کلمه الله هی العلیا
یاعمادمن لا عماد له

چیزهایی را که دوست دارید، به دست آورید.
در غیر این صورت
ناچارید چیزهایی را که به دست آورده اید دوست داشته باشید.
کلمه الله هی العلیا
یاعمادمن لا عماد له

چیزهایی را که دوست دارید، به دست آورید.
در غیر این صورت
ناچارید چیزهایی را که به دست آورده اید دوست داشته باشید.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

یه همزبون مهربون از خاک ایران
برای من سوغاتی داده با دل و جان
یک نشت خاک وطن و هدیه آورده
یه سرزمین و به من حقیر سپرده
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امید هامو نکاشتم؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
دیشب یه دریا گریه کردم توی خونه
یه دریا بیشتر خود اون خدا میدونه
تو کشورم نبودم و خاکمو داشتم
بذر امید هامو تو مشتی خاک میکاشتم
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
در به دری دست از سرم بر نمیداره
دلم از این در به دری کلی شکاره
پرونده ما گمشده تو آسمونا
یا که خدا حوصله مارو نداره
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم ؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
وای
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم ؟
تقصیر من بود تقصیر من بود
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

به گفته سخنگوی وزارت خارجه آمريکا و وزيرخارجه مصر، وزيران خارجه ايران و آمريکا در حاشيه نشستی که در مصر برگزار شده است، جملاتی هنگام صرف ناهار با هم رد و بدل کرده اند. (BBC)
و اینک شرح کامل مذاکرات:
رایس: نوشابه سیاه یا زرد؟
متکی: سون آپ ندارین؟
رایس: تموم کردیم.
متکی: یه سیاه تگری به من بده.
رایس: می خوری یا می بری؟
متکی: می خورم.
رایس نوشابه را باز می کند و می دهد دست متکی.
فعلا از ادامه مذاکرات خبری در دست نیست.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

به خاطر آور كه آن شب به برم
گفتی كه بی تو ز دنیا بگذرم
كنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری شكسته بین ما
گریه می كنم با خیال تو به نیمه شب ها
رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها
بی تو خسته ام دل شكسته ام اسیر دردم
از كنار من می روی ولی بگو چه كردم
رفته ای و من آرزوی كس به سر ندارم
آه قصه ی وفا با دلم مگو باور ندارم
کلمه الله هی العلیا
یاعماد من لا عماد له

اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي،
حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد!
يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد،
قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد،
اگر ميون اينهمه فكر و خيال،
ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من،
دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم.
دلم ميخواد براي چشمه چشمهات، آب حيات نباشم.
شاعر غزل هاي پاره پاره و قافيه هاي دلشكسته نباشم.
اگه يه روز دلت گرفت،
از ته دل بگو... خدايا !
صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد.
اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي. نزديك و نزديك تر.
گفتگو كن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!
و بشنو! صدايي كه ميگه: بله! بنده من!
اگه صداش رو شنيدي،
بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها...
بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت،
يه خواهش كوچيك! اگه قبول كني.
براي من هم دعا كن.
شايد براي آرزوهاي خوب كردن، دعاهاي خير كردن
براي پرواز توي قلب آسمونها، عروج تا عرش خدا
فرصت خيلي كوتاه باشه.
اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
براي من هم دعا كن.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له





کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
شايد شما هم با ديدن آخرين يادداشت هاي جمالزاده در ژنو كمي محظوظ شويد:
بیتی از حافظ و دیدار شادروان فرهاد و همسرش

کلمه الله هیالعلیا
یا عماد من لا عماد له

یادداشتی از جناب آقای خسرو ناقد به مناسبت انتشار مجموعه آثار محمد على جمالزاده
نشاط من در همين قصهسرايى و از دور با هموطنان صحبت داشتن است
جمالزاده1
سيد محمدعلى جمالزاده نزديك به نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمىدانم، فقط در اين سالهاى طولانى دورى از وطن، خود بهتجربه دريافتهام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپرى كرده باشد، مىداند كه قصه تنهايى و غربت، قصهاى است كه هر جا حكايت شود غمافزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اينرو براين باورم كه جمالزاده نيز از اين قاعده مستثنى نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلاى نامههايش يافت. براى نمونه او در نامهاى به بانوى گرانقدر سيمين دانشور از جمله مىنويسد: «ژنو بلاشك يكى از قشنگترين شهرهاى دنياست (بعضى اشخاص معتقدند كه قشنگترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگارى دارم ولى تنها ماندهام و گاهى اين تنهايى معنوى بهجايى مىرسد كه آن شعر معروف بر زبانم جارى مىشود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم».2 او با اينكه مىدانست كه مىخواهد در غربت بماند، ولى شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ كه او آن را درد واقعى