كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

يک: در کتابي خوانده بودم يا کسي برايم تعريف کرده بود که در قرون وسطي کشيشان در حال فروش بهشت به خلائق بودند و هرکه هرچقدر از خاک بهشت را مطالبه مي نمود به او مي فروختند و مردم عوام از ترس رفتن به جهنم بهشت پيش خريد مي کردند. زيرکي از ميان همان خلائق به کليسا رفت و يکجا تمام جهنم را مطالبه نمود و کشيش در ابتدا خواست او را از اين کار پشيمان کند اما آن فرد اصرار کرد و کشيش نيز جهنم را معامله کرد. سپس آن فرد به ميان مردم رفت و فرياد زد که ديگر بهشت نخريد!! من يکجا همه جهنم را خريدم و کسي را به آن راه نخواهم داد...
دو: نقل حال ما نيست . مجال گفتن از احوال ما هم نيست. اما دنياي ما را اوهامي گرفته است که کمتر از اوهام قرون وسطايي نيست. خواب و رويا و امدادهاي غيبي هر ازگاهي از آستين همان کشيش نمايان مردم فريب برون مي تراود و موجي را به راه مي اندازد که مردم را دچار تشويش کند. در ميان خلائق امروز ما هستند زيرکان و بيداراني که جلوي چنين اوهامي بايستند و...
سه: به کجا می رویم؟ مقدس مآبی و استفاده ابزاری از دین و اعتقادات مردم هم حدی دارد. چرا آرزو های تنگ و کوچک خود را در قامت و قد و قواره بزرگ مذهب در می آوریم و به خورد مردم می دهیم؟ اگر قرار باشد خواب و رویا ملاک باشد که دیگر عقل و تدبیر جمعی به چه کار ملت می آید؟
آخر: مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ / که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
![]()

