تبليغاتX
pillar

کلمه الله هی العلیا

یاعمادمن لا عماد له

 

چیزهایی را که دوست دارید، به دست آورید.
در غیر این صورت
ناچارید چیزهایی را که به دست آورده اید دوست داشته باشید.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:43 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

یه همزبون مهربون از خاک ایران
برای من سوغاتی داده با دل و جان
یک نشت خاک وطن و هدیه آورده
یه سرزمین و به من حقیر سپرده
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امید هامو نکاشتم؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
دیشب یه دریا گریه کردم توی خونه
یه دریا بیشتر خود اون خدا میدونه
تو کشورم نبودم و خاکمو داشتم
بذر امید هامو تو مشتی خاک میکاشتم
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
در به دری دست از سرم بر نمیداره
دلم از این در به دری کلی شکاره
پرونده ما گمشده تو آسمونا
یا که خدا حوصله مارو نداره
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم ؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
وای
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم ؟
تقصیر من بود تقصیر من بود

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:40 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

به گفته سخنگوی وزارت خارجه آمريکا و وزيرخارجه مصر، وزيران خارجه ايران و آمريکا در حاشيه نشستی که در مصر برگزار شده است، جملاتی هنگام صرف ناهار با هم رد و بدل کرده اند. (BBC)

و اینک شرح کامل مذاکرات:

رایس: نوشابه سیاه یا زرد؟
متکی: سون آپ ندارین؟
رایس: تموم کردیم.
متکی: یه سیاه تگری به من بده.
رایس: می خوری یا می بری؟
متکی: می خورم.
رایس نوشابه را باز می کند و می دهد دست متکی.

فعلا از ادامه مذاکرات خبری در دست نیست.

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:37 |

کلمه الله هی العلیا

 یا عماد من لا عماد له

 

به خاطر آور كه آن شب به برم
گفتی كه بی تو ز دنیا بگذرم


كنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری شكسته بین ما


گریه می كنم با خیال تو به نیمه شب ها
رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها


بی تو خسته ام دل شكسته ام اسیر دردم
از كنار من می روی ولی بگو چه كردم


رفته ای و من آرزوی كس به سر ندارم
آه قصه ی وفا با دلم مگو باور ندارم

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:28 |

کلمه الله هی العلیا

یاعماد من لا عماد له

 

اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي،
حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد!
يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد،
قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد،
اگر ميون اينهمه فكر و خيال،
ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من،
دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم.
دلم ميخواد براي چشمه چشمهات، آب حيات نباشم.
شاعر غزل هاي پاره پاره و قافيه هاي دلشكسته نباشم.
اگه يه روز دلت گرفت،
از ته دل بگو... خدايا !
صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد.
اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي. نزديك و نزديك تر.
گفتگو كن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!
و بشنو! صدايي كه ميگه: بله! بنده من!
اگه صداش رو شنيدي،
بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها...
بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت،
يه خواهش كوچيك! اگه قبول كني.
براي من هم دعا كن.
شايد براي آرزوهاي خوب كردن، دعاهاي خير كردن
براي پرواز توي قلب آسمونها، عروج تا عرش خدا
فرصت خيلي كوتاه باشه.
اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
براي من هم دعا كن.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 21:32 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 21:44 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 21:35 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

ما را همه شب نمی​برد خوابدر بادیه تشنگان بمردندای سخت کمان سست پیمانخارست به زیر پهلوانمای دیده عاشقان به رویتمن تن به قضای عشق دادمزهر از کف دست نازنیناندیوانه کوی خوبرویانسعدی نتوان به هیچ کشتن ای خفته روزگار دریابوز حله به کوفه می​رود آباین بود وفای عهد اصحاببی روی تو خوابگاه سنجابچون روی مجاوران به محرابپیرانه سر آمدم به کتابدر حلق چنان رود که جلابدردش نکند جفای بوابالا به فراق روی احباب

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 22 اردیبهشت1386 و ساعت 10:29 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

