اى به شمار مى رفت كم كم به عنوان يك منطقه استراتژيك مطرح شد و مركز فرماندهى تيپ نظامى قائنات و سيستان و بلوچستان لقب گرفت. البته جالب ترين خاطره من از دوران تحصيل در بيرجند به جشن پايان دوره متوسطه مربوط مى شود. در مدرسه شوكتيه رسم بر اين بود كه به شاگرد نخست، شاگرد دوم و شاگرد سوم به ترتيب مدال طلا، مدال نقره و يك كتاب نفيس هديه مى دادند و من در طول شش سال تحصيل چهار مدال طلا و دو نقره، كسب كرده بودم و در جشن پايان دوره كه اين مدال ها را به سينه زده بودم چنان احساس سربلندى مى كردم كه گويى قلعه خيبر را فتح كرده ام.


شما پنج سال دوره ليسانس را در انگلستان گذرانديد. از خاطرات تان در اين دوران صحبت كنيد.


بله. من پس از پايان تحصيلاتم در دارالمعلمين عالى در تهران، در شهريور ۱۳۱۲ به
 
عنوان دانشجوى بورسيه براى تحصيل در رشته جغرافيا به انگلستان رفتم. پنج سال در دانشگاه ويكتوريا واقع در منچستر تحصيل كردم كه سال نخست به تحصيل دروس عمومى و از سال دوم تا پايان دوره به مطالعه دروس جغرافياى ناحيه اى و دروس جانبى مانند جامعه شناسى، مردم شناسى، زمين شناسى، هواشناسى و... گذشت. دانشجويان جغرافيا در دانشگاه منچستر مى بايست يك ماه در سال را در انگلستان و يك ماه ديگر را در خارج اين كشور تحقيقات ميدانى انجام مى دادند. يادم است در آن زمان هنوز تبعيض نژادى بسيار محسوس بود و گاندى نيز به عنوان يك حقوقدان جوان آزاديخواه تازه مطرح شده بود و حتى او را به انگلستان دعوت كرده بودند. با اينكه گاندى مقام والايى در هندوستان داشت و مهمان دولت انگلستان بود ولى هيچ يك از مهمانخانه ها او را نمى پذيرفتند و دولت ناچار شد شرايط اقامت موقت او را در يكى از كاخ ها فراهم كند. در سال هاى اوليه، با روش زندگى و آداب و رسوم غربى ها كاملاً آشنا نبوديم و بيشتر در برنامه هايى كه كليسا ترتيب مى داد شركت مى كرديم. كليسا هر سال در شب هاى ژانويه دانشجويان خارجى را دعوت مى كرد و جشنى برپا مى شد. در اين جشن ها حضور دختران آلمانى بسيار چشمگير بود كه به انگلستان مى آمدند تا با آداب مردم اين كشور آشنا شوند و بتوانند در كشور خودشان از جهانگردان انگليسى و بازديدكنندگان المپيك ۱۹۳۶ پذيرايى كنند. دوران تحصيل من در منچستر با خاطرات گوناگونى همراه شد و سرانجام در مهر ۱۳۱۷ با دريافت ليسانس تخصصى از دانشگاه ويكتوريا به تهران بازگشتم.


خدمت شما در دانشگاه تهران از چه سالى آغاز شد؟ در اين سال ها چه سمت هايى در دانشگاه داشتيد؟


دوران خدمت من در دانشگاه تهران با تدريس در دارالمعلمين عالى- كه هسته اوليه دانشگاه تهران بود- در سال ۱۳۱۷ آغاز شد و در اسفندماه ۱۳۵۵ با دريافت منشور استادى ممتاز از دانشگاه تهران پايان يافت. در دوران خدمتم در دانشگاه، سمت
 
هاى مختلفى همچون مديريت گروه، رياست دانشكده و مشاور رياست دانشگاه را برعهده داشته ام. در دوران رياست پروفسور رضا بر دانشگاه هم معاون مالى و ادارى دانشگاه بودم.


در همين دوران بود كه براى دريافت دكتراى تخصصى به آمريكا سفر كرديد؟

 
بله، به علت مشكلاتى كه نداشتن دكترا در دانشگاه تهران برايم ايجاد كرده بود در سال ۱۳۳۱ با دشوارى بسيار و با بورس فولبرايت به آمريكا سفر كردم و دوره دكتراى جغرافيا را در دانشگاه كلارك گذراندم. دوران آموزشى پرثمرى بود و موفق شدم با دو سال تحصيل و تنظيم پايان
 
نامه اى با موضوع آب و هواى ايران دكتراى جغرافيا بگيرم.


پس از آن به رياست هواشناسى برگزيده شديد؟

 
من در انديشه تدريس تمام
 
وقت در دانشگاه تهران بودم، اما به محض اينكه به تهران رسيدم كارشناس هندى هواشناسى جهانى نزد من آمد و گفت از طرف سازمان جهانى مرا براى رياست هواشناسى ايران معرفى كرده اند و چون اين كارشناس هندى كارهاى مقدماتى را انجام داده بود حكم رياست من بر هواشناسى خيلى زود توسط وزير راه صادر شد. من در طول دوازده سال مديريتم بر هواشناسى (تا سال ۱۳۴۶) موفق شدم هواشناسى را از واحدى كوچك در فرودگاه مهرآباد به شبكه اى گسترده از ايستگاه هاى پيشرفته در سراسر ايران بدل كنم. هواشناسى ايران تا آنجا پيش رفت كه به رياست كميته هواشناسى منطقه آسيا و عضويت در شوراى اجرايى هواشناسى جهانى دست يافت ولى معاونم عجله كرد و در حالى كه خودم مايل بودم او را به تدريج براى سرپرستى هواشناسى آماده كنم با سوءاستفاده از برخى روابط خود در دربار شرايط بركنارى مرا فراهم كرد و افتخارات و نفوذ هواشناسى ايران در دنيا كم كم از دست رفت.


شما يكى از كارشناسان مرتبط با پرونده آب هيرمند در وزارت خارجه بوديد. از ماجراى اين پرونده و سرانجام آن بگوييد.


در آن سال
 
ها سازمان ملل تازه تاسيس شده بود در مسائل مورد اختلاف ميان كشورها دخالت مى كرد. بنابراين هياتى با حضور سه نفر كارشناس بين المللى براى بررسى اختلاف ايران و افغانستان بر سر آب هيرمند به منطقه مذكور فرستاد. اين هيات هم گزارشى محرمانه تنظيم كرد و به دو دولت مذكور داد. اين گزارش توسط دولت به دانشگاه تهران فرستاده شد و دكتر على اكبر سياسى ترجمه آن را به من سپرد. جزئيات گزارش يادم نيست ولى هيات  سه نفره به طور متوسط ۲۶ واحد آب را در واحد زمان براى ايران در نظر گرفته بود كه بنگاه آبيارى اعلام كرد مقدار تعيين شده براى زمين هاى فعلى برآورد  شده است و در صورت توسعه زمين هاى كشاورزى در سيستان اين مقدار جوابگو نخواهد بود، ضمن اينكه مقدار مورد نظر حداقل مقدار براى سيراب كردن زمين ها است ولى بايد توجه داشت كه هميشه مقدارى از آب هم در فاصله مرز دو كشور تا زمين ها و در عبور از جوى ها تلف مى شود. به هر حال در اسفند ۱۳۳۴ مذاكراتى ميان نمايندگان دو كشور در آمريكا انجام گرفت. هيات ايرانى را دكتر على اكبر امينى سرپرستى مى كرد و من نيز عضو كارشناس بودم. امينى گفت افغان ها بايد به حداقل ۳۰ واحد رضايت دهند ولى توافقى به دست نيامد. من در گزارشم به دولت نوشتم كه گذشت زمان به ضرر ايران است، چون هرچه جلوتر برويم افغان ها بر حاشيه  اين رود روستاهاى بيشترى ايجاد مى كنند و سهم خود را از آب هيرمند افزايش مى دهند و تاكيد كردم اگر همين امروز ۲۶ واحد را بپذيريم بهتر است اما دربار اصرار داشت كه بايد همچنان مذاكره كنيم. مذاكرات بى نتيجه همچنان ادامه داشت تا اينكه يكى دو سال پيش از انقلاب شنيدم كه در مذاكرات پايانى نخست وزير هويدا به دشوارى رقم ۹ واحد را به افغان ها تحميل كرده است. اگر چه افغان ها از دادن همين مقدار هم خوددارى مى كنند و فقط مواقعى كه بارندگى بسيار زياد و هيرمند لبريز است آبى هم به درياچه هامون مى ريزد.


چه طور شد كه كار راه اندازى مجتمع آموزش عالى بيرجند (دانشگاه فعلى بيرجند) را بر عهده گرفتيد؟


آخرين سال
 
هاى خدمت دانشگاهى ام را سپرى مى كردم كه در سطوح بالا تصميم گرفته شد رياست يكى از دانشگاه هاى استانى را بر عهده بگيرم. آقاى علم وزير دربار ابتدا پيشنهاد كرد رياست دانشگاه تبريز را بپذيرم ولى قبول نكردم و گفتم از يك سال خدمت سربازى در تبريز- كه با اشغال ايران همراه شد- خاطرات خوبى ندارم. سپس صحبت از دانشگاه مشهد به ميان آمد، به اين مسئوليت تمايل داشتم ولى يك روز علم گفت كه استاندار خراسان علاقه مند است يك جوان به رياست دانشگاه مشهد انتخاب شود. بنابراين علم اصرار كرد كه به بيرجند بروم و مجتمع آموزش عالى بيرجند را تاسيس كنم.


آيا قرار بود اين مجتمع به عنوان موسسه اى در كنار مدرسه شوكتيه ايجاد شود؟


در بيرجند مدرسه
 
اى معروف به شوكتيه وجود داشت. اين مدرسه را پدر اسدالله علم با استفاده از موقوفاتى بازمانده از گذشته هاى دور ساخته بود و اسدالله علم هم مايل بود در چارچوب  همان موقوفات يك مجتمع آموزش عالى با نام امير شوكت الملك علم و با كمك دولت تاسيس شود. در حين برنامه ريزى ها علم در يك مهمانى بزرگ اعلام كرد كه مجتمع آموزش عالى بيرجند از مهرماه سال بعد (۵۶) دانشجو مى گيرد. من مخالفت كردم و گفتم امكان ندارد كه بتوان يك دانشگاه را در مدت يك سال راه اندازى كرد. علم در حالى كه اشك از چشمانش جارى شده بود به لهجه بيرجندى گفت: «تو كه مى دانى من آفتاب لب  بام هستم و معلوم نيست تا كى زنده بمانم ولى آرزو دارم تا نمرده ام چراغ دانشگاه را روشن ببينم. چون در اين مملكت زمانى كه چراغ جايى روشن شود  ديگر نمى توان آن را خاموش كرد.» سالى پرمشغله و پركار را گذراندم. علم گفت هرچه پول لازم است از دارايى شخصى اش مى دهد تا دولت در موقعيت مناسب اعتبار طرح را تصويب كند. خلاصه امكانات زيادى همچون رستوران، ورزشگاه، آزمايشگاه و كتابخانه را ايجاد كرديم و با هماهنگى وزارت علوم ۶۰ نفر را در سه گروه فيزيك شيمى، رياضى و تجربى در كنكور پذيرفتيم و در مهرماه ۵۶ نخستين دانشجويان را ثبت نام كرديم.


آيا از نحوه كار دانشگاه تا زمان انقلاب راضى بوديد؟


پيشرفت كارها رضايت
 
بخش بود. در سال ۵۸ مديريت دانشگاه از من گرفته شد. در واقع يكى از دلايل پاكسازى من رياست دانشگاه بيرجند بود و مرا با عنوان ارتباط با خاندان علم كنار گذاشتند. در همان ابتدا امور دانشگاه به دانشگاه فردوسى مشهد سپرد ه شد و پس از تعطيلى موقت اوايل انقلاب مجتمع آموزش عالى به دانشگاه بيرجند تغيير نام يافت و به سرعت توسعه پيدا كرد و از بركت وجود آن در سال هاى اخير پنج دانشگاه ديگر در بيرجند به وجود آمده است.


شما سال هاى پربارى از عمرتان را در همكارى با سازمان جغرافيايى ارتش گذرانديد. مهم ترين دستاوردهاى اين همكارى طولانى چه بوده است؟


من از سال هاى بسيار دور با سازمان جغرافيايى ارتش ارتباط داشتم چون از همان ابتدا درس
 
هايم با نقشه ارتباط داشت. آن روزها نقشه يك موضوع امنيتى به شمار مى رفت و در دسترس همگان نبود. من از سال ۱۳۱۸ با سازمان جغرافيايى ارتباط داشتم. ابتدا رابطه ما فقط به نقشه ها و استفاده از آنها مربوط مى شد. چند سال بعد كه سازمان جغرافيايى تصميم گرفت براى هر استان يك كتاب جغرافيا منتشر كند از من به عنوان مشاور طرح دعوت به همكارى كرد. سپس طرح تاسيس دانشگاه جغرافيا در اواسط دهه ۱۳۵۰ مطرح شد كه مسئوليت پيگيرى آن با من بود و متاسفانه با وقوع انقلاب اين طرح از دستور كار خارج شد. همزمان با اين همكارى در سازمان نقشه بردارى هم رفت و آمد داشتم. از سوى ديگر كارشناس زبان فارسى در كنگره هاى جهانى جغرافيايى بودم كه در راستاى يكسان سازى نام هاى جغرافيايى كشورها برگزار مى شد. سپس با طرح تنظيم فرهنگ جغرافيايى كشور همكارى داشتم كه قسمتى از آن پيش و قسمتى ديگر پس از انقلاب انجام شد. در سال ۶۷ به دعوت سپاه بر واحد روزآمد كردن نقشه هاى جغرافيايى و عملكرد آنان نظارت داشتم. در دهه ۷۰ سرپرستى راه اندازى آسمان نماى تهران را به عهده داشتم و اكنون نيز دورادور در طرح اطلس جزيره هاى ايران در خليج فارس طرف مشورت هستم.


شما سال ها با مراكز فرهنگنامه نويسى همكارى داشتيد، اين همكارى از كجا آغاز شد؟


آشنايى بى
 
واسطه من با كار تاليف دايره المعارف به سال هاى اوليه تدريس در دانشگاه تهران برمى گردد. در آن سال ها مرحوم عباس اقبال آشتيانى با بخش جغرافيايى دايره المعارف بريتانيكا، بزرگترين و مهم ترين فرهنگنامه جهان همكارى مى كرد. يك بار هم مقالاتى را كه به فارسى براى آنها مى فرستاد به من داد تا آنها را به انگليسى ترجمه كنم و ترجمه ها را به انگلستان فرستاد. بعد از فوت اقبال، دايره المعارف بريتانيكا تا چند سال بازبينى مدخل هاى بخش جغرافيا را به من سپرد كه برايشان انجام مى دادم و در يكى دو چاپ بريتانيكا بخش جغرافياى ايران را من تاليف كردم.


جزئيات همكارى تان با بريتانيكا چگونه بود؟ 


اين همكارى به دهه
 
هاى ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ برمى گردد. من در آن دوران وظيفه روزآمد كردن مطالب بريتانيكا را برعهده داشتم. آنان از مقالات بخش جغرافيا يك نسخه فتوكپى شده برايم مى فرستادند كه شامل موضوعاتى مانند تقسيمات كشورى، موضوع هاى اقتصادى، توليدى، كشاورزى، صنعتى و غيره بود. اين مطالب مربوط به دو سال پيشتر بود و من مى بايست مطالب را با ذكر مأخذ به روز مى كردم. به همين دليل هم سالنامه هايى را كه توسط سازمان ها و وزارتخانه ها منتشر مى شد، جمع مى كردم و از ارقام و آمارهاى آنان بهره مى بردم، سپس مطالب جديد را به انگلستان مى فرستادم، آنان مى خواندند و مطلب قديمى را اصلاح مى كردند و نسخه اصلاح شده را برايم مى فرستادند كه پس از تاييد نهايى من چاپ مى شد. بخش جغرافياى ايران در دايره المعارف بريتانيكا به اين شكل تنظيم مى شد.


گويا سال ها است كه با مركز دايره المعارف بزرگ اسلامى هم همكارى داريد.


پس از انقلاب اسلامى، خوشبختانه تعداد زيادى دايره
 
المعارف در موضوع هاى اسلامى به وجود آمد، كه مهمترين شان مركز دايره المعارف بزرگ اسلامى است كه در سال ۱۳۶۳ توسط دانشمند ارجمند سيدكاظم موسوى بجنوردى تاسيس شد و بى ترديد موفق ترين مركز دايره المعارف در جهان اسلام بوده كه در همين مدت كوتاه بيست ساله توانسته است سيزده، چهارده جلد منتشر كند. اوايل سال ۶۴ بود كه همكارى ام با آنان آغاز شد و قرار شد هفته اى سه روز وقت بگذارم و برايشان مطلب بنويسم. بعد از مدتى سرپرستى بخش جغرافيا را براى دوره كوتاه به من سپردند كه چهار، پنج عضو داشت و با معرفى خودم به آنجا راه يافته بودند. نخستين مقاله اى كه براى دايره المعارف اسلامى نوشتم مقاله اى مفصل درباره «آب» بود كه به عنوان نخستين مدخل جلد يك دايره المعارف منتشر شد و در آن آب را از جهات مختلف فيزيكى، جغرافيايى و مباحث مربوط به حجم آب در ايران و جهان اسلام و حتى نظر فقها و قديس ها درباره آب بررسى كردم. بد نيست اضافه كنم از جمله ده ها مقاله منتشر شده، مقاله اى با نام اقليم و اقاليم سبعه است كه چندى پيش به عنوان يكى از چهارده مقاله برگزيده تمام مجلدات انتخاب شد و جايزه گرفت.


از فرهنگنامه هاى ديگرى كه با آنها همكارى داشتيد، صحبت كنيد.

 
يكى از دايره
 
المعارف هايى كه برايشان تعدادى مدخل نوشتم، دانشنامه ايرانيكا است كه در آمريكا منتشر مى شود. مقالات را به زبان انگليسى مى نويسم و برايشان مى فرستم. همچنين با دانشنامه جهان اسلام هم همكارى دارم. اين مركز براى ترجمه دايره المعارف اسلام به زبان فارسى تاسيس شد و سرپرست اوليه آن دكتر محقق بود و اكنون رياست آن به غلامعلى حدادعادل سپرده شده است. كار دايره المعارف بزرگ اسلام از قرن نوزدهم آغاز شده و دانشمندان برجسته جهان اسلام با آن همكارى مى كنند.

 

 

عکس هاي نيکول زيبايي را شکار نمي کنند ، بلکه مي آفرينند .............

