تبليغاتX
pillar

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

واقعیت ، آمار جوانان بیکار است

 

پیشانی ار ز داغ گناهی شود سیاه / بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب / بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 

  آمار و اخبار رسمی چه می گوید ؟!! می گوید ما هر روز داریم به پیشرفت های شگرفی نائل می شویم . می گویند امسال تولید کفش در کشور ، ده ها درصد افزایش داشته و صادرات غیر نفتی باز هم بالاتر رفته و هر روز صد ها و هزاران اختراع توسط جوانان مستعد ایرانی به ثبت می رسد ، که می تواند باعث سالانه هزاران میلیارد دلار صرفه جویی در هزینه های مملکت شود ... . آمارها و اخبار ، همه شاد و دلگرم کننده اند ، اما گره از کار کسی باز نمی کنند . کسی آنها را باور ندارد و حتی اگر باور داشته باشد ، اهمیتی به آنها نمی دهد . مهم نیست . شاید هنوز هم عده ای خوشدلانه دل به این آمار و ارقام بسته اند !! و همه چیز را رو به پیشرفت و آینده را آفتابی تصور می کنند . .... . اما حتی  از خوش بینی این معدود مردمان هم آبی گرم نخواهد شد . واقعیت زندگی ما نه در این ارقام طلایی ، بلکه در واقعیتی است که روی آسفالت خیابان ها جریان دارد . واقعیت ، آمار جوانان بیکار است و میلیون ها نفری که زیر خط فقر زندگی می کنند . واقعیت این است که ما همچنان بالاترین تعداد کشته در تصادف های جاده ای را داریم . میلیون ها معتاد و تعداد کمی سینما و ورزشگاه قدیمی که سال هاست ثابت مانده اند و بر آنها افزوده نشده است . واقعیت این است که شاخص توسعه ، جایگاه ما در میان کشورهای جهان ، اسفبار نشان می دهد . آخرین برآوردی که از دانشگاه های جهان منتشر شد ، نشان داد که در دانشگاه های ایران ، با همه ادعایی که داریم ، جایی در بین 500 دانشگاه برتر جهان نداریم ، که هیچ ، حتی در میان دانشگاه های برتر آسیا هم سهمیه ای نداریم . واقعیت ، این هاست و نشان دادن این که یک کشاورز زحمت کش آذربایجانی ، سیب زمینی های دو کیلویی از مزرعه خود برداشت کرده ، چیزی را تغییر نمی دهد .

  چند وقت پیش یک هیئت چینی به ایران آمده بود تا پروژه ای را مشترک با شرکتی که یکی از آشنایانمان در آن مشغول است ، انجام دهند . پس از چند روز حضور مهندسان چینی ، از اینکه همکاران ایرانی شان از صبح زود تا آخر شب مشغول کارند ، اظهار تعجب کرده بودند و وقتی شنیده بودند که تقریبا تمام افراد شاغل در ایران ، روزی 10 ، 12  ساعت و حتی بیشتر کار می کنند ، چشم شان گشاد تر شده بود . آن وقت یک سوال اساسی مطرح کرده بودند : شما که اینقدر کار می کنید ، چرا پیشرفت نمی کنید ؟!! چرا مشکلاتتان حل نمی شود ؟!! و این سوالی است که سال ها ما باید از خودمان بپرسیم و نمی پرسیم .

  ایران احتمالا جزء معدود نقاط دنیاست که مردمش دو و حتی سه شغله اند . از صبح تا شب هم می دوند . اما مشکلات ما همچنان لاینحل می ماند .... . امارات متحده عربی { یا همان دبی خودمان } ، قطر ، جنوب شرق آسیا ، شرق روپا و بسیاری از کشورهای توسعه نیافته با تنها چند سال تلاش ، مسیر بلندی را طی کرده اند و از این رو به آن رو شدند . کشورهایی که اگر نگاه کنی ، در مقابل ما هیچ ندارند . نه منابع طبیعی ؛ نه آب و هوای چهار فصل ، نه نیروی انسانی متخصص و نه فاکتورهای دیگر . اما ناگهان تکان خوردند ، ما را جا گذاشتند و حالا فرسنگ ها جلوترند . ما چرا از چرا از جایمان تکان نمی خوریم ؟!!!  شاید بهتر باشد کمی از خوش خیالی دست برداریم و به جای این همه غرور و از خود شیفتگی ، از خودمان بپرسیم که ما را چه می شود ؟!! به جای اینکه فقط خودمان را نگاه کنیم و برای هر برتری بیهوده ای به دیگران فخر بفروشیم ، دورترها را نگاه کنیم و ببینیم دنیا دارد کجا می رود و فکر کنیم که ما چرا باید اینجا باشیم .....