مواد لازم براي تهيه يك زندگي 70 - 80 كيلو گرمي
مغز : يك عدد درشت و رسيده
قلب : يك عدد خالص ، بدون شيله پيله و كدورت ، درضمن نشكستني باشد
ريه : 2 عدد با برونش هاي فراوان جهت استنشاق دي اكسيد كربن اضافه و انواع گازهاي سمي
جگر : ا عدد بزرگ از نوع پر جرأت
كليه : 2 عدد جهت تصفيه آب جوبي آشاميدني
دست : 2 عدد جهت شستشوي صورت ، خواهشمند است دست و صورت نشسته پاي وبلاگ ننشينيد
پا : يك دست آهويي ، جهت فرار از دست ايادي استكبار
استخوان : به ميزان لازم از نوع درشت ني و نازك ني براي نوازندگان و ساير استخوانها جهت افراد عادي به منظور فونداسيون
(كله : 1 عدد ( يك دست كله و پاچه جهت پخت اين غذا كافي است
صورت : 1 عدد متناسب
چشم : 2 عدد ، درشت ، نافذ ، شفاف ، برّاق با هر رنگ جهت رؤيت دقيق اين وبلاگ
گوش : 2 عدد براي گوش دادن و نه فقط شنيدن
بيني : 1 عدد ، كوفته ، قلمي ، دلمه ، مناسب با آب و هواي تهران و دود و دم هاي مجاز و غير مجاز فرّار در هوا
لب : 1 دست
(دندان : 1 دست كامل ( بي زحمت عاريه نباشه ، بعداً اجاره اش گرون ميشه
ابرو : 2 عدد كماني ، هلالي ، صاف ، پر پشت ، كم پشت ، باريك ، كلفت
پيشاني : 1 عدد بلند
پوست : چند متر
خون : 5 ليتر آهن دار و پر هموگلوبين
مو : مقداري افشان ، پريشان يا فر
گوشت : 45 كيلو
...قند ، اوره ، كلسترول ، تري گليسيريد و... + آنزيمهاي قلبي ، ريوي، مغزي ، كبدي و
ويتامين ها : در حدي كه به قلوه ها (كليه ها ) صدمه نرسانند. توجه داشته باشيد از افزودن ويتامين كا به ميزان زياد خودداري كنيد تا به انعقاد فكري شما هنگام كامنت گذاشتن نينجامد
كلسيم ، فسفر، منيزيوم ، آهن ، تير آهن ( يه شاخه ، دو شاخه ، داربست و ... ) به ميزان لازم براي سيمان كاري ، ملاط ريزي ، آرماتور بندي و اسكلت بندي
آب مقطر 8 : ليوان
رگ وپي : هزار متر
سخاوت : خيلي
مهرباني : هوار تا
نمك : زياد
ذكاوت : فراوان
فضولي : يه ذره نباشه بهتره
صبر ، بردباري ، حوصله و اين جور چيزها براي خوندن اين متن خيلي
زبان : يك عدد جهت كَل كَل در 360 درجه
:طرز تهيه
ابتدا گوشت و استخوانها را روي چراغ سه فيتيله با حرارت 37 درجه سانتيگراد بار مي گذاريم. در صورت فقدان دماسنج از انگشت سبابه استفاده كنيد و به محض شنيدن جيز ، فتيله ها را پايين بكشيد. سپس خون را به آن افزوده تا قوام آيد و متخلل شود در صورت ايجاد هرگونه شبهه به يك عدد سنگ پا نگاه كنيد. سپس قلب ، ريه ، جگر، قلوه و غدد را داخل خلل ها جا سازي كرده به صورتي كه دست احد الناسي به آنها نرسد و با رگ و پي خوب طناب كشي مي كنيم تا خداي ناكرده ، زبانم لال در اثر زلزله ، بادهاي سرخ و سياه و پيشامدهاي ناگوار از جا كنده نشود
سپس دست ها و پاها را با زرد پي و مفصل متصل كرده به نحوي كه توان حركت و زدن آفتاب بالانس و مهتاب بالانس را در 360 درجه داشته باشند. توجه داشته باشيد كه در اتصالات ، از اصول فيثاغورث زبان بسته و مشاوره با اقليدس استفاده نماييد در غير اين صورت مسئوليت هر گونه كج و كولگي حاصله به عهده شخص شما مي باشد . ضمناً هر دست بايد داراي 5 انگشت باشد و از هر انگشت آن هزار هنر بريزه . پا هم كه بي انگشت نمي شه
آنگاه يك عدد كله متناسب را با چسب لاينجل به اين هيكل با گردن وصليده، مغز را درون آن تعبيه مي كنيم . توجه داشته باشيد كه مخچه ، بصل النخاع ، پل هاي مغزي و نرون ها درست تعبيه شوند تا به ميزان زيادي از حماقت ، كند ذهني و مجنوني جلوگيري به عمل آيد
آنگاه قلموهايي با سايز 0 ، 00 ، 000 ، جهت نقاشي صورت بر مي داريم . بالا غيرتاً اگر كلاس هاي طراحي نگذرانده ايد از گند زدن به اين صورت خودداري فرماييد . موها را افشانده و دندان ها را تعبيه كنيد. آخرين مرحله از صورت وصل گوشهاست كه بايد كاملاً قرينه و دو طرف نصب شوند تا شنوايي كامل حاصل گردد. بهتر است گوشها كوچك انتخاب شوند تا در صورت كشيده شدن طي دوران زندگي خيلي كش نيايند. 2 عدد حلزون براي دميدن در شيپور استاش و نواختن ساز زندگي را هرگز فراموش نكنيد. سپس قند و كلسترول و اين جور زهر ماري ها را كه در آينده اي نه چندان دور گريبانتان را مي گيرد به ميزان حد پايين تزريق كنيد تا انشاءا.. در زمان صد وبيست سالگي به حد اعلا برسد و خلال اين سالها ي شيرين و نمكين زندگي از هر گونه دوا و دكتر مجرب اعم از علفي و غير علفي بي نياز گرديد
در مراحل پاياني آنزيم ها و ويتامين ها را در سطوح داخلي بدن ، رگها ، امعاء و احشاء پاشانده و مقدار زيادي نمك به صورت اضافه مي كنيم . توجه داشته باشيد كه از عناصر سخاوت ، لياقت ، متانت ، صبوري و ذكاوت در مراحل متعدد كار بعنوان افزودني هاي مجاز استفاده نماييد
حالا با اين تفاصيل و آشپزي شما ، اين اندام سر از كدام قاره در مي آورد؟ الله اعلم
راستي يادم رفت بگم كه اين معجون نياز به روحي فرهيخته داره كه بايد دست استاد بدين توش بدمه
 
 
 
+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 19:47 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

شايد شما هم با ديدن آخرين يادداشت هاي جمالزاده در ژنو كمي محظوظ شويد:

بیتی از حافظ و دیدار شادروان فرهاد و همسرش

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 20:46 |

کلمه الله هیالعلیا

یا عماد من لا عماد له

 

یادداشتی از جناب آقای خسرو ناقد به‏ مناسبت انتشار مجموعه آثار محمد على جمالزاده

نشاط من در همين قصه‏سرايى و از دور با هموطنان صحبت داشتن است

جمالزاده1
 

 

سيد محمدعلى جمالزاده نزديك به ‏نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمى‏دانم، فقط در اين سالهاى طولانى دورى از وطن، خود به‏تجربه دريافته‏ام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپرى كرده باشد، مى‏داند كه قصه تنهايى و غربت، قصه‏اى است كه هر جا حكايت شود غم‏افزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اين‏رو براين باورم كه جمالزاده نيز از اين قاعده مستثنى نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلاى نامه‏هايش يافت. براى نمونه او در نامه‏اى به بانوى گرانقدر سيمين دانشور از جمله مى‏نويسد: «ژنو بلاشك يكى از قشنگ‏ترين شهرهاى دنياست (بعضى اشخاص معتقدند كه قشنگ‏ترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگارى دارم ولى تنها مانده‏ام و گاهى اين تنهايى معنوى به‏جايى مى‏رسد كه آن شعر معروف بر زبانم جارى مى‏شود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم».2 او با اينكه مى‏دانست كه مى‏خواهد در غربت بماند، ولى شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ كه او آن را درد واقعى جامعه مى‏دانست كه علاجش مشكل است و نه با مذهب مى‏شود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه.3 جمالزاده با اين سخن انگشت بر زخمى ديرينه مى‏گذاشت و در نامه‏اى نيز دليل نرفتن به‏ايران را ترس از رشوه‏خوارى و فساد گسترده مى‏داند و مى‏نويسد: «مكّرر به‏دوستانم گفته‏ام كه مى‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانى بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتى جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراى قوه و قدرتى كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولى، يعنى ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بى‏كاره از آب درآيم. حالا هم بى‏كاره و بى‏مصرف هستم ولى لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتى انجام بدهم، ندارم»4

 

يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنى سنت استبدادى بود؟ كه «حجت را بر او تمام كرد كه بلاى اساسى آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتى و يك سنت استبدادىِ زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهاى دولت مركزى هم گذشته، و نه فقط حكومت‏هاى محلى و ايلى، و درجات ديوانى و عيون اعيانى را فرا گرفته، بلكه به‏وجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همين‏رو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتورى يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعى خودسرى و خودرايى است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعى، زبردست را صاحب همه حقوق مى‏سازد و زير دست را از هر گونه حقى مى‏اندازد. جمالزاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن مى‏ترسد».5 در هر حال اين بيت از صائب بى‏گمان زبان حال جمالزاده است، آنجا كه مى‏گويد:

دل رميده ما شكوه از وطن دارد
عقيق ما دل پُر خونى از يمن دارد

هر كه اما مى‏خواهد كه از بسيارى غم و درد غربت اندكى بكاهد، بايد تدبيرى كند و چاره‏اى بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پاى مى‏افكندش كه سهل است، هويتش را هم از او مى‏ستاند و بر باد مى‏دهد. نه‏آنجايى مى‏شود و نه اينجايى؛ برزخ‏نشينى مى‏شود كه حتى اگر هم محيطى كه در آن زندگى مى‏كند ظاهرى «بهشتى» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخى» است. جمالزاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، براى رهايى از مهلكه بى‏هويتى، عشق به‏زبان فارسى را در خانه جان خود جاى داد و تمام عمر دست به‏دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسيارى را نيز از بى‏هويتى نجات داد و هم نشان داد كه چگونه مى‏توان عمرى را دور از وطن گذراند، بى‏آنكه بى وطن شد. در واقع زبان فارسى «وطن» اصلى جمالزاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانى خود را يافت و در «وطن‏دوستى» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولى دلباختگى عميق جمالزاده به زبان فارسى و دلبستگى او به‏فرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطن‏دوستى او، هيچگاه با تنگ‏نظرى و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بى‏مغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظرى و سعه صدر و با تسامح و تساهل به‏اين امور مى‏نگريست. او در مورد آميختگى سنجيده زبانها و آميزش آگاهانه فرهنگ‏ها و تمدن‏ها، تعصبات بى‏مورد نشان نمى‏داد و در جايى در اين باره مى‏نويسد: «زبان حالت رودخانه جوشانى را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوى باشد تا اگر خاشاكى در آن وارد شود، خودِ رودخانه به‏قوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به اين است كه جوان‏هاى ما داراى افكار قوى و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روى قواعد منطقى و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانى سوار باشند كه در محيط و آب و هواى مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگه‏هاى خودمانى را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازه‏هاى مملكتمان را نمى‏توانيم به‏روى افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، به‏خودمان و به‏مملكتمان و به‏دنيا و به‏تمدن خيانت كرده‏ايم ولى افكار ديگران را نيز از راه خامى و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولى نيست و همان طور كه وقتى از انگلستان پارچه وارد مى‏كنيم، نزد خياط مى‏بريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايى را بپذيريم كه براى ما مناسب و به‏ترقى و پيشرفت و رفاه مادى و معنوى هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع به‏احوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه به‏طورى كه قابل هضم باشد، حاضر نساخته‏ايم، به‏ميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلى عقب مانده‏ايم، خيلى عاقلانه و با حزم و احتياط و به‏قول فرنگى‏ها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژى صرف نشود.6

جمالزاده خود نمونه خوبى در اين زمينه به‏دست داده است كه بى‏گمان در عرصه‏هاى ديگر نيز مى‏تواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهى و هوشيارى و با تكيه بر سنت‏هاى كهن داستانسرايى در ايران، از هنر داستان‏نويسى اروپايى بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانى را با سبك و شيوه‏اى جديد پديد آورد و از اين طريق به‏گستره‏اى از ادب فارسى كه در تنگناى سنت‏هاى دست و پا گير گرفتار آمده بود، هويتى تازه بخشيد. او طلايه‏دار داستان‏نويسى نوين ايران شد و راهگشاى نسلى كه امروز خود را مديون هدايت مى‏داند ولى كمتر از نقش جمالزاده در پيدايش اين گستره آگاهى دارد. و اين در حالى است كه هدايت جمالزاده را بزرگ خود مى‏دانست. البته جمالزاده در خَلق اولين اثر ادبى خود يعنى «فارسى شكر است»، بيشتر به‏نثر داستان و به جنبه‏هاى ترقى زبان فارسى توجه داشته است، تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز مى‏گويد كه منظورش «به‏دست دادن نمونه‏اى از فارسى معمولى و متداوله امروزه» بوده است و اينكه : «در اين داستان مى‏خواستم به‏هموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسى را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينى است، فاسد مى‏سازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربى و فرنگى ممكن است كار را به‏جايى بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كم‏كم زبان يكديگر را نفهمند».7 از اين رو علامه محمد قزوينى نيز كه جمالزاده داستان «فارسى شكر است» را اول بار در حضور وى و تنى چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلى جمالزاده براى ادامه داستان نويسى بود، در تأييد جمالزاده و تشويق و ترغيب او به‏ادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينى بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكى بود يكى نبود»، در نامه‏اى به‏جمالزاده- به‏سبك و شيوه نگارش خاص خود- در باره اين كتاب مى‏نويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روان‏تر از ماءزلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينى و سلاست انشاء و روانى عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنى و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچه‏هاى تهران است از كلمات عاميانه و بازارى و مبتذل پاك بوده نمونه كامل‏العيار زبان فارسى حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينى و حلاوت است كه هيچ لفظى ديگر پيدا نمى‏كنم براى تعبير از اين حسى كه انسان از اين نوع انشاء مى‏كند»8

 بارى، جمالزاده در سالهاى طولانى زندگى در اروپا پيوندى پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسى برقرار كرد و به‏منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه‏هاى متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتابها و مقاله‏هاى بيشمار و نقد و بررسى نشريات و كتابهاى گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب‏پرور نيز در گوشه و كنار جهان به‏مكاتبه و مراوده پرداخت. جمالزاده رسمى پسنديده و عادتى مرضيه داشت و كمتر پيش مى‏آمد كه نامه‏اى را بى پاسخ گذارد. البته او در نامه‏هايش به‏سلام و عليك و حال و احوال پرسى و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمى‏كرد و به‏نسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامه‏اى كه دريافت كرده بود، نكاتى جالب و اشاراتى جذاب در لابلاى نامه‏هايش مى‏گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به‏شيوه و سبك خاصى كه داشت مطرح مى‏كرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانى و همدلى پيدا مى‏كرد، نامه‏هايش از فرط صميميت به «نامه‏هاى عاشقانه» مى‏ماند. يك دو نامه از ميان نامه‏هايى كه جمالزاده به‏دكتر غلامحسين يوسفى نوشته، نمونه خوبى از اين دست نامه‏هاست:

ژنو - نوروز 1351 مبارك‏باد

پريشب مدام خواب مى‏ديدم و صبح براى زنم به‏تفصيل حكايت كردم: در شهرِ غريبه‏اى با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان قزوينى كه ساكن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبت‏هاى دور و درازى داشتيم و سرانجام به‏ميهمانى نرفتيم و شما مژده مى‏داديد كه خواهرتان هم با همسر عزيزش وارد خواهند شد و براى آنها بايد منزلى دست و پا كنيم. حالا ديگر بسيارى از جزييات خواب از خاطرم رفته است.
 قربان دوست بسيار عزيز و صفا پيشه‏ام مى‏روم. اغلب به‏ياد شما هستم و چهره واقعاً گرم و خندان و گيرنده شما در مقابل نظرم است و به‏ياد روزهاى معدودى كه با هم در «گليون» (Glion) بوديم و چقدر خوش گذشت، باز بسيار خوش مى‏شوم و به‏قول خودتان ايقان پيدا مى‏كنم كه «بهشت همانا صحبت ياران همدم است».


 دكتر يوسفى بسيار عزيزم‏
 قربان دوست سر تا پا مهربانى و لطف و صفايم مى‏روم. باز چشمم به‏خط قشنگ و محكم آن دوست ديرينه روشن گرديد. واقعاً خوشوقت شدم و عطر آن ايام خوش و آن همه ساعت‏هاى فراموش‏نشدنى كه با هم گذرانده‏ايم در مشام جانم از نو زنده شد. افسوس كه روزگار كمتر موافق دلخواه آدميان است. در هر صورت خدا را شكر كه باز هر دو زنده‏ايم و نفسى مى‏كشيم و مى‏توانيم لااقل به‏وسيله كاغذ و قلم قدرى با هم صحبت بداريم. آخرين‏بار كه نعمت ديدارتان برايم دست داد ايامى بود كه در مريضخانه بسترى بودم و امروز از خود مى‏پرسم كه آيا باز تا زنده هستم ديدارى نصيبم خواهد گرديد يا نه؟»
 البته در همين نامه‏ها نيز جمالزاده نكته‏اى يا پرسشى را پيش مى‏كشد و به‏موضوعى مى‏پردازد كه براى مخاطبش جالب و سودمند است. مثلاً در يكى از اين نامه‏ها به‏زنده‏ياد دكتر يوسفى، در باب جوانمردان و عياران و مضمون «فتوت» اشاراتى دارد و در نامه ديگرى در باره «حسن مقدم» اطلاعاتى به‏دست مى‏دهد؛ موضوعاتى كه ظاهراً دكتر يوسفى پيرامونشان پرسش‏هايى مطرح كرده يا در موردشان مشغول تحقيق بوده است.
 در ميان نامه‏هاى جمالزاده، چند نامه‏اى كه او در اوايل دهه چهل شمسى در پاسخ به‏نامه‏هاى خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصى برخوردار است؛ خاصه نامه‏اى كه در نوروز 1341 نوشته شده و افزون بر مطالبى نقدگونه درباره كتاب «شهرى چون بهشت»، نكات و اشارات بسيارى نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمالزاده را به‏بهترين وجه مى‏نماياند. مثلاً آنجا كه مى‏نويسد: «نوشته‏ايد كه همسر جلال آل‏احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايى براى اين مرد حق‏جو و حق‏پرور مى‏دانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهاى مسّكن را دارد و هر جوش و خروشى را روزى به‏حد معقول تخفيف مى‏دهد و مانند «راپسودى» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشت‏آميزى كه در ابتدا دل را به‏لرزه مى‏آورد، آن سكون و آرامى دل‏پذيرى كه تابيدن آفتاب ملول را به‏خاطر مى‏آورد، به‏روى گندم‏هايى كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهاى غلطان بر سر تا به‏پاى خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم».9 اين اشارات البته در پاسخى كه جمالزاده به‏نامه و انتقادهاى جلال آل‏احمد داده است، روشن‏تر و واضح‏تر به‏چشم مى‏آيد.
نظرات جمالزاده درباره انقلاب بهمن 57 ايران، سبب واكنش‏هايى متفاوت و اغلب تند- چه از جانب موافقان و چه از جانب منتقدان و مخالفان انقلاب- شد؛ تا جايى كه كار به‏ناسزاگويى و بستن تهمت به جمالزاده كشيد و او در يكى از نامه‏هايش به‏من نوشت: «در هر صورت من كه جمالزاده نام دارم و تا كنون كتابهايم رويهمرفته بى‏خريدار و طالب نمانده است و البته با انواع مشكلات و از آن جمله تكفير و دشنام و حتى مهدورالّدم واقع شدن، يعنى اگر پس از صدور چنين حكمى كه فلان كس مهدورالدم است، اگر كسى او را به‏قتل برساند كسى از قاتل نخواهد پرسيد كه‏اى مرد چرا اين پيرمرد را كشتى و قاتل ابداً مورد تحقيق و محاكمه واقع نخواهد گرديد... عجبا كه جوانان ما در اين اوقات حساس‏تر از سابق شده‏اند و به‏آسانى بناى بدگويى و حتى فحش و دشنام را مى‏گذارند و اسناد تلخ و بى اساس هم گاهى به‏طرف مى‏بندند كه مايه تعجب است». البته بيشتر انتقادها و اعتراض‏هايى كه به‏پيرمرد مى‏شد، پايه و اساس و منطق درستى نداشت و در واقع جزو ايرادات بنى اسراييلى به‏شمار مى‏آمد. مثلاً اينكه چرا از انقلاب با نام «انقلاب ايران» ياد مى‏كند و نه «انقلاب اسلامى»! يا تكرار همان انتقادات قديمى آل‏احمد از كتاب «صحراى محشر». عده‏اى هم كه ابراز نظرهاى او نسبت به‏انقلاب ايران را مطابق ديدگاه‏هاى خود نمى‏ديدند، به‏خشم آمدند و اشتغال جمالزاده در «دفتر بين‏المللى كار» در ژنو بين سالهاى 1310 تا 1335 را بهانه قرار دادند و به‏او تهمت‏هاى ناروا بستند و به‏تعرضات ناجوانمردانه‏اى عليه او دست زدند. و اين همه در حالى بود كه جمالزاده به‏وضوح وقوع انقلاب در ايران را مثبت ارزيابى مى‏كرد و در عين حال نكات ضعف و كمبود و كاستى‏هاى آنرا نيز از نظر دور نمى‏داشت.
 
در يكى از نامه‏هايش مى‏خوانيم: «نظر اساسى و قطعى من درباره انقلاب ايران مبنى بر دو حقيقت است كه مى‏توان هر دو را حقيقت تاريخى ناميد. متجاوز از 2500 سال در مملكت ايران هميشه در حقيقت استبداد مطلق حكمفرما بوده است كه جزييات آن تا اندازه‏اى بر ما معلوم است و گاهى باور نكردنى. حالا خودتان مى‏توانيد حساب كنيد كه چنين استبدادِ بى حد و اندازه‏اى، در مدت 2500 سال تا چه اندازه توليد فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورويى و بى‏غيرتى و بى‏شرافتى و بى‏عفتى و جنايت و خيانت) مى‏كند. در هر صورت، اكنون پس از 2500 سال در ايران انقلاب عجيبى كه حتى در مطبوعات خارجه به‏قلم آدم‏هاى با نام و نشان خواندم كه نوشتند Sans Precedent و بى‏سابقه است و به‏طور معجزه‏آسايى ظهور كرد و در مدت بسيار بسيار كوتاهى پادشاه كم فهم و از خود راضى را كه لشكرى مركب از هفت صد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بيست و پنج هزار مشاور آمريكايى آنها را تربيت مى‏كردند و در دست داشتند، همه را جاروب كرد و دور انداخت. براى من در گوشه قلب و در زوايا و خفاياى وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنكه مردم ايران ديگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آريامهر باشد يا نباشد) رهايى بيابند. دوم آنكه فساد- كه زاييده همين نوع سلطنت‏ها و حكومت‏هاست و با گرسنگى و ترس و بى‏سوادى و نادانى ايجاد مى‏گردد- كم‏كم و به‏مرور ايام از ميان برود. امروز كه 15 ارديبهشت 1360 است، يقين دارم كه آرزوى قلبى اولم برآورده شده و تحقق يافته است و ديگر هرگز ما مردم ايران رعيت و غلام و چاكر و جان‏نثار هيچ شاه و پادشاهى نخواهيم گرديد. ثانياً چون فساد را زاده استبداد مى‏دانم و معتقدم كه استبداد كم‏كم از ميان خواهد رفت (و يا كم‏كم كمتر خواهد شد)، در نتيجه فساد هم تقليل خواهد رفت. خواهيد گفت كه اين انقلاب كنونى ما معايب و نواقصى دارد. ابداً منكر نيستم و شايد احدى هم منكر نباشد. من شخصاً خوب مى‏دانم كه هر انقلابى در دنيا براى مردم بى‏گناه هم مشكلاتى ايجاد مى‏كرده است و به‏اصطلاح چه بسا كه تر و خشك را با هم مى‏سوزانيده است و انقلاب را مانند سيلى مى‏دانم كه بلاانتظار روان گرديده است و لطمه‏هاى بسيار بدانچه در مسير خود دارد، وارد مى‏سازد. باز به‏شهادت تاريخ، اين قبيل كيفيات موقتى بوده است و رفته‏رفته مسير تعادلى را پيموده و به‏حال طبيعى خود برگشته است. همه بايد دعا كنيم و آرزومند باشيم كه دوره شدت و تب و بحران انقلاب كنونى ايران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح كامل ملك و ملت ايران سير طبيعى خود را به‏پايان رسانده به‏جايى برسد كه منظور هر ايرانى با ايمان و پاك و وطن‏دوست و آزادى‏خواهى است. براى اينكه به‏اين هدف مبارك برسيم، حُسن نيّت و شعور و درّاكه آگاه و اطلاعات كافى لازم است و بديهى است كه دلالت خيرخواهانه كه خالى از غرض و مرض باشد و گاهى به‏صورت «مخالف» و به‏قول فرانسوى‏ها Opposition (اُپوزيسيون) تجلى مى‏نمايد هميشه در اين موارد نه تنها ضررى نداشته، بلكه مفيد و سودمند هم بوده است».
10

از جمالزاده بعد از انقلاب كتابى در ايران منتشر نشد. او در يكى از نامه‏هايش به‏من نوشت كه: «حاضرم و دلم مى‏خواهد كه بعضى از چيزهايى كه به‏شكل داستان و يا كتاب و يا مقاله و يا خاطرات و يا يادداشت نوشته‏ام و هنوز به‏چاپ نرسانده‏ام و حاضر دارم، به‏صورت قابل قبولى به‏چاپ برسد و تا عمر باقى است (شايد شنيده باشيد كه صد ساله شده‏ام و شكر خدا را به‏جا مى‏آورم و هنوز هم با قلم و كاغذ سر و كار دارم). پس از انقلاب ايران كتابى از من در ايران به‏چاپ نرسيده است. كتاب «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» هم هنوز به‏چاپ نرسيده است و شايد امكان‏پذير باشد كه آنرا با كمك دوستانه شما به‏چاپ برسانم. محتاج رسيدگى از طرف خودم است كه چون مغلوب سن و سال هستم كار آسانى نيست». عنوان «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» كه جمالزاده براى آخرين اثرش در نظر گرفته بود، هم در تداوم سه اثرى كه پيشتر به‏چاپ رسانده بود («يكى بود يكى نبود»، «غير از خدا هيچكس نبود» و «قصه ما به‏سر رسيد») قرار دارد و هم در خود غمى نهفته دارد كه از اشتياق درونى او به‏بازگشت به«خانه‏اش» خبر مى‏دهد. جمالزاده در همين نامه اشاره‏اى دارد به‏اينكه نامه‏هايش را در تهران على دهباشى از دوستان دور و نزديك او گرفته و جمع آورى كرده و بنا بوده كه به‏چاپ برساند و به‏احتمال بسيار بالاخره روز و روزگارى شايد به‏چاپ برسد.
 در اين ميان اما نه‏تنها يادواره‏اى نفيس و ماندگار در سالگرد مرگش به‏كوشش على دهباشى منتشر شد11، بلكه نخستين جلد از مجموعه آثار او كه به‏گزيده‏اى از آثارش اختصاص دارد نيز به‏تازگى انتشار يافته است.12 هيأت امناى انتشار آثار جمالزاده در يادداشتى كه بر كتاب اخير نوشته‏اند، نويد داده‏اند كه به‏تدريج كتابهايى از جمالزاده را تجديد چاپ خواهند كرد. اين كتابها كه قرار است زير نظر هيأت امنا- متشكل از آقايان جواد شيخ‏الاسلامى، محمدابراهيم باستانى پاريزى و ايرج افشار- و با نظارت على دهباشى در مراحل مختلف انتشار، اعم از يكسان نمودن رسم‏الخط، ويرايش و نسخه‏پردازى، به‏چاپ برسند، شامل 22 اثر از آثار جمالزاده است كه البته در ميان فهرستى كه به‏دست داده‏اند، جاى كتابهايى چون «صحراى محشر» و يا «سر و ته يك كرباس» خالى است. كسى چه مى‏داند، شايد روزى آرزوى دوم جمالزاده هم تحقق يافت و شرايطى بوجود آمد كه در آن به‏راستى انتشار تمامى آثار او امكان‏پذير گرديد.
 بخش بزرگى از نامه‏هاى جمالزاده هم اكنون آماده چاپ است و قرار است در 7 مجلد منتشر شود. اما اثرى كه در نوروز 1379 انتشار خواهد يافت، كتابى با عنوان «قصه‏نويسى» است كه در برگيرنده مجموعه آراء و عقايد جمالزاده درباره داستان‏نويسى و قصه‏نويسى- از «درخت آسوريك» تا رُمان «كليدر»- است. «متن كامل خاطرات جمالزاده» نيز به‏زودى به‏كوشش ايرج افشار و على دهباشى به‏چاپ خواهد رسيد. ازميان آثار منتشر نشده جمالزاده نيز داستانهاى كوتاهى با عنوان «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» منتشر خواهد شد. مجموعه آثار جمالزاده كه به‏همت اين فرهنگى‏دانانِ فرهيخته انتشار خواهد يافت، احتمالاً به 45 جلد خواهد رسيد. در اين راه براى اعضاء هيأت امنا طول عمر و براى على دهباشى تندرستى و بهروزى آرزو دارم.
 

پانوشته‏ها:
 
-----------------------------------------------
1- ديباچه كتاب «قصه ما بسر رسيد»، سيد محمدعلى جمالزاده، تهران 1357. ص 12.
2- برگزيده آثار سيد محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران، 1378. ص 716.
3- ياد سيد محمد على جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1377. ص 318.
4- برگزيده آثار، ص 719.
5- به‏اختصار از: ياد سيد محمد على جمالزاده، ص 88 -187.
6- برگزيده آثار، ص‏36 -435.
7- از صبا تا نيما، يحيى آرين‏پور، تهران 1351. جلد دوم، ص 282.
8- برگزيده آثار، ص 825.
9- همانجا، ص 25 -724.
10- نقل به‏اختصار از: برگزيده آثار، ص 711 -702.
11- ياد سيد محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1377. نشر ثالث، 651 صفحه.
12- برگزيده آثار محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1378. نشر شهاب، انتشارات سخن، 836 صفحه.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 20:43 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

ایزاک نیوتن که در روز 25 دسامبر 1642 یعنی سال مرگ گالیله متولد شد از خانواده ای است که افراد ان کشاورز مستقل و متوسط الحال بودند و مجاور دریا در قریه وولستورپ می زیستند نیوتن قبل از موعد متولد شد و زودرس به دنیا آمد و چنان ضعیف بود که مادر گمان برد او حتی روز اول زندگی را نتواند به پایان برد پدرش نیز در عین حال اسحق نام داشت و در 30 سالگی و قبل از تولد فرزندش در گذشت. پدرش مردی بوده است ضعیف، با رفتار غیر عادی زودرنج و عصبی مزاج مادرش هانا آیسکاف زنی بود مقتصد، خانه داری بود صاحب کفایت و صنعتگری با لیاقت آیزاک دوره کودکی شادی نداشت او سه ساله بود که مادرش با بارناباس المیت کشیش مرفه با سنی دو برابر سن خود ازدواج کرد جدایی از مادر ظاهراٌ سخت بر شخصیت او اثر گذاشت و تقریباٌ مسلم است که رفتار بعدی وی نسبت به زنان را نیز شکل داد نیوتن هیچگاه ازدواج نکرد اما یکبار(شاید هم دو بار) نامزد کرد به نظر می آمد که تمرکز او منحصراٌ روی کارش بود نه سالی که نیوتن در وولستورپ جدا از مادر گذرانید برای وی سالهای دردناکی بود داستانهایی بر سر زبان است که نیوتن جوان از قبه کلیسا بالا می رفت تا نورث ویتام ده مجاور را که مادرش اینک در آن زندگی می کرد، از دور ببیند.

آموزش ابتدایی رسمی نیوتن در دو مدرسه کوچک دهکده های اسکلینگتن و راچفورد صورت گرفته بود که هر دو برای رفت و آمد روزانه به خانه او نزدیک بودند چنین به نظر می رسد که اول بار دایی اوکه کشیشی به نام ویلیام آیسکاف بوده است متوجه شد که در نیوتن استعدادی مافوق کودکان عادی وجود دارد.

بدین ترتیب ویلیام آیسکاف مادر را مجاب کرد که کودک را به دانشگاه کمبریج(که خودش نیز از شاگردان قدیمی این دانشگاه بود) بفرستد زیا مادر نیوتن قصد داشت وی را در خانه نگهدارد تا در کارهای مزرعه به او کمک کند در این هنگام نیوتن 15 ساله بود کمبریج در آن زمان دیگر آکسفورد را از مقام اولی که داشت خلع کرده به قلب پیوریتانیسم انگلیس و کانون زندگی روشنفکری آن کشور بدل شده بود. نیوتن در آنجا مانند هزاران دانشجوی دیگر دوره کارشناسی، خود را غرق مطالعه آثار ارسطو و افلاطون می کرد نیوتن در یکی از روزهای سال 1663 یا 1664 شعار زیر را در کتابچه یادداشت خود وارد کرد. افلاطون دوست من و ارسطو هم دوست من است، اما بهترین دوست من حقیقت است او از کارهای دکارت در هندسه تحلیلی شردوع کرده سریعاٌ تا مبحث روشهای جبری پیش آمده بود در آوریل 1665 که نیوتن درجه کارشناسی خود را گرفت، دوره آموزشی او که می توانست چشمگیرترین دوره در کل تاریخ دانشگاه باشد بدون هیچگونه شناسایی رسمی به اتمام رسید.

در حدود سال 1665 مرض طاعون شیوع یافت و دانشگاه دانشجویان خود را مرخص کرد نیوتن به زادگاه خود مراجعت کرد همین موقع بود که هوش و استعداد نابغه بزرگ آشکار گشت زیرا تمام کتابها و جزوه های خود را در دانشگاه جا گذاشته بود فکر خود رذا آزاد گذاشت که به تنهایی از منابع خاص خود استفاده نماید در این هنگام نیوتن بیش از 22 سال نداشت ولی بیش از ارشمیدس و دکارت در باره معرفت ساختمان جهان دقیق شده بود نیوتن ضمن دو سالی که در وولستورپ بود حساب عناصر بی نهایت کوچک قانون جاذبه عمومی را کشف کرد و تئوری نور را بنیان گذاشت این داستان که سقوط سیبی از درخت نیوتن را به فکر کشف جاذبه عمومی انداخته است به نظر درست می آید او از آن لحظه این پرسشها را برای خود مطرح کرد: چرا سیب به پایین و نه بالا سقوط می کند؟ و چرا ماه بر زمین نمی افتد؟ این اندیشه ها بعدها او را به کشف قانون نیروی گرانش رهنمون شدند هنگامی که نیوتن چندین سال بعد پاسخ این پرسش را توانست بیابد در واقع یکی از قانونهای فیزیک راکشف کرده بود که بر تمام عالم حکمفرماست قانون نیروی گرانش او پس از شیوع طاعون و بازگشت به ملک مزروعی مادرش، طی 18 ماه به آگاهیها و کشفهایی بیش از آنچه که دانشمندان دیگر در طول عمر خود دست می یابند، دست یافت او در این مدت ساخت و ساز قانون نیروی گرانش را آغاز کرد او در باره نور و رنگهای آن پژوهش کرد دلیل جزر و مد را کشف کرد قوانین و حرکات بخصوصی را به درستی تشخیص دادو معادله هایی برای آن نوشت که بعدها اساس و بنیان دانش مکانیک شد در مورد نیروی گرانش نیوتن معتقد بود که نه تنها زمین چنین نیروی گرانشی دارد بلکه تمام اجسام و اجرام چنین خصوصیتی دارند روزی که او منشوری را در دست گرفت واجازه داد تا پرتو نور خورشید از میان آن بتابد او با این کار کشف کرد که نور سفید به هنگام ورود به منشور شیشه ای منحرف می شود و به 7 پرتو نور اصلی با رنگهای گوناگون تجزیه می شود آنها رنگهای رنگین کمان هستند که طیف یا بیناب نامیده می شوند و عبارتند از: سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش او تمام این کشفیات را در یک دوره زمانی 18 ماهه به انجام رسانید بالاخره طاعون ریشه کن شد و او به لندن برگشت تا تحصیلات خود را به پایان برساند او 3 سال پس از آن را صرف کاوش و پژوهش در ماهیت و طبیعت نور کرد او همچنین نخستین دوربین نجومی آیینه ای را ساخت تلسکوپ آیینه ای رصد خانه مونت پالومار در کالیفرنیا نیز، که آیینه آن 5 متر قطر دارد بر اساس اصول و قواعد نیوتن بنا شده است.

نیوتن در اثر مطالعات فراوان مبتلا به ناراحتی عصبی شد از دو ناراحتی عصبی مه نیوتن پیدا کرد اولی ظاهراٌ در سال 1678 و دومی در سال بعد از فوت مادر او بود در این دره وی مدت 6 سال از هر گونه مکاتبه مربوط به تلاشهای ذهنی دست کشید به هر صورت عالم کیهانی بود. دوران مابین 1684 و 1686 از نظر تاریخ فکری بشر مقام ارجمندی دارد در این دوران هالی توانست با تدبیر بسیار نیوتن را وادارد که اکتشافات خویش را در نجوم و علم حرکات به منظور انتشار تدوین کند و نیوتن نیز به این کار رضایت داد در سال 1687 در 45 سالگی قانون جاذبه زمین و سه قانون در باره حرکت را در کتابش مه به زبان لاتین نوشته شده بود با خرج هالی منتشر کرد نیوتن به مطالعات عظیم دیگری پرداخت که حتی امروزه نیز کامل نشده است و آن اینکه با به کار بردن قوانین علم الحرکات و قانون جاذبه عمومی فرورفتگی زمین را در دوقطب آن که نتیجه دوران روزانه زمین به دور محورش می باشد محاسبه کرد و به کمک این محاسبه درصدد برآمد سیر تکامل تدریجی سیاره را مورد مطالعه قرار دهد. نیوتن تغییرات وزن اجسام را برحسب تغییر عرض جغرافیایی مکان به دست آورد و نیز ثابت کرد که هر جسم تو خالی که به سطوح مروی متحدالمرکز و متجانس محدود شده باشد نمی تواند هیچگونه نیرویی بر اجسام با ابعاد کوچک که در نقطه غیر مشخصی در داخل آن قرار داشته باشند اعمال کند نیوتن در پاییز سال 1692 هنگامیکه به 50 سالگی رسید نزدیک می شد به سختی مریض و بستری شد به طوریکه از هر گونه قوت و غذایی بیزار شد و دجار بی خوابی مفرط گردید که به تدریج به بی خوابی کامل تبدیل شد خبر کسالت شدید نیوتن در قاره اروپا انتشار یافت. لیکن بعد از آنکه خبر بهبودی او را دادند دوستانش شادمان گردیدند. حکمت بریتانیا به منظور قدردانی از خدمات این دانشمند برگ یک منصب بسیار بالای دولتی به وی اعطاء کرد و او در سال 1700 میلادی به عنوان خزانه دار کل سلطنتی منصوب شد منصبی که تا آخر عمرش آن را حفظ کرد در همان سال به عضویت آکادمی علمی فرانسه نیز اتنخاب شد در سال 1705 علیا حضرت ملکه آن(ملکه انگلستان) به وی عنوان سر اعطاء کرد و به احتمال قوی اعطای این افتخار بیشتر به مناسبت خدمات او در ضرب مسکوکات بوده است تا به علت تقدم فضل او در معبد عقل و کمال.

وی چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی طولانی گذشته اش از آن این خلاصه را بدست داد: من نمی دانم به چشم مردم دنیا چگونه می آیم اما در چشم خود به کودکی می مانم که در کنار دریا بازی می کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صافتر یا صدفی زیباتر منعطف می کند در حالیکه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان نامکشوف مانده در جلوی او گسترده است آخرین روزهای زندگی وی تاثر برانگیز و از جنبه انسانی قوی و عمیق بوده است اگر چه نیوتن نیز مانند سایر افراد بشر از رنج فراوان بی بهره نماند لیکن بردباری بسیاری که در مقابل درد و شکنجه دائمی دو سه سال اخیر زندگانی خویش نشان داد شکوفه های دیگری بر تاج گلی که بر فرق او قرار دارد می افزاید. در آخرین روزهای زندگی از ردر جانگداز اسوده بود در نهایت آرامش در 20 مارس 1727 در 84 سالگی در لندن در گذشت و با عزت و شرف بسیار در وستمینستر آبی به خاک سپرده شد برای قدردانی از این دانشمند بزرگ واحد نیرو را نیوتن نامیده اند بدون تردید می توان گفت در تاریخ بشریت نامی از مافوق نیوتن وجود نداشته و هیچ اثری از لحاظ عظمت و بزرگی مانند کتاب(اصول) او نخواهد بود لاپلاس بزرگترین ادامه دهنده اکتشافات او در باره اش چنین می گوید: کتاب اصول بنای معظمی است که تا ابد عمق دانش نابغه بزرگی را که کاشف مهمترین قوانین طبیعت بوده است به جهانیان ملل خوهد داشت. لاگرانژ در باره او چنین می گوید: نیوتن خوشبخت بود که توانست دستگاه جهان را توصیف کند افسوس که در عالم بیش از یک اسمان وجود ندارد ولتر مشهورترین ستایندگان او چنین نوشته است: ای رازدار آسمانها و ای جوهر ابدی راست بگو تو نسبت به نیوتن حسادت نمی ورزی؟

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 20:36 |

کلمه الله هی العلیا

یاعمادمن لا عماد له

 

با نگاهي به زندگي‌نامه‌ي شاعران، نويسنده‌ها و هنرمندان جهان؛ افرادي كه از ميان آن‌ها با خودكشي جان سپرده‌اند، شگفت‌زده خواهيم شد بزرگاني چون «ارنست همينگوي»، «ويرجينيا وولف»، «صادق هدايت» و... برخي از اين افراد پيش از مرگ يادداشت خودكشي از خود به جاي گذاشته‌اند كه بخش‌هايي از اين يادداشت‌ها و نحوه‌ي خودكشي نويسندگان آن‌ها را مي‌خوانيم

فردي پراينز ، ‌٢٢ ژوئن ‌١٩٥٤ – ‌٢٩ ژانويه ‌١٩٧٧، كمدين بازي در فيلم مرد و چيكو
مشكلات ناشي از افزايش وزن و دورگه بودن‌اش باعث احساس تنهايي و بيگانگي‌اش بود. با وجود يادداشت خودكشي پرايز، علت مرگ زودهنگام او؛ شليك تصادفي گلوله ناشي از مصرف قرص‌هاي افسردگي «كوالد» گزارش شد

آن گاه كه ديگر من از دنيا رفته‌ام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باران‌اش را پريشان مي‌كند و تو دل‌شكسته بر روي پيكر بي‌جان من خم مي‌شوي و من اهميتي نمي‌دهم. چرا كه مي‌خواهم در آرامش به‌سر برم؛ به‌سان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخه‌هاي نازك‌شان را خم مي‌كند و من ساكت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اكنونِ تو خواهم بود

سارا تيسديل ‌١٩٣٣- ‌١٨٨٤ شاعره‌ي آمريكايي، متولد سنت‌لوئيس
وي چندين جلد كتاب شعر شامل «هلن از تروي» و «رودخانه‌هاي در راه دريا» از خود به جاي گذاشته ‌است. اشعار تيسديل بسيار ظريف، احساسي و شخصي هستند
او بسيار احساساتي و گوشه‌گير بود و سرانجام در ‌٤٨ سالگي پس از نوشتن يادداشت خودكشي‌اش خطاب به عاشقي كه ترك‌اش كرده ‌بود، خود را غرق كرد

كرت كوبين ‌٢٠ فوريه ‌١٩٦٧- ‌٨ آوريل ‌١٩٩
خواننده‌ي اصلي گروه نيروانا كه در تمام دوران كودكي‌اش بيمار و مبتلا به برونشيت بود. جسد كرت را يك برق‌كار كه براي نصب سيستم امنيتي به خانه‌ي او رفته ‌بود، پيدا كرد. وقتي كسي در را به روي برق‌كار باز نكرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهي انداخت. تا قبل از اين كه لكه‌هاي خون را كنار گوش جسد ببيند، فكر مي‌كرد آن چه روي زمين افتاده ‌است يك عروسك چوبي است وقتي پليس در خانه را شكست، هنوز اسلحه در دست كرت به سمت چانه‌اش نشانه رفته ‌بود. يادداشت خودكشي او كه ـ با جوهر قرمز نوشته‌ شده ‌بود ـ كمي آن‌سوتر روي پيشخان آشپزخانه قرار داشت

جون اريك هكسوم ‌٥ نوامبر ‌١٩٥٧- ‌١٨ اكتبر ‌١٩٨٤
هنرپيشه‌ي نقش فيناس باگ در فيلم «مسافران» در مقابل مينو پلوس. آن چه از هكسوم به جاي مانده دقيقا يك يادداشت خودكشي نيست. ولي از ادبيات ارزشمندي برخوردار است؛ مرگ هكسوم بر اثر يك تصادف در هنگام بازي در سريال تلويزيوني «مخفي‌كاري» رخ داد. آن جا كه هكسوم مي‌بايست با يك تفنگ مشقي به سر خود شليك مي‌كرد. ضربه‌ي ناشي از شليك گلوله‌ي مشقي باعث شكسته‌شدن بخشي از جمجمه‌ي هكسوم و فرو رفتن استخوان‌هاي خرد شده به مغز وي شد؛ او شش روز بعد از اين حادثه درگذشت

احساس مي‌كنم باز به يكي از حمله‌هاي ديوانگي‌ام نزديك مي‌شوم. ديگر نمي‌توانم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم؛ اين بار بهبود نخواهم يافت صداهايي در سرم مي‌شنوم و نمي‌توانم روي نوشته‌هايم تمركز كنم. تاكنون مبارزه كرده‌ام ولي ديگر نمي‌توانم

ويرجينيا وولف١٩٤١- ‌١٨٨٢
نويسنده‌ي صاحب‌نام انگليسي كه سبك جديدي را در رمان‌نويسي آغاز كرد. وولف تعداد زيادي مقاله‌ي فمينيستي نوشته‌است. «اگر قرار باشد يك زن داستان بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد
وولف جيب‌هايش را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانه‌ي اوز، نزديك خانه‌اش در ساسِكس غرق كرد


سرجي اسنين ١٩٢٥- ‌١٨٩٥
شاعر روس كه خود را از لوله‌هاي آب گرم سقف اتاقش حلق‌آويز كرد. روز قبل از آن، شعر خودكشي‌اش را با خون خودش نوشت

«دنياي عزيز! دارم ترك‌ات مي‌كنم؛ چون حوصله‌ا‌م سر رفته. فكر مي‌كنم به قدر كافي زندگي كرده‌ام و مي‌خوام تو رو با همه‌ي نگراني‌هات ترك كنم موفق باشي

جورج ساندرز ‌١٩٠٦- ‌٢٥ آوريل ‌١٩٧٢
هنرپيشه‌ي فيلم‌هايي چون «تصوير دوريان گرِي»، «شبح و خانم موير» و «همه چيز درباره‌ي ايو» صداي «شِر خان» در انيميشن «كتاب جنگل» شركت ديسني
با مصرف تعداد زيادي قرص خواب خودكشي كرد

هارت كرين ١٩٣٢- ‌١٨٩٩
از تاثيرگذارترين شاعران مدرنيست آمريكايي. با رفتارهاي آزارنده و مخرب (حملات ناگهاني خشم، زياده‌روي در نوشيدن الكل، بي‌بند و باري ) در سن ‌سي و دو سالگي خود را از عرشه‌ي كشتي به خليج مكزيكو انداخت؛ جسد كرين هيچ‌وقت پيدا نشد


لوپ ولز ١٨ جولاي ‌١٩٠٨- ‌١٣ دسامبر ‌١٩٤٤
هنرپيشه‌ي پرشور مكزيكي؛ با سابقه‌ي كار در چند تئاتر كمدي موزيكال كه به كارش در سينما منجر شد. ولز در زمان زندگي‌اش در قريب به ‌٥٠ فيلم بازي كرد؛ ولي هيچ‌گاه نتوانست به ستاره‌اي كه هميشه آرزويش را داشت تبديل شود
ولز با خوردن تعداد زيادي قرص‌ خواب‌آور خودكشي كرد

آينده، تنها پيري است و بيماري و درد... من بايد در آرامش باشم و اين تنها راه است

جيمز ويل ‌٢٩ مه ‌١٩٥٧- ‌٢٢ جولاي ‌١٨٩٣
كارگردان فيلم‌هايي چون «فرانكنشتين»، «عروس فرانكنشتين» و «مرد نامرئي» در اوايل دهه‌ي ‌٤٠ پس از رونق افتادن فيلم‌هاي ترسناك در هاليوود فيلم‌سازي را ترك گفت
بعدها در فيلم «خدايان و هيولاها» (‌١٩٩٨) سِرايان مك‌كلان به ايفاي نقش ويل پرداخت. ويل با نوشيدن مقدار زيادي الكل، پريدن در استخر خانه‌اش و كوبيدن سرش به كف استخر خودكشي كرد

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه