تبليغاتX
pillar

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

اول این عکس راببینید تا قدر خودتان را بیشتر بدانید . زن اتیوپی یایی و دستان بی غذای فرزندش.....

 

 

دانلود نرم افزار Google Earth

 

 

 

 

طی ماه های اخیر کاربرانی که از کشور ایران قصد دانلود نرم افزار Google Earth را از روی سایت گوگل داشته باشند با پیامی مواجه می‌شوند که به آنها می‌گوید "متاسفیم؛ این محصول در کشور شما قابل دسترس نیست" به نظر می‌رسد گوگل این اقدام خود را بر اساس سیاست‌های تحریمی دولت آمریكا بر علیه ایران انجام می‌دهد. بسیاری از کاربران امکان دریافت و استفاده از  Google Earth را ندارد و در پیامهایشان خواهان دانلود نرم افزار Google Earth را از طریق پرشین ژئو بودند. این دسته از کاربران می توانند این نرم افزار را از طریق لینک زیر دریافت کنند.

 

دانلود برنامه Google Earth 4.1.7087
حجم: 15.00
MB

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 14:8 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

19    ژوئن 2006 - بنظر می رسد این رنگین کمان از آتش درست شده ، اما این پدیده به سردی یخ است. این منظره کم نظیر ، در 3 ژوئن بر فراز شمال آیداهو در نزدیک سرحدات ایالت واشنگتن بر روی فیلم ثبت شد.این یک رنگین کمان به معنای سنتی آن نیست و توسط عبور نور از میان ابرهای مرتفع سیروس ایجاد شده است . این منظره تنها زمانی رخ میدهد که خورشید در ارتفاع خیلی بالا قرار دارد . ( بیشتر از 85 درجه بالای افق ) .

این پدیده بیشتر از بلورهای یخ شش ضلعی که ابرهای سیروس آن را می سازد ، ساخته شده و بایستی به شکل ورقه های ضخیم با خطوط موازی که تمام وجوه آن را پوشانده ، باشد .هنگامی‌که نور از میان وجه قسمت عمودی نظیر بلورهای یخ وارد میشود و از پائین بیرون می رود ،  نور منکسر شده و منحرف می‌شود همان طوری که نور از یک منشور عبور می‌کند . اگر کریستال‌های سیروس به طور مستقیم به صف کشیده شوند،  سرتاسر ابر تمام رنگ‌ها در یک طیف نور شروع به درخشیدن خواهد کرد .طبق گزارش Daily Mail لندن ، این منحنی ویژه پلی به طول چند صد مایل مربع در آسمان زد و در حدود یک ساعت ادامه داشت .

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 13:50 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

خدا هنوز قصه مي گويد

{ قصه تولد }

 

شايد / خدا نمي خواست حضورا حضور داشته باشد / از اين جهت بود كه ... /  پدر و مادر را آفريد

 

   قبلا خانه مان توي آسمان هفتم بود . ما با خداجان زندگي مي كرديم . البته خدا چند تا فرشته را براي نگهداري و محافظت از ما مامور كرده بود . هميشه با هم مي خنديديم . شب كه مي شد ، خدا جان ، چند تا ستاره از آسمان مي چيد و توي دست هاي هر كدام از ما مي گذاشت . تازه ، قبل از خواب ، قصه هاي شيرين و آسماني  برايمان تعريف مي كرد و ما اصلا نمي فهميديم كي خوابمان برده . چه لذت بخش بود !! . آغوش فرشته ها ، گهواره ما بود و آنها آنقدر مهربان بودند ، كه ما ، صبح ها اصلا دوست نداشتيم از خواب بيدار شويم . اما چند ماهي بود كه گوش هايم درد مي كرد . آخر سر و صداهاي زيادي از زمين مي شنيدم كه بچه هاي ديگر ، آنها را نمي شنيدند . خيلي ناراحت بودم . به همين دليل ، يك روز كه با خداجان مشغول صحبت و درددل بودم ، به او گفتم : گوش هايم خيلي درد مي كنه . صداهايي از زمين مي شنوم . صداها ، زياد وحشتناك يا بلند نيستند . فقط چون مدام اين صداها را مي شنوم ، گوش هايم درد گرفته اند . وقتي حرف هايم تمام شد ، خدا جان لبخند زد و گفت : بيا برايت يك قصه خيلي قشنگ تعريف كنم . قصه اي كه تا به حال ، هيچ كدام از بچه هايي كه اينجا هستند ، آن را نشنيده اند . وقتي فهميدم قصه اي را كه خداجان مي خواهد تعريف كند ، فقط مخصوص من است ، آنقدر خوشحال شدم كه درد گوش هايم را فراموش كردم . ولي بعد از تمام شدن قصه ، خيلي ناراحت شدم . خداجان با قصه اش به من فهماند كه بايد خودم را براي يك سفر كوتاه آماده كنم . من دوست نداشتم به سفر بروم ؛ آن هم تنهاي تنها . بدون دوستي ، فرشته اي و به دور از خدا !!! . وقتي به تنهايي سفر فكر مي كردم ، زدم زير گريه . خداجان توي گوشم گفت : اصلا ناراحت نباش !! تو تنها نيستي . دو فرشته خيلي مهربان هميشه كنارت هستند . شب ها برايت قصه مي گويند . با تو بازي مي كنند . با هم به گردش مي رويد ؛ از همه مهمتر ، به تو ياد مي دهند كه هر وقت دلت گرفت ، چطوري با من صحبت كني ؟!! فقط بايد چند نكته مهم در يادت بماند . اول اينكه فراموش نكني من ، هميشه پيش تو هستم ؛ هميشه . دوم اينكه بايد سعي كني هميشه كارهاي خوب انجام بدهي ، تا وقتي كه از سفر برگشتي ، دوباره بتوانيم با هم خوب و صميمي باشيم . چشم هايم پر از اشك شده بود . بلافاصله بعد از خداحافظي با فرشته ها و دوستانم ، به پايين افتادم . خيلي ترسيده بودم .وحشت سراپايم را فرا گرفته بود . مي لرزيدم و بلند بلند گريه مي كردم . گريه اي از ته دل . به خاطر جدايي از همه آن خوبي ها و پاكي ها و قشنگي هايي كه در كنار خدا ، نصيبم بود و حالا ، از آنها جدا شده بودم .... . اما وقتي يكي از دو فرشته زميني ، من را در آغوش گرفت و به رويم خنديد و حتي وقتي فرشته ديگر در چشمانم خيره شد و من برق عشق و محبت الهي را در عمق آن ديدم ، آرام شدم ، آرام آرام .... . و خب آرامش واقعي ام ..... ، زماني بود كه فرشته اول ( كمي بعد متوجه شدم كه نام زميني اش مادر است ) من را به تخت خوابي{ تركبيبي از چوب گردو با روگشي از چرم سفيد } كه در اتاقم قرار گرفته بود منتقل و شروع به خواندن لالايي كرد و خب ديدم كه فرشته ديگر ( به نام پدر { هر گونه مشابهت با فيلم آن مرتيكه كه پا تو كفش جناب ... مي كنه و اسمش ابراهيم حاتمي كيا است را به سرعت رد مي كنم} )  مشغول تحويل گرفتن سري 24 تايي هواپيماهاي مدل و اسباب بازي ، مجموعه كتابهاي تاريخ تمدن ، فلسفه ، هنر ، ..... بود و با يك صداي مادر سريع خودش را به ما ملحق كرد . آن وقت بود كه حس كردم ، هنوز خداجان برايم قصه مي گويد و من به زباني كه هيچ كس جز من و خودش نمي فهميد فرياد زدم : خداجان امشب خانه ما مهماني ، دير نكني ها .....

 

سيدعمادالدين قرشي

 28 مرداد 1386 خورشیدی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 10:4 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

بيسكويت بی مادر

 

 

 


ساعت هفت و ۳۰ دقيقه است و کارخانه ويتانا سوت و کور است. کارخانه ای با بيش از شش هکتار وسعت که در کيلومتر هفت جاده قديم کرج و در خيابان خليج جای گرفته است. کارخانه خالی است و درهای بزرگ آهنی همه بخش ها با قفل های بزرگ بسته شده. درهايی که رنگ سفيد آن ها به سياهی می زند.

در گوشه و کنار کارخانه، تابلوهايی وجود دارد که کج شده اند. سطح آسفالت کارخانه با برگ درختان گردو و گردوهای سبزی که ماه هاست کسی آن ها را از روی زمين برنداشته و درگذر زمان سياه شده اند، پوشيده شده. کارخانه ويتانا که توليد کننده بيسکويت مادر قديمی ترين بيسکويت ايران است ۱۳ ماه پيش، بعد از ۴۸ سال توليد بيسکويت تعطيل شد.آخرين بيسکويت مادر در اين کارخانه ۱۰ خرداد ۸۵ توليد شده و بعد از آن کارخانه تعطيل و کارگران خانه نشين شدند.کارخانه ای با چندين بخش مختلف، زمين فوتبال چمن، تصفيه خانه آب،دستگاه هايی برای توليد يخ برای اينکه کارگران آب خنک بخورند و موتور برقی که به گفته يکی از کارگران بی کار شده، در صورت قطع برق سراسری می توانست علاوه بر برق کارخانه، نياز بيمارستان شماره ۲ که پشت کارخانه قرار دارد را هم تامين کند.


«ويتانا» در سال ۱۳۳۷ توسط برادران تهرانچی راه اندازی شده است.

 

غلام عباس خدابخشی که ۳۰ سال در خيابان خليج کار می کرده و از روزهای اولی که کارخانه ويتانا راه اندازی شده است هر روز از کنار کارخانه عبور می کرده، در مورد روزهای ابتدايی کارخانه می گويد: «به اتوبان های حالا که کنار کارخانه است نگاه نکنيد. اينجا همه بيابان بود. خيابان ها همگی خاکی بودند. از آن روزها خيلی گذشته، يادم هست تازه درخت های پارک شهر تهران را کاشته بودند.«برادران تهرانچی که از پولدارها و مشهوران آن زمان تهران بودند از آلمان و انگليس دستگاه های بيسکويت سازی آوردند و کارخانه را سر خيابان خليج راه انداختند. شصت، هفتاد کارگر بيشتر نداشتند. بوی خوشی را هر روز در بيابان های خليج راه می انداختند که نگو. روزی چند دقيقه جلوی کارخانه می ايستادم و از بوی خوش بيسکويت لذت می بردم.»


بيسكویتی كه بايد زير دندان شكسته شود

 

 

مرد ۷۰ ساله که بيسکويت مادر را خيلی دوست دارد حرف خود را ادامه می دهد: «دوستانی داشتم که در کارخانه کار می کردند و هميشه از آن جا برايمان تعريف می کردند. آن روزها تازه بيسکويت مادر آمده بود. کلی مشتری داشت. هر روز وقت رفتن خانه از جلوی کارخانه برای بچه هايم بيسکويت مادر می خريدم. خيلی زود کارخانه رونق گرفت و کم کم بزرگ شد و محصولاتش هم متنوع تر.» بيسکويت مادر برای خيلی ها يک حس خاص دارد. حسی که چند نسل است آن را تجربه می کنند.

 


برادران تهرانچی که بعد از انقلاب کارخانه ويتانا را رها کرده و از ايران رفتند، از ابتدا به دنبال ايجاد علاقه مشتريان خود بوده اند. آن ها يک جمله معروف داشتند: «بيسکويت مادر بايد به راحتی با دندان شکسته شود و با آب دهان نرم شود.» علی محمدی، پزشک عمومی ۳۵ ساله که خود از دوران کودکی بيسکويت مادر می خورده می گويد: «بيسکويت مادر يک مکمل کامل غذايی است که پيشنهاد می شد همه افراد مصرف کنند. حتی پزشکان کودک به مادران توصيه می کردند از ۶ ماهگی به همراه شير به نوزادان خود بيسکويت مادر بدهند.» او می گويد: «بيسکويت مادر من را ياد دوران کودکی می اندازد.» همين کيفيت، طعم و حسی که افراد مختلف از بيسکويت مادر به ياد دارند، باعث شده بود که اين محصول با گذشت ۴۸ سال از زمان شروع توليد به گفته احمد تدين، يکی از فروشندگان عمده مواد غذايی در بازار تهران «هميشه در صدر فروش» جای داشته باشد.

 
تدين می‌گويد:«بيسکويت مادر هميشه پر فروش بود. هفته ای ۱۰۰ تا کارتون ۱۰۰ تايی می فروختم و الان که چند ماه است کارخانه تعطيل شده باز هم خيلی از مغازه دارها که نمی دانند کارخانه بسته شده به دنبال بيسکويت مادر می آيند.» او می‌گويد: «در حال حاضر چند شرکت سعی کرده اند بيسکويت های مشابه با نام های «فينگلی»، و«بچه» توليد کنند اما هيچ کدام موفق نبوده اند.» يکی ديگراز عمده فروشان مواد غذايی هم که در خيابان مولوی مغازه دارد می‌گويد: «شرکت ويتانا که همه آن را با بيسکويت مادر می شناسند هيچ وقت مشکل فروش نداشت. بيش از ۳۰ محصول مثل نان سوخاری را کنار بيسکويت مادر توليد می کرد و هميشه هم مشتری های بسيار داشت. اما هيچ کس نفهميد چرا بسته شد.»

 
عبدالله نور اشرف، رئيس انجمن اسلامی کارگران شرکت ويتانا به اين سوال پاسخ می دهد: «شرکت سهامی البرز که از سال های بعد از انقلاب به بنياد 15 خرداد واگذار شده، با مجوز
 شورای عالی کار که وزير کار رياست آن را برعهده دارد، به بهانه بازسازی و نوسازی، کارخانه ويتانا را برای چند ماه تعطيل کرد.

«قرار بود بعد از چند ماه کارگران در يک کارخانه جديد کارکنند. اما بعد از گذشت ۱۳ ماه هنوز حتی يک پيچ هم به کارخانه وارد نشده است. به کارگران هم زنگ زده اند که بيايند خودشان را باز خريد کنند.» او می‌گويد: «آن ها قصد دارند کارخانه را که بيش از۲۰ ميليارد تومان سرمايه دارد بفروشند. کارخانه ويتانا خيلی مشهور است فقط آرم اينجا بيش از پنج، شش ميليارد تومان ارزش دارد.»



يکی ديگر از کارگران کارخانه هم که ۱۲ سال سابقه کار دارد، می گويد: «۲۶۰ کارگر کارخانه، نگران امنيت شغلی خود هستند. تا حالا به هرجايی که فکرش را بکنيد نامه نوشته ايم ولی هيچ خبری نيست. به خدا اين کارخانه حيف است همه ويتانا و بيسکويت مادر را می شناسند.» او می گويد:«شرکت ما هيچ وقت با مشکل مالی مواجه نبوده، هميشه چرخش چرخيده و سود دهی بالا داشته است اما می خواهند آن را ورشکسته اعلام کنند.» اما در مقابل گفته های کارگران و مردمی که بيسکويت مادر را دوست دارند و آن را«طعم کودکی» می دانند، مسئولان شرکت سرمايه گذاری البرز هيچ پاسخی نمی دهند و فقط می گويند کارخانه مشکلات خود را داشته است. کارخانه ای که سالها با اين شعار تبليغ می شد که «مهر مادر، شير مادر، بيسکويت مادر»، حالا 13 ماه است که تعطيل شده و هنوز مردمی که با طعم بيسکويتش خاطره دارند، از سرنوشتش باخبر نشده اند.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 18:5 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

نمونه ای از پاسخ دو دانش آموز به برگه های امتحانی شان ....

 

 

عجیب‌ترین نوار دنیا

 

یک تکه کاغذ بردارید، آن را نیم دور بپیچانید و دو انتهای آن را به هم بچسبانید. موجود ساده ای که ساخته اید، کلی خاصیت های عجیب و غریب دارد.

 


با راست کلیک کردن روی تصویر و انتخاب
New Display می توانید تصویر بزرگتری ببینید.

 

مثلا حتما می دانید که اگر سر و ته یک نوار را بدون پیچش به هم بچسبانیم، یک استوانه مانند ساخته میشود که اگر آن را از وسط ببریم، دو تکه میشود. اما اگر همین کار را روی این نوار عجیب انجام دهیم یک تکه باقی میماند و تنها طولش دو برابر می شود .

 

برای اینکه با خاصیت های دیگر این موجود آشنا شوید چند تکه کاغذ و چسب نواری و قیچی بردارید و سعی کنید جواب این سوالات را پیدا کنید. به کمک جواب این سوال ها تردستی های زیادی طراحی شده است. شما هم می توانید به کمک آن ها دوستانتان را به تعجب وادارید.

 

فرض کنید قبل از آنکه دو سر نوار را به هم بچسبانیم، به جای یک بار، دو بار آن را بپیچانیم و بعد از وسط ببریم. چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 اگر نوار را سه، چهار، پانزده ....   بار بپیچانیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه فرقی بین عددهای زوج و فرد هست؟


راهنمایی

 

 

 اگر به جای یک برش از وسط نوار دو برش به فاصله یک سوم از لبه ها بزنیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ 

 

راهنمایی

 

 

این موجود را Augustus Mobius ریاضیدان و منجم آلمانی در سال 1858 کشف کرد و به همین خاطر نام آن را نوار موبیوس گذاشتند.. خاصیتی که در این نوار توجه موبیوس را جلب کرد، یک طرفه و یک لبه بودن آن بود. این نوار عجیب تنها یک رو دارد، یعنی یک مورچه که در نقطه ای از یک نوار موبیوس کاغذی ایستاده می تواند بدون رد شدن از لبه کاغذ به پشت آن نقطه (در سمت دیگر کاغذ) برسد. در حقیقت این نوار اصلا پشت ندارد. این خاصیت را می توانید در نقاشی زیر ببینید. همینطور، لبه این نوار از یک تکه تشکیل شده: یک دایره که روی خودش تا شده است.

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 17:48 |

 

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

ظهور یک زاغ کبود

 

 

 

«جي» مي‌گويد كه واقعا نمي‌داند اين آهنگ ها از كجا به ذهن او مي‌رسند . او آنها را اجراي يك اركستر در ذهن خود توصيف كرده و براي او مثل اين است كه دستورهايي با سرعت نور به ذهن ناخودآگاهش وارد مي‌شود.

يك نوجوان 12 ساله كه به عنوان بزرگ‌ترين نمونه هوش و نبوغ موسيقي در طول دويست سال اخير شناخته شده، مي‌گويد كه آهنگهاي موسيقي تازه، به ذهن او الهام مي‌شود.به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، به نقل از «C.B.S»، «جي گرينبرگ» كه او را جانشين حقيقي «مورتزارت» دانسته‌اند، در عرض مدت كوتاهي مي‌تواند آهنگهايي تازه و پيچيده را بيافريند. وي نام اختصاري «Blue jay» (زاغ كبود) را براي خود برگزيده و علت انتخاب اين نام را به سروصداي فراواني كه اين پرنده از خود توليد مي‌كند، عنوان كرده است.