جامعه مىدانست كه علاجش مشكل است و نه با مذهب مىشود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه.3 جمالزاده با اين سخن انگشت بر زخمى ديرينه مىگذاشت و در نامهاى نيز دليل نرفتن بهايران را ترس از رشوهخوارى و فساد گسترده مىداند و مىنويسد: «مكّرر بهدوستانم گفتهام كه مىترسم بهايران بروم و از يك طرف عصبانى بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتى جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراى قوه و قدرتى كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولى، يعنى ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بىكاره از آب درآيم. حالا هم بىكاره و بىمصرف هستم ولى لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتى انجام بدهم، ندارم»4
يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنى سنت استبدادى بود؟ كه «حجت را بر او تمام كرد كه بلاى اساسى آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتى و يك سنت استبدادىِ زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهاى دولت مركزى هم گذشته، و نه فقط حكومتهاى محلى و ايلى، و درجات ديوانى و عيون اعيانى را فرا گرفته، بلكه بهوجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همينرو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتورى يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعى خودسرى و خودرايى است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعى، زبردست را صاحب همه حقوق مىسازد و زير دست را از هر گونه حقى مىاندازد. جمالزاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن مىترسد».5 در هر حال اين بيت از صائب بىگمان زبان حال جمالزاده است، آنجا كه مىگويد:
دل رميده ما شكوه از وطن دارد
عقيق ما دل پُر خونى از يمن دارد
هر كه اما مىخواهد كه از بسيارى غم و درد غربت اندكى بكاهد، بايد تدبيرى كند و چارهاى بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پاى مىافكندش كه سهل است، هويتش را هم از او مىستاند و بر باد مىدهد. نهآنجايى مىشود و نه اينجايى؛ برزخنشينى مىشود كه حتى اگر هم محيطى كه در آن زندگى مىكند ظاهرى «بهشتى» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخى» است. جمالزاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، براى رهايى از مهلكه بىهويتى، عشق بهزبان فارسى را در خانه جان خود جاى داد و تمام عمر دست بهدامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسيارى را نيز از بىهويتى نجات داد و هم نشان داد كه چگونه مىتوان عمرى را دور از وطن گذراند، بىآنكه بى وطن شد. در واقع زبان فارسى «وطن» اصلى جمالزاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانى خود را يافت و در «وطندوستى» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولى دلباختگى عميق جمالزاده به زبان فارسى و دلبستگى او بهفرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطندوستى او، هيچگاه با تنگنظرى و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بىمغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظرى و سعه صدر و با تسامح و تساهل بهاين امور مىنگريست. او در مورد آميختگى سنجيده زبانها و آميزش آگاهانه فرهنگها و تمدنها، تعصبات بىمورد نشان نمىداد و در جايى در اين باره مىنويسد: «زبان حالت رودخانه جوشانى را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوى باشد تا اگر خاشاكى در آن وارد شود، خودِ رودخانه بهقوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به اين است كه جوانهاى ما داراى افكار قوى و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روى قواعد منطقى و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانى سوار باشند كه در محيط و آب و هواى مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگههاى خودمانى را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازههاى مملكتمان را نمىتوانيم بهروى افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، بهخودمان و بهمملكتمان و بهدنيا و بهتمدن خيانت كردهايم ولى افكار ديگران را نيز از راه خامى و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولى نيست و همان طور كه وقتى از انگلستان پارچه وارد مىكنيم، نزد خياط مىبريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايى را بپذيريم كه براى ما مناسب و بهترقى و پيشرفت و رفاه مادى و معنوى هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع بهاحوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه بهطورى كه قابل هضم باشد، حاضر نساختهايم، بهميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلى عقب ماندهايم، خيلى عاقلانه و با حزم و احتياط و بهقول فرنگىها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژى صرف نشود.6
جمالزاده خود نمونه خوبى در اين زمينه بهدست داده است كه بىگمان در عرصههاى ديگر نيز مىتواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهى و هوشيارى و با تكيه بر سنتهاى كهن داستانسرايى در ايران، از هنر داستاننويسى اروپايى بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانى را با سبك و شيوهاى جديد پديد آورد و از اين طريق بهگسترهاى از ادب فارسى كه در تنگناى سنتهاى دست و پا گير گرفتار آمده بود، هويتى تازه بخشيد. او طلايهدار داستاننويسى نوين ايران شد و راهگشاى نسلى كه امروز خود را مديون هدايت مىداند ولى كمتر از نقش جمالزاده در پيدايش اين گستره آگاهى دارد. و اين در حالى است كه هدايت جمالزاده را بزرگ خود مىدانست. البته جمالزاده در خَلق اولين اثر ادبى خود يعنى «فارسى شكر است»، بيشتر بهنثر داستان و به جنبههاى ترقى زبان فارسى توجه داشته است، تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز مىگويد كه منظورش «بهدست دادن نمونهاى از فارسى معمولى و متداوله امروزه» بوده است و اينكه : «در اين داستان مىخواستم بههموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسى را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينى است، فاسد مىسازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربى و فرنگى ممكن است كار را بهجايى بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كمكم زبان يكديگر را نفهمند».7 از اين رو علامه محمد قزوينى نيز كه جمالزاده داستان «فارسى شكر است» را اول بار در حضور وى و تنى چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلى جمالزاده براى ادامه داستان نويسى بود، در تأييد جمالزاده و تشويق و ترغيب او بهادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينى بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكى بود يكى نبود»، در نامهاى بهجمالزاده- بهسبك و شيوه نگارش خاص خود- در باره اين كتاب مىنويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روانتر از ماءزلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينى و سلاست انشاء و روانى عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنى و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچههاى تهران است از كلمات عاميانه و بازارى و مبتذل پاك بوده نمونه كاملالعيار زبان فارسى حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينى و حلاوت است كه هيچ لفظى ديگر پيدا نمىكنم براى تعبير از اين حسى كه انسان از اين نوع انشاء مىكند»8
بارى، جمالزاده در سالهاى طولانى زندگى در اروپا پيوندى پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسى برقرار كرد و بهمنظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينههاى متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتابها و مقالههاى بيشمار و نقد و بررسى نشريات و كتابهاى گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادبپرور نيز در گوشه و كنار جهان بهمكاتبه و مراوده پرداخت. جمالزاده رسمى پسنديده و عادتى مرضيه داشت و كمتر پيش مىآمد كه نامهاى را بى پاسخ گذارد. البته او در نامههايش بهسلام و عليك و حال و احوال پرسى و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمىكرد و بهنسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامهاى كه دريافت كرده بود، نكاتى جالب و اشاراتى جذاب در لابلاى نامههايش مىگنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز بهشيوه و سبك خاصى كه داشت مطرح مىكرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانى و همدلى پيدا مىكرد، نامههايش از فرط صميميت به «نامههاى عاشقانه» مىماند. يك دو نامه از ميان نامههايى كه جمالزاده بهدكتر غلامحسين يوسفى نوشته، نمونه خوبى از اين دست نامههاست:
ژنو - نوروز 1351 مباركباد
پريشب مدام خواب مىديدم و صبح براى زنم بهتفصيل حكايت كردم: در شهرِ غريبهاى با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان قزوينى كه ساكن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبتهاى دور و درازى داشتيم و سرانجام بهميهمانى نرفتيم و شما مژده مىداديد كه خواهرتان هم با همسر عزيزش وارد خواهند شد و براى آنها بايد منزلى دست و پا كنيم. حالا ديگر بسيارى از جزييات خواب از خاطرم رفته است.
قربان دوست بسيار عزيز و صفا پيشهام مىروم. اغلب بهياد شما هستم و چهره واقعاً گرم و خندان و گيرنده شما در مقابل نظرم است و بهياد روزهاى معدودى كه با هم در «گليون» (Glion) بوديم و چقدر خوش گذشت، باز بسيار خوش مىشوم و بهقول خودتان ايقان پيدا مىكنم كه «بهشت همانا صحبت ياران همدم است».
دكتر يوسفى بسيار عزيزم
قربان دوست سر تا پا مهربانى و لطف و صفايم مىروم. باز چشمم بهخط قشنگ و محكم آن دوست ديرينه روشن گرديد. واقعاً خوشوقت شدم و عطر آن ايام خوش و آن همه ساعتهاى فراموشنشدنى كه با هم گذراندهايم در مشام جانم از نو زنده شد. افسوس كه روزگار كمتر موافق دلخواه آدميان است. در هر صورت خدا را شكر كه باز هر دو زندهايم و نفسى مىكشيم و مىتوانيم لااقل بهوسيله كاغذ و قلم قدرى با هم صحبت بداريم. آخرينبار كه نعمت ديدارتان برايم دست داد ايامى بود كه در مريضخانه بسترى بودم و امروز از خود مىپرسم كه آيا باز تا زنده هستم ديدارى نصيبم خواهد گرديد يا نه؟»
البته در همين نامهها نيز جمالزاده نكتهاى يا پرسشى را پيش مىكشد و بهموضوعى مىپردازد كه براى مخاطبش جالب و سودمند است. مثلاً در يكى از اين نامهها بهزندهياد دكتر يوسفى، در باب جوانمردان و عياران و مضمون «فتوت» اشاراتى دارد و در نامه ديگرى در باره «حسن مقدم» اطلاعاتى بهدست مىدهد؛ موضوعاتى كه ظاهراً دكتر يوسفى پيرامونشان پرسشهايى مطرح كرده يا در موردشان مشغول تحقيق بوده است.