 

 

 

 حالا زیاد هم نمی خواهد ناراحت بشین ... واقعیت تلخ دیگر .... حالا یک خبر جنجالی و سورپرایز برانگیز براتون دارم :  

 

تیم برتون آلیس در سرزمینن عجایب را می سازد

 

  تیم برتون قرار است در ساخت 2 پروژه با کمپانی دیزنی همکاری کند . تیم برتون سازنده آثاری مثل کابوس پیش از کریسمس ، جنازه عروس ، حالا قرار است نسخه 3 بعدی آلیس در سرزمین عجایب و فرانکنوینی را بسازد . قرار است آلیس در سرزمین عجایب با روش پرفرمنس کپچر { ساخت انیمیشن از طریق ثبت حرکات بازیگر}ساخته شود . تکنیکی که در انیمیشن بیولف هم مورد استفاده قرار گرفت . کل فیلم به صورت 3 بعدی در سینما نمایش داده خواهد شد . آلیس در سرزمین عجایب برداشتی از رمان لوئیس کارول است که فیلمنامه اش توسط لیندا ولورتن { نویسنده شیرشاه و دیو ودلبر}نوشته شده است . تولید آلیس در سرزمین عجایب از اوایل سال 2008 آغاز می شود . سپس برتون فرانکنوینی را تهیه و کارگردانی می کند که براساس فیلم کوتاه سال 1984 { سال تولد من } خودش ساخته شده است . داستان فیلم درمورد یک سگ خانگی است که توسط صاحب وفادارش دوباره زنده می شود . این فیلم نیز قرار است به روش استاپ موشن { انیمیشن عروسکی با عکاسی از عروسک ها در موقعیت مختلف } ساخته شود و در سینمای دیجیتال نمایش داده خواهد شد .  در تصویر زیر جانی دپ ، هلنابونهام کارتر { همسر تیم برتون} و خود برتون قابل شناسایی هستن ....

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 17:23 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

  دو روز پیش ، خبرگزاری ها اعلام کردند : عمر شريف ، بازيگر کهنه‌کار سينماي جهان ، براي حضور در فيلم سينمايي سن پترزبورگ به کارگرداني کمال تبريزي پاسخ مثبت داده است . لینک مربوط که خبرگزاری فارس  را ببینید . البته خبرگزاری مهر هم اعلامش کرده .  

 

http://www.cinetmag.com/ShowNews.asp?ID=1708

 

{ آن زمانی که جزيره اسرار آميز ژول ورن یا همان سای انفيلد ( 1961) با بازی عمر شریف را برای اولین بار دیدم ، آنقدر نقش کاپيتان نمو رو دوست داشتم که هنوز که هنوزه عمر شريف را به نام کاپيتان نمو می شناسم ... } .

 

منابع معتبرگفتند : پس از برقراري تماس و رايزني‌هاي مکرر، هفته گذشته اين بازيگر بزرگ سينماي جهان براي حضور در سن پترزبورگ پاسخ مثبت و قطعي داد . همین طور عمرشريف در حال حاضر منتظر ارسال فيلمنامه نهايي از سوي طرف ایرانی است که در حال حاضر توسط پيمان قاسم‌خاني نگارش آن در حال اتمام است . پس از اتمام فيلمنامه ، فیلمنامه را به زبان انگليسي ترجمه و براي شريف ارسال خواهد شد . در سن پترزبورگ پرويز پرستويي و عمر شريف بازي خواهند کرد . اين فيلم داستان دو کلاهبردار را روايت مي‌کند که دائما در حال خدعه به يکديگر هستند .

 

فکر می کنم نیازی به معرفی این فیلم و بازیگرانش نباشه ، چون توضیحات واضحه

 

و دانشنامه ویکی پیدیاIMDB عمر شریف روی سایت

http://www.imdb.com/name/nm0001725

http://en.wikipedia.org/wiki/Omar_Sharif

کمال تبریزی روی سایت دانشنامه ویکی پیدیا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C

لینک اطلاعات درمورد کاپیتان نمو

http://en.wikipedia.org/wiki/Captain_Nemo

 

حالا بعد از شنیدن یا خواندن این خبر خوب بریم سراغ کار خودمان

 

 

ضد متفاوت

 

  من به شکل غم انگیزی سیدعمادالدین قرشی هستم . متولد 1363 . تهران . بقیه هم همین طور . فقط کمی طول می کشد تا این را بفهمند . بعضی ها زودتر . بعضی ها دیرتر . کمی طول می کشد تا خودت را وسط آن توده بی شکل که به پایین غلت می خورد و تو همیشه مثل یک فحش به آن گفته ای بقیه ..... ، خودت را تشخیص بدهی . کمی طول می کشد تا بفهمی متفاوت نیستی . بفهمی متفاوت ها چقدر زیادند . متفاوت ها ، مثل هم اند . وقتی می فهمی هول می کنی . می افتی به دست و پا زدن . ضربه سنگین است و تصمیم هایی که می گیری به همان نسبت حماقت آمیز و کودکانه است . به این فکر می کنی که خودت را بکشی . این طوری کمی فرق می کند . بعد یادت می آید که دیگر فرقی نمی کند . یادت می آید بیدار شدی . از آن رویا بیدار شدی . بعد ، زمان می گذرد ، زمان ، به چیزی می گویند که می گذرد و همه ما از این نظر شانس آورده ایم . زمان ، می گذرد و این ، مثل دودی که توی گوش دردناک ، گوشی که چرک دارد ، فوت می کنند ، تو را آرام می کند . تو را عادت می دهد به اینکه به شکل غم انگیزی سیدعمادالدین قرشی باشی ..... یا ... اصلا چه فرقی می کند ؟!!! 