گرينبرگ مي‌گويد، موسيقي و آهنگ در سر او انباشته مي‌شود و او وادار به نوشتن آنها مي‌شود. اما واقعا چه در سر او مي‌گذرد كه در عرض چند ساعت، آهنگ مربوط به قطعه‌اي به نام «طوفان» را بر روي كاغذ مي‌آورد.«سام زيمان»، آهنگساز و مدرس درباره او مي‌گويد: ما داريم از كسي كه به مورتزارت شبيه است، سخن مي‌گوييم. اين نوجوان در رديف بزرگ‌ترين اعجوبه‌هاي تاريخ موسيقي است.«جي» مي‌گويد كه واقعا نمي‌داند اين آهنگها از كجا به ذهن او مي‌رسند. او آنها را اجراي يك اركستر در ذهن خود توصيف كرده و براي او مثل اين است كه دستورهايي با سرعت نور به ذهن ناخودآگاهش وارد مي‌شود.«ذيمان» مي‌گويد، هرچه درباره جي گفته مي‌شود، يك حقيقت واضح و عيني است و نظر شخصي من نيست. جي مي‌تواند در آن واحد، آهنگسازي كند و بعد يك سونات پيانو را در ظرف 25 دقيقه، درست در مقابل چشمان شما بنوازد، به گونه‌اي كه قطعه نواخته شده، بسيار عالي از آب درآيد.اين روزها بسياري از هم‌سن‌و‌سالان او،‌ آهنگهاي مورد نظر خود را از كامپيوتر دانلود مي‌كنند، اما درباره او بايد گفت كه وي اين آهنگها را از ذهن فعال خود، دانلود مي‌كند. او با استفاده از يك برنامه، نت‌ها را ضبط كرده و بعد به اجرا درمي‌آ‌ورد تا به اين وسيله، كار آهنگسازي وي، سرعت بيشتري پيدا كند.


او از دو سالگي قادر به نوشتن بوده است و در سه سالگي، علاقه زيادي به نوشتن و يادگيري نت‌هاي موسيقي از خود نشان مي‌داد. در ده سالگي، وارد كالج موسيقي «جوييليارد» شد كه در رديف بزرگ‌ترين هنرستانهاي موسيقي جهان به شمار مي‌رود.وي در يازده سالگي در كنار هنرآموزان سال سوم اين هنرستان، به يادگيري تئوري‌هاي موسيقي پرداخت و گفته مي‌شود تا پايان چهارده سالگي، تمام واحدهاي درسي اين رشته را خواهد آموخت.جي مي‌گويد، وقتي آهنگ يا نوايي را از ذهن خود مي‌شنوم، نخست سعي مي‌كنم آن را خوب بشنوم و بعد شروع به زمزمه كردن آن مي‌كنم و اكثرا در هنگام الهام شدن يك آهنگ به ذهنم، ترجيح مي‌دهم كه قدم بزنم، چون همگام با ضربات موسيقي، قدم برمي‌دارم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 17:23 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

چهارضلعی خیام- ساکری

 

   چهارضلعی خیام-ساکری (Saccheri quadrilateral) را نخستین بار عمر خیام مورد بحث قرار داد اما در غرب با کارهای ساکری معرفی شد. خیام این چهارضلعی را بیش از هفت سده قبل از ساکری در کتاب «شرح ما اشکل» مطرح کرده است ساکری ریاضیدان ایتالیایی و نویسنده کتاب «اقلیدوس به دور از همه نارسایی ها» در سال ۱۷۷۳ بود.

هندسه‌ای که اقلیدس بنا نهاد بر پنج اصل موضوع (بنداشت) بنا شده است. ریاضیدانان حتا قبل از تدوین این اصول توسط اقلیدس بر سر چهار اصل نخست توافق داشتند اما اصل پنجم از همان دوران تا هنگامی که در اواخر قرن هفدهم با ظهور هندسه‌های نااقلیدسی برای همیشه حل شود مورد مناقشه بود. ریاضی‌دانان تلاش می‌کردند اصل پنجم را که به نظرشان پیچیده می‌آمد با توجه به چهار اصل نخست مانند سایر قضایا اثبات کنند. جیرولامو ساکری تلاش کرد با طرح چهار ضلعی‌یی از طریق برهان خلف این اصل را از چهار اصل قبلی نتیجه بگیرد. او برای اثبات اصل پنجم از روی چهار اصل اول، و بیست و هشت قضیهٔ منتج از آن‌ها، (هندسهٔ نتاری) چهار ضلعی را در نظر گرفت که زوایای A و B قائمه و اضلاع AD و BC برابرند. ساکری با رسم قطر AC و BD و با استفاده از قضایای هم‌نهشتی ساده (از بین بیست و هشت قضیهٔ اول) به آسانی نشان داد که زاویه C و D برابر هستند. بنا بر این سه امکان پیش می‌آید زوایای C و D حاده باشند، قائمه باشند یا منفرجه باشند. ساکری با توجه به اصل دوم اقلیدس که خط را نامحدود می‌داند به ساده‌گی اثبات کرد که حالت منفرجه غیرممکن است. (بعدها ریمان با جایگزین کردن اصل دیگری به جای اصل دوم که خط را محدود اما بی‌کرانه برمی‌شمارد هندسهٔ ریمانی را بوجود آورد.) اما برای اثبات نادرستی حالت حاده دچار دردسر زیادی شد و سرانجام از روی عجز اعلام کرد "فرض زاویهٔ حاده مطلقا غلط است، زیرا که این فرض باذات خط مستقیم ناسازگار است!" در نتیجه تصور کرد توانسته است با کمک برهان خلف اصل توازی را از چهار اصل نخست نتیجه بگیرد. اگر ساکری اینقدر مشتاقانه در جهت اثبات نادرستی فرض حالت حاده تلاش نکرده بود، می‌توانست یک سده قبل از لباچفسکی و بویویی نوعی از هندسهٔ نااقلیدسی که امروز به آن هندسهٔ هذلولوی یا هندسهٔ لباچفسکئی گفته می‌شود را ابداع کند. ساکری مطالعات خود را در کتاب کوچکی به نام "اقلیدس عاری از هرگونه تناقض" منتشر کرد اما این کتاب تا صد و پنجاه سال بعد که ائوجنیو بلترامی آن را دوباره کشف کردن مهجور ماند؛ و این تکرار تاریخ بود زیرا هفت صد سال قبل از ساکری عمر خیام در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس (در شرح "مشکلات" کتاب اصول اقلیدس) به بررسی این چهار ضلعی پرداخت بود و دقیقا همان مسایلی را طرح کرده بود که ساکری طرح کرده است. خیام نیز مانند ساکری سعی کرد نشان دهد این زوایا نمی‌تواند به جز قائمه باشد و تصور کرد از این راه اصل پنجم را به عنوان قضیه‌یی از چهار اصل اول نتیجه گرفته است. خیام و سپس خواجه نصرالدین طوسی این نکته را دریافتند که اگر این زوایا حاده باشد آن‌گاه مجموعه زوایای مثلث ۱۸۰ درجه می‌شود. متاسفانه خیام و طوسی هیچ کدام مطالعات خود را در این زمینه ادامه ندادند. اما به هر حال سهم خیام در طرح این چهار ضلعی برای اولین بار آنچنان بارز است که بعضی از مورخین به این چهار ضلعی چهارضلعی خیام-ساکری نیز می‌گویند  .

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 17:0 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

اتوبوس

 

مي خوردن و شاد بودن ، آيين من است / فارغ بودن ز کفر و دين، دين منست
گفتم به عروس دهر ، کايين تو چيست؟ / گفتا :  دل خرم تو کابين منست

 

   صف مردم استاده در ایستگاه اتوبوس خیابان ... . متجاوز از سی نفر است . از دور چیزی شبیه به اتوبوس نزدیک می شود. اما برای عمده مسافران ایستاده در سرمای آخر زمستانی ، رنگ و چراغ های روشن اتوبوس مشخص می کند که برای خط پولی و کم مسافر است . مسافران ایستاده در سرمای اول اسفند ماه تا 25 دقیقه بعد هم عبور 4 اتوبوس تر و تمیز و خلوت آن خط پولی را مشاهده می کنند . از دور باز هم چیزی شبیه به اتوبوس نزدیک می شود . از چراغ های خاموش و مسافرانی که تقریبا از در آن آویزان شده اند می توان مطمئن بود که متعلق به خط بلیطی و پرمسافر است.دو سه نفری پیاده می شوند و در عوض 30 ، 40 نفری می خواهند سوار شوند . بطور معجزه آسایی  8 ، 7  نفر وارد حجم بی هوای اتوبوس می شوند. پیرمردی نحیف غرغرکنان خود را از در عقب آویزان کرده است و به مسافران بد و بیراه می گوید. خانم میانسالی که به نظر می رسد از سر کار باز می گردد با التماس از همجنسانش می خواهد قدری جابجا شوند ،  این آخرین فرصت او برای نپرداختن هزینه 500 تومانی تاکسی است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 15:52 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 14:5 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 


  تا حالا به این فکر کردی که  نقطه ی آغاز دلدادگی کجاست ؟ حتما تا حالا پیش آمده که دلت بلرزه ؛ گاهی یه نگاه ساده دل آدم را میلرزونه  . بعضی وقت ها هم یه صدای دلنشین و ..... خلاصه اینکه دل آدم اگه بخواد  بلرزه  هر چیزی ممکن آن تلنگر دلدادگی رو بهش بزنه  .... .

اگه احساس می کنی دلت دنباله یه بهونه است که بلرزه یکی رو می شناسم که بد جوری دلارو می لرزونه ... . اگه یکی رو می خوای که همیشه پیشت بمونه کسی هست که در بدترین شرایط هم حضور سبزش آرامت می کنه .... یکی که بدون هیچ منتی عاشقته  .با اینکه بهت احتیاجی نداره هیچ وقت فراموشت نمی کنه ..... .

اگه دلت خراب دلدادگیه ، تو راه شناختن خدا قدم بذار ....  این مهم نیست که چه آدمی بودی ، مهم اینه که الان می خوای چی باشی . بابت گذشته ای که داشتی ترس به دلت راه نده ... آن تو رو همین جور که هستی قبولت داره .... پس همه ی ترس هات رو همین جا بذار و شجاعانه دلت رو خونه معبودی کن که تو راه عشقش رحمت و برکت و امید زندگی تو متحول می کنه ... .

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 13:45 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

پایان حضور حسنی در برنامه کوله پشتی


به گفته منابعی در صداوسیمای ایران، پخش برنامه کوله پشتی با اجرای فرزاد حسنی به دنبال انتقادهای مسئولان و مقامات جمهوری اسلامی متوقف شده و مجری دیگری به جای او تعیین شده است.حضور فرزاد حسنی در این برنامه که از شبکه سوم تلویزیون ایران پخش می شود، متوقف شد و علت آن، بیماری وی عنوان گردید، مسئولان تلویزیون ایران هنوز پایان دادن به کار مجری این برنامه را رسماً تأیید نکرده اند.

 

حتی ظاهر فرزاد حسنی هم مورد اعتراض قرار گرفته است

 

   برنامه کوله پشتی به شیوه ای متفاوت با رویه معمول تلویزیون ایران تولید و پخش می شد، فرزاد حسنی در این برنامه با مسئولان بلندپایه به شیوه ای غیررسمی و با چاشنی طنز مصاحبه های انتقادی می کرد، اما یکی از همین مصاحبه ها که با رئیس پلیس تهران انجام شد، خشم بسیاری از مسئولان بانفوذ ایرانی و همچنین محافل محافظه کار را برانگیخت و سرانجام به کنار گذاشتن آقای حسنی منجر شد.

مصاحبه فرزاد حسنی با سرتیپ احمدرضا رادان، فرمانده نیروی انتظامی تهران در برنامه کوله پشتی در زمانی برگزار شد که پلیس پایتخت ایران طرحی تحت عنوان ارتقای امنیت اجتماعی آغاز کرد که طی آن، به شیوه ای سختگیرانه تر از پیش، با مردان و زنانی که پوشش آنان مغایر با معیارهای جمهوری اسلامی است برخورد می شود.

   فرزاد حسنی در این برنامه که به صورت زنده پخش می شد، انتقادهایی نسبت به نحوه برخورد مأموران انتظامی با مردم مطرح کرد و دو مورد تجربه شخصی خود را روایت کرد.

آن گونه که فرزاد حسنی در برنامه کوله پشتی تعریف کرد، در یک مورد مأموران انتظامی به وی که تنها قصد نشستن در صندلی روبروی پارک ملت تهران را داشته برخورد کرده اند و یکی از آنان دست او را گرفته و گفته: "بیا بریم ببینم ... می ری یا چپ و راستت کنم؟ با توسری ببرمت؟"

فرزاد حسنی سپس در برنامه خود رو به سرتیپ رادان کرد و گفت: "قربونت برم، رفتار رحیمانه، امنیت اجتماعی، سردار رادان، این حرف زدن با دزد و نمی دونم گبر و اینها درسته که می کنن؟ ...".

 

 

آقا ما تو همین اصفهان ... داشتیم می رفتیم، دلستر (آبجوی بدون الکل) توی ماشین بود، [مأمور گفت:] بیا پایین ببینم، به ... چقدر هم آبکی [مشروب الکلی] خریدین، چیکار می کنین؟ ...".

فرزاد حسنی در گفتگو با رئیس پلیس تهران

 

در ادامه برنامه، فرزاد حسنی می گوید: "آقا ما تو همین اصفهان ... داشتیم می رفتیم، دلستر (آبجوی بدون الکل) توی ماشین بود، [مأمور گفت:] بیا پایین ببینم، به ... چقدر هم آبکی [مشروب الکلی] خریدین، چیکار می کنین؟ ...".

در پی پخش این برنامه، حسین مظفر، رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما، نامه اعتراض آمیزی به عزت‌ الله ضرغامی، رئیس صداوسیما نوشت که در آن، برخورد فرزاد حسنی با رئیس پلیس تهران، "بسیار نامناسب و توهین آمیز" توصیف شده و آمده بود: "تمسخر طرح امنیت اجتماعی، مطرح کردن سخنان و مطالب کنایه آمیز در رابطه با این طرح خداپسندانه و مورد رضایت مردم، طرح دیدگاههای شخصی خود، به جای نظر مردم موجب وهن بوده و شدیداً مورد اعتراض است".رئیس شورای نظارت، به نحوه اجرای فرزاد حسنی در دیگر برنامه های تلویزیونی اعتراض کرده، خواستار برخورد با فرزاد حسنی شده بود.

فضل الله شریعت پناهی، مدیر گروه اجتماعی شبکه سوم سیما که برنامه کوله پشتی تحت مدیریت او پخش می شد نیز در گفتگو با خبرگزاری فارس، برخورد فرزاد حسنی با رئیس پلیس تهران را نامناسب خواند و گفت که وی از مسئولان صداو سیما تذکر گرفته و "خودش هم فهمیده که پا روی خط قرمزهایی گذاشته است". از جمله دیگر معترضان به فرزاد حسنی، مصطفی پورمحمدی، وزیرکشور ایران بود.حتی ظاهر فرزاد حسنی هم مورد اعتراض قرار گرفت و گفته شد که وی زیر ابروی خود را بر می دارد که در عرف جامعه ایران برای مردان ناپسند است.

   مدیر گروه اجتماعی شبکه سوم تلویزیون ایران در این باره به خبرگزاری فارس گفته: "در این مورد با خودش [فرزاد حسنی] هم صحبت شده و شخصاً نزد آقای میرباقری [قائم مقام سازمان صداوسیما] هم رفته ‌اند و با ایشان هم صحبت کرده‌ اند و‌ بسیاری از مخاطبان هم در مورد آن اعتراض کرده اند". گفته می شود پخش تصویر فرزاد حسنی از شبکه های تلویزیونی داخلی ممنوع شده اما فعالیت او در شبکه های رادیویی همچنان ادامه دارد.پیش از این نیز بارها برخی از چهره های تلویزیونی ایران به دلائل مختلف که البته عمدتاً به مسائل زندگی شخصی آنان و خارج از فعالیت حرفه ای شان باز می گشت، از فعالیت تلویزیونی منع شده اما پس از مدتی بار دیگر فعالیت خود را در تلویزیون از سرگرفته اند.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 15:35 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

هولوکاست در قزوین

 

    از آنجا که در یکی از شبکه‌های خبری اعلام شده که یک سیارک به سمت زمین در حال حرکت است و ممکن است از لایه‌های جوی عبور کرده و به زمین اصابت کند  ــ با احتمال 6000/1 ــ عواقب احتمالی برخورد این سیارک با نقاط مختلف جهان به شرح ذیل پیش‌بینی می‌گردد :

آمریکا ؛ جرج بوش اعلام ‌کرد ؛ این انفجار حاصل یک عملیات انتحاری بوده ، که توسط طرفداران صدام و با همکاری القاعده صورت گرفته و سیارکی در کار نبوده به همین خاطر ما باید به سوریه حمله کنیم .

ایران ؛ وزارت امور خارجه شایعه‌ اخیر را مبنی بر اینکه صدای انفجار ، حاصل از آزمایشات هسته‌ای ایران در "بندر قزوین" در 60 کیلومتری استان "نمک آبرود"  است را به شدت تکذیب ‌کرده و آن را شوخی آوریل آمریکایی ها اعلام می‌کند .

هندوستان ؛  بالیوود اعلام ‌کرد ؛ سیارک فرود آمده حامل خواهر آمیتا باچان بوده که در یک آدم ربایی به سیاره مزبور انتقال داده شده و از یک سال پیش یکه و تنها آنجا زندگی می‌کرده . بالیوود همچنین اعلام می‌کند ؛ این دختر که نخواست نامش فاش شود قرار است هفته آینده با آمیتاباچان ازدواج کند .

ترکیه ؛ نخست وزیر ترکیه اعلام کرد : این سنگ  هم  سنگ دیگری است که اروپا جلوی پای ترکیه انداخته تا  کشورش به اتحادیه اروپا نپیوندد . لذا با پیشنهاد 100میلیون دلاری به حسین رضازاده برای پذیرش تابعیت ترکیه و برداشتن این سنگ از وی کمک می‌خواهیم .

آلمان ؛ بر اثر برخورد این سیارک در منطقه یهودی‌نشین آلمان ، و بحران ایجاد شده ، وزارت خارجه این کشور اعلام کرد : ديگر جام جهانی! برگزار نمی كند و برای جبران این مظلومیت یهودیها ، اسراییل بدون برگزاری مسابقه به عنوان قهرمان جام معرفی می‌شود .

عربستان ؛ وزارت نفت این کشور اعلام ‌کرد ؛ بر اثر این برخورد شدید یک چاه نفت جدید ایجاد شده که از آن "بنزین" فوران می‌کند . بعلت خداداد بودن این نعمت ، ملک عبدالله  تصمیم گرفت بنزین‌های این چاه را به قیمت 50 دلار به اسراییل بفروشد و درآمد حاصله را به ملت مظلوم فلسطین کمک کند .

چین ؛ مردم چین با بازسازی مجدد همین سیارک ولی بسیار ارزانتر و صادر کردن آن به کهکشان ، باعث ورشکسته شدن همه‌ی سرمایه‌دارهای کهکشان راه‌ شیری شدند .