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

گزارش شب بزرگداشت نيكول فريدنی

 

 

 

   در اين مراسم که با استقبال دوست داران عکاسي در تالار ناصري خانه ي هنرمندان ايران برگزار شد، علي دهباشي، علي قلم سياه، منير سلطاني، عباس جعفري، هوشنگ فتحي و رضي ميري سخنراني کردند.علي دهباشي درابتداي اين مراسم درباره ي نيکول گفت: «بعضي آدم ها جور خاصي احساس مي كنند ، طور ديگري مي فهمند ، حرف و دردشان با حرف ها و دردهاي ديگران فرق دارد . زندگي شان در قالب هاي پيش پا افتاده نمي گنجد ، دنبال راه هاي پاخورده و كوفته نمي گردند و از سنگلاخ و خلوت راه نمي ترسند ، با خاطرجمعي ها و دلخوشي هاي ديگران سرآشتي ندارند ، يقين هاي ديگران آنها را قانع نمي كند ، هميشه در جستجويند .»

 

 

نیکول فریدنی 25 لغایت 28 دی ماه وارد جزیره قشم شدند وی که از بیماری پارکینسون رنج می برد. باز دست از عکاسی طبیعت بر نداشته و از جنگلهای دریایی حرا -  دره ستاره ها جزیره ناز تندیس کوه های کانی عکسبرداری کرد.


او پس از خواندن زندگي نامه ي نيکول گفت: «نيکول از بيماري خود راضي نيست ولي از اينکه چشمهايش سالم هستند و هم مي تواند عکاسي کند و هم زحمات گذشته اش را هم اکنون در گالري به نمايش بگذارد راضي است و شکرگزار. او زنـدگي در ايران را بيشـتر از زندگي کردن در خــارج دوسـت دارد و همه جاي ايران را مثل هم مي داند.»علي قلم سياه در اين جلسه درباره ي نيکول گفت:« نيکول بي پيرايه است و نگاه صميمي دارد. نگاه او دست کي نسبت به نگاه آنسل آدامز نسبت به طبيعت ندارد. او در کارش منحصر به فرد و ممتاز است.»او با اشاره به جمعيتي که در اين مراسم آمده بودند گفت:«حضور شما در اين جمع نشان مي دهد که نيکول به عنوان يک محور مقبول مي زيد. او مرد حرکت، توانايي و شادابي است. نگاه نيکول سرشار از زيبايي و محبت و در کنار هم زيستن است.»در ادامه پيام آيدين آغداشلو که خود نتوانسته بود در اين جمع حاضر شود نمايش داده شد. در بخشي از اين پيام چنين آمده است:« بسيار متاسف هستم که نمي‌توانم در شب نيکول فريدني عزيز شرکت کنم. درباره نيکول فريدني گفتني‌هاي زيادي دارم اما کوتاه بگويم که آدم‌هايي هستند که اين سرزمين را بسيار دوست دارند، همه جايش را، همه چيزش را ؛ هر چيزي را که در آن روييده است و هر آدمي ‌را که در آن زيسته است. اين سرزمين را و آدم‌ها و تاريخ و دست ساخته‌هاي مردماني را دوست دارند که در روزگاران دور در آن زيسته اند و آداب و آثارشان را تکثير و منتقل کرده‌اند؛ از آدمي ‌به آدمي، و از دوراني به دوراني.آدم‌هايي هستند که زمين و آسمان و درخت و کوه و دشت و رود آن را عاشقند و در هر ذره خاک وهر برگ درخت وهر ابر و آب روان آن معنايي را سراغ مي‌کنند و مي‌يابند متفاوت با هر جاي ديگر، و گمان دارند و درست هم گمان دارند که اين سرزمين شکلي دارد يگانه وحس و مفهومي ‌در آن گسترده و جاري است که بايد در آن رشد کرد و باليد و ماند تا درک و لمس شود...»پس از آغداشلو، منير سلطاني، همسر نيکول، سخنان خود را ادا کرد. وي گفت:« عشق و دوستي همان پديده اي است که ما با آن زندگي مي کنيم، به آنچه عشق مي ورزي و هر آنچه را که دوست مي داري، جزئي از زندگاني توست، نيکول نيز به عکاسي عشق مي ورزد، آن را دوست دارد و با آن زندگي مي کند. دلم مي خواهد آنچه که واقعاً وصف اوست، بگويم. اويي که براي عکسهايش حتي گريسته . با ديدن عکسهاي نيکول مي توانم بگويم که او با طبيعت حيرت انگيز چه کرده يا بهتر است بگويم طبيعت با او چه کرده. زنـدگي او معمولاً از دو حال خارج نيست يا در سفر است يا به سفر مي انديشد که به کجا برود و مي داند که در چه تاريخي و چه فصلي و حتي چه ساعتي به کدام نقطه ايران سفر کند که بتواند ارمغانهاي خوبي به همراه داشته باشد. نيکول به هر ترتيب و وسيله اي که شده، خود را به دامن طبيعت مي کشاند. بهترين شادي ها و دل انگيزترين نغمه ها از طبيعت به او منتقل مي شوند.»

 


او در پايان گفت:« عکس هاي نيکول زيبايي را شکار نمي کنند، بلکه مي آفرينند. همچنين، خوبي را و زندگي را و زندگي هم يعني عشق و عشق هم يعني زندگي.»پس از سخنراني منير سلطاني اسلايد شويي با 60 عکس از نيکول به نمايش درآمد.سخنران بعدي اين جلسه عباس جعفري، عکاس، بود. وي پس از خواندن شعري در باره ي نيکول گفت:« عكاسي از او به جادوي لنز و نگاه موجود ديگري ساخته است. نيكول در عكس هايش سمتي راز آميز و ناپيدا از وطن را به تماشا مي كشاند. همان سمتي كه ما آن را ناديده انگاشته وآسان از كنار آن گذشته و مي گذريم. راز كار در اين است كه نيكول وطن ما را به ما نشان مي دهد. درهياهوي شهر در سرعتي كه براي رسيدن داريم در سفر هايي كه فقط مي رويم آن هم با هواپيما آنچه از ما گرفته مي شود فرصت ديدن است. فرصت اگر داشته باشيم با آن همه گرفتاري كمي بايستيم و مادر خويش را، وطن را، نظاره كنيم. راز عكاس در تامل اواست در گرفتار آوردن لحظه اي و اني كه جاني ابدي مي يابد در قاب تصويري ماندگار.»او در ادامه گفت:«عکس هايش ثبت پر دريغ و حسرتي است از همه زيبايي هاي محتوم و از دست رفتني و همه عمرصاحب اين نگاه زيبا در تکاپو تلاش بر ثبت لحظه اي لحظاتي و آن و دمي که فقط تا همين لحظه بود و وديگر نيست. نيست اما مي توان جزيي از آن را بر لوح عکس هاي او به تماشا نشست. كتاب هاي نيكول را ورق مي زنم ثمره عمري را كه صرف دويدن ها و رسيدن هاي به موقع كرد، عمري را كه در انتظار طلوع و در انتظار غروب درسكوت بيابان هاي غم گرفته اين سرزمين مصروف چكاندن شاتر دوربينش نمود و از شيره جان خسته اش تماشاگران عكس هايش را نوشاكي بخشيد شيرين!»

 

 

سفر نیکل فریدنی به جزیره قشم و عکاسی وی توسط احمد بازماندگان قشمی کاملا بصورت حرفه ای تصویر برداری شده است. که ازاین مجموعه تصویری فیلم مستند 100 ثانیه ایی به نام مبارزه نیکول و پارکینسون ساخته خواهد شد.


هوشنگ فتحي سخنران ديگر اين جلسه بود. وي درباره ي نيکول گفت:« نيكول، كه قبلاً يك شغل نان و آب دار در شركت نفت را به عشق عكس گرفتن از گستره ايران زمين رها كرده و از فرنگ نشيني و خان و مان نيز در اين راه چشم پوشيده بود، سوار بر بليزر معروف خود عاشقانه سر به صحرا و كوير و كوه و دشت نهاد. همه ي هوش و حواسش به كرشمه هاي طبيعت پيرامون بود، كه مباد سوژه اي از دست برود يا چشم اندازي از نگاه او پنهان بماند.»وي ادامه داد:« پيشكسوت هنر عكاسي اين سرزمين، كه اصول و عملكرد آنالوگ را در كشورمان به اوج رسانيد و به ما معرفي كرد، اكنون با هم فرو افتاده و به پايان راه رسيده اند. دست در دست. اسطوره ها هم سرانجام به پايان مي رسند.»او درباره ي منش و رفتار نيکول گفت:« نيكول آن روزها، همچو طبيعت پر راز و رمز ايران زمين، خلق و خويي گونه‌‌گون داشت. گاه بس خشن و با صلابت در برابر هر آنچه با اصول كار و هنر او در تضاد باشد ... و گاه بسيار لطيف و شكننده، به گونه‌اي كه چشمهايش به سرعت نم اشك مي گرفت و همچو كودكي غمگين به انزوا مي رفت. او پس از يك عمر پيمايش چهار گوشه اين سرزمين پهناور، نيكول به چنان درجه اي از شناخت رسيده بود كه درباره‌اش مي گفتند اگر او را چشم بسته در هر نقطه از ايران بگذارند، با حداكثر50 كيلومتر اشتباه محاسبه مي تواند بگويد آنجا كجاست.»آخرين سخنران اين برنامه رضي ميري بود که در باره ي نيکول سخنراني کرد. وي گفت:« اگر شما روزي اين توفيق را بدست آوريد که دنيا را از نگاه اين هنرمند و از طريق نسخ اصلي عکسهايش ببينيد و سير کنيد، در مييابيد که چشمان او همانقدر به طبيعت توجّه داشته که به فرهنگ و تاريخ اين منطقه از کره زمين و همچنين به مردم آن و زندگيشان. کارهاي او با موضوع بقاياي پلهاي تاريخي ويران شده يا بادگيرهاي همهء شهر و روستاهاي حاشيهء کويرهاي ايران، مساجد، کليساها، کاخها، خانه هاي قديمي و بالاخره مجموعه هائي از تاريخ معماري اين کشور مثل ارگ بم و تخت جمشيد و طبس، نه تنها تصاوير بسيار زيبا و به ياد ماندني را از فرهنگ و هنر گذشتگان ما پديد آورده بلکه گنجينهاي از اسناد معتبر را براي ثبت هويت فرهنگي ما ايجاد کرده و اگر نيکول به موقع به چنين کاري همت نمي گمارد در موارد زيادي ثبت اين تصاوير ديگر ميسر نبود. توجه نيکل به زندگي مردم هم معطوف بوده است. عکسهاي روستائيان و عشاير در اقصا نقاط کشور، ساحلنشينان شمال و جنوب ايران، همه و همه در دنياي شگفتانگيز عکسهاي او و زير نگاه چشمهاي پر مهر او حضوري فعال دارند.»پس از سخنراني سخنرانان نيکول را روي سن بردند تا از ميهمانان عکاسي کند. اين مراسم با عکسي که نيکول گرفت به پايان رسيد.

 

شب 28 دی ماه که تولد نیکول فریدنی بود احمد بازماندگان قشمی یک شب بیادماندنی را برای نیکل درست کرد و برایش جشن تولد خصوصی گرفت.

مقدمه اي براي خواندن يك سخنراني ....... از دكتر پيروز مجتهدزاده

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

جغرافيا و هويت ايرانى

 

من در دوره ليسانس در دانشگاه تهران شاگرد مستقيم دكتر گنجى بودم. به رشته تحصيلى ام عشق مى ورزيدم تا آنجا كه در دومين سال دانشجويى ام «شيخ نشين هاى خليج فارس» را به عنوان نخستين كتابم نوشتم كه چند ماه بعد از آن منتشر شد. پيگير تحقيقات بودم و به اين سبب با استادانم رابطه اى نزديك و منطقى داشتم. به ويژه با دكتر گنجى كه رابطه مان به شكل رابطه پدر و فرزندى _ در روابط اجتماعى و نيز در محيط دانشگاه _ بود. اكنون كه خودم استاد دانشگاه هستم مى دانم كه يك استاد هميشه به دانشجويان علاقه مند، توجه ويژه اى دارد و سعى مى كند آنها را يارى كند.صرف نظر از پدر و مادر كه نقش انكارناپذيرى در شخصيت من داشته اند سه نفر ديگر هم تاثير ژرفى بر زندگى من ايجاد كرده اند. نخستين آنها دكتر گنجى است كه نگاه اساسى ام را به علم و زندگى مديون او هستم.


در دوران دانشجويى
 
ام به همه استادانم احترام مى گذاشتم ولى دكتر گنجى واقعاً با بقيه تفاوت داشت. او كسى بود كه مى توانست همه گونه پرسش را در مباحث جغرافيايى و به ويژه هواشناسى پاسخ دهد ولى هيچ ادعايى نداشت و احترام عميق من به او به سبب همين بى ادعايى است. هميشه سعى مى كرد در حال آموختن باشد. امروز كه خودم استاد دانشگاه هستم مى توانم بگويم دانشمند واقعى كسى است كه هميشه دانشجو باشد. من همواره در برابر پرسش هاى علمى و فرهنگى و اجتماعى مختلفى كه برايم پيش مى آمد نزد او مى رفتم.در دوران دانشجويى ام در دانشگاه تهران نيمى از مسير من و دكتر گنجى مشترك بود و او گهگاه در هنگام خروج از دانشگاه، وقتى مرا مى ديد سوارم مى كرد و تا قسمتى از راه مرا مى رساند و بقيه مسير را با اتوبوس طى مى كردم. همين موضوع به ارتباط نزديك تر ما انجاميد. ايشان در منزلش با انبوهى از كتاب هاى تخصصى روبه رو بود و چون با دانشجوى فعالى مثل من آشنا بود خواست كه او را در مرتب كردن آن همه كتاب يارى كنم و من با كمال ميل پذيرفتم و اين سرآغاز راه يافتنم به خانه دكتر گنجى بود. يادم است روزى مشغول مرتب كردن كتاب ها بودم و از يكى از قفسه هاى كتابخانه بالا رفته بودم، غافل از اينكه اين قفسه كاملاً به ديوار پيچ نشده بود. قفسه ناگهان از جاى خود حركت كرد و قفسه ديگرى را هم به حركت درآورد. اين دو قفسه به طرف هم آمدند و خوشبختانه سرشاخ شدند و من به زمين پرتاب شدم و كلى كتاب بر سرم ريخت كه اتفاق خطرناكى بود. صداى مهيبى در محله ايجاد شد و حتى سقف لرزيد. گنجى و خانمش سراسيمه به درون اتاق دويدند و با ديدن اين وضع خنديدند. من حيرت زده خنده آنان را تماشا مى كردم و گنجى به خانمش گفت: «من مى دانم اين مجتهدزاده سرانجام فداى كتاب مى شود.»از دوران دانشجويى ام در دانشگاه تهران خاطرات بسيار جالبى دارم. آن موقع رئيس انجمن دانشجويان دانشكده و نماينده دانشجويان دانشكده در شوراى دانشگاه و عضو هيات رئيسه دانشجويان دانشگاه تهران بودم. اعضاى اين هيات رئيسه هر هفته با عاليخانى رئيس دانشگاه ملاقات داشتند و عاليخانى هم بسيار علاقه مند بود و از نظرات دانشجويان استقبال مى كرد. انسان بسيار ارزشمند و توانايى بود. ۲۹ ساله بود ولى بسيار باسواد و تحصيلكرده. يك تكنوكرات واقعى بود نه يك رئيس تشريفاتى. اكنون هم مشاور بانك جهانى است و در آمريكا زندگى مى كند. روزى دكتر عاليخانى مرا به دفترش صدا زد و نظرم را در مورد دكتر گنجى پرسيد. مى دانستم كه يكى از معاونانش رفته است و به دكتر گنجى نظر دارد. خيلى صريح گفتم: «انتخاب دكتر گنجى علاوه بر تمام ويژگى هايى كه دارد نوعى پرستيژ براى دانشگاه هم هست. زيرا اعتبار علمى ايشان باعث افتخار دانشگاه است.» ظهرهنگام كه مى خواستم به خانه بروم دكتر گنجى صدايم زد و مرا سوار اتومبيلش كرد تا طبق معمول مرا تا قسمتى از راه برساند. در ميان صحبت هايش گفت كه مى خواهد چند روزى به شمال سفر كند. بى مقدمه گفتم «نمى شود شما به مسافرت نرويد؟» حيرت زده پرسيد «چرا؟» من و من كنان گفتم: «شما كه مى دانيد جايگاه معاون آموزشى خالى است.» بيشتر علاقه نشان داد و پرسيد كه موضوع چيست. كم كم اشاره هايى كردم و در نهايت جريان آن جلسه را توضيح دادم. دكتر گنجى با جديت گفت «خيلى جوانى» و اضافه كرد كه قرار نيست او برود پشت در اتاق رئيس بنشيند و درخواست موقعيت خاصى داشته شد. اگر به او نيازى باشد حتى اگر پشت كوه قاف هم باشد او را پيدا مى كنند و از او دعوت مى كنند. اين رفتار جالب ايشان و يادآورى اين نكته كه نبايد بيش از اندازه عجله كرد يا شأن يك دانشمند بيش از آن است كه معطل مقام باشد برايم نكته آموزنده اى بود.گنجى شخصيتى استثنايى و ارزشمند است و من شخصيتى در شأن و پايه او نديده ام. در واقع آموختن من از دكتر گنجى فقط به دوره هاى خاص دانشگاهى مانند ليسانس و فوق ليسانس و حتى دكترا محدود نبود. من هنوز هم از او مى آموزم.خاطره ديگرى را هم به ياد مى آورم. چندسال پيش من در دانشگاه لندن سمينارى با نام «هويت ايرانى»  برگزار كرده بودم و يكى از مدعوين هم دكتر گنجى بود كه هويت ايرانى و جغرافيا را مورد بررسى قرار داده بود. در پايان جلسه كه به عنوان حسن ختام صحبت مى كردم ترجيح دادم از دكتر گنجى دعوت كنم تا سخنرانى پايانى را ارائه دهد و در ميان صحبت هايم اشاره كردم كه دكتر گنجى مقام علمى ويژه اى در ايران دارد و از ميان دانش آموختگان جغرافيا در ايران، تقريباً كسى نيست كه بى واسطه يا باواسطه شاگرد ايشان نباشد. در همين لحظه دكتر باستانى پاريزى كه در ميان حاضران نشسته بود دست بلند كرد و به آرامى گفت: «آقا ما هم شاگردش بوديم.» برايم بسيار جالب بود كه اين استاد بزرگ تاريخ هم شاگرد گنجى بوده است. پس از او هم عزت الله نگهبان پدر باستان شناسى ايران گفت كه شاگرد گنجى بوده است. در حالى كه خودش هم متجاوز از هشتاد سال سن دارد. اين اتفاق باعث شد از اين كه چند دقيقه پيش خودم را شاگرد گنجى ناميده بودم خجالت بكشم و ديدم من ته صف هستم. سپس دكتر گنجى پشت ميكروفن آمد و كلماتى گفت كه برايم بسيار آموزنده بود. گفت: «من بيش از شصت سال تدريس كرده ام و پس از اين همه سال امروز مى بينم كه معلم موفقى بوده ام. به اين دليل كه امروز مى بينم شاگردم از من جلوتر است.» نتيجه سيستم آموزشى موفق همين است كه نسل بعد بهتر از نسل قبل باشد. اگر آموزش پيشرفت نكند جامعه هم پيشرفت نمى كند. او با گفتن اين حرف در واقع از خودش تقدير كرده است نه از من. زيرا توانسته است نسل بعد از خود را با آگاهى هاى افزون تر پرورش دهد و ديدم كه هنوز شاگرد اويم و از او مى آموزم. از آن تاريخ هم همواره به دانشجويانم مى گويم در صورتى موفق ام كه دانشجويانم بهتر از من شوند وگرنه معلم موفقى نخواهم بود.