 

یک توضیح

 

  در ضمن راجع به تصویری که در پست قبل گذاشتم باید بگم که این تصویر مونیکا لوینسکی سر دفتر و منشی خصوصی کاخ سفید بود که بعضی از دوستان شناخته بودنشون ... . این چند وقته سالگرد برگزاری دادگاه های مربوط به رابطه مونیکا و بیل کیلینتون { 42 امین پرزیدنت ایالات متحده } بود . اگر یادتون باشه دادگاه کیلینتون را به خاطر رابطه اش محاکمه نکرد بلکه به خاطر قسم دروغ گفتن و انکار حقیقت محاکمه کرد .... . به هر حال کو گوش شنوا ، برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر این دو لینک پایین را می توانید استفاده کنید .... .. .

 

http://dkosopedia.com/wiki/Bill_Clinton

http://en.wikipedia.org/wiki/Monica_Lewinsky

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 14:25 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

    نمی دانم شما این بانو را می شناسید یا نه ولی توی این محدوده زمانی سالگرد برگزاری دادگاه هایش بود که خیلی پر سرو صدا بود  و حسابی بلوایی در کاخ سفید راه انداخت { این را برای راهنمایی گفتم .... } ....... اگر شناختیدش که جای آفرین دارد وگرنه در پست های بعدی انشاالله درباره اش توضیحات بیشتری می دهم ...... وقتی تصویریا خبری از این بانو را می بینم یا می شنوم یاد آن ترانه حمیرای عزیز می افتم که می خواند :

اگه که حسود نبودم که عشق پاک نداشتم

اگه که دوستت نداشتم از چیزی باک نداشتم

خلاصه که همیشه ماجراها با گفتن یک دوستت دارم ساده شروع می شود ؛ ولی خب چه می شود کرد و گفت شاید به اندازه کافی حسود نیستیم ...... . چند شب پیش فرصتی برام پیش آمد که به پیاده روی بروم ..... متن را با حوصله بخوانید خودتان متوجه می شوید ..... .  

 

آخه خداييش اين جوریه؟

 

  پياده رفتن برايم خيلي سخت شده است . نه اينکه مشکلي جسمي پيدا کرده باشم ، نه. پياده که مي روم حالم يک جوري مي شود ، مثل اينکه ترس از فضاي باز پيدا کرده باشم . تنم سست مي شود . فکر مي کنم پريده رنگ مي شوم، حس مي کنم هر لحظه ممکن است تعادلم را از دست بدهم. براي همين توي اتاق يا توي ماشين احساس امنيت مي کنم، عجب مخمصه يي گير افتادم. من که تمام عشقم توي اين شهر روزگاري پياده روي بود حالا بايد از پياده رفتن بترسم. خيلي خيلي دقيق به ياد دارم شب عاشورا شش سال پيش که با چند تا  از دوستانم ساعت هفت شب تصميم گرفتيم از راه آهن که منزل يکي از بچه ها بود پياده تجریش برويم . ساعت چهار صبح به میدان رسيديم. خوب يادم است که از ونک تا تجریش را عقب عقب رفتيم ، براي اينکه عضلات حرکتي معکوس داشته باشند . حتماً تجربه کنيد ، خستگي تان درمي رود. اما حالا...

