کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

همنشینی در جهنم یا زنگ آخر و درگیری های فلسفی
بوی ماه مهر
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه
دوباره فصل علم آموزی شروع شده و من دوباره درگیر این هستم که این درس و مشق کی می خواهد تمام بشود . دوباره این سوال برایم به وجود آمده که چرا رفتم دانشگاه ؟!! حالا که بیرون آمدم چه کار می خواهم بکنم ؟!! درس چقدر برایم فایده داشته و از این حرف ها . اصلا این موقع که می شود ، به فلسفه درس خواندن شک می کنم . یاد روزهای پر دلهره مدرسه می افتم . روزهای پر از کابوس مدرسه هایی که هیچ کدامشان شبیه مدرسه های توی کارتون نبود : ناظم های سیبیلو با آن خط کش های 50 سانتی فلزی شان و دانش آموزانی که همیشه نگران نمره انضباط هستند ، نگران اخراج و تنبیه . خبرچین هایی که ناظم دوستشان دارد و بچه درس خوان های خودشیرینی که همیشه ردیف اول می نشینند و خسیسی شان می آید سر زنگ املا پاک کن قرض بدهند به آدم . زنگ تفریح هایی که همیشه با اضطراب می گذرد ، با کابوس ننوشتن جریمه ها و امتحان زنگ بعد .... . کلاس هایی که معمولا دوزار نمی ارزد برای آدمی که نمی داند چرا باید 12 سال 6 صبح از خواب بیدار شود و برود مدرسه . نمی داند برای چی و برای کی ؟!!!!
این جور موقع ها می روم توی کلاس سوم ب طبقه دوم آن ساختمان خاکستری حوالی میدان پارس : تکیه دادم به پنجره یخ زده ، لپم قرمز می شود ، وقتی این کار را می کنم . سهراب رفیق قدیمی ام ، کنار سطل آشغال یک لنگه پا ایستاده ، دوباره جریمه اش کردند ، مجله خواندنی هایش هنوز توی جامیزی باز است . همان جایی که بهرام شاگرد اول کلاس دارد آشغال تراشش را خالی می کند ... . درس می دهد معلم به در و دیوار و نیمکت ها و من گوشه میز یادگاری می نویسم : زنگ آخر !!!!! . و الان سال هاست که منتظرم زنگ آخر برسد . وقتی که دیگر دلهره درس پس دادن نداشته باشم . این اتفاق بالاخره می افتد ، اما من مطمئنم آن موقع هم فلسفه این باید را هنوز نفهمیدم .... .