در ميان نامههاى جمالزاده، چند نامهاى كه او در اوايل دهه چهل شمسى در پاسخ بهنامههاى خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصى برخوردار است؛ خاصه نامهاى كه در نوروز 1341 نوشته شده و افزون بر مطالبى نقدگونه درباره كتاب «شهرى چون بهشت»، نكات و اشارات بسيارى نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمالزاده را بهبهترين وجه مىنماياند. مثلاً آنجا كه مىنويسد: «نوشتهايد كه همسر جلال آلاحمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايى براى اين مرد حقجو و حقپرور مىدانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهاى مسّكن را دارد و هر جوش و خروشى را روزى بهحد معقول تخفيف مىدهد و مانند «راپسودى» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشتآميزى كه در ابتدا دل را بهلرزه مىآورد، آن سكون و آرامى دلپذيرى كه تابيدن آفتاب ملول را بهخاطر مىآورد، بهروى گندمهايى كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهاى غلطان بر سر تا بهپاى خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم».9 اين اشارات البته در پاسخى كه جمالزاده بهنامه و انتقادهاى جلال آلاحمد داده است، روشنتر و واضحتر بهچشم مىآيد.
از جمالزاده بعد از انقلاب كتابى در ايران منتشر نشد. او در يكى از نامههايش بهمن نوشت كه: «حاضرم و دلم مىخواهد كه بعضى از چيزهايى كه بهشكل داستان و يا كتاب و يا مقاله و يا خاطرات و يا يادداشت نوشتهام و هنوز بهچاپ نرساندهام و حاضر دارم، بهصورت قابل قبولى بهچاپ برسد و تا عمر باقى است (شايد شنيده باشيد كه صد ساله شدهام و شكر خدا را بهجا مىآورم و هنوز هم با قلم و كاغذ سر و كار دارم). پس از انقلاب ايران كتابى از من در ايران بهچاپ نرسيده است. كتاب «كلاغه بهخانهاش نرسيد» هم هنوز بهچاپ نرسيده است و شايد امكانپذير باشد كه آنرا با كمك دوستانه شما بهچاپ برسانم. محتاج رسيدگى از طرف خودم است كه چون مغلوب سن و سال هستم كار آسانى نيست». عنوان «كلاغه بهخانهاش نرسيد» كه جمالزاده براى آخرين اثرش در نظر گرفته بود، هم در تداوم سه اثرى كه پيشتر بهچاپ رسانده بود («يكى بود يكى نبود»، «غير از خدا هيچكس نبود» و «قصه ما بهسر رسيد») قرار دارد و هم در خود غمى نهفته دارد كه از اشتياق درونى او بهبازگشت به«خانهاش» خبر مىدهد. جمالزاده در همين نامه اشارهاى دارد بهاينكه نامههايش را در تهران على دهباشى از دوستان دور و نزديك او گرفته و جمع آورى كرده و بنا بوده كه بهچاپ برساند و بهاحتمال بسيار بالاخره روز و روزگارى شايد بهچاپ برسد.
در اين ميان اما نهتنها يادوارهاى نفيس و ماندگار در سالگرد مرگش بهكوشش على دهباشى منتشر شد11، بلكه نخستين جلد از مجموعه آثار او كه بهگزيدهاى از آثارش اختصاص دارد نيز بهتازگى انتشار يافته است.12 هيأت امناى انتشار آثار جمالزاده در يادداشتى كه بر كتاب اخير نوشتهاند، نويد دادهاند كه بهتدريج كتابهايى از جمالزاده را تجديد چاپ خواهند كرد. اين كتابها كه قرار است زير نظر هيأت امنا- متشكل از آقايان جواد شيخالاسلامى، محمدابراهيم باستانى پاريزى و ايرج افشار- و با نظارت على دهباشى در مراحل مختلف انتشار، اعم از يكسان نمودن رسمالخط، ويرايش و نسخهپردازى، بهچاپ برسند، شامل 22 اثر از آثار جمالزاده است كه البته در ميان فهرستى كه بهدست دادهاند، جاى كتابهايى چون «صحراى محشر» و يا «سر و ته يك كرباس» خالى است. كسى چه مىداند، شايد روزى آرزوى دوم جمالزاده هم تحقق يافت و شرايطى بوجود آمد كه در آن بهراستى انتشار تمامى آثار او امكانپذير گرديد.
بخش بزرگى از نامههاى جمالزاده هم اكنون آماده چاپ است و قرار است در 7 مجلد منتشر شود. اما اثرى كه در نوروز 1379 انتشار خواهد يافت، كتابى با عنوان «قصهنويسى» است كه در برگيرنده مجموعه آراء و عقايد جمالزاده درباره داستاننويسى و قصهنويسى- از «درخت آسوريك» تا رُمان «كليدر»- است. «متن كامل خاطرات جمالزاده» نيز بهزودى بهكوشش ايرج افشار و على دهباشى بهچاپ خواهد رسيد. ازميان آثار منتشر نشده جمالزاده نيز داستانهاى كوتاهى با عنوان «كلاغه بهخانهاش نرسيد» منتشر خواهد شد. مجموعه آثار جمالزاده كه بههمت اين فرهنگىدانانِ فرهيخته انتشار خواهد يافت، احتمالاً به 45 جلد خواهد رسيد. در اين راه براى اعضاء هيأت امنا طول عمر و براى على دهباشى تندرستى و بهروزى آرزو دارم.
پانوشتهها:
-----------------------------------------------
1- ديباچه كتاب «قصه ما بسر رسيد»، سيد محمدعلى جمالزاده، تهران 1357. ص 12.
2- برگزيده آثار سيد محمدعلى جمالزاده، بهكوشش على دهباشى، تهران، 1378. ص 716.
3- ياد سيد محمد على جمالزاده، بهكوشش على دهباشى، تهران 1377. ص 318.
4- برگزيده آثار، ص 719.
5- بهاختصار از: ياد سيد محمد على جمالزاده، ص 88 -187.
6- برگزيده آثار، ص36 -435.
7- از صبا تا نيما، يحيى آرينپور، تهران 1351. جلد دوم، ص 282.
8- برگزيده آثار، ص 825.
9- همانجا، ص 25 -724.
10- نقل بهاختصار از: برگزيده آثار، ص 711 -702.
11- ياد سيد محمدعلى جمالزاده، بهكوشش على دهباشى، تهران 1377. نشر ثالث، 651 صفحه.
12- برگزيده آثار محمدعلى جمالزاده، بهكوشش على دهباشى، تهران 1378. نشر شهاب، انتشارات سخن، 836 صفحه.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

ایزاک نیوتن که در روز 25 دسامبر 1642 یعنی سال مرگ گالیله متولد شد از خانواده ای است که افراد ان کشاورز مستقل و متوسط الحال بودند و مجاور دریا در قریه وولستورپ می زیستند نیوتن قبل از موعد متولد شد و زودرس به دنیا آمد و چنان ضعیف بود که مادر گمان برد او حتی روز اول زندگی را نتواند به پایان برد پدرش نیز در عین حال اسحق نام داشت و در 30 سالگی و قبل از تولد فرزندش در گذشت. پدرش مردی بوده است ضعیف، با رفتار غیر عادی زودرنج و عصبی مزاج مادرش هانا آیسکاف زنی بود مقتصد، خانه داری بود صاحب کفایت و صنعتگری با لیاقت آیزاک دوره کودکی شادی نداشت او سه ساله بود که مادرش با بارناباس المیت کشیش مرفه با سنی دو برابر سن خود ازدواج کرد جدایی از مادر ظاهراٌ سخت بر شخصیت او اثر گذاشت و تقریباٌ مسلم است که رفتار بعدی وی نسبت به زنان را نیز شکل داد نیوتن هیچگاه ازدواج نکرد اما یکبار(شاید هم دو بار) نامزد کرد به نظر می آمد که تمرکز او منحصراٌ روی کارش بود نه سالی که نیوتن در وولستورپ جدا از مادر گذرانید برای وی سالهای دردناکی بود داستانهایی بر سر زبان است که نیوتن جوان از قبه کلیسا بالا می رفت تا نورث ویتام ده مجاور را که مادرش اینک در آن زندگی می کرد، از دور ببیند.
آموزش ابتدایی رسمی نیوتن در دو مدرسه کوچک دهکده های اسکلینگتن و راچفورد صورت گرفته بود که هر دو برای رفت و آمد روزانه به خانه او نزدیک بودند چنین به نظر می رسد که اول بار دایی اوکه کشیشی به نام ویلیام آیسکاف بوده است متوجه شد که در نیوتن استعدادی مافوق کودکان عادی وجود دارد.
بدین ترتیب ویلیام آیسکاف مادر را مجاب کرد که کودک را به دانشگاه کمبریج(که خودش نیز از شاگردان قدیمی این دانشگاه بود) بفرستد زیا مادر نیوتن قصد داشت وی را در خانه نگهدارد تا در کارهای مزرعه به او کمک کند در این هنگام نیوتن 15 ساله بود کمبریج در آن زمان دیگر آکسفورد را از مقام اولی که داشت خلع کرده به قلب پیوریتانیسم انگلیس و کانون زندگی روشنفکری آن کشور بدل شده بود. نیوتن در آنجا مانند هزاران دانشجوی دیگر دوره کارشناسی، خود را غرق مطالعه آثار ارسطو و افلاطون می کرد نیوتن در یکی از روزهای سال 1663 یا 1664 شعار زیر را در کتابچه یادداشت خود وارد کرد. افلاطون دوست من و ارسطو هم دوست من است، اما بهترین دوست من حقیقت است او از کارهای دکارت در هندسه تحلیلی شردوع کرده سریعاٌ تا مبحث روشهای جبری پیش آمده بود در آوریل 1665 که نیوتن درجه کارشناسی خود را گرفت، دوره آموزشی او که می توانست چشمگیرترین دوره در کل تاریخ دانشگاه باشد بدون هیچگونه شناسایی رسمی به اتمام رسید.