  حالا وقتي پياده مي روم مثل آدم هاي گمشده در مکان و زمانم و دائماً متعجبم و مرتب متاثر مي شوم. از جلوي يک مبل فروشي رد مي شوم پر از چراغ است، جوانکي تنها پشت ميزي نشسته و هيچ کاري نمي کند. نه کسي وارد مي شود نه کسي خارج. مبل هاي مدل لويي شانزدهم با دسته و پايه هاي طلايي جلف کاريکاتوري از مبل هاي سلطنتي در کنار مبل هاي سوپرمدرن. يک لوستر با چوب در ابعادي غول آسا بالاي مبل هاست، مضحک است. ارتفاع اتاقي که اين لوستر در آن آويزان مي شود، بايد به اندازه کليساي سانتاماريا دلفيوره در فلورانس باشد. مي رسم به موبايل فروشي. جوان فروشنده آمده دم در ايستاده و ملت را نگاه مي کند. موبايل ها را مثل اينکه با بيل توي ويترين ريخته باشند، خاک گرفته. موجودي که معلوم نيست پير است يا جوان توي سطل آشغال ها را مي گردد، يک کيسه پلاستيکي مشکي دستش است. رنگ صورت با ريش هاي انبوهش و دست ها و لباس هايش همه يکي شده اند. بيشتر به يک تنه درخت سوخته شبيه است. سه تا پسر از کنارم رد مي شوند و سيگاري دست يکي شان است که معلوم است داخلش مواد مخدر است، نمي دانم حشيش يا چي. بويش منقلبم مي کند. حدود 16 ، 17 ساله اند، هر سه شلوارهاي جيني رنگ و رو رفته پوشيده اند که تا حد ممکن پايين کشيده شده با کمربندهاي پهن و پر از ميخ و سيخ. فعلاً اين مد روز است . ياد کمربندهاي لات و لوت هاي قديم توی فیلم های ایرج قادری و ناصر تقوایی مي افتم . بلند حرف مي زنند ، با کلمه ها و اصطلاح هاي جديد مشمئز کننده. گير داده بود، حالشو گرفتم، بي خيال، سه سوت، خفن... مي خواهم بزنم توي سر خودم، فرياد بزنم. دختري با سرعت و موبايل به گوش از کنارم مي گذرد. هيبت عجيبي پيدا کرده است. شلوار جين کوتاه با مانتوي مشکي، ناخن هاي سبزرنگ، روسري کج و کوله، موجود عجيبي شده، غصه ام مي شود. به مردي مي رسم. آهسته مي رود. حدود 50 سالي دارد. با خودش حرف مي زند. فحش مي دهد به در و ديوار. برمي گردد از من مي پرسد؛ آخه خداييش اين جوریه؟ به سرعت رد مي شوم. جلوي يک رستوران سنتي مي رسم. در و پيکر رستوران را مثلاً با آجر و کاشي ساخته اند. جوانکي را کلاه نمدي سرش گذاشته اند و با گيوه و شلوار دهاتي دم در علم کرده اند. بيچاره مضحکه شده. يک موتوري توي پياده رو مي خواهد از کنارم عبور کند. با چه ذلتي از لاي آدم ها و کنار ديوار و جوي کج و کوله مي شود و مي رود. حس مي کنم دست هايم سرد شده است. نزديک يک پيتزافروشي مي رسم. آدمي را داخل يک لباس غول آساي ميکي ماوس کرده اند. رنگ ميکي ماوس از شدت دود تيره شده است. بيچاره مرتب با دست ملت را به سمت پيتزا فروشي هدايت مي کند. گويا از صبح تا شب همين طور ايستاده. فکر مي کنم اگر بخواهد دستشويي برود چه مي کند؟ بوي گند عجيبي مثل ترکيب روغن سوخته و دنبه کبابي از توي مغازه بيرون مي زند. زن و مردي و بچه يي توي مغازه نشسته اند، چقدر به نظر غمگين اند. شروع مي کنم با خودم حرف زدن، فکر مي کنم در مرکز مطالعات دانشگاه برکلی دارم درباره پياده رو و نقش آن در زندگي شهري سخنراني مي کنم. جلوي يک نمايشگاه اتومبيل مي رسم. هفت هشت تا ماشين آخرين مدل کنار هم چيده شده. نمايشگاه غرق نورهاي جلف است. ماشين ها همه سفيدند به جز يکي که آبي چندش آوري است. دو نفر توي مغازه ماشين ها را ورانداز مي کنند. چنان دست به ماشين ها مي کشند مثل اينکه گربه يي را نوازش مي کنند. به چهارراه نزديک شدم. چطور رد شدم؟ اصلاً معلوم نيست هنگام سبز شدن چراغ ماشين ها بايستند. شايد بهتر باشد اصلاً رد نشوم. همان طرف خيابان راهم را ادامه مي دهم. مجبور مي شوم جلوي يک شيريني فروشي بايستم. به شيريني هاي تر نگاه مي کنم. شک ندارم اگر يکي از آنها بخورم مسموم خواهم شد. رنگ هاي عجيبي دارند، ژلاتين سبز روي خامه، شيريني مشکي و ژلاتين صورتي و رويش خامه سبز. مجبور مي شوم از روي تپه يي از شن و ماسه عبور کنم. تابلوي سردر يک مغازه با پلکسي کلاس به ابعاد دو متر در شش متر نصب شده و عکس شلوار جين و عينک و ساعت همه خيلي تميز رويش چاپ شده. يک لامپ کم مصرف به اندازه يک گوشت کوب جلوي مغازه آويزان است. نورش چنان چشمم را مي زند که مي خواهم نعره بزنم. بالاخره خيابان بند مي آيد. دو تا ماشين به هم ماليده اند. هيچ کدام هيچ طوري شان نشده. هر دو راننده پياده در کمال خونسردي ايستاده اند. يکي با موبايل صحبت مي کند. منتظر افسر هستند. در اين ترافيک؟ به نظر مي رسد ذره يي در اين فکر نيستند که بزرگترين خيابان پايتخت را در ساعت هشت شب بند آورده اند. صداي بوق ها آغاز مي شود. موقعيت خوبي است که از خيابان عبور کنم. از جلوي ماشين جواني عبور مي کنم. صداي موسيقي ماشينش را دارد منفجر مي کند. دلم مي سوزد. چقدر دير اين مد به دستش رسيده است . یادم می آید یک بزرگتری برایم تعریف می کرد بيست سال پيش در فرنگ مد شد که جوان ها صداي موسيقي را در ماشين شان بلند کنند . يک ريش هم مثل آب دهان که بر روي چانه جاري باشد گذاشته. اين هم مد پنج سال پيش بوده. اينجور مدها خيلي همه گير مي شود چون که خرجي ندارد، ريش گذاشتن، بلند کردن يا کوتاه کردن و کچل کردن سر. بلوز جورجيو آرماني و ورساچه نيست که گران باشد. بالاخره به طرف ديگر خيابان مي رسم. درست جلوي يک کتابفروشي هستم. کتاب ها را جوري چيده اند مثل اينکه مي خواهند توي چشم آدم فروکنند. همه جور چيزي درهم و برهم چيده شده. از طرح جلد کتاب ها بدنم مورمور مي شود. باز هم عنوان بعضي کتاب ها را به جهت خط اعجوج و معجوجشان نمي توانم بخوانم. بروم تو سري بزنم؟ نه. جواني وارد مي شود و سراغ تست هاي کنکور نمي دانم چي را مي گيرد. فروشنده که گويا روزانه هزارها بار مي گويد کتاب درسي نداريم سرش را هم بلند نمي کند، فقط مي گويد نه. از عنوان کتاب ها حالم باز يک جوري مي شود. «چگونه مدير موفقي باشيد»، «انگليسي با سه قدم»، «عشق بي فرجام»، مجموعه اشعار فلاني، «باد در کاسه چيني»  و........