 

 

لطفا ایمیل هاتون رو با دقت بفرستید .......

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند .  اما پس از خواندن اولين نامه غش مي کند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد :

 

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم


  مي دونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي آيد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه .......... واي چه قدر اينجا گرمه !!

 

 

کتاب مباني مکانيک و ترمو ديناميک

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 بر پايه ديباچه ، هدف از تدوين و نگارش اين کتاب اين حقیقت بوده که پرداختن بگونه اي مدرنيته و نوشتاري ( نه فقط در فيزيک بلکه در رياضي ، فيزیولوژی و شيمی ) درست است که ساده است اما نه برای دانشجویان و نه برای آموزگاران مفيد فايده نخواهد بود. تصور اینکه یک دانشجو بخواهد هفته ای 50 صفحه را مطالعه کرده و به100 مسئله آن پاسخ دهد ، طاقت فرسا و غیر ممکن می باشد.

خب برای حل این مشکل -  نویسنده -  این کتاب را با قالبی خلاصه تر ( بطوریکه امکان تشریح مطالب و حل تمرینهای آن در مدت محدود یک ترم تحصیلی قابل انجام باشد ) تدوین نموده و سعی کرده با ارائه مثالهای عملی و ملموس ذهن دانشجو را با ریشه مطالب آشنا سازد.

اين کتاب مشتمل بر 15 فصل است و نوشته  پروفسور John W. Norbury بوده که در November 20, 2000‎ به رشته تحریر درآمده .

 

مشخصات کتاب  


ELEMENTARY
MECHANICS & THERMODYNAMICS
Professor John W. Norbury

Physics Department
University of Wisconsin-Milwaukee
P.O. Box 413

Milwaukee, WI 53201

November 20, 2000

 

لينک دانلود  1.2) مگابايت) و در قالب  PDF

 

PREFACE


 
The  reason  for  writing  this  book  was  due  to  the  fact  that  modern  intro- ductory textbooks (not only in physics, but also mathematics, psychology, chemistry) are simply not useful to either students or instructors.  The typ- ical freshman textbook in physics, and other fields, is over 1000 pages long, with maybe 40 chapters and over 100 problems per chapter.  This is overkill!
A typical semester is 15 weeks long, giving 30 weeks at best for a year long course.   At  the  fastest possible  rate,  we  can  ”cover”  only  one  chapter  per week.  For a year long course that is 30 chapters at best.

  Thus ten chapters of the typical book are left out!  1500 pages divided by 30 weeks is about 50 pages per week.  The typical text is quite densed mathematics and physics and it’s simply impossible for a student to read all of this in the detail re- quired.  Also with 100 problems per chapter, it’s not possible for a student to do 100 problems each week.  Thus it is impossible for a student to fully read and  do  all  the  problems  in  the  standard  introductory  books.   Thus  these books are not useful to students or instructors teaching the typical course!


 
In  defense  of  the  typical  introductory  textbook,  I  will  say  that  their content is usually excellent and very well writtten.  They are certainly very fine  reference books,  but  I  believe  they  are  poor  text books.   Now  I  know what  publishers  and  authors  say  of  these  books.  Students  and  instructors are supposed to only cover a selection of the material.  The books are written so that an instructor can pick and choose the topics that are deemed best for  the  course,  and  the  same  goes  for  the  problems.   However  I  object  to this.  At the end of the typical course, students and instructors are left with a  feeling  of  incompleteness,  having  usually  covered  only  about  half  of  the book and only about ten percent of the problems.  I want a textbook that is self contained.  As an instructor, I want to be able to comfortably cover one short chapter each week, and to have each student read the entire chapter and  do  every  problem.   I  want  to  say  to  the  students  at  the  beginning  of the course that they should read the entire book from cover to cover and do every problem.  If they have done that, they will have a good knowledge of introductory physics.
This  is  why  I  have  written  this  book.   Actually  it  is  based  on  the  in- troductory physics textbook by Halliday, Resnick and Walker [Fundamental of  Physics,  5th  ed.,  by  Halliday,  Resnick  and  Walker,  (Wiley,  New  York, 1997)], which is an outstanding introductory physics reference book.  I had been  using  that  book  in  my  course,  but  could  not  cover  it  all  due  to  the reasons listed above.

 

منبع : كانون دانش

 

 

صد هزاران کيميا حق آفريد / کيميايی همچو صبر آدم نديد

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

Mr.IMPOSSIBLE

 

 

You  know  Mr.IMPOSSIBLE .

Have  you  ever  looked  at  him  carefully ?!!!

Yes , he  is  talking  to  you  …...

Saying  ...

" I'M POSSIBLE "  !!!!

 

 

سالگرد ازدواج و فلفل هاي سوزنده ............

 

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

براي برادرعزيزم

حسام الدين  و همسر عزيزترش

اولين سالگرد ازدواجتان مبارك

 

 

 

صبح که نه ! حوالي ظهر که از خواب بيدار مي شوي ، به دليل فلفل هاي متعددي که در شب پيش خورده اي ، معده ات احساس سوزش عجيبي مي کند .. بعد از کلي تلاش در دفع کردن آنها ، سوزش وحشتناکي به محل مربوطه وارد مي شود .. از در که بيرون مي آيي چهره گل انداخته همسرت را مي بيني که انگار درصدد حالي کردن مساله اي به توست ...  قبل از اينکه حرف بزند يکباره مي گويي راستي امروز چه روزي است ؟ ... دلبرانه مي گويد سالگرد ازدواجمان است ديگر ... و تو هم فرصت طلبانه مي گويي : زودتر بگو خب ، من فکر مي کردم اشکال از فلفل هاي ديشب بوده است .

  گفتن اين عبارت در اينچنين روزي همان و ورود ايشان به سپاه اندوه هم همان ... بدتر از آن وقتي است که پس از کلي دلجويي ، تازه فيل شان ياد دوران نامزدي مي کند و اينکه باز هم بيا مثل آن روزها از ميدان آرژانتين تا سرسزاوار در خيابان کاخ و البته مشابه آنرا با پاي پياده و مضافا بر آن با خريد كردن پر كني ... با گلويي که تازه دارد حسابي آتش مي گيرد و بدني تبدار همراه يار مي شوي و ... هزار ماجراي ديگر.

نتيجه آنکه سالگرد هاي ازدواج ، روزهايي است که بايد حسابي حواستان را جمع کنيد . مواظب باشيد شب قبلش فلفل نخوريد و اگر هم خورديد حواستان جمع باشد که پرت و پلا نگوئيد.

در پايان اينهمه مطايبه! آرزوي بهترين ها را برای برادر عزيز و همسر عزيزترش را دارم . هر چند که بهترين بهترين ها ‌‍‌‍( همين امسال اگر خدا بخواهد ) نصيبشان خواهد شد ....

 

 

 

 

به یاد اینگمار برگمن: فیلسوفی در سینما

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

مرگ با ما شطرنج بازی می کند تا لحظه محتوم فرا رسد

 

اینگمار برگمن، سینماگر بزرگ روز دوشنبه، 30 ژوئیه در سن 89 سالگی در خانه خود در جزیره فارو درگذشت.

 

برگمن در سال ۱۹۱۸ در شهر اپسالا در نزدیکی پایتخت سوئد به دنیا آمد.

پدرش کشیش پروتستان بود و او را با تربیت مذهبی بزرگ کرد که با نظم و انضباطی سختگیرانه همراه بود. طبع پرشور و سرکش پسرک به زودی بر زهد عبوس و خفه کننده پدر شوريد و راهی جداگانه در پيش گرفت، اما کنکاش در سنت ها و هنجارهای تعصب آمیز تا پایان عمر ۸۹ ساله این سینماگر در ذهن و هنر او باقی ماند.

پارسایی تا حد خویشتن داری و ریاضت کشی در تربیت سنتی آیین پروتستان جایی برجسته دارد و احکام این مذهب بر پایه رشته بی پایانی از "منهيات و محرمات" استوار است. مسیحی واقعی یا بنده خوب پروردگار کسی است که از رانش ها و لذت های "گناه آلود" این زندگی گذرا چشم بپوشد و در برابر وسوسه های "نفس اماره" مقاومت کند.

طغیان زودرس برگمن در برابر راه و روش پدر پیش از هر چیز دفاع از امیال طبیعی و غرایز فطری مرد جوان بود، اما در برخورد با موانع خارجی ناگزیر سرشت ضدمذهبی به خود گرفت.

جهان بینی دینی پدر شامل رشته ای از احکام قطعی و نهایی بود که به تمام مسائل ریز و درشت زندگی بشری "پاسخ" می داد. برگمن برای حمله به این سیستم فکری به سلاحی مجهز شد که فلسفه (دستکم از زمان سقراط) آن را اساسی ترین وظیفه خود دانسته بود: پرسش. پرسیدن حربه ای کارآ بود که می توانست سخت ترین "حقیقت"ها را بر اندازد.

این رویکرد سراسر اندیشه و آفرینش برگمن را فرا گرفته و با شدت و ضعف به تمام آثار سینمایی او، که بی تردید ارزش هنری بسیار متفاوتی دارند، راه یافته است؛ از فیلم های اولیه مطایبه آمیز او تا آثار پخته تر و پیچیده ترش در سالهای دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰.

زندگی چیست؟ این آمدن و رفتن بهر چیست؟ آیا خالقی دانا و توانا بر این جهان ناظر است؟ یا اساسا غایت و معنایی در کار نیست و مرگ پایان همه چیز است؟ آیا به راستی (به بیان شکسپیر) زندگی چیزی نیست مگر "سخنان لغو یک دلقک که هیچ معنایی در بر ندارد"؟ چگونه می توان بدون مقصود و هدف به زندگی ادامه داد؟ آیا پای بندی به ایمانی هرچند سست و بی پایه، از بی ایمانی بهتر نیست؟ آیا ایمان مذهبی درمان است یا خود دردی است تازه؟ آیا با این "آزادی" یا به عبارت بهتر، با این "رهاشدگی" می توان به سعادت رسید؟ تا کجا می توان از مسئولیت فردی سخن گفت وقتی بود و نبود من در این دار فانی یکسان است؟ فردا که نیستم سرنوشت دنیا چه اهمیتی برایم دارد؟

برگمن در بهترین فیلم های خود این پرسش ها را بارها و بارها مطرح کرده است. باید دانست که پاسخ دادن با طبع شک گرای او سازگار نیست. کار او طرح هر چه دقیق تر و باریک تر پرسش ها بوده است.

مرگ، سرچشمه بیهودگی

 

برگمن در مصاحبه ای گفته که از زمان کودکی هر روز به مرگ فکر کرده است اما دیگر سالهاست که از آن ترسی ندارد. تقریبا در تمام آثار برگمن مرگ چه به صورت انگاره ای ذهنی و چه به صورت پیکری نمادین حضور دارد: برجسته ترین شواهد را می توان در توت فرنگی های وحشی (۱۹۵۷)، پرسونا (۱۹۶۶) و "ساعت گرگ و میش" (۱۹۶۷) یافت. اما آشناترین نمونه بی تردید "مهر هفتم" است، که مرگ در هیئت مردی مهیب ظاهر می شود و با شوالیه فیلم (ماکس فون سیدو) شطرنج بازی می کند. (نمونه ای روشن از وام داری این سینماگر به اکسپرسیونیسم آلمان به ویژه آثار اولیه فریتس لانگ).

 

مصیبت های جهانی بی ترحم

 

شوالیه که تازه از جنگ صلیبی (جهاد یا پیکاری در راه دین) برگشته، در ایمان خود گرفتار شک و تردید می شود. تردید او نیز با پرسش هایی ساده شروع می شود، و از همان دم مرگ قدم به قدم به دنبال او می افتد و سرانجام او را به دام می اندازد و به دیار تاریک خود می برد. شوالیه در می یابد که در برابر نیروی عظیم مرگ هیچ قدرتی ندارد. آن "مرجع فناناپذیر" که به آن امید بسته بود، او را وا نهاده و در برابر هیولای مرگ تنها گذاشته است.

در بینش برگمن، به پیروی از متافیزیک فیلسوف دانمارکی "کی یر که گور"، غیبت خالق متعال (یا "سوژه ترانسندنتال") خلأ روحی بزرگی به جا می گذارد که از آن به "دلهره وجودی" تعبیر می شود. این "ضایعه" با نمودهای گوناگون در بسیاری از فیلم های او جلوه گر می شود، و روشن تر از همه جا در فیلم های سه گانه "همچون در یک آینه" (۱۹۶۰)، "زایران" و "سکوت".

باید دانست که بی ایمانی برگمن با طغیان خداستیزانه و مهاجم (از آن دست که اگزیستانسیالیسم فرانسوی به ویژه در فلسفه آلبر کامو ارائه می دهد) متفاوت است، این نگرش (باز احتمالا به تاثیر از کی یر که گارد) اساسا سرشتی تراژیک دارد و گاه لحنی عرفانی به خود می گیرد. برگمن حتی در برخی از کارهایش نسبت به ایمان درک و تفاهم انسانی نشان می دهد.

شک گرایی برگمن بیش از آنکه پرخاشی جسورانه باشد، ناله ای گلایه آمیز است. بنده ناتوانی که از عنایت پروردگار یا "فیض الهی" محروم شده، اینک در برابر "سکوت فضای بیکران" تنها مانده است. (رگه ای که برگمن را با روبر برسون سینماگر فرانسوی پیوند می زند.) بنده زجرکشیده جرأت اعتراض ندارد و تنها وحشت زده می نالد: ”پدر، چرا ترکم کردی؟“

فیلم "همچون در یک آینه" را باید به عنوان "ختم کلام" تلقی کرد: زن جوان (با بازی هریت اندرسون) در پایان ریاضت ها و تقلاهای عذاب آلودش در جستجوی خدا، سرانجام او را می یابد، و "ذات کبریایی" را در هیئت عنکبوتی کریه می بیند. کمابیش مقارن ساخت همین فیلم است (اوایل سالهای ۱۹۶۰) که برگمن پرونده "غیبت خدا" را می بندد تا به گرفتاری های "جهانی بدون خدا" بپردازد.

زخم های التیام ناپذیر

انسانی که "تکیه گاه ایمان" را از دست داده به "لعنت تنهایی" گرفتار می شود، که می توان گفت: "دردی است غیر مردن (یا بدتر از مردن) کآن را دوا نباشد." (مولانا)

در فیلم های نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ که از پرسونا شروع و به "تماس" (۱۹۷۰) ختم می شود، همه جا با عوارض یا مظاهر این دلهره یا سرگردانی روحی روبرو هستیم. فیلمساز با دقت و وسواسی بی سابقه در سینما روح آدمهای خود را می کاود تا ببیند آن "ضربه ازلی" چه زخم ها و آسیب هایی بر آن باقی گذاشته است. درام های روانکاوانه که فیلم "فریادها و نجواها" (۱۹۷۲) از برترین نمونه های آن است، از چنین پشتوانه فلسفی برخوردار هستند.

 

جلوه ای از امتناع ارتباط. کودک و مادر و خاله در سه فضای گسسته

 

"لعنت تنهایی" آشناترین "سمپتوم" یا عارضه این ضایعه روحی است، که ظاهرا بنمایه ای تقدیرآمیز دارد و با سرنوشت بشر عجین است. در "توت فرنگی های وحشی" (۱۹۵۷) در کابوسی ترسناک به ایزاک بورگ (که نقش او را "ویکتور شوستروم" استاد سینمای کلاسیک سوئد ایفا می کند) ابلاغ می شود که برای سراسر عمر به "عقوبت تنهایی" محکوم شده است. استاد پیر می کوشد در گریز از تنهایی به رؤیاها و خاطرات خود پناه ببرد.

در "پرسونا" هنرپیشه تئاتر الیزابت فوگلر (با بازی لیو اولمان) در گریز از وحشت هایی ناشناخته و مرموز، خود را به تنهایی و انزوا محکوم کرده است. بختک تنهایی در آخرین فیلم سینمایی او به نام ساراباند (۲۰۰۳) نیز بر شخصیت سالخورده فیلم سنگینی می کند.

در بیشتر فیلم های برگمن اشاراتی مستقیم و غیرمستقیم به نابسامانی های اجتماعی و به ویژه به بحران های سیاسی (واضح تر از همه در فیلم "شرم" ساخته سال ۱۹۶۷) وجود دارد، اما این تنش ها غالبا بر بستر التهابات و خلجان های درونی جاری می شود و این روح و روان شخصیت است که چون بارومتری دقیق اضطراب های بیرونی را بازتاب می دهد. باید به یاد آورد که این هنرمند در ردگیری خلجانات روحی، غالبا زنان را حساس تر و خلاق تر و در نتیجه مناسب تر دیده است.

در تداوم همین رویکرد بدبینانه، همه پیوندها و الفت هایی که برای چیرگی بر تنهایی بسته می شود، پیشاپیش محکوم به شکست است. برگمن، کمابیش همزمان و به موازات سینماگر بزرگ ایتالیایی میکل آنجلو آنتونیونی، مضمون "امتناع ارتباط" را در کاوش مناسبات دو جنس کاویده است. در فیلم های "ساعت گرگ و میش"، "فریادها و نجواها"، "سونات پاییزی" و به ویژه فیلم بلند "صحنه هایی از زندگی زناشویی"، گسست روابط به زخمی کهنه و عمیق در درون انسان ها بر می گردد.

ابداعات سینمایی

برگمن در بیان مفاهیم انتزاعی بلندترین گام ها را در تاریخ سینما برداشته است. یکی از شگردهای آشنای او عبور آزاد و متهورانه از مرزهای آشنای روایت سنتی است: عرصه خواب و بیداری، دنیای واقعی و خیالی، زمان گذشته و آینده، دنیای آگاهی و ضمیر ناخودآگاه...

 

چهره های درونی شده در فیلم پرسونا

 

بسیاری از سینماشناسان یادآوری کرده اند که برگمن به نمای درشت یا "کلوزآپ" در سینما جایگاه و کارکردی تازه داده است. ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی در کتاب "تصویر حرکت" نشان داده است که نوآوری های این سینماگر تنها بدعت یا شگردی فنی نیست، بلکه در رویکرد روانکاوانه و در اصل در خاستگاه فلسفی هنر او ریشه دارد.

چهره ای مضطرب که در کادری بسته با نگاهی ثابت و راسخ رو به دوربین و گاه حتی خیره به عدسی چشم می دوزد، به ما، به دنیای مناظر و اشیا و یا حتی به خود "نگاه" نمی کند، او با دیدی درونی ژرفای وجود خود را "نظاره" می کند. به حفره عظیمی که در درون او سر باز کرده خیره می شود تا شاید به زوایای روح خود نفوذ کند و راز آن را بشناسد.

راه رستگاری؟!

سرنوشت بیشتر کاراکترهای برگمن تیره و تار است، اما پیام او (اگر به یافتن آن در آثارش مصر باشیم) به هیچوجه یأس آمیز نیست. پاسخ او به زندگی بی تردید مثبت و تائیدآمیز است. از یاد نباید برد که او چند کمدی سبک ساخته و حتی تلخ ترین فیلمهایش از صحنه های پر شور و نشاط خالی نیست. می توان گفت که برای تراژدی هستی پاسخی یافته که او را از قلمرو فلسفه دور و به پهنه هنر نزدیک می کند.

 

پرفسور پیر در باغ خاطرات جوانی

 

برگمن در فیلم هایی مانند "زایران"، "همچون در یک آینه" و "توت فرنگی های وحشی" از "موهبت تسکین بخش" ایمان دینی می گوید، که شاید بتواند اذهان آسان گیر را کمابیش خشنود کند. اما او روی هم رفته "نور ایمان" را تاریک و بی فروغ می بیند که در روشن کردن بن بست های روحی ناتوان است. او ایمان دینی را (با استدلالی نزدیک به نظرگاه دیونیزوسی نیچه) نشانه بزدلی و تنبلی می داند.

به نظر برگمن راه رهایی از "لعنت تنهایی" گریز به معابد نیست، بلکه در آغوش گرفتن زندگی است، غوطه خوردن در خوشی های همین زندگی گذران است که چیزی از آن گرانبهاتر به آدم نداده اند. او درست مانند مؤمنان، عقیده دارد که مرگ همانا لحظه حسابرسی (یوم الحساب) است، اما نه در برابر "آسمان" و به طمع اجر گرفتن در "جهان باقی"، بلکه در برابر خودمان، تا بدانیم با زندگی خود، در همین جهان خاکی و فانی و بی مقدار چه کرده ایم، به آن چه داده و از آن چه بهره ای گرفته ایم.

برگمن بارها و بارها و به شکلی خستگی ناپذیر از دوران کودکی و از شور و نشاط جوانی سخن گفته و آن را علاج مرگ و نیستی دانسته است. این مضمونی است که به جرأت می توان گفت در تمام فیلم های او تکرار شده است. از نظر او کودکی امن ترین و مقدس ترین پرورشگاه عشق (اروتیسم) است. کودکان فارغ از هر دغدغه و قید و بندی به زبان "عشق" سخن می گویند، و این "جزیره سرگردان" را برگمن تنها ملجأ و پناهگاه آدمی می داند. او نیز، مانند حافظ، به آدمی نهیب می زند که در این دنیای فانی "عشقت رسد به فریاد!"

اما کجا؟ عشق کجا یافت می شود در این خراب آباد؟ برگمن پاسخی روشن دارد: در تئاتر. هنرمندان حرفه های نمایشی در سیرک و تئاتر و سینما در بزرگسالی نیز به زیستی کودکانه ادامه می دهند و چون کودکان عاشق می شوند.

برگمان به هنر تئاتر عشق می ورزید و حتی بیش از سینما به آن دلبسته بود. چند سالی پیش از مرگ که تمام کارها و تلاش ها را در بالای هشتاد سالگی قطع کرده بود، به تئاتر برگشت و گفت: ”دوری از سینما را می توان تحمل کرد اما دوری از تئاتر را نه.“ برگمن تئاتر، صحنه تئاتر، کارکنان و بازیگران آن را دوست داشت. تمام دوستان و معاشران و همسرانش از بازیگران تئاتر بودند. اکیپ های سیرک و تئاتر در بسیاری از فیلم های او حضور دارند. از "لبخندهای شب تابستانی" تا "مهر هفتم" و تا "فانی و الکساندر" (فیلمی که در آن بیش از هر اثر دیگر از خود گفته است، محصول ۱۹۸۳)

 

مرگ ما را به دنبال خود می کشد

 

برگمن به بیان ارسطو به کاثارسیس (یا عنصر شفابخش تئاتر) باور دارد. در تئاتر اکسیر زندگی جاری ست. او مانند استاد بزرگش شکسپیر و هموطن خود اوگوست استریند برگ جهان را صحنه نمایش می بیند. سراسر زندگی را یک کمدی انسانی می داند که هر یک از ما در آن نقشی داریم که باید در کنار دیگران ایفا کنیم، و پایان نمایش هم بسیار ساده است: "پرده در لحظه محتوم".

تئاتر در بسیاری از زبان های اروپایی "بازی نمایش" خوانده می شود. بازی مال دنیای کودکی است و هنرمندی که در برابر دیگران نقشی را ایفا یا "بازی" می کند، خود را در جهان کودکان سهیم می کند.

در دیدگاه هنری برگمن هنرمندان به ویژه بازیگران تئاتر استادان واقعی زندگی هستند. آنها می دانند که از مرگ گریزی ندارند، اما می توانند از نیروی پلید آن در امان بمانند. در "مهر هفتم" عفریت مرگ همه را به دنبال خود از صحنه بیرون می برد، تنها زن و مرد هنرپیشه هستند که بازیگوشانه از چنگ او فرار می کنند و به گذران شاد و سبکبار خود ادامه می دهند.

 

 

من هیچ وقت نفهمیدم که به خاطر احترام بود یا که عشق .....

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

شايد هر روز مي نوشتم " دوستت دارم "

 

 

 

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه

وقتی نیستی گل هستی زرد و بی رنگ می شه

نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ میشه

 

 

  چند سال پیش ؛ هر روز با ميني بوس مسيری رو مي رفتم و دختری هم با من مي آمد که حضورش برایم يه عادت شده بود . يه روز يه خانم جوان ديگه آمد و چون جا برای نشستن نبود من بلند شدم و جام رو به او  دادم  ..... و دختری که هر روز همراه من بود همون لحظه با بغض از ميني بوس پياده شد ...... از فردا جای خاليش تو ميني بوس عذابم مي داد ..... دیگه ندیدمش .....

 

 

 

   اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنويسم فكر مي كرديد چند صفحه را سياه مي كرديم؟ و اگر قرار بود هر روز مطلبي درباره احساس و عشقمان بنويسيم تا چه مدتي مي توانستيم مطالب غير تكراري بنويسيم! چرا بعضي از ما به عشقمان مي گوييم يك دنيا حرف داريم كه بايد به او بگوييم ، آيا اگر قرار باشد همه آنها را بنويسيم بيش از چند صفحه ميتوانيم بنويسيم؟ من فكر مي كنم خودم جواب برخي سوال ها را دارم . بعضي وقتها عشق يك نفر آنقدر بر دل آدم سنگيني مي‌كند كه آدم فكر مي كنه يك دنيا را در دل خود جا داده است . در حقيقت ما يك دنيا حرف نداريم ما يك دل احساس داريم . اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز مي نوشتيم شايد هر روز مي نوشتيم " دوستت دارم " و كساني كه عشقي در دل دارند مي دانند كه اين جمله هرگز تكراري نخواهد شد و هر بار شنيدن آن (يا بهتر بگم فهميدن آن) حتي از خواندن يك كتاب حرف هاي عاشقانه ارزش بيشتري دارد . به نظرم خوشبختي يعني اينكه بدوني يك نفر دوستت داره و شيرين ترين لحظه ها زمانيست كه مي شنوي كسي مي‌گويد كه ... دوستت دارم ..... .

 

اگر حوصله دارین این داستان کوتاه را هم بخوانید

 

 

حسرت ديدار

 { داستان کوتاه }

 

   با آشفتگي به ساعت مچيش نگاه کرد ؛ وااااااااااای. . ديد هنوز دو ساعت ديگه تا وقت قرارش  مونده . فکر کرد شايد ساعتش داره بهش  دروغ مي گه  . از يکي ديگه ساعت پرسيد ، ولي اون يکي ديگه هم همون رو گفت. از 40 نفر ديگه هم پرسيد و همه توی  بيان حرف دروغ راست مي گفتند !!! . و خب در طي 10 سال از هر کي که ساعت پرسيد ، ديد هنوزم دو ساعت به وقت ديدار مونده ... .  ولی ؛ از خواب پريد ؛ خوشبختانه دو ساعت هنوز به وقت ديدار با دختر مورد علاقه اش مونده بود ..... .

 

 

یک نفر دیگر هم در 89 سالگی به انجمن فیلم سازان مرده پیوست ......

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

خالق سونات پاییزی درگذشت

 

 

تاریخ مرگ  ۳۰ژوئیه۲۰۰۷ ؛ سوئد   

 

  ارنست اینگمار برگمن ، كارگردان مشهور سوئدی ۸۹ سال پیش، ۱۴ جولای ۱۹۱۸ در كشور سوئد متولد شد.اینگمار برگمن در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود، پدر او یك كشیش محلی بود. فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی برگمن، از جمله «گودا ویلجان» و دن (۱۹۹۲) كه در آن گوشه‌هایی از زندگی خود را به تصویر كشیده است، نشان از ازدواج زودهنگام والدین او دارد. برگمن كار خود در عرصه فیلمسازی را در عنفوان جوانی با یك تئاتر خیمه شب‌بازی كه خواهر او و دوستانش نیز در آن حضور داشتند شروع كرد. او اولین بار در سال ۱۹۴۱ در سن ۲۳ سالگی، با نوشتن نمایشنامه «مرگ آكا كاسپرز» نویسندگی را تجربه كرد. برگمن از آنجاییكه در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بود، از همان ابتدا همواره در اكثر آثارش چه ادبی و چه سینمایی و تلویزیونی، كمك به فقرا را مد نظر داشت. وی دو فرزند به نام‌های دنیل و متس دارد كه هردوی آنها نیز در عرصه كارگردانی و بازیگرانی تئاتر مشغول به كارند. برگمن در سال ۱۹۷۶ با مشكلی جدی در رابطه پرداخت مالیات مواجه شد، تا جاییكه مجبور به ترك سوئد به مقصد آلمان شد. البته وی مدت‌ها بعد در سال ۱۹۸۲ به وطن خود بازگشت و آخرین فیلم خود با نام «فانی و الكساندر» را جلوی دوربین برد. این كارگردان ۸۹ ساله سوئدی كه سال‌ها است كه از عرصه كارگردانی كناره گرفته، هنوز برای سینما و تلویزیون سناریو می‌نویسد و برخی از نمایشنامه‌هایی كه در سالن نمایش دراماتیك رویال اجرا می‌شود را كارگردانی می‌كند.

اینگمار برگمان با نام کامل ارنست اینگمار برگمان(۱۴ ژوئیه ۱۹۱۸- ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷) کارگردان و فیلم‌ساز معاصر سوئدی. نام او در زبان فارسی اینگمار برگمان نیز ثبت شده است. وی از برجسته ترین فیلمسازان سوئد است.پدرش یک کشیش بود. او نخستین فیلمش را در سال ۱۹۴۵ میلادی به نام کریس ساخت. وی پس از فیلم «خانه بازی» که آن را در سال ۱۹۴۹ میلادی ساخت, به آفرینش شاهکارهای سینمایی همت گماشت. نخستین فیلم سینمایی تحسین برانگیز او به زبان انگلیسی فریادها و نجواها نام دارد.از دیگر فیلمهای مشهور وی می توان به پرسونا و مهر هفتم اشاره کرد.آخرین فیلم سینمایی به کارگردانی برگمن فانی و آلکساندر (۱۹۸۳) نام دارد که یک اثر خانوادگی است و در ستایش زندگی و زیبایی‌هایش می‌باشد.

 

سونات پاییزی

 

 

سونات پاییزی فیلمی است ساخته ارنست اینگمار برگمن کارگردان سوئدی و محصول سال ۱۹۷۸ و با بازی اینگرید برگمن. فیلم داستان زن پیانیست مشهوری است که پس از سالها به دیدار دخترش که با او رابطه نداشته می‌رود.به دلیل مشکلات مالیاتی برگمان با دولت سوئد فیلم در نروژ فیلمبرداری شده است و برنده جایزه گلدن گلاب برای بهترین فیلم خارجی زبان در سال ۱۹۷۹ و نامزد جایزه اسکار برای بهترین بازیگر زن در نقش اصلی (اینگرید برگمان) و بهترین فیلمنامه شده است.

 

 

از تو تشكر مي كنم  ... .... .....

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

يادش به زيبايي به خير ، سهراب چه نيكو مي گفت :

 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور چرا مي خواند

ليك پاهايم در قير شب است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش

او به من مي خندد

 

و اما يگانه هستي بخشم

بخاطر توست كه هنوز حركت مي كنم

تمامي سعي خودم را به كار مي گيرم تا

هدفمند و پر شور گام بردارم

از تو تشكر مي كنم  به خاطر فرصت دوباره زندگي ، كه به من دادي

و فردا و فرداها را به تو مي سپارم .....

 

 

براي مهربان ترين مهربانم .. .. ..

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

از او بارها خواستم .... بارها فرمود ....

 

از خدا خواستم عادت هاي زشت را تركم بدهد ، خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها كني  .

از او  درخواست كردم ، بيماري ها را  از بدنم جدا كند  ، فرمود : لازم نيست ،

روحت سالم است . جسم هم كه موقت است .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند ، فرمود : صبر حاصل سختي و رنج است .

عطا كردني نيست ، آموختني است .

گفتم مرا خوشبخت كن ، فرمود : نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو .

از او خواستم مرا گرفتار رنج و عذاب و درد نكند ،

فرمود : رنج از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديكترت مي كند .

از او خواستم روحم را رشد دهد ، فرمود : تو خودت بايد رشد كني ،

من فقط شاخ و برگ اضافي ات را هرس مي كنم ، تا بارور شوي .

از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم ، فرمود : براي اين كار من به تو زندگي داده ام .

من نمي دانم از تو چه بخواهم ، در حالي كه تو پروردگارمي ؛ تو مي داني براي من چه بهتر است . من از تو مي خواهم ، آنچه را تو مي خواهي براي من ، كه يقين دارم بهترين مقصود توست .

 

دوستدارت

 سيدعمادالدين قرشي

 

 

به نام نانو , به کام ما ............

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

اگر بینی چوبی یک‌متری پینوکیوی دروغگو را به یک میلیارد قطعه تقسیم کنید، هر قطعه آن یک نانومتر درازا خواهد داشت. پس هر یک میلیاردیم متر را یک نانومتر می‌نامند. به دانش کاربردی بررسی ماده و استفاده از خواص مواد در این مقیاس نیز نانوتکنولوژی می‌گویند. بنابراین وظیفه یک نانوتکنولوژیست، بررسی خواص مواد مختلف در مقیاس نانومتر و ارایه راه‌حلی برای استفاده بهینه از این خواص خواهد بود.


 

 

 

 

 

 

ایده استفاده از خواص مواد در مقیاس نانومتر را اول بار ریچارد فاینمن فیزیکدان نوبلیست آمریکایی دانشگاه کالیفرنیا در سال 1959 با مطرح کردن این جمله که آن پایین‌ها کلی اتاق وجود دارد مطرح کرد. ایزاک آسیموف نویسنده رمان‌های علمی، تخیلی در سال 1962 داستان اختراع ماشینی را مطرح کرد که می‌توانست اندازه‌ها را بسیار کوچک کند. در این داستان یک سفینه با سه سرنشین تا مقیاس 100 سلول کوچک شده و در خون یک بیمار وارد می‌شوند تا راه‌حلی برای نجات وی پیدا کند. اریک درکسلر در سال 1986 با انتشار کتاب موتورهای آفرینش، اولین گام‌های عملی را برداشت و نام نانوتکنولوژی را برای این حوزه از علم انتخاب کرد. در همان زمان خطرات زیست‌محیطی محصولات نانوتکنولوژی بارها توسط اریک درکسلر گوشزد شد. بیل جوی یک از بنیانگذاران شرکت Sun Microsystems  نیز به درکسلر در تهیه بیش از دو هزار مقاله کمک فراوانی کرد

اولین نانو چه بود؟

در واقع نانو چیزی نیست، بلکه این مواد در مقیاس نانومتر هستند که خواص شگفت‌انگیزی از خود نمایش می‌دهند. به‌عنوان مثال همگان می‌دانند که در طبیعت از کربن دو شکل کاملا مختلف گرافیت و الماس با تفاوت‌های مشهود و محسوس ظاهری و خواص فیزیکی وجود دارد، به‌گونه‌ای که گرافیت‌از نرم‌ترین مواد موجود طبیعت و رسانای الکتریکی و در نقطه مقابل آن الماس از سخت‌ترین مواد قابل دسترس برای بشر و نیز از بهترین‌عایق‌هاست. تفاوت این دو گونه در تشکیل یک پیوند کووالانسی در شبکه اتم‌های الماس است. در سال 1985 میلادی شکل جدیدی از کربن به‌صورت آزمایشگاهی کشف شد که به‌نوعی آغازگر عملی نانو قلمداد می‌شود. این شکل جدید فولرن Fullerene  نام نهادند.

توپ‌های فوتبال قدیمی را به‌خاطر بیاورید که از تکه‌های سیاه و سفید تشکیل شده بود، فولرن دقیقا چنین ساختاری دارد، یعنی با شست اتم کربن توپی درست می‌کنند که از پیوند‌های شش‌تایی و پنج‌تایی کربن‌ها تشکیل شده ‌است. در این کره هیچ پنج ضلعی مجاور هم نیستند، درست مانند توپ‌های چهل‌تکه قدیمی!

این فولرن خواص بسیار جالبی داشت. بار الکتریکی آن به‌شکل منحصربه‌فردی در مرکز کره قرار داشت که تعادل کره متشکل از شصت کربن را در مقابل فشارها و ضربات سنگین به‌شکل تحسین برانگیزی افزایش داده بود. بعدها بر تعداد کربن‌ها افزوده شد و فولرن‌هایی با هفتاد کربن ساخته شد که بعدها تا پانصد و شصت کربن افزایش یافت. بعدها فولرن‌هایی ساخته شد که شبیه به خربزه بودند و ابتدا و انتهای این خربزه را آن‌قدر کشیدند تا شبیه به لوله شد و این‌گونه بود که نانولوله‌ها

Nanotubes

ساخته شدند که از داخل آن‌ها بیست ‌اتم کربن مثل بچه آدم نمی‌توانستند با هم عبور کنند.

با کاهش تعداد اتم‌های محیط این لوله، قطر کاهش یافت و در نهایت با رساندن قطر این لوله‌ها به  چهل نانومتر، نانوسیم‌ها   ساخته شدند که رشته‌های  

DNA را می‌توان نمونه طبیعی نانوسیم‌ها دانست. این‌گونه بود که نانوتکنولوژی به‌شیوه‌ای آبرومندانه متولد شد.

نانو و دنیای دیجیتال!

به‌مرور زمان استفاده‌های فراوانی برای این تکنولوژی کشف شد که کماکان نیز ادامه دارد. صنعت نفت و پتروشیمی، پزشکی و به‌خصوص چشم‌پزشکی، زیست‌شناسی، ژنتیک، شیمی، فیزیک و الکترونیک با سرعت بالایی خود را با این تکنولوژی شگفت‌انگیز وفق داده‌اند و اکنون نوبت به سخت‌افزار کامپیوترها رسیده است که سهم خود را از این دانش نوین بگیرد. اما از نانوتکنولوژی چه انتظاری می‌توان داشت؟

متولیان دنیای دیجیتال در سه‌ حوزه پردازش، ذخیره انرژی و ذخیره داده‌ها چشم طمع به قابلیت‌های  نانوتکنولوژی دوخته‌اند. در حال حاضر پردازنده‌هایی که در دستگاه‌های منازل و ادارات استفاده می‌شود، از

 ترانزیستورهایی استفاده می‌کنند که فاصله متوسط اجزای آن با یکدیگر کمتر از 100 نانومتر است.

پردازنده‌های روز بازار مانند

Pentium D

 سری 900 و پردازنده‌های

Core 2 Duo

 از ترانزیستورهایی بهره  

 می‌برند که فاصله آن‌ها کمتر از 70 نانومتر است. در آن سوی بازار شرکت

Samsung

 اقدام به تولید قطعات  حافظه‌ای کرده است که فاصله اجزای آن کمتر از 40 نانومتر است. تا دو سال دیگر نیز فاصله اجزای پردازنده‌ها به ‌کمتر از

  32

نانومتر خواهد رسید. تا سال 2012 میلادی نیز فاصله هشت نانومتری بین اجزای پردازنده‌ها کاملا عادی خواهد بود.

اما کاهش فاصله بین اجزای داخلی قطعات دیجیتال حد و حدودی دارد، چراکه این همسایه‌ها آن‌قدر به‌هم نزدیک می‌شوند که بدون هیچ مانعی می‌توانند وارد منزل یکدیگر شده و تردد کنند. تصور کنید که برای خرید هفته‌نامه بزرگراه فناوری به‌جای خارج شدن از درب اصلی منزل و دور زدن کوچه، به‌صورت مستقیم وارد منزل همسایه شده و میان‌بر بزنید. با توسعه و ترویج این فرهنگ که به‌دلیل نزدیکی بیش‌از اندازه همسایه‌ها (ترانزیستورها) ایجاد شده است، فرق چندانی بین کوچه و منزل نخواهد بود. اگر چنین اتفاقی در داخل پردازنده روی دهد، فاتحه پردازنده خوانده خواهد شد، یعنی پردازنده خواهد سوخت!

راه‌حل موقت!

پژوهشگران شرکت اینتل با همکاری محققان دانشگاه کالیفرنیا موفق به ساخت قطعه‌ای نیمه‌رسانا از جنس سیلیکون شده‌اند که قادر به‌ تولید پرتوی لیزری و هدایت آن در داخل نیمه‌رساناست. تولید این قطعه بسیار باارزش الکترونیکی بدین معنی است که تبادلات اطلاعات داخل این قطعه با کمک نور لیزر صورت خواهد گرفت.

نور لیزر به‌دلیل قابلیت‌های بسیار خاص خود کیفیت تبادل داده‌ها را چند صد برابر انتقال با الکترون‌های آزاد و ضریب خطای آن را به‌کمتر از میلیونیم درصد کاهش خواهد داد. با تزریق مقداری ایندیوم‌فسفاید روی سطح سیلیکون و ایجاد تونل‌های خاص، پیچیده و بسیار دقیق این چیپ جدید به‌صورت آزمایشگاهی تولید شده است. به‌طور حتم شرکت اینتل نیازی به تولید انبوه این چیپ ندارد چراکه هدف اصلی از تولید این قطعه سیلیکونی دستیابی به قابلیت‌های تبادل اطلاعات با کمک نور بود که محقق شد

در چیپ‌های آینده تونل‌های ایجاد شده به‌ کمک خمیرهای سیلیکون با تونل‌ها یا لوله‌های واقعی جایگزین خواهند شد که از لحاظ اندازه بسیار کوچک‌تر و وزن آن نیز بسیار کمتر از نمونه تولید شده است. استفاده از نانولوله‌ها اندازه سطح چیپ و وزن آن را کاهش خواهد داد. نانولوله‌ها بیشتر از کربن یا به‌صورت ترکیبی تولید شده، خواص الکتریکی یکنواختی در طول خود داشته، رسانایی الکتریکی کم‌نظیر و نسبت قوت به  تعداد اتم‌های بسیار بالایی دارند که حیرت‌انگیز است. دیواره این لوله‌ها می‌تواند یک ‌لایه یا چند لایه و طول آن بی‌نهایت باشد. در سال 2002 یک نانولوله تک لایه با چند سانتی‌متر طول و یک نانومتر قطر تولید شد.

در همین ‌سال اولین ترانزیستور

FET

 با استفاده از نانولوله‌های کربنی یک لایه ساخته و مورد استفاده قرار گرفت. دقت دارید که قطر این لوله‌ها تنها یک ‌نانومتر است. شرکت اینتل اندازه اجزای زیر هشت نانومتر را برای 2012 پیش‌بینی کرده است، اما نانولوله‌ها مقیاس یک نانومتر را چند سال قبل در اختیار بشر قرار داده‌اند که

IBM و NEC

 روی آن کار می‌کنند

راه‌حل اصلی!

تئوری کامپیوترهای کوانتومی که قابلیت پیاده‌سازی آن به اثبات رسیده است، اول بار از اروپا نشات گرفت و توسط آمریکا جدی گرفته شد. پردازش کوانتومی به‌صورت کامل از پردازش موجود در کامپیوترهای کلاسیک کنونی متفاوت و متمایز است. در تئوری کامپیوترهای کلاسیک جابه‌جایی چند هزار الکترون بین دو ترانزیستور باعث انجام عمل پردازش و تبادل داده خواهد شد و در کامپیوترهای کوانتومی جابه‌جایی یک الکترون در لایه انرژی یک اتم باعث انجام همان اتفاق خواهد بود. اگر سرعت جابه‌جایی الکترون در لایه اتمی را با سرعت جابه‌جایی بین دو قطعه مقایسه کنید، ملاحظه خواهید کرد که سرعت کامپیوترهای کوانتومی حدود یک ‌میلیون مرتبه بیشتر خواهد بود. اما پیاده‌سازی آن نیاز به بستر خاصی دارد که آغاز آن با نانوتکنولوژی و به‌خصوص نانولوله‌ها خواهد بود، اما توسعه آن نیازمند تکنولوژی جدید است که پیکوتکنولوژی نام خواهد داشت. ابعاد این تکنولوژی یک‌هزارم ابعاد نانو است

آینده‌نگرها تکنولوژی بعدی را فمتوتکنولوژی می‌دانند که مقیاس یک میلیونیوم نانو را شامل خواهد شد. الکترون جابه‌جا شده در لایه اتمی تغییر وضعیت خود را با انتشار یک فوتون انرژی اعلام خواهد کرد که تکنولوژی‌های کنونی قادر به ردیابی آن نیستند. در این وضعیت تکنولوژی نه از خواص مولکولی و شکل ظاهری اتم‌ها بلکه از خواص قرارگیری الکترون‌ها و هسته‌های اتمی استفاده خواهد کرد. سیستم پردازش آینده فوتون‌محور (بسته‌های انرژی) خواهد بود و تنها چاره ما برای پاسخ‌گویی به نیازهای پردازشی دهه آینده حرکت از نانوتکنولوژی به پیکوتکنولوژی است

این‌چنین سیستم پردازشی نیازمند تکنولوژی بسیار گران‌قیمت و ارزشمندی است که در اختیار امثال Asus، Gigabyte، MSI، Foxconn یا صاایران خودمان قرار نخواهد داشت. شاید این تئوری که آن را راه‌حل آینده  سیستم‌های پردازشی عنوان می‌کنند پس از 2020 میلادی عمومی شده و در اختیار مصرف‌کنندگان قرار بگیرد. اخبار در این زمینه با خساست منتشر می‌شود

ذخیره‌سازی انرژی

باتری‌های امروزی هر چقدر هم که پیشرفته باشند از همان ساختار قدیمی استفاده می‌کنند. در واقع کیفیت باتری‌ها بر مبنای قابلیت جابه‌جایی الکترون و استفاده از تک‌تک این الکترون‌ها سنجیده می‌شود. نانورشته‌ها از زیرمجموعه‌های نانولوله‌های یک ‌لایه بوده و قطر بسیار کمی دارند. توزیع بار در سراسر طول آن‌ها یکنواخت بوده و قابلیت رسانایی کم‌نظیری نسبت به مواد رسانای شناخته شده مانند طلا، نقره و مس دارند. یکنواخت بودن بدین معنی است که می‌توان دسته‌ای از الکترون‌ها را در مرکز لوله به دام انداخت و نگه‌ داشت

نگهداری بارها قدری با شیوه معمول تفاوت دارد. مزیت این‌ کار در این است که بارها تصادم زیادی با اتم‌ها نداشته و صرفا در میدان یکنواخت مغناطیسی نگهداری می‌شوند که افزایش سرعت انتقال، کاهش تلفات ناشی از مقاومت‌های درونی و امکان کنترل دقیق تک‌تک بارها را فراهم خواهد آورد. مهم‌ترین خاصیت نانولوله در چگالی بسیار پایین، کشش سطحی بالا و انعطاف قابل ملاحظه در برابر فشارهای بیرونی است. بدین ترتیب باتری‌های تولید شده با نانوتکنولوژی علاوه بر طول ‌عمر بالا، وزنی سبک‌و تولید گرمای

بسیار کمتری خواهند داشت و مانند باتری‌های تولید شده توسط

Sony

 مایه آبروریزی نخواهند بود

سیستم‌های ذخیره‌سازی

هارددیسک‌ها به‌عنوان سیستم‌های سنتی ذخیره‌سازی محدودیت‌های بسیاری دارند. هرچند یافته‌های

جدید

Seagate و Hitachi

 عمر بیشتری را برای این دسته به‌همراه آورده است، اما محدودیت‌های

مغناطیسی مواد چاره‌ای جز توقف رشد حجم ذخیره‌سازی در 5 یا 10 ترابایت نخواهد داشت. از سوی دیگر

توسعه سیستم‌های ذخیره‌سازی

EEPROM

 که در قطعات حافظه

Flash

 استفاده می‌شوند نیز

محدودیت‌های خاص خود را دارد. قیمت تولید بالا، انعطاف‌پذیری محدود و مشروط در برابر عوامل خارجی و

عمر حداکثر ده‌ساله داده‌ها از علل بازدارنده توسعه این قطعات است. هرچند

Samsung

 عزم جدی خود را

برای دستیابی به حجم ذخیره‌سازی هارددیسک در قطعات

Flash

 را به‌خوبی نشان داده است و فکر

می‌کنم قبل از سال 2010 میلادی بدان دست یابد

نانوسلول‌ها به‌عنوان اتاقک‌های بسیار کوچک که از یک یا چند دیواره تشکیل شده‌اند یا قطر حداکثر یک نانومتری خود قادرند هر گونه اطلاعاتی را در درون خود نگهداری کنند. این سلول‌ها به‌صورت واقعی چیزی را نگهداری نمی‌کنند بلکه وضعیت خود را حفظ می‌کنند. مانند بسیاری از مواد فرومغناطیس که پس از تثبیت وضعیت مغناطیسی آن را حفظ می‌کنند، این سلول‌های بسیار خرد که تشکیل یک مولکول منسجم را خواهد داد، پس از تغییر وضعیت مغناطیسی، آن را تا ابد حفظ خواهد کرد. طول ‌عمر تقریبا بی‌نهایت نگهداری داده‌ها، حداقل مصرف انرژی برای تغییر وضعیت نانوسلول (مولکول)، چگالی بسیار پایین این مواد، امنیت داده‌ها از جمله مواردی است که بسیاری از محققان را به ‌پیاده‌سازی عملی آن سوق داده است

این نانوسلول‌ها به‌ کمک نانورشته‌ها

Nanowires

 به یکدیگر متصل خواهند شد که علاوه بر ثبات شبکه

مولکولی، به‌عنوان مسیر تغییر وضعیت سلول‌ها نیز استفاده خواهد شد

نگهداری داده‌ها در این شبکه نانوسلول‌ها نیازی به تامین انرژی پشتیبان نداشته و تنها تغییر وضعیت آن به انرژی مختصری نیاز خواهد داشت. این‌گونه تصور می‌شود که در آینده‌ای نه‌چندان دور از پالس‌های پرتوهای لیزر برای تغییر خواص نوری سلول‌ها استفاده شود که کیفیت، سرعت و امنیت این سیستم ذخیره‌سازی را یک‌مرتبه ارتقا خواهد داد

کسب انرژی

نانوتکنولوژی حوزه‌های بسیار جذابی دارد که به‌دلیل تجاری شدن سریع آن مغفول مانده است. نانورشته‌ها به‌دلیل خواص کشسانی عجیب خود قابلیت جذب و نگهداری امواج موجود در محیط اطراف خود را دارند.

تا به‌حال دقت داشته‌اید که چگونه تور دروازه فوتبال می‌تواند توپ شوت شده توسط روبرتو کارلوس برزیلی با 130 کیلومتر در ساعت را مهار کند و پاره نشود؟

یکی از خواص شبکه‌های توری این است که انرژی دریافتی را در جهت رشته‌های خود توزیع می‌کند و در

کسری از ثانیه آن را مهار می‌کند. به‌بیان دیگر شوت جناب کارلوس به ‌اندازه شوت یک نوآموز 10 ساله تور را

تکان خواهد داد. محققان دانشگاه

MIT

 از این خاصیت شبکه‌های تورها برای تولید البسه ضدگلوله استفاده

کرده و آن را تولید کرده‌اند. پارچه‌های به‌کار رفته در این البسه همگی از نانورشته‌ها بافته شده است که هم سبک و هم بی‌نهایت مقاوم هستند

محققان

MIT

 روی شبکه‌های نانورشته‌ای جدیدی کار می‌کنند که می‌تواند امواج سرگردان در محیط را جذب و به‌صورت شکلی از انرژی در داخل خود ذخیره کند. بعد می‌توان این انرژی را به‌صورت الکتریکی یا نوری از شبکه دریافت کرد. بسیاری از امواج رادیویی منتشر شده در محیط بدون هیچ اثر مثبتی در محیط جذب و به‌نوعی از دسترس ما خارج می‌شوند. این ایده آینده‌ای را نشان می‌دهد که در آن امواجی که مورد استفاده قرار نگرفته‌اند توسط شبکه‌های نانورشته‌ای جذب و انرژی آن‌ها مورد استفاده قرار خواهد گرفت

بدین ترتیب برای سی تا چهل سال آینده برای انتقال انرژی به مناطق صعب‌العبور یا در میان صحرا نیازی به کابل‌کشی برق نخواهد بود. یکی از این شبکه‌ها نیاز یک فرد را تامین خواهد کرد. در واقع شبکه‌های نانو آینده می‌توانند در بیرون از شبکه خود به‌صورت کامل از قابلیت‌های امواج رادیویی برای تبادل داده و انرژی استفاده کرده و در داخل از قابلیت‌های پرتوهای لیزری برای سرعت، دقت و کیفیت پردازش و ذخیره‌سازی داده‌ها استفاده کنند. برخی از قابلیت‌های دنیای نانو که در این نوشتار ذکر شد، پیاده‌سازی شده و بسیاری از آن‌ها در مرحله تحقیق است. اگر از اغلب قابلیت‌های نانو استفاده شود و راه‌حل‌هایی نیز برای مشکلات زیست‌محیطی آن پیدا شود، بدون شک دنیای شگفت‌انگیزی در مقابل خواهیم داشت

 

 

تولد امیر دلها و روز پدر مبارک ..........

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

باباتو بیشتر دوست داری یا مامانت رو؟

مامانت برات بیشتر زحمت کشیده یا بابات؟

 

     مادر همیشه یه تجلی گاهی از عشق و فداکاریه و پدر یه تکیه گاه و پناهگاه محمکه واسمون . وقتی دلخسته ئی از زندگی و روزگار وقتی با خدا حرف می زنی آروم آروم می شی ،  اما یه وقت ها نیاز داری واسه کسی از دلتنگی هات بگی و اونم عاشقونه قربون صدقت بره و نوازشت کنه و واست از ته دل دعا کنه . مادر تو این لحظه ها واست مثل یه فرشته ئی می مونه که خدا تو زندگیت قرار داده . وقتی قصر آرزوهات فرو می ریزه وقتی از کس و نا کس پشت پا  می خوری ، وقتی آواری از خستگی رو شونه هات سنگینی می کنه دستای پر قدرت پدره که تکیه گاه محکمی می شه برات . من که خیلی بابائی ام ، شما  رو نمی دونم . واسه ما ها پدر نشونه ئی از قدرت و استواریه ، حتی اگه ردپای سال ها کمرش رو خمیده کرده باشه . از ته دل آرزو می کنم  همه ما زیر سایه سبزشون فاتح قله های موفقیت بشیم و واسه همه اونایی که این عزیز مهربون رو از دست دادن صبر آرزومندم . بیایید همگی واسه شادی روحشان از ته ته دل دعا کنیم روحشان شاد ...........