اسراییل ؛ چون ارتش اسراییل اشخاص را با اندازه‌ی سنگ پرتاب شده شناسایی می‌کند ، به این نتیجه می‌رسد که این سنگ را خود حضرت داوود پرتاب کرده ، لذا در محل برخورد ، کنیسه‌ای برای عبادت و ذبح قربانی(کودکان فلسطینی) می‌سازد .

فرانسه ؛ بعلت وجود یک لایه‌ی سیاه در جداره‌ی خارجی این سیارک ، طبق حکم دادگاه قانون اساسی فرانسه ، این لایه حجاب اسلامی به شمار آمده و فرود آن در خاک فرانسه نوعی ترویج دین محسوب شده و  در هیچ جای فرانسه اجازه ورود به این سیارک داده نمی‌شود ، لذا این سیارک به کهکشان خودش عودت داده شد .

خلیج همیشه فارس ؛ بر اثر برخورد این سیارک در خلیج فارس جزیره‌ی جدیدی ایجاد ‌شد که بلافاصله کشور امارات متحده با ارایه مدارک کاملا مستند و قوی ثابت ‌کرد که این جزیره از 500 سال پیش متعلق به این کشور بوده است . ................ .

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 15:31 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له


افشین امیرزاده از ویمبلدون

 

چند روز پیش که در اینجا نوشتم به پیروزی ارغوان رضائی بر آنا ایوانوویچ امیدوار هستم، دوستان در بی بی سی می گفتند که شاید زیادی محکم آمده ای. اما من گفتم که بشر به امید زنده است و خداوند متعال در مقابل همه چیز که از من گرفته، گنجینه ای از امید به من داده است. این گنجینه به قدری عظیم است که من می توانم مقداری از آن را برای دیگران خرج کنم. این بار برای ارغوان که این چند روزه، با اینکه بار اولی است که او و بازیش را می بینم، به او علاقمند شده ام.

 

پدر ارغوان کار و زندگی خود را رها کرده و تمام وقت خود را وقف موفقیت فرزندش کرده است

 

از آن گذشته من در این ولخرجی از گنجینه ام، شرطی هم گذاشته بودم. نوشته بودم "من مطمئن هستم که اگر ارغوان اعتماد به نفس دو روز گذشته اش را در مقابل ایوانوویچ هم حفظ کند، حریف صرب او روز مشکلی در پیش خواهد داشت."

ارغوان روز شنبه که این مسابقه شروع شد این اعتماد به نفس را از خود نشان داد و با این که ست اول را باخت، به قدری خوب و مطمئن بازی کرد که خبرنگاران صرب هوادار ایوانوویچ به من گفتند که هیچ اطمینانی ندارند که ایوانوویچ بتواند به سلامت از سد ارغوان بگذرد.

شاید از بخت خوب ایوانوویچ و شاید از بخت بد ارغوان، در آغاز ست دوم باران گرفت و چون بند نیامد ادامه بازی به امروز، دوشنبه، افتاد. امروز از آن اعتماد به نفس ارغوان خبری نبود و با چنان بی تفاوتی به بازی ادامه داد که حریف صربش با سرعت و سهولت ست دوم را هم برد و ارغوان را از جدول مسابقات حذف کرد.

در هرحال آنچه که ارغوان در ویمبلدون از خود نشان داد برای کسی که برای اولین بار روی چمن بازی می کرد، دستاورد کمی نیست. او دو بازیکنی را شکست داد که هر دو تجربه بازیشان در ویمبلدون و بر روی چمن از او بیشتر بود و از کسی شکست خورد که در رده بندی جهانی زنان 54 ردیف از او بالاتر است. آنچه که ارغوان به آن نیاز دارد تمرین بیشتر بر روی چمن است تا سال آینده حضور باثمرتری در ویمبلدون داشته باشد.

 

ارغوان سخت کوش

 

اکثر بازیکنان مشهور تنیس، مثل ارغوان، سختی کشیده اند تا به جایی رسیده اند

 

در رابطه با همین ارغوان خانم دو مطلب در اینترنت خواندم که مقایسه اش جالب است. یکی مصاحبه خودش با رادیو زمانه بود که در آن گفته بود موفقیتش در تنیس را مدیون از خود گذشتگیهای خودش و پدر و مادرش است.

شرح داده بود که چگونه وقتی در مسابقات شرکت می کرده چون به علت مشکلات مالی نمی توانسته با هواپیما سفر کند یا در هتل بماند، به همراه پدر و مادرش با یک وانت سرپوشیده سر می کردند که در همان هم می خوابیدند. اتفاقا سایت یوتیوپ هم ویدیویی از ارغوان دارد که این داستان در آن نشان داده می شود.

حالا یک وبلاگ فارسی همین ویدیو را برداشته و تفسیری در کنار آن نوشته که این زندگی سخت به سبب استبداد و خودخواهی پدر ارغوان است وگرنه چرا دیگران این کار را نمی کنند. نویسنده این وبلاگ به گمان من کوچکترین اطلاعی از وضع بازیکنان تنیس ندارد و فکر می کند که تمام این کسانی که الان میلیونر شده اند از روز اول پدر و مادر پولدار داشته اند و لای زرورق بزرگ شده اند.

نخیر، اینطور نیست. اکثر این بازیکنان، بغیر از معدودی مثل بوریس بکر یا گابریلا ساباتینی که از خانواده های مرفه بودند، زندگیهائی مثل زندگی ارغوان داشته اند، در ماشین خوابیده اند و سختی کشیده اند تا به اینجا رسیده اند.

مثلا مارتینا هینگیس که وقتی بچه بود مادرش، ملانی مولیتور، که استعداد او را درک کرده بود دستش را گرفت و از چکسلواکی آن زمان گریخت تا در محیط آزاد سوئیس او را پرورش دهد. سالهای سال ملانی با کارهای پست زندگی خود و دخترش را تامین کرد تا او را قهرمان جهان کرد.

نمونه دیگر ریچارد ویلیامز، پدر ونوس و سرینا، است که کاسب معمولی و کم پولی بود که در یکی از محلات فقیرنشین لس آنجلس، که مرکز فحشا و موادمخدر و گروههای تبهکار بود، زندگی می کرد. او کسب و کار خود را رها کرد، خانه اش را گرو گذاشت و تمام وقتش را صرف این دو دختر کرد که هر دو هم قهرمان جهان شدند.

پدر ارغوان هم کاری را می کند که ریچارد ویلیامز و ملانی و هزاران پدر و مادر دیگر کردند. کار و زندگی خود را رها کرده و تمام وقت و سرمایه خود را وقف موفقیت فرزندش کرده است. درست است که در صورت موفقیت، پول فراوانی بسوی خانواده سرازیر خواهد شد. اما بالاخره هرکاری اگر با موفقیت به انتها برسد همین است.

حالا من انتظار ندارم که همه وبلاگ نویسان و کسانی که وب سایت دارند، از صبح تا شب از ارغوان و پدرش تعریف کنند. اما ایراد بیخودی گرفتن به قصد خراب کردن آنها هم کار جوانمردانه ای نیست. خداوند همه ما را به راه راست هدایت فرماید.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 10:35 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 مي خواهم درباره بازيکنانی بنويسم که بقول خيلي ها کاراکتر دارند و ورزش تنيس را در جهان در قلب مردم زنده نگاه داشته اند، با کاراکترترين را عمدا ننوشتم. می خواستم درباره او جداگانه بنويسم چون حق بزرگی بر گردن تنيس، بويژه تنيس ايران دارد.

 

منظورم منصور بهرامی بازيکن قديمی ايرانی است که او را "نمک" تنيس می خوانند. منصور که ۵۰ سالگی را پشت سر گذاشته، همچنان در زمين تنيس فعال است و تقريبا هر هفته در مسابقات رسمی يا نمايشی پيشکسوتها، يا قهرمانانی که حالا سنشان از۴۵ سال گذشته، بازی می کند.

استعداد خارق العاده، بازی هنرمندانه، شگردهای ويژه، شوخ طبعيهای او و شايد سبيل کلفت و پرپشتش، برايش هواداران زيادی جذب کرده و هر سال که برای شرکت در مسابقات دوبل پيشکسوتها به ويمبلدون می آيد، مردم برای ديدن بازی هايش سر و دست می شکنند و برگزارکنندگان مسابقات عمدا بازيهای او را در زمين هایی برگزار می کنند که جای تماشاچی بيشتری دارد.

ديشب که منصور و همبازی آمريکائيش، جين ماير، حريفان خود را، به اصطلاح "لوله" کردند، تعداد تماشاچيان در اطراف زمين شماره ۵ بقدری زياد بود که مسئولان ويمبلدون تصميم گرفتند بازی امشب او را در زمين ۱۸ برگزار کنند که جزو زمين های اصلی است و جايگاه تماشاچيانش وسيع است.

من هربار که بازی منصور را تماشا می کنم ضمن کيف کردن فراوان، کلی تاسف هم می خورم. تاسف می خورم که چرا اين بازيکن که جان مک انرو، اعجوبه تنيس جهان، او را نابغه می خواند، به آن جايگاهی که درخور او بوده نرسيده است.

 

منظورم منصور بهرامی بازيکن قديمی ايرانی است که او را نمک تنيس می خوانند

 

منصور که به گفته خودش، در نوجوانی در ايران چون راکت نداشت، با ماهی تابه تنيس را آغاز کرد اما پس از مدت کوتاهی عضو تيم ملی شد، پس از انقلاب، وقتی که "در" زمينهای تنيس را تخته کردند، ايران را ترک کرد و به فرانسه رفت. او زمانی که پس از تلاش فراوان توانست خود را وارد تور بين المللی تنيس کند، ديگر سن و سالی ازش گذشته بود و در توانش نبود که با قهرمانانی چون مک انرو و بورگ و بعد بوریس بکر و ادبرگ رقابت کند. با اين همه منصور در قسمت دوبل به فينال مسابقات جام آزاد فرانسه رسيد.

هميشه فکر می کنم که اگر منصور در نوجوانی می توانست از امکانات و تسهيلات تنيس در فرانسه يا هر کشور توسعه یافته ديگری استفاده کند و آموزش مناسب داشته باشد، حتما اگر قهرمان جهان نمی شد، در رديفهای بالای رده بندی جهانی بازيکنان حرفه ای می ايستاد. او را بايد يکی از بزرگترين فرصتهای سوخت شده تنيس جهان بشمار آورد.

با تمام اين حرفها و با وجود اين فرصتهای از دست رفته، لياقت و استعداد منصور، او را بجائی رسانده که بازيکنان بزرگ و پيشکسوتانی چون نستازی، بورگ و ويلاس پارتی بازی می کنند که همبازی او شوند. زمستان امسال که منصور (تنها بازيکنی که بعنوان يک ايرانی در مسابقات بين المللی شرکت می کند) در تورنمنتی در رويال آلبرت هال لندن بازی می کرد، صف کسانی که "دی وی دی" داستان زندگی او را خريده بودند و می خواستند که او جلدش را برايشان امضا کند، بقدری طولانی بود که تمام مسابقاتش با تاخير آغاز شد.

از ديروز هم که منصور بازيهايش را در ويمبلدون شروع کرد، ويمبلدون و تنيس بانمک شدند.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 10:27 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

با نام احمد است که دل زنده مي شود / دل را بيازماي که کاري محال نيست
اي آفتاب حق که تويي ختم مرسلين / با روشنيّ روي تو، بدر وهلال نيست
خورشيد عشق را، ره شام و زوال نيست / بر هر دلي که تافت، در آن دل ضلال نيست
تا تو شفيع خلقي و درياي رحمتي / اميد عفو هست و نشان وبال نيست
در صحنه حيات و به طومار کائنات  / آيين پاک منجي ما را همال نيست
ما عاشقان و پيرو راه محمديم / بهتر ازين طريقت و راه و روال نيست

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 10:20 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

کابینهٔ هیتلر - از ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳ تا ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ّ[پنهان ساختن]

آدولف هیتلر (صدر اعظم) | فرانز فُن پاپِن (جانشین صدر اعظم) | کنستانتین فرایهر فُن نویرات (وزیر امور خارجی) | یواخیم فُن ریبن تروپ | ویلهلم فریک (وزیر کشور) | هاینریش هیملر | لوتز گراف شوِرین فُن کروسیک (وزیر دارایی) | آلفرد هاگنبرگ (وزیر اقتصاد و کشاورزی) | کورت اِشمیت | هیالمار شاخت (وزیر اقتصاد) | هرمان گورینگ | والتر فانک | فرانتز زِلدته | فرانتز گورتنر | فرانتز شلِگِلبِرگِر | اُتو گئورگ تیراک | وِرنر فُن بلومبرگ (وزیر دفاع) | ویلهلم کَیتِل (وزیر جنگ) | پاول فرَیِر اِلتز فُن روبِناخ (وزیر پست و ترابری) | یولیوس دورپمیولِر | ویلهلم اُهنِزُرگِه | والتر دار | هربرت باکه | یوزف گوبِلز | برن هارد روست | فریتز تودت | آلبرت اِشپیر | آلفرد روزنبرگ | هانس کِرل | هرمان مس | اُتو مَیسنِر (رئیس ایالت‌ها) | هنس لامرز | مارتین بورمن | کارل هرمان فرانک

رودُلف هِس | ارنست رُم

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 13:57 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

  با غیظ و در حالی‌که پر چادرش را بالا می‌گرفت تا زیر پایش را با دقت بیشتری ببیند گفت : ــ هوی! مگه کوری! . و بعد با صدایی که لحظه به لحظه نرم‌تر می‌شد، ادامه داد : ــ خوب... قربونت برم! جلوی پاتو نگاه کن!... یکهو می‌خوری زمین دست و پات می‌شکنه... اون وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟!پیرمرد هم خیلی خونسرد ، دبه‌ی ماست را از این دست به آن دستش ‌داد و در حالی‌که سعی می‌کرد وانمود کند ؛ سکندری چند لحظه قبل، اتفاق خاصی نبوده ؛ گفت: ــ حالا نمی‌خواد خاک‌بازی کنی!... خودم حواسم بود ... طوریم نشد که . و بعد برای اینکه ثابت کند حالش خوب است؛ یک لحظه ایستاد و پای راستش را آورد بالا و ادامه داد: "نگاه کن! حاضرم تا خونه باهات یه لنگه پا مسابقه بدم... آره!... اینجوریاست دختر جون! پیرزن خنده‌اش گرفته بود و می‌خواست بگوید:  خوبه حالا خودتو لوس نکن! که موتور با سرعت سرسام آوری با پیرمرد برخورد کرد . ...

پزشکی قانونی علت مرگ را سکته تشخیص داده بود. هیچ‌کس جرات نداشت خبر مرگ پیرزن را به پیرمردی که بر روی تنها تخت سی‌سی‌یو، دراز کشیده بود؛ بدهد .

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 12:34 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

پژوهشگران علیرغم جستجوهای گسترده موفق به یافتن این حیوان نشدند

 

تیمی از دانشمندان نتیجه گیری کرده است که یک دلفین نادر که تنها زیستگاه آن آب های شیرین در کشور چین است "احتمالا منقرض شده است.

پژوهشگران در جریان جستجوهای مفصل شش هفته ای خود در زیستگاه این پستاندار در رود یانگ تسه موفق نشدند هیچ نشانی از آن بیابند.

این تیم که نتیجه مطالعه اش را در نشریه "نامه های انجمن سلطنتی زیست شناسی" منتشر کرده صید بی حساب و بدون نظارت آبزیان را علت اصلی نابودی این موجود دانسته است.

این نخستین انقراض یک مهره دار بزرگ در پنجاه سال اخیر است.

"لیست قرمز گونه های در معرض خطر اتحادیه جهانی حفاظت از محیط زیست" دلفین یانگ تسه که همچنین به "بایجی" معروف است را "به شدت در معرض خطر انقراض" توصیف می کند.

سم تِروی از انجمن جانورشناسی لندن (زی اس ال) یکی از نویسندگان این مقاله این یافته را یک "تراژدی تکان دهنده" خواند.

وی گفت: دلفین رود یانگ تسه یک پستاندار خارق العاده بود که بیش از 20 میلیون سال قبل از سایر گونه های (مشابه) جدا شد.

"این انقراض به معنی ناپدید شدن شاخه کاملی از درخت تکامل حیات است و موید آن است که ما انسان ها هنوز مسئولیت کاملی به عنوان نگهبانان این کره به عهده نگرفته ایم.

این دلفین تنها موجود باقی مانده از گروه "لیپوتاید" بود.

لیپوتاید خانواده ای از پستانداران کهن است که تصور می شود در حدود 20 تا 40 میلیون سال قبل از سایر پستانداران دریایی از جمله نهنگ ها و دلفین ها جدا شده باشد.

دانشمندان گفتند که شماری از فعالیت های انسانی از جمله احداث سد و برخورد قایق ها به این حیوانات باعث افت شمار آنها شد.

با این حال آنها اشاره کردند که عامل اصلی انقراض احتمالا صید ناخواسته این حیوانات توسط ماهیگیران بوده است.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 12:25 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

به نظر می رسد که شصت پای مصنوعی مصری، به راه رفتن شخص کمک می کرده

 

دانشمندان بریتانیایی می گویند یک انگشت شصت پای مصنوعی که در یک مومیایی مصری کشف شده، ممکن است اولین نمونه استفاده انسان ازیک عضو مصنوعی بدن باشد.

تیمی از دانشگاه منچستر که در این باره تحقیق می کند امیدوار است بتواند ثابت کند این شصت پای مصنوعی که از چوب و چرم ساخته شده به راه رفتن شخص کمک می کرده است.

این دانشمندان در حال آزمایش مشابه این شصت پای مصنوعی، بر روی داوطلبانی هستند که انگشت شصت پای خود را از دست داده اند.

اگر این آزمایشات نتیجه بخش باشد در آنصورت می توان گفت تاریخ اولین مورد استفاده بشر از یک عضو مصنوعی از 300 سال قبل از میلاد، که در پی کشف یک پای مصنوعی متعلق به آن تاریخ بود، قدیمی تر است.

این پای مصنوعی که از برنز ساخته شده و مربوط به دوره روم قدیم بود، در دانشگاه جراحان در لندن نگاهداری می شد ولی در اثر بمباران های لندن در جریان جنگ جهانی دوم از بین رفت.

جکی فینچ، پژوهشگر در دانشگاه لیدز می گوید تاریخ شصت پای مصنوعی مصری به 1069 تا 664 سال قبل از میلاد، باز می گردد و اگر بتوانیم ثابت کنیم که این عضو مصنوعی، به راه رفتن شخص کمک می کرده در آنصورت تاریخ استفاده بشر از یک عضو مصنوعی در پزشکی نزدیک به 700 سال بیشتر به عقب برمی گردد.

در همین حال پژوهشگران در دانشگاه سالفورد، سرگرم مطالعه یک شصت پای مصنوعی دیگری هستند که در حال حاضر در موزه بریتانیا به نمایش گذارده شده و تاریخ آن به سال های 1295 تا 664 قبل از میلاد باز می گردد.