 

و این داستان شاید ادامه پیدا کند

 

ترانه عشق زیاد از آلبوم دریاکنار با صدای حمیرا

http://www.iransong.com/song/14774.htm

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 18:16 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

داستان نيمه‌تمام اليزابت گاسكل راجع به عشق، رسوايي و فضاي شلوغ شهري انگليس موضوع سريال 4 قسمتي «زنان و دختران» B.B.C شده است .

http://www.bbc.co.uk/info/promises2000

 جمعه شب ها ساعت 19 هم از شبکه 4  ج.ا.ا روی آنتن می رود

 

 

 اين سريال سال 1999 به كارگرداني نيكلاس رنتون ساخته شد. فيلمنامه را اندرو ديويس از روي رمان خانم گاسكل نوشت. نويسنده آن داستان بي پايان اليزابت گاسكل نويسنده انگليسي متعلق به دوران ملكه ويكتورياست. بسياري مطرح‌ترين اثرش را زندگينامه شارلوت برونته مي‌دانند. آثار او به طور كلي تصويري دقيق به همراه جزئياتي از زندگي مردم جامعه و فقرا را بازنمايي مي‌كند. گاسكل علاقه خاصي به تصوير كشيدن مورخان اجتماعي و علاقه‌مندان ادبيات دارد. او در سال 1810 در چلسي متولد شد. اولين اثرش «مري بارتن» را در سال 1848 بدون نام منتشر كرد. مشهورترين آثار به جاي مانده از او «كرانفورد»، «شمال و جنوب» و «زنان و دختران» هستند. پس از مدتي به كمك چارلز ديكنز كه كتاب‌هايش را در مجله‌اش به چاپ رساند، با رمان‌ها، مخصوصا داستان‌هاي ارواح مشهور شد. داستان‌هاي ارواح گاسكل از سبك ديگر نوشته‌هايش ـ كه در حوزه داستان‌هاي صنعتي قرار مي‌گيرد ـ كاملا متفاوت است و به ژانر «گوتيك» تعلق دارد. اگرچه نوشته‌هاي گاسكل از اصول ويكتوريايي پيروي مي‌كند، ولي او داستان‌هايش را در چارچوب نقد جريانات معاصر و مخصوصا راجع به زنان، در قالبي پيچيده و روايي و كاراكترهاي زن ديناميك بيان مي‌كرد. سبك گاسكل براي قرار دادن كلمات محلي در زبان كاراكترهاي طبقه متوسط جامعه و راوي شهرت دارد. خصوصا اين پديده در «زنان و دختران» و «شمال و جنوب» بسيار مشهود است. سرانجام «زنان و دختران» در سال 1864 تا 1866 در مجله چارلز ديكنز منتشر شد . البته سال 1865 كه گاسگل درگذشت ، هنوز رمان را تمام نكرده از دنيا رفت و فصل آخر را فردريك گرينوود نوشت.

 

 

   داستان «زنان و دختران» در مورد مالي گيبسن، تنها دختر يك دكتر است كه در دهه 1830 در شهرستاني در انگلستان زندگي مي‌كرد. مالي مادرش را سال‌ها قبل از دست داده و پدرش به كمك خدمتكاران خانه او را بزرگ كرده‌‌اند. با آغاز داستان، مالي براي ملاقات خانواده هاملي به شهر ديگري مي‌رود و تا حدي خانم هاملي را جايگزيني براي مادرش مي‌يابد. در عين حال به پسر کوچک خانم هاملی علاقهمند میشود. اما پدر مالي به طور ناگهاني بدون توجه به عواطف او تصميم به ازدواج مي‌گيرد. مالي رابطه‌ توفاني با نامادري تازه به دوران رسيده‌اش پيدا مي‌كند، ولي ناگهان هنگام برخورد با خواهر ناتني‌اش سينتيا ـ‌كه هم سن خود اوست ـ عقب مي‌كشد. اين 2 دختر نقطه مقابل يكديگر هستند. سينتيا برخلاف مالي ساده، بسيار اجتماعي و عصيانگر است. او در فرانسه تحصيل كرده و مشخص است رازهايي از گذشته‌اش را پنهان مي‌كند. پدر مالي سعي مي‌كند اوزبورن ـ يكي از پسران هاملي و وارث خانواده سينتياـ را به همسري بگيرد. اما راجر ـ پسر كوچك خانواده ـ است كه به سينتيا علاقه‌مند مي‌شود و او هم مي‌پذيرد؛ ولي اصرار دارد كه تا پس از بازگشت راجر از آفريقا از اين موضوع حرفي به ميان نيايد. در همين حال مالي كه در جدال با عشق راجر است، مي‌فهمد كه اوزبورن هم مانند سينتيا اسراري را پنهان مي‌كند. بيماري و مرگ در خانواده هاملي باعث فاش شدن بعضي از اسرار مي‌شود، ولي در نهايت به رازهاي عميق‌تري مي‌انجامد. مالي احساس مي‌كند دنيا به هم ريخته و وظيفه اوست كه همه چيز را درست كند.