 

 

 

 

 

گفت وگو با دكتر كامران وفا

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

از دبيرستان البرز تا دانشگاه هاروارد

از ميان ايرانيانى كه در دانشگاه هاى معتبر دنيا سرگرم پژوهش هستند دكتر كامران وفا از جايگاه ويژه اى برخوردار است. وى استاد فيزيك نظرى انرژى زياد و به ويژه تئورى ريسمان (تار) دانشگاه هاروارد است كه توانسته است پس از سال ها تحقيق به حل بعضى از غامض ترين معماهاى سياهچاله ها دست يابد. وى كه در سال 1339 در تهران متولد شد جوانى خود را در محيط خانوادگى گرمى همراه با دو برادر ديگر در ايران سپرى كرد. در دبيرستان البرز به تحصيل پرداخت و در سال 1356 براى ادامه تحصيل به آمريكا رفت. ليسانس فيزيك و رياضى خود را در سال 1360 از دانشگاه MIT دريافت كرد و در سال 1364 دوره دكتراى فيزيك را در دانشگاه پرينستون به پايان رساند. از همان سال تاكنون در هاروارد مشغول تحقيق و تدريس است و از سال 1369 به سمت استادى دائم هاروارد دست يافت. وى در سال 1365 با آفرين صدر ازدواج كرد و هم اكنون صاحب سه فرزند پسر با نام هاى فرزان، كيان و نيكان است. هنگامى كه از وى براى انجام اين گفت وگو دعوت كرديم، به گرمى پذيرفت كه با تشكر از ايشان توجه شما را به اين مصاحبه جلب مى كنيم.


o
آقاى وفا، لطفاً در ابتداى گفت وگو رشته پژوهشى خود را معرفى كنيد؟


رشته تحقيقات من نظريه ريسمان است. اين نظريه ناهماهنگى ميان نظريه نسبيت اينشتين و مكانيك كوانتوم را حل كرده است. اين نظريه پيش بينى مى كند كه ذرات اوليه به جاى متمركز بودن در يك نقطه از ريسمان هاى يك بعدى بسيار كوچكى تشكيل شده اند.


o
سياهچاله چيست و ساختار آن چگونه است؟


وقتى كه جرم زيادى در ناحيه بسيار كوچكى متمركز شود، نيروى جاذبه بسيار قوى به وجود مى آورد. به طورى كه حتى نور هم توان گريز از سطح آن جسم را نخواهد داشت. اينگونه اجسام را سياهچاله مى نامند. به طور مثال اگر تمام جرم خورشيد را در شعاع چندصد متر مى فشرديم، خورشيد به يك سياهچاله تبديل مى شد. سياه، براى اينكه تاريك است، چون نورى نمى تواند از روى سطح آن به خارج برسد ناحيه مركزى سياهچاله را افق سياهچاله مى نامند.


o
شما با آقاى اندرو اشترومينگر (Strominger.A) هم همكارى داشتيد. محصول كار مشترك شما چه بود؟

 
در حدود 30 سال پيش هاوكينگ اثبات كرد كه اگر قوانين مكانيك كوانتوم را در مورد سياهچاله ها بررسى كنيم، اين نظريه كه نورى از آن ساطع نمى شود، نادرست خواهد بود. هاوكينگ پيشنهاد كرد كه افق سياهچاله دما دارد و داراى خواص ترموديناميكى است و به همين دليل مى تواند نور ساطع كند. مشكلى كه هاوكينگ داشت اين بود كه نمى توانست توجيه كند كه اين خواص ترموديناميكى و حالت ميكروسكوپى سياهچاله از كجا مى آيند، فقط وجود آن را براى رفع مجموعه اى از تناقض ها لازم دانست. در سال 1375 من و اشترومينگر توانستيم با استفاده از نظريه ريسمان اين حالت ميكروسكوپى را كشف كنيم و معمايى را كه هاوكينگ مطرح كرده بود، حل كنيم.


o
ماجراى شرط بندى هاى هاوكينگ با جان پرسكيل (Preskill.J) و كيپ تورن (Thorne .K) چه بود و نتيجه اين شرط بندى ها چه شد؟


يكى از مسائل مهم سياهچاله ها كه هنوز هم مورد بحث قرار دارد، اين است كه آيا اطلاعات موجود در داخل سياهچاله قابل دسترسى هستند يا خير. اين موضوع براى فيزيك بسيار اهميت دارد زيرا از يك طرف اجسامى كه داخل سياهچاله مى افتند توان گريز از جاذبه آن را ندارند، در نتيجه ظاهراً به نظر مى رسد كه تمامى اطلاعات موجود در آنها تا ابد از ديد ناظران خارج سياهچاله محو شده است. از طرف ديگر، يكى از اصول مهم فيزيك اين است كه اطلاعات گم نمى شود. شرط بندى با ديگر همكارانش بر اين اساس بود كه مى گفت اين اصل فيزيك بايد عوض شود، چون معتقد بود به هيچ وجه نمى توان به اطلاعات داخل سياهچاله دست يافت. ولى نظريه ريسمان به طور ضمنى پيشنهاد مى كند كه اطلاعات داخل سياهچاله هم قابل دستيابى است. البته اين نتيجه را نمى توان به عنوان يك نتيجه قطعى نظريه ريسمان محسوب كرد و كماكان مورد تحقيق قرار دارد ولى اكثريت قريب به اتفاق فيزيكدان هايى كه در مورد نظريه ريسمان ها تحقيق مى كنند، بر اين باورند كه نظريه هاوكينگ در اين مورد اشتباه بوده است. اخيراً هاوكينگ با استفاده از روش هاى ديگر به همين نتيجه رسيده است كه نظر سابقش در اين مورد درست نبوده است. ولى به عقيده من هنوز اين مسئله به طور دقيق روشن نشده است و بايد كماكان در مورد آن تحقيق شود.


o
گاهى تئورى ريسمان را تئورى همه چيز (Theory of everything) مى نامند. مقصود از آن چيست و چقدر تا دستيابى به مفهوم كامل اين نظريه فاصله داريم؟

 
در نظريه ريسمان تمام نيروها و ذرات وحدت مى يابند. در نتيجه على الاصول مى توان توجيه جامع و كاملى از عالم هستى را در تئورى ريسمان پيدا كرد. به اين دليل گاهى آن را تئورى همه چيز مى نامند. ولى بايد اضافه كرد كه هنوز تا فهم كامل اين نظريه خيلى فاصله داريم. اين نظريه داراى ساختار بسيار غنى رياضى است و تاكنون در عالم رياضيات چندين انقلاب فكرى به وجود آورده است. به همين دليل فهم كامل آن بسيار مشكل است. انتظار نمى رود كه طى چند سال تحقيق به عمق كامل اين نظريه دست بيابيم. من فكر مى كنم اقلاً نيم قرن الى يك قرن وقت لازم است.


o
آيا تئورى همه چيز واقعاً مى تواند همه پديده ها و مفاهيم (از جمله مفاهيم انسانى همانند عشق، ايثار و انزجار) را شرح دهد؟

 
توضيح دادم از اينكه آن را تئورى همه چيز مى نامند، مقصود چيست. ولى جواب اين سئوال كه آيا تمام پديده ها را مى توان با آن توجيه كرد، سئوال ديگرى است. در حال حاضر مى دانم كه با شروع از قوانين مكانيك كوانتوم مى توان خواص شيميايى مواد را توضيح داد. چون علم بيولوژى ساختار موجودات را به خواص شيميايى مواد را مرتبط مى كند. در نتيجه به طور غيرمستقيم تمام خواص بيولوژى را مى توان على الاصول از قوانين اوليه فيزيك به دست آورد. روانشناسان حالت هاى احساسى انسان ها را به بيولوژى جسمانى انسان ها نسبت مى دهند. در اين مورد دو نظريه مى توان داشت. اگر نظريه آنها درست باشد، همه چيز به دليل زنجيره اى كه توضيح دادم به قوانين اوليه فيزيك برمى گردد. اگر نظر آنها درست نباشد، برنمى گردد! بايد بگويم كه اغلب دانشمندان اعتقاد دارند كه علت هاى فيزيكى براى تمام پديده ها را مى توان يافت. ولى حتى اگر كسى اين نظريه را قبول داشته باشد كه اين كار على الاصول شدنى است، چون فاصله عظيمى بين حيطه مورد نظر قوانين اوليه فيزيك و موضوعات هستى وجود دارد كه ديد فيزيكى در اين مورد چندان مفيد به نظر نمى رسد.


o
آيا پس از ارائه تئورى همه چيز، فيزيك واقعاً به پايان مى رسد يا باز هم پرسش هاى بى پاسخى باقى خواهند ماند؟

 
به عقيده من فيزيك و علم هيچ وقت به پايان نخواهد رسيد. هر كشف جديد سئوالات جديدى را برمى انگيزد كه نياز به تئورى هاى جديدترى دارد.


o
آيا سفر به گذشته يا آينده امكان پذير است؟


اينشتين صد سال پيش با ارائه نظريه نسبيت ثابت كرد كه سفر به آينده امكان پذير است. براى اين كار بايد موشك هايى ساخت كه به سرعتى نزديك سرعت نور برسند كه در حال حاضر از نظر علمى امكان پذير نيست. ولى جاى شكى نيست كه اين مشكل فقط مشكل فناورى است و در آينده توانايى سفر به آينده امكان پذير خواهد بود. سفر به گذشته از نظر فيزيك كاملاً غير ممكن است و با تمامى قوانين فيزيك مغايرت دارد.


o
كيهان شناسى امروز در چه وضعيتى قرار دارد؟ آينده اين علم چگونه است؟


كيهان شناسى يكى از داغ ترين زمينه هاى علمى امروز را تشكيل مى دهد. كشف هاى مهمى در چند سال اخير در اين زمينه انجام شده است (از جمله كشف ميزان ثابت كيهان شناسى، ديگر آنكه جهان نه تنها در حال انبساط است، بلكه هر لحظه با شتاب بيشترى منبسط مى شود.) فيزيكدان ها و مخصوصاً آنهايى كه در مورد نظريه ريسمان ها كار مى كنند اعتقاد دارند كه فهم عميق تر كيهان شناسى به اثبات نظريه ريسمان كمك كرد.


o
تاكنون چند كتاب و مقاله تاليف كرده ايد؟

 
من در حدود دويست مقاله علمى نوشته ام. همچنين چند كتاب تاليف كرده ام كه نتيجه كارى چند كنفرانس است.


o
اگر صحبت نگفته اى داريد بفرماييد.


اميدوارم كه جوانان ايرانى با استعداد ذاتى خود به پيشرفت علم كمك كنند. ضمناً اميدوارم سياست هاى علمى كشور در رشد استعدادهاى جوانان شكل جدى ترى به خود بگيرد. از گفت وگو با شما ممنونم.


o
ما هم از اينكه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد سپاسگزاريم

 

منبع

www.sharghnewspaper.com

 

 

 

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من ......

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

نظریه ریسمان

 

 

 

نظریهٔ ریسمان شاخه‌ای از فیزیک نظری و بیشتر مربوط به حوزه فیزیک انرژی‌های بالاست .این نظریه در ابتدا برای توجیه کامل نیروی قوی به وجود آمد ولی پس از مدتی با گسترش کرومودینامیک کوانتومی کنار گذاشته شد و در حدود سالهای ۱۹۸۰ دو باره برای اتحاد نیروی گرانشی و برطرف کردن ناهنجاری‌های تئوری ابر گرانش وارد صحنه شد. بنا بر آن ماده در بنیادین‌ترین صورت خود نه ذره بلکه ریسمان مانند است. یعنی تمام ذرات بنیادین (مثل الکترون، پوزیترون و فوتون) اگر با بزرگنمایی خیلی خیلی زیاد نگریسته‌شوند ریسمان‌دیس هستند. ریسمان می‌تواند بسته (مثل حلقه) یا باز (مثل بند کفش) باشد.

همانطور که حالت‌های مختلف نوسانی در سیمهای سازهای زهی مثل گیتار صداها(نتها)ی گوناگونی ایجاد می‌کند، حالتهای مختلف نوسانی این ریسمانهای بنیادین نیز به صورت ذرات بنیادین گوناگون جلوه‌گر می‌شود.

خاصیت مهم ابرریسمان که فیزیکدانان را به سمت خود کشاند این بود که این نظریه به طرزی بسیار طبیعی گرانش (نسبیت عام) و مدل استاندارد (نظریهٔ میدان کوانتوم) که سه نیروی دیگر موجود در طبیعت (یعنی الکترومغناطیس، نیروی ضعیف و نیروی هسته‌ای قوی) را توصیف می‌کند به هم مرتبط می‌سازد.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

·                     ۱ ابعاد بالاتر

·                     ۲ انواع نظریه ریسمان

o                            ۲.۱ ریسمان بوزونی

o                            ۲.۲ ابرریسمان

o                            ۲.۳ د-وسته

·                     ۳ تاریخچه نظریه ریسمان

o                            ۳.۱ نظریه-م (M-Theory)

·                     ۴ آیا حقیقتاً نظریهٔ ریسمان علمی‌است؟

·                     ۵ نظریه-م و مسایل فلسفی مربوط به آن و سرنوشت ناپیدایش

·                     ۶ جستارهای وابسته

·                     ۷ منبع

ابعاد بالاتر

به طور سنتی فضایی که ریسمان‌ها در آن می‌زیند بیست و شش بعدی است (البته همیشه اینطور نیست چنان که در زیر توضیح داده خواهد شد). عدد بیست و شش از روی ضوابط ریاضی و نظریهٔ گروهها (برای حفظ تقارن لورنس) به‌ دست می‌آید. این امر ممکن است در ابتدا کمی ثقیل و مشکل‌زا به نظر برسد چرا که به هرحال ما در اطراف خود چهار بعد (سه بعد مکانی و یک بعد زمانی) بیشتر احساس نمی‌کنیم پس این بعدهای اضافه کجایند؟ جوابی که معمولاً به این سوال داده می‌شود اینست که این بعدها برخلاف چهار بعد دیگر) کوچک و نیز فشرده (معادل انگلیسی compact) هستند. فشرده یعنی آنکه اگر در جهت آنها به اندازهٔ کافی پیش‌روی کنید به جای اول خود باز می‌گردید. کوچک بودن هم معنایش اینست که برای آنکه به جای نخست بازگردید باید مسافت خیلی کمی را طی کنید.

برای نمونه یک لولهٔ بینهایت دراز را در نظر بگیرید. سطح این لوله مسلما دوبعدی است. یعنی مورچه‌ای که روی سطح این لوله قرار دارد می‌تواند در دو راستای مستقل از هم حرکت کند. فرض کنید که سر مورچه در راستای طول لوله‌است. مورچه می‌تواند یا عقب-جلو برود یا چپ-و-راست. اما اگر به‌فرض این مورچه به اندازهٔ کافی (یعنی به اندازهٔ محیط لوله) در جهت چپ حرکت کند به جای اول خود باز می‌گردد اما قضیه در مورد عقب جلو رفتن صدق نمی‌کند. پس یکی از بعدهای این فضای دوبعدی (یعنی یکی از بعدهای سطح لوله) فشرده و یکی نافشرده است.

اینک فرض کنید که این مورچه روی یک توپ قرار دارد. باز هم می‌تواند در دو راستای مستقل از هم حرکت کند منتهی این‌بار در هر جهتی روی سطح کره مستقیم حرکت کند، پس از طی مسافتی (برابر با محیط دایرهٔ عظیمهٔ کره) به جای نخست بازمی‌گردد. پس این بار هر دو بعد این فضای دوبعدی (یعنی سطح توپ) فشرده است.

بازگردیم به فضای دوبعدی سطح لوله. این بار فرض کنید که محیط این لوله خیلی کم باشد یا مثلاً به جای لوله یک کابل برق داشته‌باشیم. برای مورچه (اگر به اندازهٔ کافی کوچک باشد)این کابل هنوز یک سطح دو بعدی است یعنی وقتی که روی سطح کابل قرار دارد می‌تواند در دو راستای مستقل از هم حرکت کند. اما برای ما انسان‌ها کابل برق یک شی یک بعدی محسوب می‌شود چون فقط درازای آن قابل درک است.

حالتی بسیار شبیه به این در مورد این بعدهای اضافه در نظریه ریسمان رخ می‌دهد. به این معنی که ما به خاطر اندازهٔ بزرگ خود از درک این ابعاد اضافی عاجز هستیم اما این ابعاد برای ‌بعضی از ذره‌ها با انرژی زیاد قابل دسترسی است.

انواع نظریه ریسمان

باید گفت که چندین نظریه ریسمان وجود دارد. تنها تعداد کمی از آنها می‌توانند نامزدی برای توصیف طبیعت باشند. برای مثال نظریهٔ ریسمانی که در طیف ذراتش (یعنی در حالت‌های مختلف نوسانی‌اش) ذره‌ای دارد که سریع‌تر از نور حرکت می‌کند نمی‌تواند مدل خوبی از طبیعت باشد. چون هیچ چیز نمی‌تواند سریع‌تر از سرعت نور حرکت کند. اما حتی نظریه‌های ریسمانی که مدل خوبی از طبیعت نیستند می‌توانند به فهم فیزیکدانان از این نظریه و نظریه‌هایی که می‌توانند به فهم طبیعت کمک کنند، مدد برسانند.

به طور کلی دو گونه نظریه‌ ریسمان وجود دارد:

1.            ریسمان بوزونی

2.            اَبَرریسمان

ریسمان بوزونی

نخستین نوع و ساده‌ترین نوع نظریه‌ٔ ریسمان است. به طور سنتی احتیاج به ۲۶ بعد برای همخوانی با ضوابط و پیش‌فرضهای فیزیکی (مانند تقارن لورنس) دارد. متاسفانه در طیف ذرات آن تاکیون (ذره‌ای که سریعتر از نور حرکت می‌کند) وجود دارد بنابراین نمی‌تواند مدلی از طبیعت باشد. همچنین از آمار بوز (در مقابل فِرْمی در مکانیک آماری) پیروی می‌کند بنابراین به طور طبیعی نمی‌تواند توصیف‌گر ذراتی مثل الکترون باشد.البته این نظریه در توصیف ذرات میدانی مانند گراویتون‌ها و فوتون‌ها موفق است.

ابرریسمان

با استفاده از فرض ابرتقارن (یعنی در مقابل هر ذره بوزی ذره‌ای فرمیی داریم) نوعی نظریه ‌است که قابلیت آن را دارد که توصیف‌گر طبیعت باشد. تعداد ابعاد مورد نیاز در ابرریسمان غالبا ده است. در حال حاضر پنج نظریهٔ ابرریسمان وجود دارند که می‌توانند توصیف‌گر طبیعت باشند. این پنج نظریه شامل نوع I، ‏ IIAIIB و دو نظریهٔ ابرریسمان دیگر که به هتروتیک معروف‌اند می‌شود.

د-وسته

مفهوم دیگری که وابستگی به ریسمان دارد د-وسته است. د-وسته‌ها اشیایی هستند که دو سر ریسمانهای باز روی آنها می‌لغزند. این اشیا می‌توانند صفر-بعدی تا تعداد ابعاد-فضایی(غیر زمانی)-بعدی باشند. به د-وستهٔ دو بعدی یعنی شکلی مثل یک صفحه‌کاغذ با ضخامت صفر «پوسته» یا د۲-وسته (تلفظ می‌شود دال-دووسته) می‌گویند. (نام د-وسته هم به قرینهٔ پوسته انتخاب شده‌است). د۱-وسته (خوانده می‌شود دال-یکوسته) خود به شکل ریسمان است. به همین منوال می‌توانیم د۰-وسته(دال-صفروسته) د۳-وسته(دال-سووسته) د۴-وسته و ... داشته‌باشیم. حرف «د» که در ابتدای این کلمه‌ها می‌آید حرف نخستین نام دریشله(ریاضیدان‌است) ‌است. بنابراین د-وستهٔ هرچند بعدی که داشته‌باشیم آن را به صورت «د تعداد ابعاد-وسته» می‌نویسیم.

در سال‌های اخیر د-وسته‌ها اهمینت فزاینده‌ای یافته‌اند و به خودی خود اهمیت دارند. یعنی اهمیت آنها دیگر فقط به خاطر این نیست که دو سر ریسمان‌ها روی آنها می‌لغزد. مثلاً با چیدن د-وسته‌ها در فضا و از این رو محدود کردن جاهایی که ریسمان می‌تواند آغاز یا انجام یابد می‌توان نظریه‌های پیمانه‌ای مختلف ایجاد کرد. همچنین می‌توان کنش توصیف‌کنندهٔ یک د-وسته را نوشت.

تاریخچه نظریه ریسمان

نظریه ریسما نخستین بار برای توضیح نیروی بین‌هسته‌ای قوی پیشنهاد شد. لیکن معلوم شد که مدل کرومودینامیک کوانتوم (QCD) که اینکن بخشی از مدل استاندارد در توضیح این پدیده بسیار موفق‌تر است. طبیعتاً نظریهٔ ریسمان به نفع کرومودینایک کوانتوم وانهاده شد.

بعدها نظریهٔ ریسمان به عنوان یک تئوری نامتناقض گرانش کوانتومی از نو توسط گرین و شوارتز مطرح شد. این‌بار اندازه و مقیاس ریسمان‌ها بسیار کوچکتر از آنِ ریسمان‌های توضیح‌دهندهٔ نیروی ضعیف در نظر گرفته شد. به این احیای مجدد نظریهٔ ریسمان اصطلاحاً انقلاب نخست ابرریسمان گفته می‌شود. پیشوند ابر در ابتدای کلمهٔ ریسمان به این دلیل آمده‌است که برای داشتن یک نظریهٔ ریسمان فاقد نتاقض و همچنین امکان داشتن ریسمان‌های فرمیونی (که در نهایت به توضیح خواص ذرات فرمیونی خواهد پرداخت)، نیاز به معرفی یک تقارن جدید موسوم به ابرتقارن در کنش ریسمان داریم. به این موضوع پیشتر اشارهٔ گذرایی شد. به هرحال چنان که پیشتر اشاره شد تنها پنج نظریهٔ ریسمان نامتناقض داریم. و این سؤال هم مطرح بود که کدام یک از این نظریه‌ها توصیف‌گر طبیعت‌اند.

نظریه-م (M-Theory)

در سال ا۱۹۹۵ ادوارد ویتن و دیگران ثابت کردند که پنج نظریهٔ ابرریسمان موجود بی‌ارتباط به هم نیستند و با نوعی روابط همزادی (duality) به هم مربوط می‌شوند. ایشان نشان دادند که این پنج نظریه درواقع پنج «نمود» (=جلوه) گوناگون از یک‌ نظریهٔ مادر و بزرگ‌تر هستند. یعنی این نظریهٔ مادر که آن را نظریه-م(تلفظ می‌شود نظریهٔ میم) نام نهادند در شرایط خاص به هر یک از این پنج نظریه تقلیل می‌یابد (بسته به شرایط به نظریه‌های مختلف). عموماً به این واقعه انقلاب دوم ابرریسمان.

فیزیکدانان هنوز شناخت کاملی از نظریه-م ندارند حتی بر سراینکه «م» در نام نظریه دقیقا مبین چیست اختلاف نظر وجود دارد. بعضی می‌گویند «م» به معنی مادر است. برخی می‌گویند «م» مخفف «ماتریس» است. برخی دیگر (البته به شوخی) می‌گویند «م» (M) از واژگون‌کردن حرف نخست نام ویتن (W) می‌آید.

هرچه‌ هست همکنون بسیاری از فیزیکدانان به دنبال کشف و درک نظریه-م هستند. احتمالاً یافتن نظریه-م از بزرگ‌ترین دستاوردهای بشر خواهد بود زیرا این نظریه قادر خواهد بود تمام دنیا را در بنیادین‌ترین حالت توصیف کند.

باید توجه داشت که نظریهٔ ریسمان (و به تبع آن نظریه-م)، نظریه‌‌ای فاقد پارامتر آزاد است. یعنی جایی برای تنظیم پارامترها به کمک آزمایش باقی نمی‌گذارد. به بیان روشن‌تر خواص تمام ذرات باید از روی معادلات ریاضی درآورده شود. بنابراین مثلاً این نظریه‌ باید بگوید چرا الکترون وجود دارد و چرا جرم آن فلان اندازه و چرا اسپین آن یک‌دوم و چرا بار الکتریکی آن بهمان مقدار است.

 

آیا حقیقتاً نظریهٔ ریسمان علمی‌است؟

بعضی از فیزیکدانان معتقدند که نظریهٔ ریسمان اصولا نظریه‌ای علمی نیست چرا که هیچ پیش‌بینی ابطال‌پذیری نمی‌کند و در بهترین شرایط تنها به توضیح واقعیات موجود می‌پردازد.

نظریه-م و مسایل فلسفی مربوط به آن و سرنوشت ناپیدایش

در اینجا طنز کوچکی مطرح می‌شود: ما انسان‌ها یا قابلیت آن را داریم که به کشف نظریه-م نایل شویم یا نه. یعنی نظریه-م اصولا یا قابل کشف/فهم هست یا نیست. در نهایت به نظر می‌آید که این نظریه-م است که در مورد قابل کشف/فهم بودن یا نبودن خود تصمیم گرفته است! چون بالاخره ما انسان‌ها محصول جهانی هستیم که بر اساس قوانین نظریه-م کار می‌کند.

به علاوه این سوال بنیادی‌تر هم مطرح است که آیا اصلاً نظریه-م وجود دارد؟ چرا طبیعت باید موجودی قانونمند و در درجهٔ بعد قابل فهم باشد. اینشتین معتقد بود که غیرقابل‌فهم‌ترین چیز در مورد طبیعت این‌است که طبیعت قابل فهم است. متاسفانه یا خوشبختانه از هیچ‌کجا آیه نیامده‌است که نظریه-م به عنوان نظریهٔ همه چیز یا نظریهٔ وحدت‌بخش وجود دارد تا حالا ما به دنبال آن باشیم. هرچند که به نظر می‌آید تمام فیزیکدانان ریسمان‌کار به طور ضمنی معتقد/ خستو/ اند که نظریه-م وجود دارد و همچنین قابل درک برای ما انسان‌ها است وگرنه بعید بود عمر خود صرف آن کنند. اما این فرض تماما برخاسته از خوشبینی مفرط است که خوشبختانه تاکنون خلاف آن ثابت نشده‌است.

همچنین این احتمال (هرچند بسیار اندک) وجود دارد که روزی ثابت شود نظریهٔ ریسمان اساسا نادرست است. اتفاقی شبیه این امر در مورد نظریهٔ متغیر پنهان چندین سال قبل رخ‌ داد. ریسمان‌کارها معتقدند که شانس از بیخ و بن نادرست بودن نظریهٔ ریسمان بسیار بسیار اندک و حتی نزدیک صفر است. چرا که تاکنون شواهد بسیار زیادی مبنی بر صحت آن یافت شده‌است. ممکن است آزمایش‌های آینده جهت تحقیقات را تغییر دهد ولی احتمال تکذیب این نظریه چنانکه که گفته شد تقریباً صفر است.

منبع

Polchinski, Joseph (1998). String Theory, Cambridge University Press

 

 

 

A Dad is a person

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

What Is A Dad?

 A Dad is a person

      who is loving and kind,

 And often he knows

      what you have on your mind.

 He's someone who listens,

      suggests, and defends ~

 A dad can be one

      of your very best friends!

 He's proud of your triumphs,

      but when things go wrong,

 A dad can be patient

      and helpful and strong

 In all that you do,

      a dad's love plays a part ~

 There's always a place for him

      deep in your heart ~

 And each year that passes,

      you're even more glad,

 More grateful and proud

      just to call him your dad!

 Thank you, Dad...

      for listening and caring,

 for giving and sharing,

      but, especially, for just being you!

 

Happy Father's Day

With Love

seagh

 

 

میلاد مبارک امیر و شاهین مسلمانان تمام گیتی فرخنده باد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

اين اثر را با تمامي شور و شوق جواني ام

به پدر با  مهر و صد البته مهربانم

و تمامي پدران نيكو رفتار تقديم مي كنم ....

 

تو در چشم من همچو موجي / خروشنده و سركش و نا شكيبا /

كه هر لحظه ات مي كشاند به سويي/ نسيم هزار آرزوي فريبا

تو موجي / تو موجي و درياي حسرت مكانت / پريشان رنگين افق هاي فردا / نگاه مه آلوده ديدگانت

تو دائم بخود در ستيزي/ تو هرگز نداري سكوني / تو دائم ز خود مي گريزي / تو آن ابر آشفته نيلگوني

چه مي شد خدايا ... / چه مي شد اگر ساحلي دور بودم ؟!! /

شبي با دو بازوي بگشوده خود / ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم

 

 

فیلم دیگری در باره ترور هیتلر در برلین ...

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

بازی تام کروز در نقش کلاوس فون اشتاوفن برگ، قهرمان مقاومت آلمان اعتراضاتی را برانگیخته است

 

تام کروز برای کارهای تدارکاتی و بازی در فیلمی سیاسی به آلمان سفر کرده است. او در فیلمی سینمایی به کارگردانی برایان سینگر نقش کلاوس فون اشتاوفن برگ از چهره های نامی مقاومت آلمان را ایفا می کند که تلاش کرد آدولف هیتلر پیشوای رایش سوم را به قتل برساند، اما ناکام ماند.

ظهر ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ گروهی از افسران ارتش نازی در ستاد فرماندهی هیتلر بمبی منفجر کردند که به هیتلر آسیبی نرساند. در اولین ساعت روز بعد اشتاوفن برگ طراح اصلی عملیات به همراه چند تن از همرزمانش در حیاط عمارت بندلربلوک اعدام شدند. تام کروز، خود یکی از تهیه کننده های اجرایی این فیلم است که عنوان موقت آن "عملیات والکوره" است، وی از چند سال پیش ریاست کمپانی یونایتد آرتیستز را به عهده دارد. دولت آلمان با تهیه فیلم در حومه برلین موافقت کرده و با اختصاص مبلغ ۴ میلیون و ۸۰۰ هزار یورو از تولید آن حمایت می کند. اما تام کروز برای رسیدن به این مرحله و دریافت مجوز ساخت فیلم با دردسر زیادی روبرو شد.

 

اعتراض به شرکت تام کروز

 

بسیاری از محافل و چهره های سیاسی، برخی از هنرمندان و پاره ای افراد از جمله پسر ارشد کلاس فون اشتاوفن برگ به این امر که تام کروز نقش "نماد مقاومت آلمان" را ایفا کند به شدت اعتراض کردند. به نظر آنها تام کروز به خاطر عضویت در "کلیسای ساینتولوژی" برای ایفای چنین نقشی شایستگی شخصی و اخلاقی ندارد. تام کروز از اعضای فعال "کلیسای ساینتولوژی" است که به خاطر "گرایش های خرافی و ارتجاعی" بسیار بدنام است. منتقدان گفته اند که تبلیغات این گروه با فشارهای تعصب آمیز و روش های شستشوی مغزی همراه است. گفته می شود که گروه عقایدی سخت جزم آلود و ساختارهای بسته و اقتدارگرایانه دارد.یکی از وزيران مشاور در آلمان درباره تام کروز به خبرگزاری د پ آ گفته است: "کسی که خود پیرو ساختارهای تام گرا (توتالیتر) است چطور می تواند نقش کسی را ایفا کند که قصد داشت تام گرایی (توتالیتاریسم) را ریشه کن کند؟" پتر اشتاین باخ ، تاریخ نگار آلمانی تا آنجا پیش رفت که گفت: "با این فیلم مثل این است که اشتاوفن برگ را دوباره اعدام کرده باشند."البته مخالفان و منتقدان با تولید فیلمی سینمایی در ستایش از اشتاوفن برگ موافق هستند. به نظر آنها او نماد مقاومت آلمان بود که در سالهای جهنمی سلطه فاشیسم هیتلری تلاش کرد به جهانیان بگوید "آلمانی دیگر" هم وجود دارد. به نظر آنها فیلمی که ماجرای سوء قصد به هیتلر را از طراحی تا اجرا و اعدام عاملان روایت کند، می تواند درست مانند فهرست شیندلر ساخته استیون اسپیلبرگ، یکی از چهره های مقاومت آلمان را که هنوز ناشناخته است به مردم جهان معرفی کند.فیلیپ فرای هر (۸۹ ساله) تنها عضو از محفل سوء قصد به جان هیتلر است که هنوز زنده است، از ساخته شدن فیلم به بازیگری تام کروز به شکل مشروط پشتیبانی کرده است: "خوب است که تام کروز این نقش را ایفا می کند، اما نباید در فیلم برای عقاید خودش تبلیغ کند."مشهورترین فیلمی که تاکنون در باره این ماجرا ساخته شده است 20 ژوئیه فرا رسیده است، ساخته گئورگ ویلهلم پابست است که یازده سال بعد از این واقعه ساخته شده و تاکنون بارها از تلویزیون ایران پخش شده است.

 

جدایی هنر از اعتقادات

 

 

آلمانی ها به جای ایجاد مزاحمت برای تام کروز باید از او قدردانی کنند که می کوشد نام "فرزند بزرگ ملت آلمان" را زنده کند

کن راسل، کارگردان بریتانیایی

 

بیشتر محافل فرهنگی، چهره های هنری و منتقدان سینمایی از تام کروز دفاع کرده و جهان بینی او را امری شخصی دانستند. آنها یادآور شدند که در هنرهای نمایشی عقاید بازیگر به شخصیت و منش نقشی که ایفا می کند هیچ ربطی ندارد.برخی رسانه ها اصل "آزادی بیان هنری" را پیش کشیدند و گفتند که نمی توان بازیگری را به خاطر جهان بینی خاصی از انجام کار و حرفه اش باز داشت. اصل چهارم قانون اساسی آلمان در این مورد صراحت دارد: "آزادی عقیده، وجدان، مذهب و جهان بینی فکری افراد از هر تعرضی مصون است."در آمریکا بسیاری از چهره های فرهنگی و رسانه های گروهی از دیدگاه و لحن توهین آمیز برخی از دولتمردان و روشنفکران آلمانی در برخورد با تام کروز انتقاد کردند.برایان سینگر کارگردان فیلم از اینکه فیلم بحثی چنین داغ در آلمان برانگیخته است ابراز تعجب کرد. او گفت که خبر نداشته در آلمان نسبت به گروه "کلیسای ساینتولوژی" چنین حساسیت زیادی وجود دارد.در همین حال، بیشتر هنرمندان، حتی در آلمان، از تام کروز دفاع کردند و عقاید او را امری خصوصی دانستند. کن راسل کارگردان کهنه کار سینمای بریتانیا به روزنامه "تایمز" گفت که آلمانی ها به جای ایجاد مزاحمت برای تام کروز باید از او قدردانی کنند که می کوشد نام "فرزند بزرگ ملت آلمان" را زنده کند. راسل افزوده است که این اقدام مثبت است، زیرا باعث می شود مردم جهان بفهمند که در آلمان هیتلری مقاومت هم وجود داشته است.

 

بازسازی صحنه های تاریخی

 

آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی از سوءقصد 20 ژوئیه جان سالم بدر برد و جنگ ادامه یافت

 

  تام کروز هنگام دیدار از برلین و گفتگو با مقامات دولتی ابراز تمایل کرد که برای صحنه اعدام اشتاوفن برگ در محل اصلی حادثه مجوز فیلمبرداری دریافت کند، اما موفق نشد. عمارت مزبور به نام "بندلربلوک" امروزه محل وزارت دفاع آلمان است. صحنه های اصلی فیلم مانند مقر ستاد فرماندهی آدولف هیتلر موسوم به "ولف شانتس" (که امروزه در خاک لهستان است) به طور دقیق در جنوب برلین بازسازی شده است.فیلم سینمایی عملیات والکوره (عنوان انگلیسی Rubicon) که کل بودجه آن ۶۰ میلیون دلار است، طی سه ماه آینده در حومه برلین تهیه می شود. در این محصول مشترک استودیوی آلمانی بابلزبرگ و شرکت یونایتد آرتیستز در کنار تام کروز، چند هنرپیشه بریتانیایی از جمله کنت برانا و چند بازیگر آلمانی از جمله آرمین مولر اشتال ایفای نقش می کنند کنت برانا نقش هنینگ فون ترسکو از همدستان اصلی اشتاوفن برگ در طراحی توطئه را ایفا می کند. نقش آدولف هیتلر با دیوید بمبر، بازیگر بریتانیایی است.

 

 

دست مصنوعی پیشرفته وارد بازار شد ....

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

دست مصنوعی با کمک مغز و عضلات کاربر کنترل می شود

 

   یک دست مصنوعی بسیار پیشرفته که بوسیله یک متخصص اسکاتلندی ساخته شده، وارد بازار شده است.انگشتان این دست مصنوعی که از مغز و عضلات فرد معلول دستور می گیرند و کنترل می شوند، بسیار شبیه به حرکات دست انسان است. دست مصنوعی جدید را "دیوید گو"، مدیر بخش مهندسی توانبخشی در اداره دولتی بهداشت عمومی در "لوتی یَن" اسکاتلند اختراع کرده است.

او می گوید این اولین دست مصنوعی است که انگشتان آن بسیار شبیه به انگشتان دست انسان خم می شود.

   به گفته آقای گو، دست های مصنوعی که تاکنون ساخته شده اند، فقط امکان حرکت همزمان انگشت شصت و سایر انگشتان را به فرد معلول می دهد اما مزیت دست جدید این است که طوری طراحی شده که می توان انگشتان شصت و بقیه انگشتان دست را به طور مجزا حرکت داد و به این ترتیب می توان حرکت های پیچیده تری مثل برداشتن اشیاء مختلف یا حرکت هایی مثل نگهداشتن و چرخاندن کلید را انجام داد. "دونالد مک کیوپ" اهل اسکاتلند یکی از اولین کسانی است که سال گذشته دست مصنوعی جدید روی بدنشان نصب شد و طی ماه های گذشته استفاده از آن را تمرین کرده است.

دست او که یک جوشکار بازنشسته است، سی سال پیش بر اثر حادثه حین کار قطع شد. طی این مدت، آقای مک کیوپ چندین دست مصنوعی را امتحان کرده بود اما می گوید که هیچکدام در حد دست مصنوعی جدید نبوده است چرا که دست جدید امکانات بیشتری را برای حرکات مختلف انگشتان دست به او می دهد.

   او می گوید با این دست جدید، انجام کارهای روزمره برای او بسیار آسان تر شده و احساسی که حین برداشتن اشیاء مختلف دارد، حسی بسیار طبیعی است."خوان آره دوندو" از ایالت تگزاس آمریکا که سه سال پیش در جریان جنگ در عراق دستش قطع شد، یکی از دیگر کسانی است که دست مصنوعی جدید را دریافت کرده است. او برای مثال می گوید که می تواند لیوان کاغذی را بدون مچاله کردن بردارد.دست مصنوعی جدید را شرکتی بنام "تاچ بیونیکز" در بریتانیا می سازد.آقای گو، مخترع این دست پیشرفته ابراز امیدواری می کند که دست مصنوعی جدید ظرف دو تا پنج سال آینده از طریق نظام بهداشت عمومی قابل ارائه باشد.در حال حاضر، بهای یک دست مصنوعی جدید برای خریداری مستقیم از شرکت " تاچ بیونیکز" هجده هزار دلار تعیین شده است.

 

 

11 میلیون نسخه از آخرین قسمت هری پاتر فروخته شد ...

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

تب هری پاتر بار دیگر در سراسر جهان بالا گرفته است

   هفتمین و آخرین قسمت داستان هری پاتر در 24 ساعت نخست توزیع 11 میلیون نسخه در دو سوی آتلانتیک فروش کرده و رکورد تازه ای به جا گذاشته است.دو میلیون و 700 هزار نسخه از "هری پاتر و قدیسان مرگ" (Harry Potter and the Deathly Hallows) در بریتانیا و هشت میلیون و 300 هزار نسخه از آن در آمریکا فروش رفت.رکورد قبلی سریعترین فروش یک کتاب به قسمت ششم هری پاتر تعلق داشت که نه میلیون نسخه در نخستین روز عرضه در سال 2005 فروخت.آخرین قسمت کتاب جی کی رولینگ ساعت 12 شب جمعه به طور همزمان در بیش از 90 کشور جهان وارد بازار شده بود.همزمان با آغاز توزیع کتاب جی کی رولینگ، نویسنده داستان، بخش هایی از آن را برای 500 مشتاق در موزه تاریخ طبیعی در لندن خواند و 250 نسخه را امضا کرد.جمعه شب ده ها هزار هوادار کتاب که بسیاری از آنها لباس های شخصیت های داستان را به تن داشتند در کتابفروشی هایی که هری پاتر را عرضه می کردند صف کشیدند.یک دهه پس از آنکه نخستین قسمت کتاب منتشر شد، هری پاتر با فروش 336 میلیون نسخه -که انتظار می رود افزایش یابد - به یک پدیده جهانی بدل شده است.تنها در آمریکا 12 میلیون نسخه از قسمت آخر کتاب چاپ شده است.

 

 

 

خودکشی هيتلر: فروپاشی رژيم نازی ....

 

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

آدولف هيتلر رهبر رايش سوم شصت سال پيش در شامگاه سی ام آوريل به زندگی خود پايان داد.

 

هيتلر در زمان مرگ تنها ۵۶ سال داشت، اگرچه به گفته شاهدان عينی، در آخرين دوران زندگی قيافه پيرمردی خسته و تکيده و بيمار را پيدا کرده بود.

آدولف هيتلر در سال ۱۸۸۹ در قصبه براونا در منطقه مرزی ميان امپراتوری اتريش - مجار و آلمان به دنيا آمد. نژادپرستی افراطی و نفرت از بيگانگان بخشی از تربيت او در سالهای کودکی بود.

 

شکست در هنر، ورود به ارتش

 

هيتلر در اوان جوانی به وين، پايتخت اتريش رفت و سعی کرد در ميان نقاشان برای خود جايی باز کند، اما احساسات تند او در عالم هنر مجال بروز نيافت.در سال ۱۹۱۳ به مونيخ پايتخت ايالت باواريای آلمان نقل مکان کرد و وارد ارتش رايش شد که بستر مناسبی بود برای تجلی عقايد تند و افراطی او. هيتلر در سال ۱۹۱۴ به جبهه های جنگ جهانی اول پيوست و با سلاح در راه عقايد ميهن پرستانه خود پيکار کرد. او دو بار در جبهه زخمی شد.نتيجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پيروزمند در "عهدنامه ورسای" شرايطی بس خفت بار را به اين کشور تحميل کردند. هيتلر مانند بسياری از هم نسلان خود، تسليم آلمان را رد می کرد، شکست آلمان را نتيجه اتحاد يهوديان و کمونيست ها می دانست و خواهان جبران آن بود.

 

هيتلر در ميان همرزمان خود در حزب نازی

 

هيتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعاليت تشکيلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جريان فاشيستی حزب کارگری آلمان پيوست. در جريان فعاليت های تبليغاتی استعداد بی نظير خود را در ايراد سخنرانی های پرهيجان و تحريک آميز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشين بيان می کرد و نفرت و کينه توزی را به جان هواداران می دميد .در سال ۱۹۲۱ هيتلر و هواداران افراطی او جريانی به نام "حزب سوسيالست کارگری آلمان" (با نام اختصاری حزب نازی) تشکيل دادند. اين حزب در سال ۱۹۲۳ در مونيخ دست به شورش مسلحانه زد. اقدام نازی ها به شکست انجاميد، هيتلر دستگير شد و نه ماه به زندان افتاد.

 

در مکتب خشونت

 

هيتلر مرام سياسی خود را به روشنی در کتاب "نبرد من" تشريح کرده است. به عقيده او عناصر "بيگانه" يا "غير آريايی" بايد از ميان ملت آلمان زدوده شود، تا پاکی و اصالت خون ژرمن تأمين گردد. ملت آلمان بايد خود را برای سروری جهان آماده کند. نازی ها حق خود می دانند که برای رسيدن به اين هدف از هر وسيله ای استفاده کنند و تمام اقوام و ملت های "پست و غير اصيل" را از سر راه خود بردارند.

 

سخنرانی پيشوای رايش سوم. او از عوامفريبی يک افزار مهم در مبارزه سياسی ساخته بود

 

ناسيونال سوسياليسم بيان ايدئولوژيک ساده و در عين حال کاملی برای يک نظام تام گرا (توتاليتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهايی از قبيل: ملت واحد، رهبر واحد، ايدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سياست تازه ای در پيش گرفت که رياکاری و عوام فريبی در آن نقش بارزتری داشت. هيتلر در نطق های سطحی و بی مايه، اما آتشين خود وعده می داد که با تشکيل رايش سوم مردم آلمان به پيشرفت و بهروزی کامل دست خواهند يافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد.با شکست "رايش دوم" در جنگ جهانی اول، در آلمان "جمهوری وايمار" تشکيل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعه ای که لايه های گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هيتلر برای برخی از ساده دلان جذابيت داشت. در انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب نازی ۳۰ درصد آرا را کسب کرد و نشان داد که به مهمترين نيروی کشور تبديل شده است. نيروهای مترقی و چپ نسبت به خطر قدرت گيری هيتلر هشدار می دادند.

 

تشکيل رايش سوم

 

در سال ۱۹۳۳ بحران سياسی عميقی آلمان را فرا گرفته بود. حاکميت راست گرای کشور بر آن شد که با استفاده از هيتلر به بن بست سياسی خاتمه دهد و قدرت روزافزون نيروهای چپ را مهار کند. هيتلر در رأس دولتی ائتلافی صدر اعظم آلمان شد.

 

ارتش نازی، قدرتی عظيم برای تخريب و کشتار

 

هيتلر با رشته ای از عمليات خشن و توطئه های رذيلانه (مانند به آتش کشيدن رايش تاگ، پارلمان آلمان) به درهم شکستن مقاومت نيروهای مترقی، سرکوب مخالفان و تحکيم قدرت خود دست زد. او آشکارا اعلام کرد که برای رسيدن به هدف، يعنی پيروزی "رايش سوم" از هيچ جنايتی روی گردان نيست.

رژيم نازی طی دوازده سال حاکميت جهنمی خود در داخل کشور به اختناق شديد، و در سياست خارجی به تهديد و تجاوز ويرانگرانه دست زد.

حزب نازی برای سرکوب مخالفان سياسی و عقيدتی، در پپگرد و کشتار يهوديان، يگان های ضربتی ويژه ای مانند اس اس، اس آ و گشتاپو را سازمان داد. اين باندها در گسترش رعب و وحشت در سراسر آلمان و سرزمين های اشغال شده، و برپايی نظامی وحشيانه و خفقان آلود فعال بودند. هيتلر برای نيل به آرزوهای جهانگشايانه خود زرادخانه عظيمی تدارک ديد تا با آتش و باروت "برتری جهانی رايش" را تأمين کند. رژيم نازی در سال ۱۹۳۸ الحاق اتريش را به آلمان اعلام کرد. در اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله برق آسای پياده نظام مجهز آلمان (ورماخت) به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت. اين جنگ که مسئوليت مستقيم آن با هيتلر بود، به بهای جان نزديک پنجاه ميليون انسان تمام شد. هيتلر در در سال ۱۹۴۱ به خاک اتحاد شوروی حمله برد. در آخر همين سال با ورود آمريکا به جنگ، ارتشيان هيتلر در برابر جبهه وسيعی از نيروهای متفقين قرار گرفتند.

 

 

هيتلر در اوج اقتدار، فتح پاريس

 

آغاز پايان!

 

ارتشيان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (مقاومت استالينگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پياده شدن نيروهای متفقين در نورماندی) ضربات سنگينی متحمل شدند.

 

برای آگاهی از سقوط هيتلر کليک کنيد!

 

از اوايل سال ۱۹۴۵ ارتش های متفقين راه خود را به درون سرزمين آلمان باز کردند. ارتش ايالات متحده از غرب و ارتش سرخ از شرق به سوی برلين، پايتخت رايش سوم پيشروی کردند. در ماه آوريل ارتش سرخ برلين را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رايش پيش رفت. هيتلر در مخفيگاه خود، به همراه همسر تازه اش اوا براون دست به خودکشی زد. با مرگ او نظامی سرنگون شد که طی چند سال از قاره اروپا ويرانه ای عظيم، و از کشور آلمان زندانی مخوف ساخته بود.

 

 

 

این قافله عمر عجب می گذرد ....

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

افول ستارگان زن هالیوود در چهل سالگی

 

نيکول کيدمن چهل ساله شد. ستاره محبوب هاليوود در ۲۰ ژوئن ۱۹۶۷ در خانواده ای استراليايی در شهر هونولولو در ايالت هاوايی (ايالات متحده) به دنيا آمده است.نيکول کيدمن از نوجوانی به بازيگری پرداخت و در فيلم های تلويزيونی و سينمايی بسياری ظاهر شد، اما با فيلم "تصوير يک بانو" (۱۹۹۶ به کارگردانی جين کمپيون) و به ويژه با فيلم "چشمان کاملا بسته" (۱۹۹۹ آخرين فيلم استنلی کوبريک) در سينما به عنوان استعدادی کم نظير و هنرمندی توانا شناخته شد.

 

کیدمن برای بازی در فیلم "ساعت ها" برنده جایزه اسکار شد

 

در سالهای بعد با بازی در چند فيلم موفق، ستايش منتقدان و علاقمندان سينما را برانگيخت: فيلم موزيکال "مولن روژ" (ساخته باز لورمان، محصول ۲۰۰۱) که در آن آواز هم خواند، "ساعت ها" (ساخته استيون دلدری محصول ۲۰۰۲) که برای آن برنده جایزه اسکار شد و در آن نقشی پيچيده و دشوار داشت و فيلم "داگويل" (محصول سال ۲۰۰۳ به کارگردانی لارس فون ترير) که از هر ديدگاه اثری نامتعارف بود. نيکول کيدمن امروزه در هاليوود جايگاهی برجسته و استوار دارد. بهترين فيلمسازان به او پیشنهاد همکاری می دهند اما نرخ بالای او مانع بزرگی است: گفته می شود که در سال ۲۰۰۶ برای يک نقش ۱۷ ميليون دلار دريافت کرد که بالاترين دستمزد آن سال در ميان خانم های بازيگر بود. اما آيا می توان از آينده اين ستاره هم با اطمينان سخن گفت؟ آيا دوستداران سينما باز هم فرصت خواهند يافت اندام ظريف و چهره حساس او را روی اکران ببينند؟ معروف است که هاليوود با خانم های بالای چهل سال زياد مهربان نيست.

 

بيوه ها و عجوزه ها!

 

تاريخ هاليوود را می توان از منظرهای زيادی نوشت و درس های بسياری گرفت که همه آنها خوش آيند نيست. بی گمان يکی از مدارک تاريخی هاليوود فهرست بلندبالای زنان بازيگری است که در روزگار جوانی (برای هاليوود حداکثر ۴۰ سالگی) چند سالی بر پرده نقره ای درخشيدند و سردر سينماها را با نام خود زينت دادند. از آن همه نام امروزه تنها خاطره ای باقی مانده است، در اسناد کتابخانه ها يا آرشيو سينماتک ها. و آغاز افول ستارگان در چهل سالگی بود يا حتی زودتر. کسانی که مانند گرتا گاربو در ۳۶ سالگی يا گريس کلی در ۲۷ سالگی هاليوود را محترمانه ترک نکردند، در آستانه چهل سالگی هاليوود آنها را ترک کرد.بی گمان ستارگان خوش شانس يا مقاومی هم بودند که توانستند به برکت شهرت يا نفوذ يا رابطه با "بالايی ها"، چند سالی بيشتر دوام بياورند. اما بيشتر اين پری رويان پيشين، برای ادامه بقا در هاليوود به ايفای نقش هايی تن دادند که "کارخانه رؤياسازی" برای زنان بالای چهل سال در نظر گرفته بود: "بيوه های عقده ای"، "يائسه های بدخلق" و "عجوزه های بدذات". اين شتری بود که در خانه همه آنها خوابيده بود. فيلم کلاسيک "بر بيبی جين چه گذشت؟" (ساخته رابرت آلدريچ در ۱۹۶۲) نمونه ای گويا از هنرنمايی دو تن از بتان پيشين و تصادفا درخشان ترين استعدادهای هاليوود است: جون کرافورد و بتی ديويس، هر دو بالای پنجاه سال، يکی بيچاره و ديگری ديوانه. در زمانی مقارن توليد این فیلم، بتی ديويس به يکی از کارهای متهورانه و جنجالی خود دست زده و در روزنامه آگهی تجارتی عجيبی به چاپ داده بود: ”خانم هنرپيشه ای با سی سال سابقه در هاليوود دنبال کار می گردد".هاليوود اگر بر سر لطف می آمد و تصميم می گرفت از ستاره بالای چهل ساله باز هم چند صباحی کار بکشد، او را در تيپ کليشه ای ديگری قالب بندی می کرد تا حسابی "خانم" و "محترم" باشد: مادر فداکار، پرستار احساساتی، خانم معلم مهربان يا حد اکثر وکيل مدافع دلسوز. برای بازيگری که به چنين نقش هايی قانع نبود راهی جز خدا حافظی با هاليوود وجود نداشت. ستارگانی مانند مريل استريپ موردی استثنايی هستند که با ۵۸ سال سن هنوز می تواند در نقش اول فيلمی ظاهر شود.

 

طرد از هاليوود

 

ستارگانی مانند مريل استريپ موردی استثنايی هستند که با ۵۸ سال سن هنوز می تواند در نقش اول فيلمی ظاهر شود

از آخرين قربانيان اين سياست "حذف فيزيکی" امروز هم می توان ليستی بلندبالا تنظيم کرد و به صدها نام ديگر افزود: ميشل فايفر، دبرا وينگر، دمی مور، هولی هانتر، الن برکين، جسيکا لانگ و بسياری ديگر. شارون استون هم که اخيرا در دومين فيلم "غريزه اصلی" ايفای نقش کرده است به تازگی در مصاحبه ای گفت که اين روزها به سختی برای بازی در سينما پيشنهادی دريافت می کند و گاه ناگزير است بدترين نقش ها را هم قبول کند.نويسندگان فمينيست از مدتها پيش گفته اند که هاليوود نسبت به هنرپيشه های مرد هيچگاه سخت گير نبوده و در هر سنی برای آنها جا و منزلتی داشته است. هنرپيشه هايی مانند فرد آستر، همفری بوگارت، جيمز استوارت و برت لنکستر با چند نسل پياپی از ستارگان زيبارو همبازی بودند، که با نزديک شدن چهل سالگی يکی پس از ديگری از سينمای هاليوود کنار گذاشته شدند. تا امروز هنرپيشه هايی مانند رابرت ردفورد، جک نيکلسون، کلينت ايستوود، شون کانری و ريچارد گير می توانند تا شصت سالگی و بالاتر در نقش "جوان اول" ظاهر شوند.

 

شارون استون به تازگی در مصاحبه ای گفت که اين روزها به سختی برای بازی در سينما پيشنهادی دريافت می کند

 

برخورد سينمای اروپا با زنان هنرمند بی ترديد محترمانه تر بوده است. سينمای فرانسه نمونه ای آشناست که برای ژان مورو، سيمون سينيوره و کاترين دونوو هميشه جا و موقعيتی شايسته داشته است. سينماگران نوگرای امروز اروپا مانند پدرو المودووار و فرانسوا اوزون اين ذوق و تيزهوشی را داشته اند که با کاراکترهای ميانه سال به آثار خود عمق و تنوع ببخشند.

 

هنر کيدمن

 

نيکول کيدمن در چهل سالگی همچنان پرتوان و فعال است و می توان اميدوار بود که در سالهای آينده از سرنوشت مقدری که هاليوود برای زنان بازيگر در نظر گرفته است، در امان بماند. او در سالهای گذشته استعداد کم مانند خود را در گريز از جبر زمان به خوبی نشان داده است. چند سال پيش در ۳۵ سالگی در فيلم "ساعت ها" (محصول ۲۰۰۲) نقش ويرجينيا وولف (نويسنده ای در اوان پنجاه سالگی) را ايفا کرد و اندکی بعد در فيلم "کوهستان سرد" در نقش زنی ۲۵ ساله ظاهر شد.نيکول کيدمن را آخرين حلقه از زنجيره هنرمندانی دانسته اند که خود از سرنوشت می گريزند اما با هر رگ چهره، هر تکان اندام و هر تار موی خود رعشه های سرنوشت را منعکس می کنند: زنانی مانند اينگريد برگمن، گريس کلی و رومی اشنايدر. کيدمن با اندامی ظريف و شکننده همواره حضوری چنان نيرومند دارد که مرزهای آشنای نقش را کنار می زند. هنر سينما بايد زيرک تر از آن باشد که به اين زودی از سحر موسيقی ملايمی که از خطوط موزون چهره و نگاه پررمز و راز اين هنرمند پخش می شود، چشم بپوشد.

 

 

نتیجه یک پروژه علمی  !!!!!!!!!!

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

ما چقدر زودباور هستیم ؟!!!!

 

 

 

یک چشم من اندر غم دنیا گریست / چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد آن را بستم / گفتم نگریستی نباید نگری

 

  دانشجویی سال آخر دانشکده خود را می گذراند ، به خاطر پروژه ای که انجام داد ه بود ، جایزه اول را گرفت . او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف کلی ماده شیمیایی " دی هیدروژن منوکسید " توسط دولت را امضاء کنند و برای این خواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :

1-     مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود .

2-    یک عنصر اصلی باران اسیدی است .

3-    وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزنده است .

4-    استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود .

5-    باعث فرسایش اجسام می شود .

6-    حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی می گذارد .

7-    حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است .

  از 50 نفر فوق ، 43 نفر دادخواست را امضاء کردند . 6 نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما یک نفر می دانست ، ماده شیمیایی " دی هیدروژن منوکسید " در واقع همان آب است .

 

 

 

داستانی برای تفکر ......

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له