در حدود سال 1665 مرض طاعون شیوع یافت و دانشگاه دانشجویان خود را مرخص کرد نیوتن به زادگاه خود مراجعت کرد همین موقع بود که هوش و استعداد نابغه بزرگ آشکار گشت زیرا تمام کتابها و جزوه های خود را در دانشگاه جا گذاشته بود فکر خود رذا آزاد گذاشت که به تنهایی از منابع خاص خود استفاده نماید در این هنگام نیوتن بیش از 22 سال نداشت ولی بیش از ارشمیدس و دکارت در باره معرفت ساختمان جهان دقیق شده بود نیوتن ضمن دو سالی که در وولستورپ بود حساب عناصر بی نهایت کوچک قانون جاذبه عمومی را کشف کرد و تئوری نور را بنیان گذاشت این داستان که سقوط سیبی از درخت نیوتن را به فکر کشف جاذبه عمومی انداخته است به نظر درست می آید او از آن لحظه این پرسشها را برای خود مطرح کرد: چرا سیب به پایین و نه بالا سقوط می کند؟ و چرا ماه بر زمین نمی افتد؟ این اندیشه ها بعدها او را به کشف قانون نیروی گرانش رهنمون شدند هنگامی که نیوتن چندین سال بعد پاسخ این پرسش را توانست بیابد در واقع یکی از قانونهای فیزیک راکشف کرده بود که بر تمام عالم حکمفرماست قانون نیروی گرانش او پس از شیوع طاعون و بازگشت به ملک مزروعی مادرش، طی 18 ماه به آگاهیها و کشفهایی بیش از آنچه که دانشمندان دیگر در طول عمر خود دست می یابند، دست یافت او در این مدت ساخت و ساز قانون نیروی گرانش را آغاز کرد او در باره نور و رنگهای آن پژوهش کرد دلیل جزر و مد را کشف کرد قوانین و حرکات بخصوصی را به درستی تشخیص دادو معادله هایی برای آن نوشت که بعدها اساس و بنیان دانش مکانیک شد در مورد نیروی گرانش نیوتن معتقد بود که نه تنها زمین چنین نیروی گرانشی دارد بلکه تمام اجسام و اجرام چنین خصوصیتی دارند روزی که او منشوری را در دست گرفت واجازه داد تا پرتو نور خورشید از میان آن بتابد او با این کار کشف کرد که نور سفید به هنگام ورود به منشور شیشه ای منحرف می شود و به 7 پرتو نور اصلی با رنگهای گوناگون تجزیه می شود آنها رنگهای رنگین کمان هستند که طیف یا بیناب نامیده می شوند و عبارتند از: سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش او تمام این کشفیات را در یک دوره زمانی 18 ماهه به انجام رسانید بالاخره طاعون ریشه کن شد و او به لندن برگشت تا تحصیلات خود را به پایان برساند او 3 سال پس از آن را صرف کاوش و پژوهش در ماهیت و طبیعت نور کرد او همچنین نخستین دوربین نجومی آیینه ای را ساخت تلسکوپ آیینه ای رصد خانه مونت پالومار در کالیفرنیا نیز، که آیینه آن 5 متر قطر دارد بر اساس اصول و قواعد نیوتن بنا شده است.
نیوتن در اثر مطالعات فراوان مبتلا به ناراحتی عصبی شد از دو ناراحتی عصبی مه نیوتن پیدا کرد اولی ظاهراٌ در سال 1678 و دومی در سال بعد از فوت مادر او بود در این دره وی مدت 6 سال از هر گونه مکاتبه مربوط به تلاشهای ذهنی دست کشید به هر صورت عالم کیهانی بود. دوران مابین 1684 و 1686 از نظر تاریخ فکری بشر مقام ارجمندی دارد در این دوران هالی توانست با تدبیر بسیار نیوتن را وادارد که اکتشافات خویش را در نجوم و علم حرکات به منظور انتشار تدوین کند و نیوتن نیز به این کار رضایت داد در سال 1687 در 45 سالگی قانون جاذبه زمین و سه قانون در باره حرکت را در کتابش مه به زبان لاتین نوشته شده بود با خرج هالی منتشر کرد نیوتن به مطالعات عظیم دیگری پرداخت که حتی امروزه نیز کامل نشده است و آن اینکه با به کار بردن قوانین علم الحرکات و قانون جاذبه عمومی فرورفتگی زمین را در دوقطب آن که نتیجه دوران روزانه زمین به دور محورش می باشد محاسبه کرد و به کمک این محاسبه درصدد برآمد سیر تکامل تدریجی سیاره را مورد مطالعه قرار دهد. نیوتن تغییرات وزن اجسام را برحسب تغییر عرض جغرافیایی مکان به دست آورد و نیز ثابت کرد که هر جسم تو خالی که به سطوح مروی متحدالمرکز و متجانس محدود شده باشد نمی تواند هیچگونه نیرویی بر اجسام با ابعاد کوچک که در نقطه غیر مشخصی در داخل آن قرار داشته باشند اعمال کند نیوتن در پاییز سال 1692 هنگامیکه به 50 سالگی رسید نزدیک می شد به سختی مریض و بستری شد به طوریکه از هر گونه قوت و غذایی بیزار شد و دجار بی خوابی مفرط گردید که به تدریج به بی خوابی کامل تبدیل شد خبر کسالت شدید نیوتن در قاره اروپا انتشار یافت. لیکن بعد از آنکه خبر بهبودی او را دادند دوستانش شادمان گردیدند. حکمت بریتانیا به منظور قدردانی از خدمات این دانشمند برگ یک منصب بسیار بالای دولتی به وی اعطاء کرد و او در سال 1700 میلادی به عنوان خزانه دار کل سلطنتی منصوب شد منصبی که تا آخر عمرش آن را حفظ کرد در همان سال به عضویت آکادمی علمی فرانسه نیز اتنخاب شد در سال 1705 علیا حضرت ملکه آن(ملکه انگلستان) به وی عنوان سر اعطاء کرد و به احتمال قوی اعطای این افتخار بیشتر به مناسبت خدمات او در ضرب مسکوکات بوده است تا به علت تقدم فضل او در معبد عقل و کمال.
وی چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی طولانی گذشته اش از آن این خلاصه را بدست داد: من نمی دانم به چشم مردم دنیا چگونه می آیم اما در چشم خود به کودکی می مانم که در کنار دریا بازی می کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صافتر یا صدفی زیباتر منعطف می کند در حالیکه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان نامکشوف مانده در جلوی او گسترده است آخرین روزهای زندگی وی تاثر برانگیز و از جنبه انسانی قوی و عمیق بوده است اگر چه نیوتن نیز مانند سایر افراد بشر از رنج فراوان بی بهره نماند لیکن بردباری بسیاری که در مقابل درد و شکنجه دائمی دو سه سال اخیر زندگانی خویش نشان داد شکوفه های دیگری بر تاج گلی که بر فرق او قرار دارد می افزاید. در آخرین روزهای زندگی از ردر جانگداز اسوده بود در نهایت آرامش در 20 مارس 1727 در 84 سالگی در لندن در گذشت و با عزت و شرف بسیار در وستمینستر آبی به خاک سپرده شد برای قدردانی از این دانشمند بزرگ واحد نیرو را نیوتن نامیده اند بدون تردید می توان گفت در تاریخ بشریت نامی از مافوق نیوتن وجود نداشته و هیچ اثری از لحاظ عظمت و بزرگی مانند کتاب(اصول) او نخواهد بود لاپلاس بزرگترین ادامه دهنده اکتشافات او در باره اش چنین می گوید: کتاب اصول بنای معظمی است که تا ابد عمق دانش نابغه بزرگی را که کاشف مهمترین قوانین طبیعت بوده است به جهانیان ملل خوهد داشت. لاگرانژ در باره او چنین می گوید: نیوتن خوشبخت بود که توانست دستگاه جهان را توصیف کند افسوس که در عالم بیش از یک اسمان وجود ندارد ولتر مشهورترین ستایندگان او چنین نوشته است: ای رازدار آسمانها و ای جوهر ابدی راست بگو تو نسبت به نیوتن حسادت نمی ورزی؟
کلمه الله هی العلیا
یاعمادمن لا عماد له

با نگاهي به زندگينامهي شاعران، نويسندهها و هنرمندان جهان؛ افرادي كه از ميان آنها با خودكشي جان سپردهاند، شگفتزده خواهيم شد بزرگاني چون «ارنست همينگوي»، «ويرجينيا وولف»، «صادق هدايت» و... برخي از اين افراد پيش از مرگ يادداشت خودكشي از خود به جاي گذاشتهاند كه بخشهايي از اين يادداشتها و نحوهي خودكشي نويسندگان آنها را ميخوانيم
فردي پراينز ، ٢٢ ژوئن ١٩٥٤ – ٢٩ ژانويه ١٩٧٧، كمدين بازي در فيلم مرد و چيكو
مشكلات ناشي از افزايش وزن و دورگه بودناش باعث احساس تنهايي و بيگانگياش بود. با وجود يادداشت خودكشي پرايز، علت مرگ زودهنگام او؛ شليك تصادفي گلوله ناشي از مصرف قرصهاي افسردگي «كوالد» گزارش شد
آن گاه كه ديگر من از دنيا رفتهام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باراناش را پريشان ميكند و تو دلشكسته بر روي پيكر بيجان من خم ميشوي و من اهميتي نميدهم. چرا كه ميخواهم در آرامش بهسر برم؛ بهسان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخههاي نازكشان را خم ميكند و من ساكتتر و سنگدلتر از اكنونِ تو خواهم بود
سارا تيسديل ١٩٣٣- ١٨٨٤ شاعرهي آمريكايي، متولد سنتلوئيس
وي چندين جلد كتاب شعر شامل «هلن از تروي» و «رودخانههاي در راه دريا» از خود به جاي گذاشته است. اشعار تيسديل بسيار ظريف، احساسي و شخصي هستند
او بسيار احساساتي و گوشهگير بود و سرانجام در ٤٨ سالگي پس از نوشتن يادداشت خودكشياش خطاب به عاشقي كه تركاش كرده بود، خود را غرق كرد
كرت كوبين ٢٠ فوريه ١٩٦٧- ٨ آوريل ١٩٩
خوانندهي اصلي گروه نيروانا كه در تمام دوران كودكياش بيمار و مبتلا به برونشيت بود. جسد كرت را يك برقكار كه براي نصب سيستم امنيتي به خانهي او رفته بود، پيدا كرد. وقتي كسي در را به روي برقكار باز نكرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهي انداخت. تا قبل از اين كه لكههاي خون را كنار گوش جسد ببيند، فكر ميكرد آن چه روي زمين افتاده است يك عروسك چوبي است وقتي پليس در خانه را شكست، هنوز اسلحه در دست كرت به سمت چانهاش نشانه رفته بود. يادداشت خودكشي او كه ـ با جوهر قرمز نوشته شده بود ـ كمي آنسوتر روي پيشخان آشپزخانه قرار داشت
جون اريك هكسوم ٥ نوامبر ١٩٥٧- ١٨ اكتبر ١٩٨٤
هنرپيشهي نقش فيناس باگ در فيلم «مسافران» در مقابل مينو پلوس. آن چه از هكسوم به جاي مانده دقيقا يك يادداشت خودكشي نيست. ولي از ادبيات ارزشمندي برخوردار است؛ مرگ هكسوم بر اثر يك تصادف در هنگام بازي در سريال تلويزيوني «مخفيكاري» رخ داد. آن جا كه هكسوم ميبايست با يك تفنگ مشقي به سر خود شليك ميكرد. ضربهي ناشي از شليك گلولهي مشقي باعث شكستهشدن بخشي از جمجمهي هكسوم و فرو رفتن استخوانهاي خرد شده به مغز وي شد؛ او شش روز بعد از اين حادثه درگذشت
احساس ميكنم باز به يكي از حملههاي ديوانگيام نزديك ميشوم. ديگر نميتوانم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم؛ اين بار بهبود نخواهم يافت صداهايي در سرم ميشنوم و نميتوانم روي نوشتههايم تمركز كنم. تاكنون مبارزه كردهام ولي ديگر نميتوانم
ويرجينيا وولف١٩٤١- ١٨٨٢
نويسندهي صاحبنام انگليسي كه سبك جديدي را در رماننويسي آغاز كرد. وولف تعداد زيادي مقالهي فمينيستي نوشتهاست. «اگر قرار باشد يك زن داستان بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد
وولف جيبهايش را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانهي اوز، نزديك خانهاش در ساسِكس غرق كرد
سرجي اسنين ١٩٢٥- ١٨٩٥
شاعر روس كه خود را از لولههاي آب گرم سقف اتاقش حلقآويز كرد. روز قبل از آن، شعر خودكشياش را با خون خودش نوشت
«دنياي عزيز! دارم تركات ميكنم؛ چون حوصلهام سر رفته. فكر ميكنم به قدر كافي زندگي كردهام و ميخوام تو رو با همهي نگرانيهات ترك كنم موفق باشي
جورج ساندرز ١٩٠٦- ٢٥ آوريل ١٩٧٢
هنرپيشهي فيلمهايي چون «تصوير دوريان گرِي»، «شبح و خانم موير» و «همه چيز دربارهي ايو» صداي «شِر خان» در انيميشن «كتاب جنگل» شركت ديسني
با مصرف تعداد زيادي قرص خواب خودكشي كرد
هارت كرين ١٩٣٢- ١٨٩٩
از تاثيرگذارترين شاعران مدرنيست آمريكايي. با رفتارهاي آزارنده و مخرب (حملات ناگهاني خشم، زيادهروي در نوشيدن الكل، بيبند و باري ) در سن سي و دو سالگي خود را از عرشهي كشتي به خليج مكزيكو انداخت؛ جسد كرين هيچوقت پيدا نشد
لوپ ولز ١٨ جولاي ١٩٠٨- ١٣ دسامبر ١٩٤٤
هنرپيشهي پرشور مكزيكي؛ با سابقهي كار در چند تئاتر كمدي موزيكال كه به كارش در سينما منجر شد. ولز در زمان زندگياش در قريب به ٥٠ فيلم بازي كرد؛ ولي هيچگاه نتوانست به ستارهاي كه هميشه آرزويش را داشت تبديل شود
ولز با خوردن تعداد زيادي قرص خوابآور خودكشي كرد
آينده، تنها پيري است و بيماري و درد... من بايد در آرامش باشم و اين تنها راه است
جيمز ويل ٢٩ مه ١٩٥٧- ٢٢ جولاي ١٨٩٣
كارگردان فيلمهايي چون «فرانكنشتين»، «عروس فرانكنشتين» و «مرد نامرئي» در اوايل دههي ٤٠ پس از رونق افتادن فيلمهاي ترسناك در هاليوود فيلمسازي را ترك گفت
بعدها در فيلم «خدايان و هيولاها» (١٩٩٨) سِرايان مككلان به ايفاي نقش ويل پرداخت. ويل با نوشيدن مقدار زيادي الكل، پريدن در استخر خانهاش و كوبيدن سرش به كف استخر خودكشي كرد