 

  هزار دست لباس براي‌ «زنان و دختران» در اقتباس تلويزيوني بیبیسی با بازي قدرتمند جاستين وادل (مالي گيبسن) و پيل پترسن (آقاي گيبسن، پدر مالي) در نقش‌هاي اصلي مواجهيم. «زنان و دختران» به مدت 301 دقيقه در 4 قسمت تنظيم شده، محصول مشترك انگلستان و آمريكاست. اين مجموعه در دسته توليدات پرهزينه قرار مي‌گيرد به‌طوري كه هزار دست لباس براي آن دوخته شد و هر زن نقش اصلي با بيش از 40 مدل موي مختلف جلوي دوربين رفت. بدون ادعا و ساده شايد «زنان و دختران» از لحاظ كيفيت و هزينه در حد مجموعه‌هاي مطرح بیبیسی همچون «غرور و تعصب» نباشد، ولي در نوع خودش سريال خوبي است. علاوه بر اقتباس از يك متن ادبي باارزش قرن نوزدهمي بازسازي جالب و قابل لمس اوضاع آن دوره بسيار قابل توجه است. البته بايد توجه داشت كه اصولاً بیبیسی توجه بسياري به اين امر دارد و كمتر برنامه‌اي از آن ديده مي‌شود كه به‌طور ضعيف به فضا پرداخته باشد.

 

  كاراكترهاي سريال ـ همچون آنچه كه در كتاب است ـ انسان‌هاي واقعي‌اند: كوچك، مغرور و مضطرب اما دوست‌داشتني. حتي در صحنه‌هاي كوچك همچون بازي هم شخصيت‌پردازي و احساسات فوق‌العاده‌اي وجود دارد، از طرفي طول سريال ـ اينكه يك تله‌فيلم يك قسمتي نيست ـ شخصيت‌پردازي بيشتر را ممكن مي‌كند و مخاطب با كاراكترها بيشتر آشنا مي‌شود. «زنان و دختران» زندگي معمولي را به تصوير مي‌كشد و بيان مي‌كند كه همين زندگي عادي تا چه حد مي‌تواند غني باشد. مالي از ديگر انسان‌ها، از خودش و حتي از موجودات كوچكي كه ته بركه زندگي مي‌كنند راجع به دنيا مي‌آموزد و همه اينها علاوه بر بازي و كارگرداني خوب، وامدار فيلمنامه فوق‌العاده اندرو ديويس است كه آثاري همچون شاهكارش «غرور و تعصب» و «ميدل مارچ» را در كارنامه دارد. اقبال خوش «زنان و دخترن» سريال بسيار موفقي هم از لحاظ مخاطب و هم از لحاظ جشنواره‌ها بود، به‌طوري كه جوايز بسياري را از آن خود كرد. در مراسم اهداي جوايز BAFTA تلويزيوني برنده 4 جايزه از جمله بهترين بازيگر مرد، بهترين طراحي صحنه، بهترين گريم و آرايش مو و بهترين عكاسي و نورپردازي شد. به‌علاوه در رشته‌هاي بازيگر زن، سريال درام و جلوه‌هاي صوتي نامزد دريافت اين جايزه شد. در جوايز صنف تلويزيون انگلستان برنده جايزه بهترين بازيگر زن و بهترين سريال درام شد. در مراسم اهداي جوايز، جامعه سلطنتي نيز براي بهترين گريم و بهترين بازيگر مرد برنده جايزه RTS تلويزيوني شد.

 

الیزابت گاسکل روی ویکی پدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Elizabeth_Gaskell

http://www.bbc.co.uk/history/historic_figures/gaskell_elizabeth.shtml

زنان و دختران روی ویکی پدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Wives_and_Daughters

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 17:25 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

این تصویر اینقدر زیبا بود که حیفم آمد ازش به این راحتی بگذرم ....واقع که انسان را به رویا ها می برد 

یاد آن آیه معروف افتادم که می گفت ما دنیا را از آب آفریدیم ......  

 

 

 

وقتی آدم از خودش نفرت دارد

 

  هر قدر هم غر بزنند که وضع مطالعه بین ما خراب است و سرانه کتاب خواندن به سالی دو دقیقه رسیده ، باز هم اتفاقاتی می افتد که ته دل آدم را گرم بکند . اتفاقاتی که به آدم می فهماند با وجود وضع اسفبار زندگی ، باز هم رگه های امیدوار کننده وجود دارد . حالا شاید این رگه امید را در کتابخانه پارک دانشجو ببینی وقتی پیرمرد و پیرزنی هر دو کتاب به دست وارد می شوند و می فهمی دست یکی شان ماتیلدای رولد دال هست و دیگری کتاب از داروین می خواهد .... شاید هم جلوی یک کیوسک روزنامه فروشی ، وقتی یک کارگر راهت را سد می کند به خاطر فقط 200 تومان ...... .

  سر و لباسش کثیف بود . به نظرم افغانی می آمد ، از اینهایی که با روزمزدی ، زندگی شان را می گردانند . همین که با هم چشم تو چشم شدیم ، فهمیدم که پول می خواهد . ولی شباهتی با دیگران نداشت . لباسش کثیف بود و زیاد مایل به حرف زدن نبود ..... و این با تیپ کسانی که با سر و زبان و سر وضع ، آدم را تیغ می زنند ، فرق داشت ..... . به هر زبانی بود به من فهماند که فقط 200 تومن پول می خواهد . ناله می کرد که چند روزی هست که کار نکرده . با اینکه می دانستم حتما لازم دارد ، ولی باز هم نمی خواستم به این راحتی رضایت بدهم . رفتم سراغ چند تا روزنامه و مجله نرم افزار .....  که یکم و پانزدهم هر ماه می خرم . مجله را با یک روزنامه عصر برداشتم و داشتم با خودم حساب و کتاب می کردم که باز چشم تو چشم شدیم .... . می خواست ثابت کند که به پول احتیاج دارد . به من فهماند که لازم نیست پول را به خودش بدهم و باید آن را به روزنامه فروش بدهم . من هم یک اسکناس درشت درآورده بودم ، دیگر چاره ای نداشتم . خیال کردم حتما سیگار خریده و دارم پول سیگارش را حساب می کنم . اما وقتی برگشتم دیدم خیلی باشوق و البته با وسواس فصل نامه زبان فارسی ....... را از روی کیوسک برداشت و گذاشت توی ساکش  .... روزنامه فروش که بقیه پولم را می داد گفت : ... همیشه می آد همین رو می بره ،  فقط 200 تومن کم داشت ..... خجالت می کشید . دیگر نگاهم نمی کرد . اتفاقا کار خوبی هم کرد . اگر نگاهم می کرد ، من از خجالت آب می شدم ... .  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 14:46 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

Woody Woodpecker

 

وودي وود پكر وودي وود پكر، اسم يك داركوب تغيير شكل يافته است كه در هر قسمت براي خودش ماجراهايي دارد . اين داركوب جزو معروف‌ترين شخصيت‌هاي كارتوني دهه 1950ـ1940 است. بعد از نمايش انيميشن كوتاه سينمايي آن، سال 1957، كارتون آن از تلويزيون پخش شد و ديده‌شدن آن از تلويزيون، به شهرتش افزود. اگر يادتان باشد، يك تكيه‌كلام ريتميك هم داشت: «هاها هاها...» وودي وود پكر بعد از جنگ جهاني دوم هم همچنان جزو شخصيت‌هاي دوست‌داشتني كارتون‌ها بود. همان سال‌ها براي او آواز هم نوشته شد، آواز وود پكر آن‌قدر دلنشين بود كه نامزد اسكار شد. اين كارتون به فاصله سال‌هاي 1958 تا 1966 و بعد از سال 1970 در شبكه NBC پخش شد. وود پكر در آن سال‌ها آن‌قدر معروف شد كه جزو ليست 5 شخصيت كارتوني به‌يادماندني شبكه NBC رتبه 3 را به‌دست آورد.

 

 

http://en.wikipedia.org/wiki/Woody_Woodpecker

 

 

 

Alcatraz Island

 

3 +1 4

 

  در همه مراحل کنارمان بود . حتی نقشه زندان را هم او برایمان آورد . وقتی تونل را می کندیم برایمان جوک تعریف می کرد . سیگار وینیستون آتش کرده می داد دستمان ، تا به قول خودش خشتگی از تنمان در برود . از همان اول هم گفته بود که با ما نمی آید . می گفت شما جای پسرانم ، فرار شما آزادی من است . من بیرون کاری ندارم . بیست سال آزگار است که به اینجا عادت کردم . به آهن ها و آجرهایش ، توالت های کثیفش ، غذاهای بدبو و بد طعمش ، مدت ها می شود که دیگر ملاقاتی هم ندارم تا دلم هوای بیرون را بکند . فقط زنم می آمد که حالا دیگر ... خیلی وقت است نمی آید ... .