از شکل ظاهری این شصت پای مصنوعی چنین برمی آید که صاحب آن در زمان حیات از آن استفاده می کرده و اینطور نبوده که آنرا پس از مرگ شخص، در جریان مومیایی کردن جسد، به دلایل مذهبی یا آیین مصری یا آیین های دوره فراعنه مصر، به پای جسد وصل کرده باشند.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 12:19 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

   تاريخ جنايات نازی ها همچنان حاوی ابعاد ناشناخته ای ست. در حاشيه ی پژوهش های مربوط به نسل کشی يهوديان، دامنه ی بررسی ها به گروه های انسانی ديگری که آماج ايدئولوژی رايش سوم قرار گرفته بودند کشيده شد يعنی به کوليان، به بيماران روانی و به همجنس گرايان [حساب مخالفان سياسی چون کمونيست ها از روز نخست روشن بود]. اما مصائبی که بر سر سياهان آمده و آنان را نيز مادون انسان تلقی کرده بودند کمتر مورد مطالعه قرار گرفته بود. کتاب سرژ بيله می کوشد پرتوی بر اين تاريخ که مخفی نگاه داشته شده بيفکند و در اين کار بر منابع متعددی متکی ست: گواهی های قربانيانی که هنوز زنده اند و خود با آنان مصاحبه کرده است، تحقيقاتی که مورخان آلمانی کرده اند و روايت مبارزان مشهور سياهپوست مانند لئوپولد سدار سنگور (رئيس جمهوری سنگال) يا امه سزر شاعر اهل جزاير آنتيل.


   با روی کار آمدن هيتلر، سياهان آلمان مشمول همان قانونی شدند که رفتار با يهوديان را مشخص می کرد. قوانين نورنبرگ ۱۹۳۵ که برای سرکوب «غير آريايی ها» وضع شده بود، شامل يهوديان و سياهان می شد. بعدها در کشورهايی که ارتش آلمان اشغال کرد سياهان خواه غير نظامی بودند يا جنگجو يا مقاومتگر، خواه اروپايی تبار بودند يا آفريقايی يا اهل جزاير آنتيل يا آمريکايی، به ويژه به خاطر رنگ پوستشان در معرض آزار و شکنجه قرار می گرفتند. نخستين دسته از سياهان که آماج شکنجه و آزار نازيها شدند مهاجران مستعمرات پيشين آلمان بودند. در زمان رايش دوم ناميبيا، کامرون، توگو و تانگانيکا (تانزانيای کنونی) به آلمان الحاق شده بود. اينجا بود که نخستين اردوگاه های کار اجباری، به خصوص در مورد خلق هره رو (
herero) که با نيروهای استعمارگر مبارزه می کرد به آزمايش گذارده شد و اصطلاح Konzentrationslager (اردوگاه کار اجباری) نخستين بار رسما در ناميبيا به کار رفت. کسی که به عنوان فرماندار ناميبيا منصوب شد هاينرش گورينگ نام داشت يعنی پدر همان مقام معروف آلمان نازی هرمان گورينگ. از آنجا که شيوه های سريع وی نتوانست مقاومت را از پا در آورد، فرمانده کل نيروهای آلمانی در سال ۱۹۰۴ فرمان نابودی (Vernichtungsbefehl) خلق هره رو را صادر کرد و طی چند ماه ۸۰ درصد جمعيت آن نابود شدند. آنها که باقی ماندند در اردوگاه های کار اجباری گردآوری شدند و آزمايش های گوناگون مردم شناختی و پزشکی به دست دکتر اوژن فيشر روی آنان اجرا شد. همو ست که وقتی نازی ها در آلمان قدرت را به دست گرفتند مؤسسه ی مردم شناسی و اوژنيسم برلين را اداره می کرد و ژوزف منگله (Josef Mengele) که بعدها قصاب آشويتس ناميده شد معاونت او را بر عهده داشت. برآمد حزب ناسيونال سوسياليست (نازی) متکی بود بر احساس محروميت ملی که در نتيجه ی شکست آلمان در ۱۹۱۸ پيش آمد. ارتش فرانسه متشکل بود از شمار فراوانی از گروهان های مستعمرات، و لذا در بين نيروهای فرانسوی که بر اساس معاهده ی ورسای ايالت راين را در اشغال داشتند سربازان آفريقايی فراوان ديده می شدند.


   نمايندگان مجلس رايشتاگ از «ننگـ» وجود «سربازان سياه در سرزمين تمدن ژرمنی» سخن می گفتند و اضافه می کردند که «اين وحشيان برای مردان و زنان اين کشور خطر به شمار می روند و شرف و نژاد پاک آلمانی ها در معرض تهديد است». هيتلر هم در کتاب نبرد من تأکيد می کرد «يهودی ها سياهان را به ايالت راين آورده اند، بدين منظور که نژاد آلمانی را آلوده و حرامزاده کنند». هيتلر وقتی صدر اعظم آلمان شد آلمانی های آفريقايی تبار را از مليت آلمانی محروم کرد. ازدواج های مختلط نژادی ممنوع شد و کودکان سياهپوست از مدارس اخراج شدند. سرمقاله نويس روزنامه ی توگويی هامبورگ (
The Negro Worker) در ۱۹۳۳ اعتراض می کرد که «امروز سياهان و يهوديان قربانی تروريسم فاشيستی اند». در ۱۹۳۶ وقتی هيتلر ايالت راين را پس گرفت نيمی از کودکان که حاصل ازدواج زنان آلمانی با سربازان آفريقايی بودند به اردوگاه های کار اجباری ارسال شدند، بقيه به اجبار زير نظر اوژن فيشر عقيم گشتند و طولی نکشيد که اين برنامه شامل همه ی سياهان آلمان گرديد.


   در فرانسه ی اشغالی، سربازان
Wermacht (آلمانی) از سربازان و درجه داران آفريقايی انتقام گرفتند. ژان مولن (فرماندار فرانسوی که بعدها از قهرمانان مقاومت ضد فاشيستی شد) نقل کرده است که چگونه در ۱۹۴۰ پس از آنکه آلمانها دهکده ای کوچک نزديک شارتر را بمباران کردند دو افسر نازی نزد وی آمده از او خواستند سندی را امضا کند مبنی بر اينکه قربانيان در نتيجه ی آتش باری تيراندازان سنگالی کشته شده اند و چون نپذيرفته وی را شکنجه کرده اند ودر سلولی همراه با يک سرباز سياه زندانی نموده اند.


  کشتار، اخراج و تبعيد، اعدام دستجمعی: انواع خشونتهای هيتلری شامل سربازان و مقاومتگران سياهپوست نيز می شد. در جزاير آنتيل، مستعمره ی فرانسه جوانان بسياری از جمله فرانتس فانون (روانپزشک) فرار می کنند و به جزاير انگليسی می روند تا به فرانسه ی آزاد بپيوندند. شمار تبعيديان سياهپوست که به اردوگاه های کار اجباری فرستاده شده بودند نامعلوم است. اهالی مستعمرات فرانسوی را به عنوان فرانسوی محسوب کرده اند. در اردوگاه های داخو، بوخنوالد، نوين گام، مائوت هاوزن سياهان سرنوشت مشابهی با ديگران داشتند با اين تفاوت که به عنوان سياه پوست نيز مورد تحقير قرار می گرفتند (وقتی از کار اجباری بر می گشتند مجبورشان می کردند که برای سرگرمی آلمانی ها برقصند يا «خود را سفيد کنند» يعنی آنقدر با آب بشويند تا سياهی شان پاک شود!)...


[نويسنده ی کتاب برخورد فرانسويان را نيز با سياهان تحقير گرانه و تبعيض آميز می داند و نشان می دهد که چطور به رغم مشارکت وسيع آفريقائيان در مبارزه با فاشيسم و آزادی فرانسه، فرانسويان حقوق برابر آنان را به رسميت نشناختند و حتی اعتراضات آنان را سرکوب کرده شماری از معترضين را کشتند.] نويسنده ی کتاب کوشيده است برخی سرگذشت های فردی را نيز يادداشت کند، از افراد گمنام گرفته تا جازنوازان مشهور. وی با بازنويسی زندگی نامه و نام يا دست کم لقب برخی زندانيان، از جمله زنی زندانی که به طعنه ای بی رحمانه او را «سفيد کن» می خواندند، لوح يادبودی برای دهها هزار کشته ی گمنام سياهپوست از غير نظاميان و جنگجويان برافراشته است.

 

اثر سرژ بيله
Noirs dans les camps NAZIS

de Sèrge Bilé, Ed. Le Serpent à plumes
برگرفته از لوموند، ضميمه ی ويژه ی کتاب ۱۸ فوريه ۲۰۰۵.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 12:6 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

می خواهیم چه چیزی را ثابت کنیم ؟!!!!!!!!

 

   با شنيدن خبر توقيف روزنامه شرق يک درد تازه روي قلب ما جا گرفت و روي دردهاي ديگر انباشته شد. توقيف فيلم ها، مجلات، روزنامه ها و ... آقاي رحمانيان در صحبت هاي شان فرموده بودند به نظر بنده امروز روز مرگ شرق است و شرق را بايد تمام شده دانست .  راستی منظورشان چه بود ؟!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت 17:13 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

Nasa's Mars rover Spirit moved its robotic arm for the first time in 20 days, after dust storms obscured the Sun .

 

 

Colombian Henri Ayala, an acrobat with the Zippo Circus, balances on a chair on a high wire in York, UK .

 

 

Ukrainian synchronised swimmers perform an aquatic ballet in a fish tank at an aquarium in Seoul, South Korea .

 

 

Knut, the polar bear, sticks out his tongue, at Berlin Zoo. He shot to fame after surviving rejection by his mother .

 

 

 

A snail farm has just opened in Germany. It will produce 25,000 snails per year for local restaurants .

 

 

An Iraqi Shia woman walks to the Kadhimiya district of Baghdad to pay homage to the revered eighth-Century Imam Musa Kadhim .

 

 

A member of the UK's Environment Agency holds up a perch rescued from a field after recent downpours caused widespread flooding

.

 

 

German politician Andrea Ypsilanti poses with 328 balloons - attempting to make a point about carbon dioxide emissions .

 

 

The I-35W highway bridge collapsed over the Mississippi River in the US city of Minneapolis, Minnesota, killing at least five people .

 

 

 

Aerobatics world champion Peter Besenyei flies his plane close to the dome of

Budapest's basilica during a promotion in Hungary .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 17 مرداد1386 و ساعت 18:0 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

برش اول

 

  بابا يك عالمه پول داره . بابا يك ماشين گرون داره . بابا يك شركت بزرگ داره و .......

اسم من با اسم شركت بابا يكيه . من هميشه فكر مي كردم بابا اسم شركتش رو از روي اسم من گذاشته . اما امروز فهميدم بابا اسم منو از روي اسم شركتش گذاشته ؛ خيلي حالم گرفت . حالا مي فهمم چرا بابا مي تونه هفته به هفته منو نبينه . اما بايد هر روز شركتش رو ببينه ؛ براش يك نامه نوشتم :

سلام باباي عزيزم ؛ خيلي وقته شما رو نديدم . اما اشكالي نداره . جاي خالي تان با وجود دسته چكي كه در خانه گذاشته ايد ؛ اصلا احساس نمي شود ...... .

 

برش دوم

 

 

 

  توي خونه ما يك نظم خوبي برقرار بود . من از بابام مي ترسيدم و داداش كوچيكم از من مي ترسيد . من از بابام كتك مي خوردم و داداش كوچيكم از من ..... . نه بابام مي فهميد كه زور شنيدن چقدر حال گيريه و نه داداشم مي فهميد زور گفتن چقدر حال مي ده. اما من جفتشون رو درك مي كردم .

   اما اين روزها يك موضوعي اين نظم را تهديد مي كنه ؛ داداشم داره روز به روز بزرگتر مي شه و قدرتمند ..... . تصميم گرفتم كه ديگه باهاش دوست باشم . ديروز در حالي كه با صميميت بهش نگاه مي كردم ؛ بهش گفتم : چطوري جون !!!! . داداشم خيلي خوشحال شد . امروز بابام هم در حالي كه با صميميت بهم نگاه مي كرد ؛ گفت : چطوري مرد !!!! . اما من اصلا خوشحال نشدم ........ .  

 

 

برش سوم

 

 

 

آره !!!! قبول داريم . ما بچه هاي خوبي واسه بابامون نبوديم . اون رو گذاشته بوديم خونه سالمندان . دير به دير بهش سر مي زديم . هر چي بهمون مي گفت : بيشتر بهم سر بزنين . مي گفتيم : كار داريم .  هر چي بهمون مي گفت : بيشتر به هم سر بزنين ؛ مي گفتيم : كار داريم . مي گفت : دلم براي نوه هايم تنگ شده . اونا رو با خودتون بيارين اينجا . مي گفتيم : اونها درس دارن .... .

آره !!!! ؛ قبول داريم . ما در حق اون خيلي بد كرديم . اما  الان حدود يك ماهي كه بچه هاي خيلي خوبي  شديم  . بابامون رو از خونه سالمندان آورديم بيرون . زود به زود هم بهش سر مي زنيم . بچه هامون رو هم با خودمون مي بريم ... البته همه اينها وظيفه ماست !!!! آخه اون براي ما خيلي زحمت كشيد .... . حالا ما  هم مي خواهيم واسش يك مراسم چهلم عالي و با كلاس بگيريم .... .    

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 18:44 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

بچه ها متشكريم !!!!!!!!!!!

 

    در روزي که محمود احمدي نژاد در ديدار با واليباليست هاي جوان ايران به کنايه گفت؛«فوتباليست هاي تيم ملي بايد از واليباليست ها ياد بگيرند.» تيم ملي بسکتبال ايران هم به قهرماني جام ملت هاي آسيا رسيد. با اين قهرماني باز هم نگاه ها به سمت فوتبال رفت؛ جايي که هنوز درگير مشکل بين اعضاي کميته انتقالي است. بسکتبال و واليبال در يک ماه گذشته به همه ثابت کرده اند که با يک مديريت ساده مي توان به هر افتخاري رسيد. چيزي برخلاف سياست تنش زاي فدراسيون فوتبال.وقتي حامد حدادي تنها چند صدم ثانيه مانده به پايان مسابقه، با اسلم دانک هفتاد و چهارمين امتياز را براي تيم ملي ايران ثبت کرد، ديگر کسي شک نداشت که بزرگ افتخار تاريخ بسکتبال ايران نصيب رايکوترومن سرمربي صرب بسکتبال شده. ايران 68-74 لبنان را برد تا براي اولين بار به مقام قهرماني جام ملت هاي آسيا برسد. عنواني که در بيست و چهار دوره گذشته غير از چين تنها به دو کشور ديگر رسيده بود؛ «فيليپين و کره جنوبي» اما حالا بايد نام ايران را هم به اين ليست اضافه کرد. ايران پيش از اين هيچ وقت به چهار تيم نهايي جام ملت هاي آسيا نرسيده بود و چهار سال پيش به زحمت در مقام ششم آسيا قرار گرفت.مدال برنز بازي هاي آسيايي 1951 دهلي نو تا سال ها تنها افتخار بسکتبال ايران به حساب مي آمد، اما پس از مدال برنز بازي هاي آسيايي 2006 دوحه، بسکتبال در ايران احيا شد و کار به جايي کشيد که تيم ملي بسکتبال يکشنبه 14 مرداد در توکوشيماي ژاپن قهرمان آسيا شود.ايران در حالي توانست اين عنوان را مال خود کند که در راند يک چهارم نهايي با اختلاف بيست امتياز به لبنان باخته بود. هر کسي مي توانست پيش بيني کند آن شکست مصلحتي براي فرار از بازي با کره جنوبي بوده اما وقتي در ثانيه هاي پاياني کوارتر اول بازي فينال، لبنان 18-19 از ايران پيش افتاد، ته دل همه براي پيروزي خالي شد. تنها 3 ثانيه به پايان کوارتر باقي مانده بود که توپ در زمين خودي به حامد حدادي رسيد و او از فاصله سي متري توپ را وارد حلقه رقيب کرد. زماني که توپ در هوا بود وقت قانوني به پايان رسيد، اما همه حرکت توپ را تعقيب کردند و با حيرت ديدند که توپ وارد حلقه شد. اين پرتاب حياتي ترين امتياز مسابقه را نصيب ايران کرد از آن پوئن به بعد ديگر لبنان نتوانست حتي يک بار هم اختلاف امتياز با ايران را جبران کند. بماند که در ده ثانيه پاياني بازي اين اختلاف مي توانست بيشتر هم بشود، اما بسکتباليست هاي ايران با حرکتي شبيه بازي «دستش ده» مدام توپ را بين خودشان چرخاندند. توپ حتي چند بار هم به زير حلقه رسيد اما کسي به سمت حلقه پرتاب نکرد تا بازيکنان دورگه لبناني - امريکايي حريف احساس حقارت کنند. هرچند که اسلم دانک حدادي پاياني بر اين بازي شيرين بچگانه بود. حدادي با اين حرکت 31 امتيازي شد و عنوان امتيازآورترين بازيکن زمين را مال خود کرد. البته او با ميانگين ده ريباند در هر بازي دومين بازيکن موفق تورنمنت در ريباند هم لقب گرفت.او در تورنمنتي توانست ستاره برتر ايران باشد که پويا تاجيک و ايمان زندي به خاطر مصدوميت اصلاً به مسابقات نرسيدند و مهدي کامراني هم با آسيب ديدگي در استاندارد خودش بازي نکرد.البته کامراني در دو بازي آخر تيم باز هم خوش درخشيد تا ترومن در بازي با لبنان در 40 دقيقه مسابقه براي 36 دقيقه او را در زمين نگه دارد. با اين پيروزي ايران به مسابقات المپيک 2008 پکن هم راه پيدا کرد. پيش از اين تيم ملي بسکتبال ايران يک بار ديگر هم در المپيک شرکت کرده بود. سال 1948 که تنها يک سال از عضويت ايران در فيبا مي گذشت، تيم ملي ايران بدون اينکه در مسابقات انتخابي شرکت کند، به المپيک 48 لندن رفت و بين 23 تيم، چهاردهم شد. اما امسال چين به خاطر ميزباني المپيک 2008، يک سهميه المپيک را مال خود کرده بود و تنها سهميه ديگر به قهرمان جام ملت ها مي رسيد. تورنمنت 2007 با حضور تيم B چين براي ديگر مدعيان آسيايي اهميت بيشتري يافت. مسابقات اين بار به گونه يي پيش رفت که براي اولين بار دو تيم غرب آسيايي به فينال برسند و چين بين شانزده تيم به مقام دهم قناعت کند. به هر حال اين قهرماني را بايد جزئي از يک جريان کلي در بسکتبال ايران به حساب آورد. سه سال پيش از اين تيم جوانان ايران در مسابقات قهرماني آسيا قهرمان شد. پس از آن اميد ايران هم در مسابقات آسيايي به قهرماني رسيد و چند ماه پيش هم صبا باتري در جام باشگاه هاي آسيا مقام نخست را مال خود کرد. اين بخشي از جريان بسکتبال ايران در سال هاي گذشته بود. نبايد فراموش کرد که تيم ملي بسکتبال ايران در هفت سال گذشته چهار مربي خارجي را هم روي نيمکت خود داشته. از «گري له موين» بگيريد تا «ولاديمير بوسنياک» و «فردريک اونيکا» و «رايکو ترومن» که اين آخري سرشناس ترين مربي بسکتبال تاريخ ايران به حساب مي آيد. کسي که با تيم يوگسلاوي سابقه مقام سوم دنيا را هم دارد. غير از تاثير شگرف حضور مربيان خارجي بر مسند مربيگري تيم ملي بسکتبال، حضور بازيکنان خارجي در ليگ بسکتبال و سرمايه گذاري ايران خودرو، صنايع دفاع، پتروشيمي بندر امام خميني و ذوب آهن اصفهان هم بسکتبال ايران را به سمت جلو پيش برد. پس از پايان مسابقه با لبنان محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران در پيامي قهرماني بسکتبال را به جامعه ورزش تبريک گفت. از سوي ديگر غلامعلي حداد عادل رياست مجلس هم در پيام ديگري اين موفقيت را افتخار بزرگي براي جامعه ورزش دانست. محمد علي آبادي معاون رئيس جمهور و رضا قراخانلو رئيس کميته ملي المپيک هم از شخصيت هايي بودند که با انتشار پيام تبريک اين پيروزي را جشن گرفتند. با وجود اين احتمالاً باز هم وعده سالن اختصاصي بسکتبال را که علي آبادي يک سال پيش بعد از مقام سوم ايران در دوحه به جامعه بسکتبال داده بود، پشت گوش انداخته خواهد شد. در تمام اين مدت علي آبادي با توجيه اينکه تيم متخصصي به دنبال جاي مناسبي براي سالن هستند، تحقق اين وعده را عقب انداخت. در تمام اين مدت مسابقات بسکتبال در سالن بسکتبال مجموعه ورزشي آزادي، در پانزده کيلومتري مرکز شهر تهران انجام شد. سالني که سال ها در مجموعه ورزشي آزادي حکم انبار ضايعات را داشت.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 20:19 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

در حوالي بساط شيطان

 

  دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت ، مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود " غرور ، دروغ ، خیانت ، جاه طلبی و ....  .

  هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها تکه ای از قلب شان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را !!!! . شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را به هم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم ، انگار ذهنم را خواند .

   موذیانه خندید و گفت " من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . آدم ها خودشان دور من جمع شده اند !!!!!!!!  . جوابش را ندادم . آنوقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت " البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان ، آدم را نجات می دهد . این ها ساده اند و گرسنه . بجای هر چیزی فریب می خورند " از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت تا خودم گفتم " بگذار یک بار هم شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد "

    به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم . توي آن جز غرور چيزي نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم !!!! فريب . دستم را روي قلبم گذاشتم ؛ نبود !!!!! فهميدم كه ان را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام . تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم . تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه نامردش را بگیرم . عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ، اما شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . اشك هايم كه تمام شد بلند شدم . بلند شدم تا بي دلي ام را با خودم ببرم كه صدايي شنيدم . صداي قلبم را !!! و همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود ..... . 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 15:37 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

بيوگرافى


دكتر محمدحسن گنجى

 
در ۲۱خرداد ۱۲۹۱ شمسى مطابق ۱۱ ژوئن ۱۹۱۲ ميلادى در شهر كوچك و دورافتاده بيرجند در مركز قائنات (قهستان) به دنيا آمد. در شش سالگى وارد مدرسه شوكتيه بيرجند شد. در مدرسه شوكتيه رسم بر اين بود كه به شاگرد نخست، شاگرد دوم و شاگرد سوم به ترتيب مدال طلا، مدال نقره و يك كتاب نفيس هديه مى
 دادند و دكتر گنجى در طول شش سال تحصيل خود چهار مدال طلا و دو نقره، كسب كرده بود. وى در شهريور ۱۳۱۲ به عنوان دانشجوى بورسيه براى تحصيل در رشته جغرافيا به انگلستان رفته و به مدت پنج سال در دانشگاه ويكتوريا واقع در منچستر به تحصيل مشغول شد. دكتر گنجى در مهر ۱۳۱۷ با دريافت ليسانس تخصصى از دانشگاه ويكتوريا به تهران بازگشت و در دانشگاه تهران مشغول به كار شد. دوران خدمت وى در دانشگاه تهران در اسفند ماه ۱۳۵۵ با دريافت منشور استادى ممتاز از اين دانشگاه پايان يافت. در سال ۱۳۳۱با دشوارى بسيار و با بورس فولبرايت به آمريكا سفر كرده و دوره دكتراى جغرافيا را در دانشگاه كلارك گذراند.



دانشمند برگزيده سازمان جهانى هواشناسى در سال ،۲۰۰۱ مردى فروتن و بى
 ادعا است كه به رغم سختى هاى بى شمارى كه در طول زندگى اش داشته همواره در ايران و خارج، از هويت ايران و ايرانى دفاع كرده است. او كه خود در رشته تاريخ و جغرافيا تحصيل كرد، در انگلستان ليسانس تخصصى جغرافيا را دريافت كرد و در بازگشت، رشته جغرافياى نوين را در دانشگاه تهران پايه گذارى كرد. دكتر گنجى با داشتن بيش از نود سال همچنان مى خواند و مى نويسد و تدريس مى كند. پشتكار او به ويژه براى ما جوانان امروز قابل تحسين و آموزنده است. گوشه اى از خاطراتش را با هم مى خوانيم. وى ۲۱خرداد به ۹۵سالگى پا گذاشت.



در چه سالى به دنيا آمديد و محيط اجتماعى و شهر شما در آن روزگار چه وضعيتى داشت؟


من در ۲۱خرداد ۱۲۹۱ شمسى مطابق ۱۱ ژوئن ۱۹۱۲ ميلادى در شهر كوچك و دورافتاده بيرجند در مركز قائنات (قهستان) به دنيا آمدم. سرزمين قهستان مانند جزيره
 اى در درياى شن بود و ورود به آن از هر سو نيازمند عبور از فرسنگ ها كوير بى آب و علف بود. ساكنان آن و به ويژه اهالى بيرجند از اكثريتى از ريشه ايرانيان قديمى با رگه هايى از ديگر اقوام تشكيل مى شد كه پيش تر به واسطه كشاورزى توام با دامدارى روزگار مى گذراندند. شش ساله بودم كه وارد مدرسه شوكتيه بيرجند شدم و اكنون كه به سال هاى تحصيل در بيرجند مى انديشم مى بينم سال هاى بسيار خاطره انگيزى بوده است. عمده دوران مدرسه ام در دهه نخست ۱۳۰۰ شمسى با تحولات سياسى، اجتماعى گسترده كشور و پايان سلطنت دويست ساله قاجار و آغاز دوران پهلوى توام شد. بيرجند كه تا آن موقع روستاى دورافتاده اى به شمار مى رفت كم كم به عنوان يك منطقه استراتژيك مطرح شد و مركز فرماندهى تيپ نظامى قائنات و سيستان و بلوچستان لقب گرفت. البته جالب ترين خاطره من از دوران تحصيل در بيرجند به جشن پايان دوره متوسطه مربوط مى شود. در مدرسه شوكتيه رسم بر اين بود كه به شاگرد نخست، شاگرد دوم و شاگرد سوم به ترتيب مدال طلا، مدال نقره و يك كتاب نفيس هديه مى دادند و من در طول شش سال تحصيل چهار مدال طلا و دو نقره، كسب كرده بودم و در جشن پايان دوره كه اين مدال ها را به سينه زده بودم چنان احساس سربلندى مى كردم كه گويى قلعه خيبر را فتح كرده ام.


شما پنج سال دوره ليسانس را در انگلستان گذرانديد. از خاطرات تان در اين دوران صحبت كنيد.


بله. من پس از پايان تحصيلاتم در دارالمعلمين عالى در تهران، در شهريور ۱۳۱۲ به
 
عنوان دانشجوى بورسيه براى تحصيل در رشته جغرافيا به انگلستان رفتم. پنج سال در دانشگاه ويكتوريا واقع در منچستر تحصيل كردم كه سال نخست به تحصيل دروس عمومى و از سال دوم تا پايان دوره به مطالعه دروس جغرافياى ناحيه اى و دروس جانبى مانند جامعه شناسى، مردم شناسى، زمين شناسى، هواشناسى و... گذشت. دانشجويان جغرافيا در دانشگاه منچستر مى بايست يك ماه در سال را در انگلستان و يك ماه ديگر را در خارج اين كشور تحقيقات ميدانى انجام مى دادند. يادم است در آن زمان هنوز تبعيض نژادى بسيار محسوس بود و گاندى نيز به عنوان يك حقوقدان جوان آزاديخواه تازه مطرح شده بود و حتى او را به انگلستان دعوت كرده بودند. با اينكه گاندى مقام والايى در هندوستان داشت و مهمان دولت انگلستان بود ولى هيچ يك از مهمانخانه ها او را نمى پذيرفتند و دولت ناچار شد شرايط اقامت موقت او را در يكى از كاخ ها فراهم كند. در سال هاى اوليه، با روش زندگى و آداب و رسوم غربى ها كاملاً آشنا نبوديم و بيشتر در برنامه هايى كه كليسا ترتيب مى داد شركت مى كرديم. كليسا هر سال در شب هاى ژانويه دانشجويان خارجى را دعوت مى كرد و جشنى برپا مى شد. در اين جشن ها حضور دختران آلمانى بسيار چشمگير بود كه به انگلستان مى آمدند تا با آداب مردم اين كشور آشنا شوند و بتوانند در كشور خودشان از جهانگردان انگليسى و بازديدكنندگان المپيك ۱۹۳۶ پذيرايى كنند. دوران تحصيل من در منچستر با خاطرات گوناگونى همراه شد و سرانجام در مهر ۱۳۱۷ با دريافت ليسانس تخصصى از دانشگاه ويكتوريا به تهران بازگشتم.


خدمت شما در دانشگاه تهران از چه سالى آغاز شد؟ در اين سال ها چه سمت هايى در دانشگاه داشتيد؟


دوران خدمت من در دانشگاه تهران با تدريس در دارالمعلمين عالى- كه هسته اوليه دانشگاه تهران بود- در سال ۱۳۱۷ آغاز شد و در اسفندماه ۱۳۵۵ با دريافت منشور استادى ممتاز از دانشگاه تهران پايان يافت. در دوران خدمتم در دانشگاه، سمت
 
هاى مختلفى همچون مديريت گروه، رياست دانشكده و مشاور رياست دانشگاه را برعهده داشته ام. در دوران رياست پروفسور رضا بر دانشگاه هم معاون مالى و ادارى دانشگاه بودم.


در همين دوران بود كه براى دريافت دكتراى تخصصى به آمريكا سفر كرديد؟

 
بله، به علت مشكلاتى كه نداشتن دكترا در دانشگاه تهران برايم ايجاد كرده بود در سال ۱۳۳۱ با دشوارى بسيار و با بورس فولبرايت به آمريكا سفر كردم و دوره دكتراى جغرافيا را در دانشگاه كلارك گذراندم. دوران آموزشى پرثمرى بود و موفق شدم با دو سال تحصيل و تنظيم پايان
 
نامه اى با موضوع آب و هواى ايران دكتراى جغرافيا بگيرم.


پس از آن به رياست هواشناسى برگزيده شديد؟

 
من در انديشه تدريس تمام
 
وقت در دانشگاه تهران بودم، اما به محض اينكه به تهران رسيدم كارشناس هندى هواشناسى جهانى نزد من آمد و گفت از طرف سازمان جهانى مرا براى رياست هواشناسى ايران معرفى كرده اند و چون اين كارشناس هندى كارهاى مقدماتى را انجام داده بود حكم رياست من بر هواشناسى خيلى زود توسط وزير راه صادر شد. من در طول دوازده سال مديريتم بر هواشناسى (تا سال ۱۳۴۶) موفق شدم هواشناسى را از واحدى كوچك در فرودگاه مهرآباد به شبكه اى گسترده از ايستگاه هاى پيشرفته در سراسر ايران بدل كنم. هواشناسى ايران تا آنجا پيش رفت كه به رياست كميته هواشناسى منطقه آسيا و عضويت در شوراى اجرايى هواشناسى جهانى دست يافت ولى معاونم عجله كرد و در حالى كه خودم مايل بودم او را به تدريج براى سرپرستى هواشناسى آماده كنم با سوءاستفاده از برخى روابط خود در دربار شرايط بركنارى مرا فراهم كرد و افتخارات و نفوذ هواشناسى ايران در دنيا كم كم از دست رفت.


شما يكى از كارشناسان مرتبط با پرونده آب هيرمند در وزارت خارجه بوديد. از ماجراى اين پرونده و سرانجام آن بگوييد.


در آن سال
 
ها سازمان ملل تازه تاسيس شده بود در مسائل مورد اختلاف ميان كشورها دخالت مى كرد. بنابراين هياتى با حضور سه نفر كارشناس بين المللى براى بررسى اختلاف ايران و افغانستان بر سر آب هيرمند به منطقه مذكور فرستاد. اين هيات هم گزارشى محرمانه تنظيم كرد و به دو دولت مذكور داد. اين گزارش توسط دولت به دانشگاه تهران فرستاده شد و دكتر على اكبر سياسى ترجمه آن را به من سپرد. جزئيات گزارش يادم نيست ولى هيات  سه نفره به طور متوسط ۲۶ واحد آب را در واحد زمان براى ايران در نظر گرفته بود كه بنگاه آبيارى اعلام كرد مقدار تعيين شده براى زمين هاى فعلى برآورد  شده است و در صورت توسعه زمين هاى كشاورزى در سيستان اين مقدار جوابگو نخواهد بود، ضمن اينكه مقدار مورد نظر حداقل مقدار براى سيراب كردن زمين ها است ولى بايد توجه داشت كه هميشه مقدارى از آب هم در فاصله مرز دو كشور تا زمين ها و در عبور از جوى ها تلف مى شود. به هر حال در اسفند ۱۳۳۴ مذاكراتى ميان نمايندگان دو كشور در آمريكا انجام گرفت. هيات ايرانى را دكتر على اكبر امينى سرپرستى مى كرد و من نيز عضو كارشناس بودم. امينى گفت افغان ها بايد به حداقل ۳۰ واحد رضايت دهند ولى توافقى به دست نيامد. من در گزارشم به دولت نوشتم كه گذشت زمان به ضرر ايران است، چون هرچه جلوتر برويم افغان ها بر حاشيه  اين رود روستاهاى بيشترى ايجاد مى كنند و سهم خود را از آب هيرمند افزايش مى دهند و تاكيد كردم اگر همين امروز ۲۶ واحد را بپذيريم بهتر است اما دربار اصرار داشت كه بايد همچنان مذاكره كنيم. مذاكرات بى نتيجه همچنان ادامه داشت تا اينكه يكى دو سال پيش از انقلاب شنيدم كه در مذاكرات پايانى نخست وزير هويدا به دشوارى رقم ۹ واحد را به افغان ها تحميل كرده است. اگر چه افغان ها از دادن همين مقدار هم خوددارى مى كنند و فقط مواقعى كه بارندگى بسيار زياد و هيرمند لبريز است آبى هم به درياچه هامون مى ريزد.


چه طور شد كه كار راه اندازى مجتمع آموزش عالى بيرجند (دانشگاه فعلى بيرجند) را بر عهده گرفتيد؟


آخرين سال
 
هاى خدمت دانشگاهى ام را سپرى مى كردم كه در سطوح بالا تصميم گرفته شد رياست يكى از دانشگاه هاى استانى را بر عهده بگيرم. آقاى علم وزير دربار ابتدا پيشنهاد كرد رياست دانشگاه تبريز را بپذيرم ولى قبول نكردم و گفتم از يك سال خدمت سربازى در تبريز- كه با اشغال ايران همراه شد- خاطرات خوبى ندارم. سپس صحبت از دانشگاه مشهد به ميان آمد، به اين مسئوليت تمايل داشتم ولى يك روز علم گفت كه استاندار خراسان علاقه مند است يك جوان به رياست دانشگاه مشهد انتخاب شود. بنابراين علم اصرار كرد كه به بيرجند بروم و مجتمع آموزش عالى بيرجند را تاسيس كنم.


آيا قرار بود اين مجتمع به عنوان موسسه اى در كنار مدرسه شوكتيه ايجاد شود؟


در بيرجند مدرسه
 
اى معروف به شوكتيه وجود داشت. اين مدرسه را پدر اسدالله علم با استفاده از موقوفاتى بازمانده از گذشته هاى دور ساخته بود و اسدالله علم هم مايل بود در چارچوب  همان موقوفات يك مجتمع آموزش عالى با نام امير شوكت الملك علم و با كمك دولت تاسيس شود. در حين برنامه ريزى ها علم در يك مهمانى بزرگ اعلام كرد كه مجتمع آموزش عالى بيرجند از مهرماه سال بعد (۵۶) دانشجو مى گيرد. من مخالفت كردم و گفتم امكان ندارد كه بتوان يك دانشگاه را در مدت يك سال راه اندازى كرد. علم در حالى كه اشك از چشمانش جارى شده بود به لهجه بيرجندى گفت: «تو كه مى دانى من آفتاب لب  بام هستم و معلوم نيست تا كى زنده بمانم ولى آرزو دارم تا نمرده ام چراغ دانشگاه را روشن ببينم. چون در اين مملكت زمانى كه چراغ جايى روشن شود  ديگر نمى توان آن را خاموش كرد.» سالى پرمشغله و پركار را گذراندم. علم گفت هرچه پول لازم است از دارايى شخصى اش مى دهد تا دولت در موقعيت مناسب اعتبار طرح را تصويب كند. خلاصه امكانات زيادى همچون رستوران، ورزشگاه، آزمايشگاه و كتابخانه را ايجاد كرديم و با هماهنگى وزارت علوم ۶۰ نفر را در سه گروه فيزيك شيمى، رياضى و تجربى در كنكور پذيرفتيم و در مهرماه ۵۶ نخستين دانشجويان را ثبت نام كرديم.


آيا از نحوه كار دانشگاه تا زمان انقلاب راضى بوديد؟


پيشرفت كارها رضايت
 
بخش بود. در سال ۵۸ مديريت دانشگاه از من گرفته شد. در واقع يكى از دلايل پاكسازى من رياست دانشگاه بيرجند بود و مرا با عنوان ارتباط با خاندان علم كنار گذاشتند. در همان ابتدا امور دانشگاه به دانشگاه فردوسى مشهد سپرد ه شد و پس از تعطيلى موقت اوايل انقلاب مجتمع آموزش عالى به دانشگاه بيرجند تغيير نام يافت و به سرعت توسعه پيدا كرد و از بركت وجود آن در سال هاى اخير پنج دانشگاه ديگر در بيرجند به وجود آمده است.