 شب آخر برایمان ترانه خواند ، خوشحال بود که می رویم . تونل که تمام شد همدیگر را در بغل گرفتیم و او با مهربانی یک پدر ما را به خدا سپرد و رفت که به قول خودش راخت بخوابد . یک ربع بعد از اینکه از آن سر تونل خارج شدیم ، سگ ها و مامورهای پای دیوار بلند حیاط زندان که در نقشه 3 متر قبل از خروجی تونل بود منتظرمان بودند .  نقشه 3 متر اشتباه بود . فقط 3 متر ..... . فردا صبح ساعت 8 که شد ؛ بلندگو او را صدا زد و رئیس عصبانی زندان با صدای بلند از او برای همکاری اش در دستگیری 3 زندانی سیاسی خطرناک تشکر کرد ...... . فرار ما آزادی او بود ... . 

 

 

 

حفره های پنهانی

 

  هر آدمی در این دنیای هزار رنگ ، استعداد و مشخصه ای برای جدا شدن و تمایز از پیرامون خودش دارد ؛ مثلا بعضی ها خوب حرف می زنند ، بعضی ها خوب می نویسند ، بعضی ها هم خوب نگاه می کنند و چیزهایی را می بینند که از چشم من و تو پنهان مانده . در حضور این همه استعداد زایدالوصف ، بعضی ها هم پیدا می شوند که استعداد و نبوغ عجیبی برای در رفتن از زیر کار دارند و مثل فورواردهای حرفه ای آن هم به صورت ذاتی همیشه در نقطه کور و ندید قرار می گیرند ، اما نه برای گل زدن ، بلکه برای دیده نشدن و به کار گرفته نشدن ، به خاطر اینکه برای بازی کردن باید تلاش کرد و عرق ریخت و هزینه داد ، که آنها به این واژه آلرژی دارند ... راستی شما چند نفر از این آدم ها دور و برتان سراغ دارید ؟!! منظورم آدم های تنبل نیست ؛ نه؛ آنها که فراوانند ، من آنهایی را می گویم که نه کار می کنند و نه از زیر کار دررفتنشان به چشم می آید ، آنها که مثل ماهی ، آرام و بی صدا لیز می خورند و وقت کار ، طوری در تاریکی می خزند که انگار اصلا و ابدا نبوده اند !!!!

 من بودن با یکی از این تیپ آدم ها را از نزدیک تجربه کردم ؛ یکی از بچه های دانشکده مهندسی بود . سر کلاس های تئوری نمی آمد ، سر کلاس های عملی هم ، آمدنش با نیامدنش فرقی نداشت . مثلا سر کارگاه ماشین ابزار ، روی قطعه 2 تا 3 نفر کار می کردند ، اما گروه 3 نفره او مجبور بودند 2 نفره کار را به انتها برسانند و جالب اینکه در کارگاه فقط یک صندلی بود که مسلما نمی توانست سهم کسی به غیر از مرد قصه ما باشد ..... یکی از دوستان برادرم هم از این سبک آدم هاست .... چندین سال پیش چند نفری با هم می روند ماهیگیری . اما چه ماهیگیریی ؟!!! همه توی آفتاب لنسر به دست و بی صدا منتظر تک زدن ماهی بودند و این عالیجناب لنسر را در گل فرو برده  و زنگوله ای بهش وصل کرده تا اگر ماهی تک زد ، درینگ درینگ کند . خودش هم توی سایه در حال چرت زدن بوده .... . چند شب پیش منزل برادرم دعوت بودیم و دوست برادرم تلفن زد { یک جورایی سالگرد خاصی بود .... } ، { یک جورایی دیگر هم ؛ این تلفن ؛ باعث شد  این داستانک و  مطلب را بنویسم !!!!}.. ، بعد از تماس ، بحث خاطرات قدیم مطرح شد .... و خاطره دوران آموزشی برادرم و این مرد سایه پرست .....  همه دوستان مشترک پیش بینی می کردند که دیگر این بار تیرهای این عالیجناب به سنگ بخورد و به قول معروف ملخک این بار در دام بیفتد .... .. . و خلاصه تیرهایش به سنگ بخورد که نخورد . گفتم که ، به طور ذاتی در نقطه کور قرار می گیرند ... اینها !!! . داستان از این قرار بوده که این جناب بعد از چند روز احتمالا بررسی های لازم طرح برپایی یک نمایشگاه را به پادگان می دهد ، نمایشگاهی که تا پایان دوره آموزشی ، چشم کسی به جمالش روشن نمی شود .... اما فقط همین را بدانید که برای برپایی چیزی که اصلا وجود خارجی نداشته ، ایشان نه رژه رفته ، نه به خط شده ، نه سینه خیز و نه صبحگاه و ..... و نه حتی پوتین پوشیده ......

  من خیلی از وقت ها ، هر جا که وارد می شوم ، به سبک وسیاق این جور آدم ها { ایشان هم اکنون در لس آنجلس ، ایالت کالیفرنیا مقیم هستند .... } ، دنبال درروها و ... ندید می گردم ، گاهی ندرتا موفق شدم و خیلی از اوقات موفق به پیدا کردن هیچ روزنه کور و دور از دسترسی نشده ام  ، البته از بس که همه جا شفاف و پیداست ، بی مروت .... . احتمالا خدای عزیز ، چشم های من را مستحق دیدن حفره های پنهانی و دور از دسترس ندانسته ؛ تا باد چنین بادا !!!!!! ........

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 16:21 |