شما سال هاى پربارى از عمرتان را در همكارى با سازمان جغرافيايى ارتش گذرانديد. مهم ترين دستاوردهاى اين همكارى طولانى چه بوده است؟


من از سال هاى بسيار دور با سازمان جغرافيايى ارتش ارتباط داشتم چون از همان ابتدا درس
 
هايم با نقشه ارتباط داشت. آن روزها نقشه يك موضوع امنيتى به شمار مى رفت و در دسترس همگان نبود. من از سال ۱۳۱۸ با سازمان جغرافيايى ارتباط داشتم. ابتدا رابطه ما فقط به نقشه ها و استفاده از آنها مربوط مى شد. چند سال بعد كه سازمان جغرافيايى تصميم گرفت براى هر استان يك كتاب جغرافيا منتشر كند از من به عنوان مشاور طرح دعوت به همكارى كرد. سپس طرح تاسيس دانشگاه جغرافيا در اواسط دهه ۱۳۵۰ مطرح شد كه مسئوليت پيگيرى آن با من بود و متاسفانه با وقوع انقلاب اين طرح از دستور كار خارج شد. همزمان با اين همكارى در سازمان نقشه بردارى هم رفت و آمد داشتم. از سوى ديگر كارشناس زبان فارسى در كنگره هاى جهانى جغرافيايى بودم كه در راستاى يكسان سازى نام هاى جغرافيايى كشورها برگزار مى شد. سپس با طرح تنظيم فرهنگ جغرافيايى كشور همكارى داشتم كه قسمتى از آن پيش و قسمتى ديگر پس از انقلاب انجام شد. در سال ۶۷ به دعوت سپاه بر واحد روزآمد كردن نقشه هاى جغرافيايى و عملكرد آنان نظارت داشتم. در دهه ۷۰ سرپرستى راه اندازى آسمان نماى تهران را به عهده داشتم و اكنون نيز دورادور در طرح اطلس جزيره هاى ايران در خليج فارس طرف مشورت هستم.


شما سال ها با مراكز فرهنگنامه نويسى همكارى داشتيد، اين همكارى از كجا آغاز شد؟


آشنايى بى
 
واسطه من با كار تاليف دايره المعارف به سال هاى اوليه تدريس در دانشگاه تهران برمى گردد. در آن سال ها مرحوم عباس اقبال آشتيانى با بخش جغرافيايى دايره المعارف بريتانيكا، بزرگترين و مهم ترين فرهنگنامه جهان همكارى مى كرد. يك بار هم مقالاتى را كه به فارسى براى آنها مى فرستاد به من داد تا آنها را به انگليسى ترجمه كنم و ترجمه ها را به انگلستان فرستاد. بعد از فوت اقبال، دايره المعارف بريتانيكا تا چند سال بازبينى مدخل هاى بخش جغرافيا را به من سپرد كه برايشان انجام مى دادم و در يكى دو چاپ بريتانيكا بخش جغرافياى ايران را من تاليف كردم.


جزئيات همكارى تان با بريتانيكا چگونه بود؟ 


اين همكارى به دهه
 
هاى ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ برمى گردد. من در آن دوران وظيفه روزآمد كردن مطالب بريتانيكا را برعهده داشتم. آنان از مقالات بخش جغرافيا يك نسخه فتوكپى شده برايم مى فرستادند كه شامل موضوعاتى مانند تقسيمات كشورى، موضوع هاى اقتصادى، توليدى، كشاورزى، صنعتى و غيره بود. اين مطالب مربوط به دو سال پيشتر بود و من مى بايست مطالب را با ذكر مأخذ به روز مى كردم. به همين دليل هم سالنامه هايى را كه توسط سازمان ها و وزارتخانه ها منتشر مى شد، جمع مى كردم و از ارقام و آمارهاى آنان بهره مى بردم، سپس مطالب جديد را به انگلستان مى فرستادم، آنان مى خواندند و مطلب قديمى را اصلاح مى كردند و نسخه اصلاح شده را برايم مى فرستادند كه پس از تاييد نهايى من چاپ مى شد. بخش جغرافياى ايران در دايره المعارف بريتانيكا به اين شكل تنظيم مى شد.


گويا سال ها است كه با مركز دايره المعارف بزرگ اسلامى هم همكارى داريد.


پس از انقلاب اسلامى، خوشبختانه تعداد زيادى دايره
 
المعارف در موضوع هاى اسلامى به وجود آمد، كه مهمترين شان مركز دايره المعارف بزرگ اسلامى است كه در سال ۱۳۶۳ توسط دانشمند ارجمند سيدكاظم موسوى بجنوردى تاسيس شد و بى ترديد موفق ترين مركز دايره المعارف در جهان اسلام بوده كه در همين مدت كوتاه بيست ساله توانسته است سيزده، چهارده جلد منتشر كند. اوايل سال ۶۴ بود كه همكارى ام با آنان آغاز شد و قرار شد هفته اى سه روز وقت بگذارم و برايشان مطلب بنويسم. بعد از مدتى سرپرستى بخش جغرافيا را براى دوره كوتاه به من سپردند كه چهار، پنج عضو داشت و با معرفى خودم به آنجا راه يافته بودند. نخستين مقاله اى كه براى دايره المعارف اسلامى نوشتم مقاله اى مفصل درباره «آب» بود كه به عنوان نخستين مدخل جلد يك دايره المعارف منتشر شد و در آن آب را از جهات مختلف فيزيكى، جغرافيايى و مباحث مربوط به حجم آب در ايران و جهان اسلام و حتى نظر فقها و قديس ها درباره آب بررسى كردم. بد نيست اضافه كنم از جمله ده ها مقاله منتشر شده، مقاله اى با نام اقليم و اقاليم سبعه است كه چندى پيش به عنوان يكى از چهارده مقاله برگزيده تمام مجلدات انتخاب شد و جايزه گرفت.


از فرهنگنامه هاى ديگرى كه با آنها همكارى داشتيد، صحبت كنيد.

 
يكى از دايره
 
المعارف هايى كه برايشان تعدادى مدخل نوشتم، دانشنامه ايرانيكا است كه در آمريكا منتشر مى شود. مقالات را به زبان انگليسى مى نويسم و برايشان مى فرستم. همچنين با دانشنامه جهان اسلام هم همكارى دارم. اين مركز براى ترجمه دايره المعارف اسلام به زبان فارسى تاسيس شد و سرپرست اوليه آن دكتر محقق بود و اكنون رياست آن به غلامعلى حدادعادل سپرده شده است. كار دايره المعارف بزرگ اسلام از قرن نوزدهم آغاز شده و دانشمندان برجسته جهان اسلام با آن همكارى مى كنند.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 13:40 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

گزارش شب بزرگداشت نيكول فريدنی

 

 

 

   در اين مراسم که با استقبال دوست داران عکاسي در تالار ناصري خانه ي هنرمندان ايران برگزار شد، علي دهباشي، علي قلم سياه، منير سلطاني، عباس جعفري، هوشنگ فتحي و رضي ميري سخنراني کردند.علي دهباشي درابتداي اين مراسم درباره ي نيکول گفت: «بعضي آدم ها جور خاصي احساس مي كنند ، طور ديگري مي فهمند ، حرف و دردشان با حرف ها و دردهاي ديگران فرق دارد . زندگي شان در قالب هاي پيش پا افتاده نمي گنجد ، دنبال راه هاي پاخورده و كوفته نمي گردند و از سنگلاخ و خلوت راه نمي ترسند ، با خاطرجمعي ها و دلخوشي هاي ديگران سرآشتي ندارند ، يقين هاي ديگران آنها را قانع نمي كند ، هميشه در جستجويند .»

 

 

نیکول فریدنی 25 لغایت 28 دی ماه وارد جزیره قشم شدند وی که از بیماری پارکینسون رنج می برد. باز دست از عکاسی طبیعت بر نداشته و از جنگلهای دریایی حرا -  دره ستاره ها جزیره ناز تندیس کوه های کانی عکسبرداری کرد.


او پس از خواندن زندگي نامه ي نيکول گفت: «نيکول از بيماري خود راضي نيست ولي از اينکه چشمهايش سالم هستند و هم مي تواند عکاسي کند و هم زحمات گذشته اش را هم اکنون در گالري به نمايش بگذارد راضي است و شکرگزار. او زنـدگي در ايران را بيشـتر از زندگي کردن در خــارج دوسـت دارد و همه جاي ايران را مثل هم مي داند.»علي قلم سياه در اين جلسه درباره ي نيکول گفت:« نيکول بي پيرايه است و نگاه صميمي دارد. نگاه او دست کي نسبت به نگاه آنسل آدامز نسبت به طبيعت ندارد. او در کارش منحصر به فرد و ممتاز است.»او با اشاره به جمعيتي که در اين مراسم آمده بودند گفت:«حضور شما در اين جمع نشان مي دهد که نيکول به عنوان يک محور مقبول مي زيد. او مرد حرکت، توانايي و شادابي است. نگاه نيکول سرشار از زيبايي و محبت و در کنار هم زيستن است.»در ادامه پيام آيدين آغداشلو که خود نتوانسته بود در اين جمع حاضر شود نمايش داده شد. در بخشي از اين پيام چنين آمده است:« بسيار متاسف هستم که نمي‌توانم در شب نيکول فريدني عزيز شرکت کنم. درباره نيکول فريدني گفتني‌هاي زيادي دارم اما کوتاه بگويم که آدم‌هايي هستند که اين سرزمين را بسيار دوست دارند، همه جايش را، همه چيزش را ؛ هر چيزي را که در آن روييده است و هر آدمي ‌را که در آن زيسته است. اين سرزمين را و آدم‌ها و تاريخ و دست ساخته‌هاي مردماني را دوست دارند که در روزگاران دور در آن زيسته اند و آداب و آثارشان را تکثير و منتقل کرده‌اند؛ از آدمي ‌به آدمي، و از دوراني به دوراني.آدم‌هايي هستند که زمين و آسمان و درخت و کوه و دشت و رود آن را عاشقند و در هر ذره خاک وهر برگ درخت وهر ابر و آب روان آن معنايي را سراغ مي‌کنند و مي‌يابند متفاوت با هر جاي ديگر، و گمان دارند و درست هم گمان دارند که اين سرزمين شکلي دارد يگانه وحس و مفهومي ‌در آن گسترده و جاري است که بايد در آن رشد کرد و باليد و ماند تا درک و لمس شود...»پس از آغداشلو، منير سلطاني، همسر نيکول، سخنان خود را ادا کرد. وي گفت:« عشق و دوستي همان پديده اي است که ما با آن زندگي مي کنيم، به آنچه عشق مي ورزي و هر آنچه را که دوست مي داري، جزئي از زندگاني توست، نيکول نيز به عکاسي عشق مي ورزد، آن را دوست دارد و با آن زندگي مي کند. دلم مي خواهد آنچه که واقعاً وصف اوست، بگويم. اويي که براي عکسهايش حتي گريسته . با ديدن عکسهاي نيکول مي توانم بگويم که او با طبيعت حيرت انگيز چه کرده يا بهتر است بگويم طبيعت با او چه کرده. زنـدگي او معمولاً از دو حال خارج نيست يا در سفر است يا به سفر مي انديشد که به کجا برود و مي داند که در چه تاريخي و چه فصلي و حتي چه ساعتي به کدام نقطه ايران سفر کند که بتواند ارمغانهاي خوبي به همراه داشته باشد. نيکول به هر ترتيب و وسيله اي که شده، خود را به دامن طبيعت مي کشاند. بهترين شادي ها و دل انگيزترين نغمه ها از طبيعت به او منتقل مي شوند.»

 


او در پايان گفت:« عکس هاي نيکول زيبايي را شکار نمي کنند، بلکه مي آفرينند. همچنين، خوبي را و زندگي را و زندگي هم يعني عشق و عشق هم يعني زندگي.»پس از سخنراني منير سلطاني اسلايد شويي با 60 عکس از نيکول به نمايش درآمد.سخنران بعدي اين جلسه عباس جعفري، عکاس، بود. وي پس از خواندن شعري در باره ي نيکول گفت:« عكاسي از او به جادوي لنز و نگاه موجود ديگري ساخته است. نيكول در عكس هايش سمتي راز آميز و ناپيدا از وطن را به تماشا مي كشاند. همان سمتي كه ما آن را ناديده انگاشته وآسان از كنار آن گذشته و مي گذريم. راز كار در اين است كه نيكول وطن ما را به ما نشان مي دهد. درهياهوي شهر در سرعتي كه براي رسيدن داريم در سفر هايي كه فقط مي رويم آن هم با هواپيما آنچه از ما گرفته مي شود فرصت ديدن است. فرصت اگر داشته باشيم با آن همه گرفتاري كمي بايستيم و مادر خويش را، وطن را، نظاره كنيم. راز عكاس در تامل اواست در گرفتار آوردن لحظه اي و اني كه جاني ابدي مي يابد در قاب تصويري ماندگار.»او در ادامه گفت:«عکس هايش ثبت پر دريغ و حسرتي است از همه زيبايي هاي محتوم و از دست رفتني و همه عمرصاحب اين نگاه زيبا در تکاپو تلاش بر ثبت لحظه اي لحظاتي و آن و دمي که فقط تا همين لحظه بود و وديگر نيست. نيست اما مي توان جزيي از آن را بر لوح عکس هاي او به تماشا نشست. كتاب هاي نيكول را ورق مي زنم ثمره عمري را كه صرف دويدن ها و رسيدن هاي به موقع كرد، عمري را كه در انتظار طلوع و در انتظار غروب درسكوت بيابان هاي غم گرفته اين سرزمين مصروف چكاندن شاتر دوربينش نمود و از شيره جان خسته اش تماشاگران عكس هايش را نوشاكي بخشيد شيرين!»

 

 

سفر نیکل فریدنی به جزیره قشم و عکاسی وی توسط احمد بازماندگان قشمی کاملا بصورت حرفه ای تصویر برداری شده است. که ازاین مجموعه تصویری فیلم مستند 100 ثانیه ایی به نام مبارزه نیکول و پارکینسون ساخته خواهد شد.


هوشنگ فتحي سخنران ديگر اين جلسه بود. وي درباره ي نيکول گفت:« نيكول، كه قبلاً يك شغل نان و آب دار در شركت نفت را به عشق عكس گرفتن از گستره ايران زمين رها كرده و از فرنگ نشيني و خان و مان نيز در اين راه چشم پوشيده بود، سوار بر بليزر معروف خود عاشقانه سر به صحرا و كوير و كوه و دشت نهاد. همه ي هوش و حواسش به كرشمه هاي طبيعت پيرامون بود، كه مباد سوژه اي از دست برود يا چشم اندازي از نگاه او پنهان بماند.»وي ادامه داد:« پيشكسوت هنر عكاسي اين سرزمين، كه اصول و عملكرد آنالوگ را در كشورمان به اوج رسانيد و به ما معرفي كرد، اكنون با هم فرو افتاده و به پايان راه رسيده اند. دست در دست. اسطوره ها هم سرانجام به پايان مي رسند.»او درباره ي منش و رفتار نيکول گفت:« نيكول آن روزها، همچو طبيعت پر راز و رمز ايران زمين، خلق و خويي گونه‌‌گون داشت. گاه بس خشن و با صلابت در برابر هر آنچه با اصول كار و هنر او در تضاد باشد ... و گاه بسيار لطيف و شكننده، به گونه‌اي كه چشمهايش به سرعت نم اشك مي گرفت و همچو كودكي غمگين به انزوا مي رفت. او پس از يك عمر پيمايش چهار گوشه اين سرزمين پهناور، نيكول به چنان درجه اي از شناخت رسيده بود كه درباره‌اش مي گفتند اگر او را چشم بسته در هر نقطه از ايران بگذارند، با حداكثر50 كيلومتر اشتباه محاسبه مي تواند بگويد آنجا كجاست.»آخرين سخنران اين برنامه رضي ميري بود که در باره ي نيکول سخنراني کرد. وي گفت:« اگر شما روزي اين توفيق را بدست آوريد که دنيا را از نگاه اين هنرمند و از طريق نسخ اصلي عکسهايش ببينيد و سير کنيد، در مييابيد که چشمان او همانقدر به طبيعت توجّه داشته که به فرهنگ و تاريخ اين منطقه از کره زمين و همچنين به مردم آن و زندگيشان. کارهاي او با موضوع بقاياي پلهاي تاريخي ويران شده يا بادگيرهاي همهء شهر و روستاهاي حاشيهء کويرهاي ايران، مساجد، کليساها، کاخها، خانه هاي قديمي و بالاخره مجموعه هائي از تاريخ معماري اين کشور مثل ارگ بم و تخت جمشيد و طبس، نه تنها تصاوير بسيار زيبا و به ياد ماندني را از فرهنگ و هنر گذشتگان ما پديد آورده بلکه گنجينهاي از اسناد معتبر را براي ثبت هويت فرهنگي ما ايجاد کرده و اگر نيکول به موقع به چنين کاري همت نمي گمارد در موارد زيادي ثبت اين تصاوير ديگر ميسر نبود. توجه نيکل به زندگي مردم هم معطوف بوده است. عکسهاي روستائيان و عشاير در اقصا نقاط کشور، ساحلنشينان شمال و جنوب ايران، همه و همه در دنياي شگفتانگيز عکسهاي او و زير نگاه چشمهاي پر مهر او حضوري فعال دارند.»پس از سخنراني سخنرانان نيکول را روي سن بردند تا از ميهمانان عکاسي کند. اين مراسم با عکسي که نيکول گرفت به پايان رسيد.

 

شب 28 دی ماه که تولد نیکول فریدنی بود احمد بازماندگان قشمی یک شب بیادماندنی را برای نیکل درست کرد و برایش جشن تولد خصوصی گرفت.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 13:38 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

جغرافيا و هويت ايرانى

 

من در دوره ليسانس در دانشگاه تهران شاگرد مستقيم دكتر گنجى بودم. به رشته تحصيلى ام عشق مى ورزيدم تا آنجا كه در دومين سال دانشجويى ام «شيخ نشين هاى خليج فارس» را به عنوان نخستين كتابم نوشتم كه چند ماه بعد از آن منتشر شد. پيگير تحقيقات بودم و به اين سبب با استادانم رابطه اى نزديك و منطقى داشتم. به ويژه با دكتر گنجى كه رابطه مان به شكل رابطه پدر و فرزندى _ در روابط اجتماعى و نيز در محيط دانشگاه _ بود. اكنون كه خودم استاد دانشگاه هستم مى دانم كه يك استاد هميشه به دانشجويان علاقه مند، توجه ويژه اى دارد و سعى مى كند آنها را يارى كند.صرف نظر از پدر و مادر كه نقش انكارناپذيرى در شخصيت من داشته اند سه نفر ديگر هم تاثير ژرفى بر زندگى من ايجاد كرده اند. نخستين آنها دكتر گنجى است كه نگاه اساسى ام را به علم و زندگى مديون او هستم.


در دوران دانشجويى
 
ام به همه استادانم احترام مى گذاشتم ولى دكتر گنجى واقعاً با بقيه تفاوت داشت. او كسى بود كه مى توانست همه گونه پرسش را در مباحث جغرافيايى و به ويژه هواشناسى پاسخ دهد ولى هيچ ادعايى نداشت و احترام عميق من به او به سبب همين بى ادعايى است. هميشه سعى مى كرد در حال آموختن باشد. امروز كه خودم استاد دانشگاه هستم مى توانم بگويم دانشمند واقعى كسى است كه هميشه دانشجو باشد. من همواره در برابر پرسش هاى علمى و فرهنگى و اجتماعى مختلفى كه برايم پيش مى آمد نزد او مى رفتم.در دوران دانشجويى ام در دانشگاه تهران نيمى از مسير من و دكتر گنجى مشترك بود و او گهگاه در هنگام خروج از دانشگاه، وقتى مرا مى ديد سوارم مى كرد و تا قسمتى از راه مرا مى رساند و بقيه مسير را با اتوبوس طى مى كردم. همين موضوع به ارتباط نزديك تر ما انجاميد. ايشان در منزلش با انبوهى از كتاب هاى تخصصى روبه رو بود و چون با دانشجوى فعالى مثل من آشنا بود خواست كه او را در مرتب كردن آن همه كتاب يارى كنم و من با كمال ميل پذيرفتم و اين سرآغاز راه يافتنم به خانه دكتر گنجى بود. يادم است روزى مشغول مرتب كردن كتاب ها بودم و از يكى از قفسه هاى كتابخانه بالا رفته بودم، غافل از اينكه اين قفسه كاملاً به ديوار پيچ نشده بود. قفسه ناگهان از جاى خود حركت كرد و قفسه ديگرى را هم به حركت درآورد. اين دو قفسه به طرف هم آمدند و خوشبختانه سرشاخ شدند و من به زمين پرتاب شدم و كلى كتاب بر سرم ريخت كه اتفاق خطرناكى بود. صداى مهيبى در محله ايجاد شد و حتى سقف لرزيد. گنجى و خانمش سراسيمه به درون اتاق دويدند و با ديدن اين وضع خنديدند. من حيرت زده خنده آنان را تماشا مى كردم و گنجى به خانمش گفت: «من مى دانم اين مجتهدزاده سرانجام فداى كتاب مى شود.»از دوران دانشجويى ام در دانشگاه تهران خاطرات بسيار جالبى دارم. آن موقع رئيس انجمن دانشجويان دانشكده و نماينده دانشجويان دانشكده در شوراى دانشگاه و عضو هيات رئيسه دانشجويان دانشگاه تهران بودم. اعضاى اين هيات رئيسه هر هفته با عاليخانى رئيس دانشگاه ملاقات داشتند و عاليخانى هم بسيار علاقه مند بود و از نظرات دانشجويان استقبال مى كرد. انسان بسيار ارزشمند و توانايى بود. ۲۹ ساله بود ولى بسيار باسواد و تحصيلكرده. يك تكنوكرات واقعى بود نه يك رئيس تشريفاتى. اكنون هم مشاور بانك جهانى است و در آمريكا زندگى مى كند. روزى دكتر عاليخانى مرا به دفترش صدا زد و نظرم را در مورد دكتر گنجى پرسيد. مى دانستم كه يكى از معاونانش رفته است و به دكتر گنجى نظر دارد. خيلى صريح گفتم: «انتخاب دكتر گنجى علاوه بر تمام ويژگى هايى كه دارد نوعى پرستيژ براى دانشگاه هم هست. زيرا اعتبار علمى ايشان باعث افتخار دانشگاه است.» ظهرهنگام كه مى خواستم به خانه بروم دكتر گنجى صدايم زد و مرا سوار اتومبيلش كرد تا طبق معمول مرا تا قسمتى از راه برساند. در ميان صحبت هايش گفت كه مى خواهد چند روزى به شمال سفر كند. بى مقدمه گفتم «نمى شود شما به مسافرت نرويد؟» حيرت زده پرسيد «چرا؟» من و من كنان گفتم: «شما كه مى دانيد جايگاه معاون آموزشى خالى است.» بيشتر علاقه نشان داد و پرسيد كه موضوع چيست. كم كم اشاره هايى كردم و در نهايت جريان آن جلسه را توضيح دادم. دكتر گنجى با جديت گفت «خيلى جوانى» و اضافه كرد كه قرار نيست او برود پشت در اتاق رئيس بنشيند و درخواست موقعيت خاصى داشته شد. اگر به او نيازى باشد حتى اگر پشت كوه قاف هم باشد او را پيدا مى كنند و از او دعوت مى كنند. اين رفتار جالب ايشان و يادآورى اين نكته كه نبايد بيش از اندازه عجله كرد يا شأن يك دانشمند بيش از آن است كه معطل مقام باشد برايم نكته آموزنده اى بود.گنجى شخصيتى استثنايى و ارزشمند است و من شخصيتى در شأن و پايه او نديده ام. در واقع آموختن من از دكتر گنجى فقط به دوره هاى خاص دانشگاهى مانند ليسانس و فوق ليسانس و حتى دكترا محدود نبود. من هنوز هم از او مى آموزم.خاطره ديگرى را هم به ياد مى آورم. چندسال پيش من در دانشگاه لندن سمينارى با نام «هويت ايرانى»  برگزار كرده بودم و يكى از مدعوين هم دكتر گنجى بود كه هويت ايرانى و جغرافيا را مورد بررسى قرار داده بود. در پايان جلسه كه به عنوان حسن ختام صحبت مى كردم ترجيح دادم از دكتر گنجى دعوت كنم تا سخنرانى پايانى را ارائه دهد و در ميان صحبت هايم اشاره كردم كه دكتر گنجى مقام علمى ويژه اى در ايران دارد و از ميان دانش آموختگان جغرافيا در ايران، تقريباً كسى نيست كه بى واسطه يا باواسطه شاگرد ايشان نباشد. در همين لحظه دكتر باستانى پاريزى كه در ميان حاضران نشسته بود دست بلند كرد و به آرامى گفت: «آقا ما هم شاگردش بوديم.» برايم بسيار جالب بود كه اين استاد بزرگ تاريخ هم شاگرد گنجى بوده است. پس از او هم عزت الله نگهبان پدر باستان شناسى ايران گفت كه شاگرد گنجى بوده است. در حالى كه خودش هم متجاوز از هشتاد سال سن دارد. اين اتفاق باعث شد از اين كه چند دقيقه پيش خودم را شاگرد گنجى ناميده بودم خجالت بكشم و ديدم من ته صف هستم. سپس دكتر گنجى پشت ميكروفن آمد و كلماتى گفت كه برايم بسيار آموزنده بود. گفت: «من بيش از شصت سال تدريس كرده ام و پس از اين همه سال امروز مى بينم كه معلم موفقى بوده ام. به اين دليل كه امروز مى بينم شاگردم از من جلوتر است.» نتيجه سيستم آموزشى موفق همين است كه نسل بعد بهتر از نسل قبل باشد. اگر آموزش پيشرفت نكند جامعه هم پيشرفت نمى كند. او با گفتن اين حرف در واقع از خودش تقدير كرده است نه از من. زيرا توانسته است نسل بعد از خود را با آگاهى هاى افزون تر پرورش دهد و ديدم كه هنوز شاگرد اويم و از او مى آموزم. از آن تاريخ هم همواره به دانشجويانم مى گويم در صورتى موفق ام كه دانشجويانم بهتر از من شوند وگرنه معلم موفقى نخواهم بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 13:34 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه مي شود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند .  اما پس از خواندن اولين نامه غش مي کند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را بر نقش زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد :

 

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم


  مي دونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي آيد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه .......... واي چه قدر اينجا گرمه !!

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 21:31 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 بر پايه ديباچه ، هدف از تدوين و نگارش اين کتاب اين حقیقت بوده که پرداختن بگونه اي مدرنيته و نوشتاري ( نه فقط در فيزيک بلکه در رياضي ، فيزیولوژی و شيمی ) درست است که ساده است اما نه برای دانشجویان و نه برای آموزگاران مفيد فايده نخواهد بود. تصور اینکه یک دانشجو بخواهد هفته ای 50 صفحه را مطالعه کرده و به100 مسئله آن پاسخ دهد ، طاقت فرسا و غیر ممکن می باشد.

خب برای حل این مشکل -  نویسنده -  این کتاب را با قالبی خلاصه تر ( بطوریکه امکان تشریح مطالب و حل تمرینهای آن در مدت محدود یک ترم تحصیلی قابل انجام باشد ) تدوین نموده و سعی کرده با ارائه مثالهای عملی و ملموس ذهن دانشجو را با ریشه مطالب آشنا سازد.

اين کتاب مشتمل بر 15 فصل است و نوشته  پروفسور John W. Norbury بوده که در November 20, 2000‎ به رشته تحریر درآمده .

 

مشخصات کتاب  


ELEMENTARY
MECHANICS & THERMODYNAMICS
Professor John W. Norbury

Physics Department
University of Wisconsin-Milwaukee
P.O. Box 413

Milwaukee, WI 53201

November 20, 2000

 

لينک دانلود  1.2) مگابايت) و در قالب  PDF

 

PREFACE


 
The  reason  for  writing  this  book  was  due  to  the  fact  that  modern  intro- ductory textbooks (not only in physics, but also mathematics, psychology, chemistry) are simply not useful to either students or instructors.  The typ- ical freshman textbook in physics, and other fields, is over 1000 pages long, with maybe 40 chapters and over 100 problems per chapter.  This is overkill!
A typical semester is 15 weeks long, giving 30 weeks at best for a year long course.   At  the  fastest possible  rate,  we  can  ”cover”  only  one  chapter  per week.  For a year long course that is 30 chapters at best.

  Thus ten chapters of the typical book are left out!  1500 pages divided by 30 weeks is about 50 pages per week.  The typical text is quite densed mathematics and physics and it’s simply impossible for a student to read all of this in the detail re- quired.  Also with 100 problems per chapter, it’s not possible for a student to do 100 problems each week.  Thus it is impossible for a student to fully read and  do  all  the  problems  in  the  standard  introductory  books.   Thus  these books are not useful to students or instructors teaching the typical course!


 
In  defense  of  the  typical  introductory  textbook,  I  will  say  that  their content is usually excellent and very well writtten.  They are certainly very fine  reference books,  but  I  believe  they  are  poor  text books.   Now  I  know what  publishers  and  authors  say  of  these  books.  Students  and  instructors are supposed to only cover a selection of the material.  The books are written so that an instructor can pick and choose the topics that are deemed best for  the  course,  and  the  same  goes  for  the  problems.   However  I  object  to this.  At the end of the typical course, students and instructors are left with a  feeling  of  incompleteness,  having  usually  covered  only  about  half  of  the book and only about ten percent of the problems.  I want a textbook that is self contained.  As an instructor, I want to be able to comfortably cover one short chapter each week, and to have each student read the entire chapter and  do  every  problem.   I  want  to  say  to  the  students  at  the  beginning  of the course that they should read the entire book from cover to cover and do every problem.  If they have done that, they will have a good knowledge of introductory physics.
This  is  why  I  have  written  this  book.   Actually  it  is  based  on  the  in- troductory physics textbook by Halliday, Resnick and Walker [Fundamental of  Physics,  5th  ed.,  by  Halliday,  Resnick  and  Walker,  (Wiley,  New  York, 1997)], which is an outstanding introductory physics reference book.  I had been  using  that  book  in  my  course,  but  could  not  cover  it  all  due  to  the reasons listed above.

 

منبع : كانون دانش

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 19:36 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

Mr.IMPOSSIBLE

 

 

You  know  Mr.IMPOSSIBLE .

Have  you  ever  looked  at  him  carefully ?!!!

Yes , he  is  talking  to  you  …...

Saying  ...

" I'M POSSIBLE "  !!!!

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 19:29 |

 

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

براي برادرعزيزم

حسام الدين  و همسر عزيزترش

اولين سالگرد ازدواجتان مبارك

 

 

 

صبح که نه ! حوالي ظهر که از خواب بيدار مي شوي ، به دليل فلفل هاي متعددي که در شب پيش خورده اي ، معده ات احساس سوزش عجيبي مي کند .. بعد از کلي تلاش در دفع کردن آنها ، سوزش وحشتناکي به محل مربوطه وارد مي شود .. از در که بيرون مي آيي چهره گل انداخته همسرت را مي بيني که انگار درصدد حالي کردن مساله اي به توست ...  قبل از اينکه حرف بزند يکباره مي گويي راستي امروز چه روزي است ؟ ... دلبرانه مي گويد سالگرد ازدواجمان است ديگر ... و تو هم فرصت طلبانه مي گويي : زودتر بگو خب ، من فکر مي کردم اشکال از فلفل هاي ديشب بوده است .

  گفتن اين عبارت در اينچنين روزي همان و ورود ايشان به سپاه اندوه هم همان ... بدتر از آن وقتي است که پس از کلي دلجويي ، تازه فيل شان ياد دوران نامزدي مي کند و اينکه باز هم بيا مثل آن روزها از ميدان آرژانتين تا سرسزاوار در خيابان کاخ و البته مشابه آنرا با پاي پياده و مضافا بر آن با خريد كردن پر كني ... با گلويي که تازه دارد حسابي آتش مي گيرد و بدني تبدار همراه يار مي شوي و ... هزار ماجراي ديگر.

نتيجه آنکه سالگرد هاي ازدواج ، روزهايي است که بايد حسابي حواستان را جمع کنيد . مواظب باشيد شب قبلش فلفل نخوريد و اگر هم خورديد حواستان جمع باشد که پرت و پلا نگوئيد.

در پايان اينهمه مطايبه! آرزوي بهترين ها را برای برادر عزيز و همسر عزيزترش را دارم . هر چند که بهترين بهترين ها ‌‍‌‍( همين امسال اگر خدا بخواهد ) نصيبشان خواهد شد ....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 16:23 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

مرگ با ما شطرنج بازی می کند تا لحظه محتوم فرا رسد

 

اینگمار برگمن، سینماگر بزرگ روز دوشنبه، 30 ژوئیه در سن 89 سالگی در خانه خود در جزیره فارو درگذشت.

 

برگمن در سال ۱۹۱۸ در شهر اپسالا در نزدیکی پایتخت سوئد به دنیا آمد.

پدرش کشیش پروتستان بود و او را با تربیت مذهبی بزرگ کرد که با نظم و انضباطی سختگیرانه همراه بود. طبع پرشور و سرکش پسرک به زودی بر زهد عبوس و خفه کننده پدر شوريد و راهی جداگانه در پيش گرفت، اما کنکاش در سنت ها و هنجارهای تعصب آمیز تا پایان عمر ۸۹ ساله این سینماگر در ذهن و هنر او باقی ماند.

پارسایی تا حد خویشتن داری و ریاضت کشی در تربیت سنتی آیین پروتستان جایی برجسته دارد و احکام این مذهب بر پایه رشته بی پایانی از "منهيات و محرمات" استوار است. مسیحی واقعی یا بنده خوب پروردگار کسی است که از رانش ها و لذت های "گناه آلود" این زندگی گذرا چشم بپوشد و در برابر وسوسه های "نفس اماره" مقاومت کند.

طغیان زودرس برگمن در برابر راه و روش پدر پیش از هر چیز دفاع از امیال طبیعی و غرایز فطری مرد جوان بود، اما در برخورد با موانع خارجی ناگزیر سرشت ضدمذهبی به خود گرفت.

جهان بینی دینی پدر شامل رشته ای از احکام قطعی و نهایی بود که به تمام مسائل ریز و درشت زندگی بشری "پاسخ" می داد. برگمن برای حمله به این سیستم فکری به سلاحی مجهز شد که فلسفه (دستکم از زمان سقراط) آن را اساسی ترین وظیفه خود دانسته بود: پرسش. پرسیدن حربه ای کارآ بود که می توانست سخت ترین "حقیقت"ها را بر اندازد.

این رویکرد سراسر اندیشه و آفرینش برگمن را فرا گرفته و با شدت و ضعف به تمام آثار سینمایی او، که بی تردید ارزش هنری بسیار متفاوتی دارند، راه یافته است؛ از فیلم های اولیه مطایبه آمیز او تا آثار پخته تر و پیچیده ترش در سالهای دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰.

زندگی چیست؟ این آمدن و رفتن بهر چیست؟ آیا خالقی دانا و توانا بر این جهان ناظر است؟ یا اساسا غایت و معنایی در کار نیست و مرگ پایان همه چیز است؟ آیا به راستی (به بیان شکسپیر) زندگی چیزی نیست مگر "سخنان لغو یک دلقک که هیچ معنایی در بر ندارد"؟ چگونه می توان بدون مقصود و هدف به زندگی ادامه داد؟ آیا پای بندی به ایمانی هرچند سست و بی پایه، از بی ایمانی بهتر نیست؟ آیا ایمان مذهبی درمان است یا خود دردی است تازه؟ آیا با این "آزادی" یا به عبارت بهتر، با این "رهاشدگی" می توان به سعادت رسید؟ تا کجا می توان از مسئولیت فردی سخن گفت وقتی بود و نبود من در این دار فانی یکسان است؟ فردا که نیستم سرنوشت دنیا چه اهمیتی برایم دارد؟

برگمن در بهترین فیلم های خود این پرسش ها را بارها و بارها مطرح کرده است. باید دانست که پاسخ دادن با طبع شک گرای او سازگار نیست. کار او طرح هر چه دقیق تر و باریک تر پرسش ها بوده است.

مرگ، سرچشمه بیهودگی

 

برگمن در مصاحبه ای گفته که از زمان کودکی هر روز به مرگ فکر کرده است اما دیگر سالهاست که از آن ترسی ندارد. تقریبا در تمام آثار برگمن مرگ چه به صورت انگاره ای ذهنی و چه به صورت پیکری نمادین حضور دارد: برجسته ترین شواهد را می توان در توت فرنگی های وحشی (۱۹۵۷)، پرسونا (۱۹۶۶) و "ساعت گرگ و میش" (۱۹۶۷) یافت. اما آشناترین نمونه بی تردید "مهر هفتم" است، که مرگ در هیئت مردی مهیب ظاهر می شود و با شوالیه فیلم (ماکس فون سیدو) شطرنج بازی می کند. (نمونه ای روشن از وام داری این سینماگر به اکسپرسیونیسم آلمان به ویژه آثار اولیه فریتس لانگ).

 

مصیبت های جهانی بی ترحم

 

شوالیه که تازه از جنگ صلیبی (جهاد یا پیکاری در راه دین) برگشته، در ایمان خود گرفتار شک و تردید می شود. تردید او نیز با پرسش هایی ساده شروع می شود، و از همان دم مرگ قدم به قدم به دنبال او می افتد و سرانجام او را به دام می اندازد و به دیار تاریک خود می برد. شوالیه در می یابد که در برابر نیروی عظیم مرگ هیچ قدرتی ندارد. آن "مرجع فناناپذیر" که به آن امید بسته بود، او را وا نهاده و در برابر هیولای مرگ تنها گذاشته است.

در بینش برگمن، به پیروی از متافیزیک فیلسوف دانمارکی "کی یر که گور"، غیبت خالق متعال (یا "سوژه ترانسندنتال") خلأ روحی بزرگی به جا می گذارد که از آن به "دلهره وجودی" تعبیر می شود. این "ضایعه" با نمودهای گوناگون در بسیاری از فیلم های او جلوه گر می شود، و روشن تر از همه جا در فیلم های سه گانه "همچون در یک آینه" (۱۹۶۰)، "زایران" و "سکوت".

باید دانست که بی ایمانی برگمن با طغیان خداستیزانه و مهاجم (از آن دست که اگزیستانسیالیسم فرانسوی به ویژه در فلسفه آلبر کامو ارائه می دهد) متفاوت است، این نگرش (باز احتمالا به تاثیر از کی یر که گارد) اساسا سرشتی تراژیک دارد و گاه لحنی عرفانی به خود می گیرد. برگمن حتی در برخی از کارهایش نسبت به ایمان درک و تفاهم انسانی نشان می دهد.

شک گرایی برگمن بیش از آنکه پرخاشی جسورانه باشد، ناله ای گلایه آمیز است. بنده ناتوانی که از عنایت پروردگار یا "فیض الهی" محروم شده، اینک در برابر "سکوت فضای بیکران" تنها مانده است. (رگه ای که برگمن را با روبر برسون سینماگر فرانسوی پیوند می زند.) بنده زجرکشیده جرأت اعتراض ندارد و تنها وحشت زده می نالد: ”پدر، چرا ترکم کردی؟“

فیلم "همچون در یک آینه" را باید به عنوان "ختم کلام" تلقی کرد: زن جوان (با بازی هریت اندرسون) در پایان ریاضت ها و تقلاهای عذاب آلودش در جستجوی خدا، سرانجام او را می یابد، و "ذات کبریایی" را در هیئت عنکبوتی کریه می بیند. کمابیش مقارن ساخت همین فیلم است (اوایل سالهای ۱۹۶۰) که برگمن پرونده "غیبت خدا" را می بندد تا به گرفتاری های "جهانی بدون خدا" بپردازد.

زخم های التیام ناپذیر

انسانی که "تکیه گاه ایمان" را از دست داده به "لعنت تنهایی" گرفتار می شود، که می توان گفت: "دردی است غیر مردن (یا بدتر از مردن) کآن را دوا نباشد." (مولانا)

در فیلم های نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ که از پرسونا شروع و به "تماس" (۱۹۷۰) ختم می شود، همه جا با عوارض یا مظاهر این دلهره یا سرگردانی روحی روبرو هستیم. فیلمساز با دقت و وسواسی بی سابقه در سینما روح آدمهای خود را می کاود تا ببیند آن "ضربه ازلی" چه زخم ها و آسیب هایی بر آن باقی گذاشته است. درام های روانکاوانه که فیلم "فریادها و نجواها" (۱۹۷۲) از برترین نمونه های آن است، از چنین پشتوانه فلسفی برخوردار هستند.

 

جلوه ای از امتناع ارتباط. کودک و مادر و خاله در سه فضای گسسته

 

"لعنت تنهایی" آشناترین "سمپتوم" یا عارضه این ضایعه روحی است، که ظاهرا بنمایه ای تقدیرآمیز دارد و با سرنوشت بشر عجین است. در "توت فرنگی های وحشی" (۱۹۵۷) در کابوسی ترسناک به ایزاک بورگ (که نقش او را "ویکتور شوستروم" استاد سینمای کلاسیک سوئد ایفا می کند) ابلاغ می شود که برای سراسر عمر به "عقوبت تنهایی" محکوم شده است. استاد پیر می کوشد در گریز از تنهایی به رؤیاها و خاطرات خود پناه ببرد.

در "پرسونا" هنرپیشه تئاتر الیزابت فوگلر (با بازی لیو اولمان) در گریز از وحشت هایی ناشناخته و مرموز، خود را به تنهایی و انزوا محکوم کرده است. بختک تنهایی در آخرین فیلم سینمایی او به نام ساراباند (۲۰۰۳) نیز بر شخصیت سالخورده فیلم سنگینی می کند.

در بیشتر فیلم های برگمن اشاراتی مستقیم و غیرمستقیم به نابسامانی های اجتماعی و به ویژه به بحران های سیاسی (واضح تر از همه در فیلم "شرم" ساخته سال ۱۹۶۷) وجود دارد، اما این تنش ها غالبا بر بستر التهابات و خلجان های درونی جاری می شود و این روح و روان شخصیت است که چون بارومتری دقیق اضطراب های بیرونی را بازتاب می دهد. باید به یاد آورد که این هنرمند در ردگیری خلجانات روحی، غالبا زنان را حساس تر و خلاق تر و در نتیجه مناسب تر دیده است.

در تداوم همین رویکرد بدبینانه، همه پیوندها و الفت هایی که برای چیرگی بر تنهایی بسته می شود، پیشاپیش محکوم به شکست است. برگمن، کمابیش همزمان و به موازات سینماگر بزرگ ایتالیایی میکل آنجلو آنتونیونی، مضمون "امتناع ارتباط" را در کاوش مناسبات دو جنس کاویده است. در فیلم های "ساعت گرگ و میش"، "فریادها و نجواها"، "سونات پاییزی" و به ویژه فیلم بلند "صحنه هایی از زندگی زناشویی"، گسست روابط به زخمی کهنه و عمیق در درون انسان ها بر می گردد.

ابداعات سینمایی

برگمن در بیان مفاهیم انتزاعی بلندترین گام ها را در تاریخ سینما برداشته است. یکی از شگردهای آشنای او عبور آزاد و متهورانه از مرزهای آشنای روایت سنتی است: عرصه خواب و بیداری، دنیای واقعی و خیالی، زمان گذشته و آینده، دنیای آگاهی و ضمیر ناخودآگاه...

 

چهره های درونی شده در فیلم پرسونا

 

بسیاری از سینماشناسان یادآوری کرده اند که برگمن به نمای درشت یا "کلوزآپ" در سینما جایگاه و کارکردی تازه داده است. ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی در کتاب "تصویر حرکت" نشان داده است که نوآوری های این سینماگر تنها بدعت یا شگردی فنی نیست، بلکه در رویکرد روانکاوانه و در اصل در خاستگاه فلسفی هنر او ریشه دارد.

چهره ای مضطرب که در کادری بسته با نگاهی ثابت و راسخ رو به دوربین و گاه حتی خیره به عدسی چشم می دوزد، به ما، به دنیای مناظر و اشیا و یا حتی به خود "نگاه" نمی کند، او با دیدی درونی ژرفای وجود خود را "نظاره" می کند. به حفره عظیمی که در درون او سر باز کرده خیره می شود تا شاید به زوایای روح خود نفوذ کند و راز آن را بشناسد.

راه رستگاری؟!

سرنوشت بیشتر کاراکترهای برگمن تیره و تار است، اما پیام او (اگر به یافتن آن در آثارش مصر باشیم) به هیچوجه یأس آمیز نیست. پاسخ او به زندگی بی تردید مثبت و تائیدآمیز است. از یاد نباید برد که او چند کمدی سبک ساخته و حتی تلخ ترین فیلمهایش از صحنه های پر شور و نشاط خالی نیست. می توان گفت که برای تراژدی هستی پاسخی یافته که او را از قلمرو فلسفه دور و به پهنه هنر نزدیک می کند.

 

پرفسور پیر در باغ خاطرات جوانی

 

برگمن در فیلم هایی مانند "زایران"، "همچون در یک آینه" و "توت فرنگی های وحشی" از "موهبت تسکین بخش" ایمان دینی می گوید، که شاید بتواند اذهان آسان گیر را کمابیش خشنود کند. اما او روی هم رفته "نور ایمان" را تاریک و بی فروغ می بیند که در روشن کردن بن بست های روحی ناتوان است. او ایمان دینی را (با استدلالی نزدیک به نظرگاه دیونیزوسی نیچه) نشانه بزدلی و تنبلی می داند.

به نظر برگمن راه رهایی از "لعنت تنهایی" گریز به معابد نیست، بلکه در آغوش گرفتن زندگی است، غوطه خوردن در خوشی های همین زندگی گذران است که چیزی از آن گرانبهاتر به آدم نداده اند. او درست مانند مؤمنان، عقیده دارد که مرگ همانا لحظه حسابرسی (یوم الحساب) است، اما نه در برابر "آسمان" و به طمع اجر گرفتن در "جهان باقی"، بلکه در برابر خودمان، تا بدانیم با زندگی خود، در همین جهان خاکی و فانی و بی مقدار چه کرده ایم، به آن چه داده و از آن چه بهره ای گرفته ایم.

برگمن بارها و بارها و به شکلی خستگی ناپذیر از دوران کودکی و از شور و نشاط جوانی سخن گفته و آن را علاج مرگ و نیستی دانسته است. این مضمونی است که به جرأت می توان گفت در تمام فیلم های او تکرار شده است. از نظر او کودکی امن ترین و مقدس ترین پرورشگاه عشق (اروتیسم) است. کودکان فارغ از هر دغدغه و قید و بندی به زبان "عشق" سخن می گویند، و این "جزیره سرگردان" را برگمن تنها ملجأ و پناهگاه آدمی می داند. او نیز، مانند حافظ، به آدمی نهیب می زند که در این دنیای فانی "عشقت رسد به فریاد!"

اما کجا؟ عشق کجا یافت می شود در این خراب آباد؟ برگمن پاسخی روشن دارد: در تئاتر. هنرمندان حرفه های نمایشی در سیرک و تئاتر و سینما در بزرگسالی نیز به زیستی کودکانه ادامه می دهند و چون کودکان عاشق می شوند.

برگمان به هنر تئاتر عشق می ورزید و حتی بیش از سینما به آن دلبسته بود. چند سالی پیش از مرگ که تمام کارها و تلاش ها را در بالای هشتاد سالگی قطع کرده بود، به تئاتر برگشت و گفت: ”دوری از سینما را می توان تحمل کرد اما دوری از تئاتر را نه.“ برگمن تئاتر، صحنه تئاتر، کارکنان و بازیگران آن را دوست داشت. تمام دوستان و معاشران و همسرانش از بازیگران تئاتر بودند. اکیپ های سیرک و تئاتر در بسیاری از فیلم های او حضور دارند. از "لبخندهای شب تابستانی" تا "مهر هفتم" و تا "فانی و الکساندر" (فیلمی که در آن بیش از هر اثر دیگر از خود گفته است، محصول ۱۹۸۳)

 

مرگ ما را به دنبال خود می کشد

 

برگمن به بیان ارسطو به کاثارسیس (یا عنصر شفابخش تئاتر) باور دارد. در تئاتر اکسیر زندگی جاری ست. او مانند استاد بزرگش شکسپیر و هموطن خود اوگوست استریند برگ جهان را صحنه نمایش می بیند. سراسر زندگی را یک کمدی انسانی می داند که هر یک از ما در آن نقشی داریم که باید در کنار دیگران ایفا کنیم، و پایان نمایش هم بسیار ساده است: "پرده در لحظه محتوم".

تئاتر در بسیاری از زبان های اروپایی "بازی نمایش" خوانده می شود. بازی مال دنیای کودکی است و هنرمندی که در برابر دیگران نقشی را ایفا یا "بازی" می کند، خود را در جهان کودکان سهیم می کند.

در دیدگاه هنری برگمن هنرمندان به ویژه بازیگران تئاتر استادان واقعی زندگی هستند. آنها می دانند که از مرگ گریزی ندارند، اما می توانند از نیروی پلید آن در امان بمانند. در "مهر هفتم" عفریت مرگ همه را به دنبال خود از صحنه بیرون می برد، تنها زن و مرد هنرپیشه هستند که بازیگوشانه از چنگ او فرار می کنند و به گذران شاد و سبکبار خود ادامه می دهند.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 16:6 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

شايد هر روز مي نوشتم " دوستت دارم "

 

 

 

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه

وقتی نیستی گل هستی زرد و بی رنگ می شه

نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ میشه

 

 

  چند سال پیش ؛ هر روز با ميني بوس مسيری رو مي رفتم و دختری هم با من مي آمد که حضورش برایم يه عادت شده بود . يه روز يه خانم جوان ديگه آمد و چون جا برای نشستن نبود من بلند شدم و جام رو به او  دادم  ..... و دختری که هر روز همراه من بود همون لحظه با بغض از ميني بوس پياده شد ...... از فردا جای خاليش تو ميني بوس عذابم مي داد ..... دیگه ندیدمش .....

 

 

 

   اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنويسم فكر مي كرديد چند صفحه را سياه مي كرديم؟ و اگر قرار بود هر روز مطلبي درباره احساس و عشقمان بنويسيم تا چه مدتي مي توانستيم مطالب غير تكراري بنويسيم! چرا بعضي از ما به عشقمان مي گوييم يك دنيا حرف داريم كه بايد به او بگوييم ، آيا اگر قرار باشد همه آنها را بنويسيم بيش از چند صفحه ميتوانيم بنويسيم؟ من فكر مي كنم خودم جواب برخي سوال ها را دارم . بعضي وقتها عشق يك نفر آنقدر بر دل آدم سنگيني مي‌كند كه آدم فكر مي كنه يك دنيا را در دل خود جا داده است . در حقيقت ما يك دنيا حرف نداريم ما يك دل احساس داريم . اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز مي نوشتيم شايد هر روز مي نوشتيم " دوستت دارم " و كساني كه عشقي در دل دارند مي دانند كه اين جمله هرگز تكراري نخواهد شد و هر بار شنيدن آن (يا بهتر بگم فهميدن آن) حتي از خواندن يك كتاب حرف هاي عاشقانه ارزش بيشتري دارد . به نظرم خوشبختي يعني اينكه بدوني يك نفر دوستت داره و شيرين ترين لحظه ها زمانيست كه مي شنوي كسي مي‌گويد كه ... دوستت دارم ..... .

 

اگر حوصله دارین این داستان کوتاه را هم بخوانید

 

 

حسرت ديدار

 { داستان کوتاه }

 

   با آشفتگي به ساعت مچيش نگاه کرد ؛ وااااااااااای. . ديد هنوز دو ساعت ديگه تا وقت قرارش  مونده . فکر کرد شايد ساعتش داره بهش  دروغ مي گه  . از يکي ديگه ساعت پرسيد ، ولي اون يکي ديگه هم همون رو گفت. از 40 نفر ديگه هم پرسيد و همه توی  بيان حرف دروغ راست مي گفتند !!! . و خب در طي 10 سال از هر کي که ساعت پرسيد ، ديد هنوزم دو ساعت به وقت ديدار مونده ... .  ولی ؛ از خواب پريد ؛ خوشبختانه دو ساعت هنوز به وقت ديدار با دختر مورد علاقه اش مونده بود ..... .

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 16:55 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

خالق سونات پاییزی درگذشت

 

 

تاریخ مرگ  ۳۰ژوئیه۲۰۰۷ ؛ سوئد   

 

  ارنست اینگمار برگمن ، كارگردان مشهور سوئدی ۸۹ سال پیش، ۱۴ جولای ۱۹۱۸ در كشور سوئد متولد شد.اینگمار برگمن در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود، پدر او یك كشیش محلی بود. فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی برگمن، از جمله «گودا ویلجان» و دن (۱۹۹۲) كه در آن گوشه‌هایی از زندگی خود را به تصویر كشیده است، نشان از ازدواج زودهنگام والدین او دارد. برگمن كار خود در عرصه فیلمسازی را در عنفوان جوانی با یك تئاتر خیمه شب‌بازی كه خواهر او و دوستانش نیز در آن حضور داشتند شروع كرد. او اولین بار در سال ۱۹۴۱ در سن ۲۳ سالگی، با نوشتن نمایشنامه «مرگ آكا كاسپرز» نویسندگی را تجربه كرد. برگمن از آنجاییكه در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بود، از همان ابتدا همواره در اكثر آثارش چه ادبی و چه سینمایی و تلویزیونی، كمك به فقرا را مد نظر داشت. وی دو فرزند به نام‌های دنیل و متس دارد كه هردوی آنها نیز در عرصه كارگردانی و بازیگرانی تئاتر مشغول به كارند. برگمن در سال ۱۹۷۶ با مشكلی جدی در رابطه پرداخت مالیات مواجه شد، تا جاییكه مجبور به ترك سوئد به مقصد آلمان شد. البته وی مدت‌ها بعد در سال ۱۹۸۲ به وطن خود بازگشت و آخرین فیلم خود با نام «فانی و الكساندر» را جلوی دوربین برد. این كارگردان ۸۹ ساله سوئدی كه سال‌ها است كه از عرصه كارگردانی كناره گرفته، هنوز برای سینما و تلویزیون سناریو می‌نویسد و برخی از نمایشنامه‌هایی كه در سالن نمایش دراماتیك رویال اجرا می‌شود را كارگردانی می‌كند.

اینگمار برگمان با نام کامل ارنست اینگمار برگمان(۱۴ ژوئیه ۱۹۱۸- ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷) کارگردان و فیلم‌ساز معاصر سوئدی. نام او در زبان فارسی اینگمار برگمان نیز ثبت شده است. وی از برجسته ترین فیلمسازان سوئد است.پدرش یک کشیش بود. او نخستین فیلمش را در سال ۱۹۴۵ میلادی به نام کریس ساخت. وی پس از فیلم «خانه بازی» که آن را در سال ۱۹۴۹ میلادی ساخت, به آفرینش شاهکارهای سینمایی همت گماشت. نخستین فیلم سینمایی تحسین برانگیز او به زبان انگلیسی فریادها و نجواها نام دارد.از دیگر فیلمهای مشهور وی می توان به پرسونا و مهر هفتم اشاره کرد.آخرین فیلم سینمایی به کارگردانی برگمن فانی و آلکساندر (۱۹۸۳) نام دارد که یک اثر خانوادگی است و در ستایش زندگی و زیبایی‌هایش می‌باشد.

 

سونات پاییزی

 

 

سونات پاییزی فیلمی است ساخته ارنست اینگمار برگمن کارگردان سوئدی و محصول سال ۱۹۷۸ و با بازی اینگرید برگمن. فیلم داستان زن پیانیست مشهوری است که پس از سالها به دیدار دخترش که با او رابطه نداشته می‌رود.به دلیل مشکلات مالیاتی برگمان با دولت سوئد فیلم در نروژ فیلمبرداری شده است و برنده جایزه گلدن گلاب برای بهترین فیلم خارجی زبان در سال ۱۹۷۹ و نامزد جایزه اسکار برای بهترین بازیگر زن در نقش اصلی (اینگرید برگمان) و بهترین فیلمنامه شده است.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 16:0 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

يادش به زيبايي به خير ، سهراب چه نيكو مي گفت :

 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور چرا مي خواند

ليك پاهايم در قير شب است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش

او به من مي خندد

 

و اما يگانه هستي بخشم

بخاطر توست كه هنوز حركت مي كنم

تمامي سعي خودم را به كار مي گيرم تا

هدفمند و پر شور گام بردارم

از تو تشكر مي كنم  به خاطر فرصت دوباره زندگي ، كه به من دادي

و فردا و فرداها را به تو مي سپارم .....

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 17:22 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

 

 

 

از او بارها خواستم .... بارها فرمود ....

 

از خدا خواستم عادت هاي زشت را تركم بدهد ، خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها كني  .

از او  درخواست كردم ، بيماري ها را  از بدنم جدا كند  ، فرمود : لازم نيست ،

روحت سالم است . جسم هم كه موقت است .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند ، فرمود : صبر حاصل سختي و رنج است .

عطا كردني نيست ، آموختني است .

گفتم مرا خوشبخت كن ، فرمود : نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو .