تبليغاتX
pillar

کلمه الله هی العلیا

یاعمادمن لا عماد له

 

چیزهایی را که دوست دارید، به دست آورید.
در غیر این صورت
ناچارید چیزهایی را که به دست آورده اید دوست داشته باشید.

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:43 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

یه همزبون مهربون از خاک ایران
برای من سوغاتی داده با دل و جان
یک نشت خاک وطن و هدیه آورده
یه سرزمین و به من حقیر سپرده
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امید هامو نکاشتم؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
دیشب یه دریا گریه کردم توی خونه
یه دریا بیشتر خود اون خدا میدونه
تو کشورم نبودم و خاکمو داشتم
بذر امید هامو تو مشتی خاک میکاشتم
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
در به دری دست از سرم بر نمیداره
دلم از این در به دری کلی شکاره
پرونده ما گمشده تو آسمونا
یا که خدا حوصله مارو نداره
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم ؟
تقصیر من بود؟ یا که تقصیر جوانی؟
وای
دلم گرفت از دست این دنیای فانی
دشت ها کویر ها مال من بود یه زمانی
چرا اون روز بذر امیدهامو نکاشتم ؟
تقصیر من بود تقصیر من بود

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:40 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

به گفته سخنگوی وزارت خارجه آمريکا و وزيرخارجه مصر، وزيران خارجه ايران و آمريکا در حاشيه نشستی که در مصر برگزار شده است، جملاتی هنگام صرف ناهار با هم رد و بدل کرده اند. (BBC)

و اینک شرح کامل مذاکرات:

رایس: نوشابه سیاه یا زرد؟
متکی: سون آپ ندارین؟
رایس: تموم کردیم.
متکی: یه سیاه تگری به من بده.
رایس: می خوری یا می بری؟
متکی: می خورم.
رایس نوشابه را باز می کند و می دهد دست متکی.

فعلا از ادامه مذاکرات خبری در دست نیست.

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:37 |

کلمه الله هی العلیا

 یا عماد من لا عماد له

 

به خاطر آور كه آن شب به برم
گفتی كه بی تو ز دنیا بگذرم


كنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری شكسته بین ما


گریه می كنم با خیال تو به نیمه شب ها
رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها


بی تو خسته ام دل شكسته ام اسیر دردم
از كنار من می روی ولی بگو چه كردم


رفته ای و من آرزوی كس به سر ندارم
آه قصه ی وفا با دلم مگو باور ندارم

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 21:28 |

کلمه الله هی العلیا

یاعماد من لا عماد له

 

اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي،
حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد!
يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد،
قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد،
اگر ميون اينهمه فكر و خيال،
ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من،
دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم.
دلم ميخواد براي چشمه چشمهات، آب حيات نباشم.
شاعر غزل هاي پاره پاره و قافيه هاي دلشكسته نباشم.
اگه يه روز دلت گرفت،
از ته دل بگو... خدايا !
صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد.
اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي. نزديك و نزديك تر.
گفتگو كن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!
و بشنو! صدايي كه ميگه: بله! بنده من!
اگه صداش رو شنيدي،
بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها...
بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت،
يه خواهش كوچيك! اگه قبول كني.
براي من هم دعا كن.
شايد براي آرزوهاي خوب كردن، دعاهاي خير كردن
براي پرواز توي قلب آسمونها، عروج تا عرش خدا
فرصت خيلي كوتاه باشه.
اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
براي من هم دعا كن.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 21:32 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 21:44 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 21:35 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له

ما را همه شب نمی​برد خوابدر بادیه تشنگان بمردندای سخت کمان سست پیمانخارست به زیر پهلوانمای دیده عاشقان به رویتمن تن به قضای عشق دادمزهر از کف دست نازنیناندیوانه کوی خوبرویانسعدی نتوان به هیچ کشتن ای خفته روزگار دریابوز حله به کوفه می​رود آباین بود وفای عهد اصحاببی روی تو خوابگاه سنجابچون روی مجاوران به محرابپیرانه سر آمدم به کتابدر حلق چنان رود که جلابدردش نکند جفای بوابالا به فراق روی احباب

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 22 اردیبهشت1386 و ساعت 10:29 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

مواد لازم براي تهيه يك زندگي 70 - 80 كيلو گرمي
مغز : يك عدد درشت و رسيده
قلب : يك عدد خالص ، بدون شيله پيله و كدورت ، درضمن نشكستني باشد
ريه : 2 عدد با برونش هاي فراوان جهت استنشاق دي اكسيد كربن اضافه و انواع گازهاي سمي
جگر : ا عدد بزرگ از نوع پر جرأت
كليه : 2 عدد جهت تصفيه آب جوبي آشاميدني
دست : 2 عدد جهت شستشوي صورت ، خواهشمند است دست و صورت نشسته پاي وبلاگ ننشينيد
پا : يك دست آهويي ، جهت فرار از دست ايادي استكبار
استخوان : به ميزان لازم از نوع درشت ني و نازك ني براي نوازندگان و ساير استخوانها جهت افراد عادي به منظور فونداسيون
(كله : 1 عدد ( يك دست كله و پاچه جهت پخت اين غذا كافي است
صورت : 1 عدد متناسب
چشم : 2 عدد ، درشت ، نافذ ، شفاف ، برّاق با هر رنگ جهت رؤيت دقيق اين وبلاگ
گوش : 2 عدد براي گوش دادن و نه فقط شنيدن
بيني : 1 عدد ، كوفته ، قلمي ، دلمه ، مناسب با آب و هواي تهران و دود و دم هاي مجاز و غير مجاز فرّار در هوا
لب : 1 دست
(دندان : 1 دست كامل ( بي زحمت عاريه نباشه ، بعداً اجاره اش گرون ميشه
ابرو : 2 عدد كماني ، هلالي ، صاف ، پر پشت ، كم پشت ، باريك ، كلفت
پيشاني : 1 عدد بلند
پوست : چند متر
خون : 5 ليتر آهن دار و پر هموگلوبين
مو : مقداري افشان ، پريشان يا فر
گوشت : 45 كيلو
...قند ، اوره ، كلسترول ، تري گليسيريد و... + آنزيمهاي قلبي ، ريوي، مغزي ، كبدي و
ويتامين ها : در حدي كه به قلوه ها (كليه ها ) صدمه نرسانند. توجه داشته باشيد از افزودن ويتامين كا به ميزان زياد خودداري كنيد تا به انعقاد فكري شما هنگام كامنت گذاشتن نينجامد
كلسيم ، فسفر، منيزيوم ، آهن ، تير آهن ( يه شاخه ، دو شاخه ، داربست و ... ) به ميزان لازم براي سيمان كاري ، ملاط ريزي ، آرماتور بندي و اسكلت بندي
آب مقطر 8 : ليوان
رگ وپي : هزار متر
سخاوت : خيلي
مهرباني : هوار تا
نمك : زياد
ذكاوت : فراوان
فضولي : يه ذره نباشه بهتره
صبر ، بردباري ، حوصله و اين جور چيزها براي خوندن اين متن خيلي
زبان : يك عدد جهت كَل كَل در 360 درجه
:طرز تهيه
ابتدا گوشت و استخوانها را روي چراغ سه فيتيله با حرارت 37 درجه سانتيگراد بار مي گذاريم. در صورت فقدان دماسنج از انگشت سبابه استفاده كنيد و به محض شنيدن جيز ، فتيله ها را پايين بكشيد. سپس خون را به آن افزوده تا قوام آيد و متخلل شود در صورت ايجاد هرگونه شبهه به يك عدد سنگ پا نگاه كنيد. سپس قلب ، ريه ، جگر، قلوه و غدد را داخل خلل ها جا سازي كرده به صورتي كه دست احد الناسي به آنها نرسد و با رگ و پي خوب طناب كشي مي كنيم تا خداي ناكرده ، زبانم لال در اثر زلزله ، بادهاي سرخ و سياه و پيشامدهاي ناگوار از جا كنده نشود
سپس دست ها و پاها را با زرد پي و مفصل متصل كرده به نحوي كه توان حركت و زدن آفتاب بالانس و مهتاب بالانس را در 360 درجه داشته باشند. توجه داشته باشيد كه در اتصالات ، از اصول فيثاغورث زبان بسته و مشاوره با اقليدس استفاده نماييد در غير اين صورت مسئوليت هر گونه كج و كولگي حاصله به عهده شخص شما مي باشد . ضمناً هر دست بايد داراي 5 انگشت باشد و از هر انگشت آن هزار هنر بريزه . پا هم كه بي انگشت نمي شه
آنگاه يك عدد كله متناسب را با چسب لاينجل به اين هيكل با گردن وصليده، مغز را درون آن تعبيه مي كنيم . توجه داشته باشيد كه مخچه ، بصل النخاع ، پل هاي مغزي و نرون ها درست تعبيه شوند تا به ميزان زيادي از حماقت ، كند ذهني و مجنوني جلوگيري به عمل آيد
آنگاه قلموهايي با سايز 0 ، 00 ، 000 ، جهت نقاشي صورت بر مي داريم . بالا غيرتاً اگر كلاس هاي طراحي نگذرانده ايد از گند زدن به اين صورت خودداري فرماييد . موها را افشانده و دندان ها را تعبيه كنيد. آخرين مرحله از صورت وصل گوشهاست كه بايد كاملاً قرينه و دو طرف نصب شوند تا شنوايي كامل حاصل گردد. بهتر است گوشها كوچك انتخاب شوند تا در صورت كشيده شدن طي دوران زندگي خيلي كش نيايند. 2 عدد حلزون براي دميدن در شيپور استاش و نواختن ساز زندگي را هرگز فراموش نكنيد. سپس قند و كلسترول و اين جور زهر ماري ها را كه در آينده اي نه چندان دور گريبانتان را مي گيرد به ميزان حد پايين تزريق كنيد تا انشاءا.. در زمان صد وبيست سالگي به حد اعلا برسد و خلال اين سالها ي شيرين و نمكين زندگي از هر گونه دوا و دكتر مجرب اعم از علفي و غير علفي بي نياز گرديد
در مراحل پاياني آنزيم ها و ويتامين ها را در سطوح داخلي بدن ، رگها ، امعاء و احشاء پاشانده و مقدار زيادي نمك به صورت اضافه مي كنيم . توجه داشته باشيد كه از عناصر سخاوت ، لياقت ، متانت ، صبوري و ذكاوت در مراحل متعدد كار بعنوان افزودني هاي مجاز استفاده نماييد
حالا با اين تفاصيل و آشپزي شما ، اين اندام سر از كدام قاره در مي آورد؟ الله اعلم
راستي يادم رفت بگم كه اين معجون نياز به روحي فرهيخته داره كه بايد دست استاد بدين توش بدمه
 
 
 
+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 19:47 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

شايد شما هم با ديدن آخرين يادداشت هاي جمالزاده در ژنو كمي محظوظ شويد:

بیتی از حافظ و دیدار شادروان فرهاد و همسرش

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 20:46 |

کلمه الله هیالعلیا

یا عماد من لا عماد له

 

یادداشتی از جناب آقای خسرو ناقد به‏ مناسبت انتشار مجموعه آثار محمد على جمالزاده

نشاط من در همين قصه‏سرايى و از دور با هموطنان صحبت داشتن است

جمالزاده1
 

 

سيد محمدعلى جمالزاده نزديك به ‏نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمى‏دانم، فقط در اين سالهاى طولانى دورى از وطن، خود به‏تجربه دريافته‏ام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپرى كرده باشد، مى‏داند كه قصه تنهايى و غربت، قصه‏اى است كه هر جا حكايت شود غم‏افزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اين‏رو براين باورم كه جمالزاده نيز از اين قاعده مستثنى نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلاى نامه‏هايش يافت. براى نمونه او در نامه‏اى به بانوى گرانقدر سيمين دانشور از جمله مى‏نويسد: «ژنو بلاشك يكى از قشنگ‏ترين شهرهاى دنياست (بعضى اشخاص معتقدند كه قشنگ‏ترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگارى دارم ولى تنها مانده‏ام و گاهى اين تنهايى معنوى به‏جايى مى‏رسد كه آن شعر معروف بر زبانم جارى مى‏شود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم».2 او با اينكه مى‏دانست كه مى‏خواهد در غربت بماند، ولى شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ كه او آن را درد واقعى جامعه مى‏دانست كه علاجش مشكل است و نه با مذهب مى‏شود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه.3 جمالزاده با اين سخن انگشت بر زخمى ديرينه مى‏گذاشت و در نامه‏اى نيز دليل نرفتن به‏ايران را ترس از رشوه‏خوارى و فساد گسترده مى‏داند و مى‏نويسد: «مكّرر به‏دوستانم گفته‏ام كه مى‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانى بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتى جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراى قوه و قدرتى كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولى، يعنى ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بى‏كاره از آب درآيم. حالا هم بى‏كاره و بى‏مصرف هستم ولى لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتى انجام بدهم، ندارم»4

 

يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنى سنت استبدادى بود؟ كه «حجت را بر او تمام كرد كه بلاى اساسى آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتى و يك سنت استبدادىِ زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهاى دولت مركزى هم گذشته، و نه فقط حكومت‏هاى محلى و ايلى، و درجات ديوانى و عيون اعيانى را فرا گرفته، بلكه به‏وجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همين‏رو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتورى يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعى خودسرى و خودرايى است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعى، زبردست را صاحب همه حقوق مى‏سازد و زير دست را از هر گونه حقى مى‏اندازد. جمالزاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن مى‏ترسد».5 در هر حال اين بيت از صائب بى‏گمان زبان حال جمالزاده است، آنجا كه مى‏گويد:

دل رميده ما شكوه از وطن دارد
عقيق ما دل پُر خونى از يمن دارد

هر كه اما مى‏خواهد كه از بسيارى غم و درد غربت اندكى بكاهد، بايد تدبيرى كند و چاره‏اى بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پاى مى‏افكندش كه سهل است، هويتش را هم از او مى‏ستاند و بر باد مى‏دهد. نه‏آنجايى مى‏شود و نه اينجايى؛ برزخ‏نشينى مى‏شود كه حتى اگر هم محيطى كه در آن زندگى مى‏كند ظاهرى «بهشتى» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخى» است. جمالزاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، براى رهايى از مهلكه بى‏هويتى، عشق به‏زبان فارسى را در خانه جان خود جاى داد و تمام عمر دست به‏دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسيارى را نيز از بى‏هويتى نجات داد و هم نشان داد كه چگونه مى‏توان عمرى را دور از وطن گذراند، بى‏آنكه بى وطن شد. در واقع زبان فارسى «وطن» اصلى جمالزاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانى خود را يافت و در «وطن‏دوستى» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولى دلباختگى عميق جمالزاده به زبان فارسى و دلبستگى او به‏فرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطن‏دوستى او، هيچگاه با تنگ‏نظرى و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بى‏مغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظرى و سعه صدر و با تسامح و تساهل به‏اين امور مى‏نگريست. او در مورد آميختگى سنجيده زبانها و آميزش آگاهانه فرهنگ‏ها و تمدن‏ها، تعصبات بى‏مورد نشان نمى‏داد و در جايى در اين باره مى‏نويسد: «زبان حالت رودخانه جوشانى را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوى باشد تا اگر خاشاكى در آن وارد شود، خودِ رودخانه به‏قوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به اين است كه جوان‏هاى ما داراى افكار قوى و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روى قواعد منطقى و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانى سوار باشند كه در محيط و آب و هواى مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگه‏هاى خودمانى را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازه‏هاى مملكتمان را نمى‏توانيم به‏روى افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، به‏خودمان و به‏مملكتمان و به‏دنيا و به‏تمدن خيانت كرده‏ايم ولى افكار ديگران را نيز از راه خامى و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولى نيست و همان طور كه وقتى از انگلستان پارچه وارد مى‏كنيم، نزد خياط مى‏بريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايى را بپذيريم كه براى ما مناسب و به‏ترقى و پيشرفت و رفاه مادى و معنوى هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع به‏احوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه به‏طورى كه قابل هضم باشد، حاضر نساخته‏ايم، به‏ميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلى عقب مانده‏ايم، خيلى عاقلانه و با حزم و احتياط و به‏قول فرنگى‏ها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژى صرف نشود.6

جمالزاده خود نمونه خوبى در اين زمينه به‏دست داده است كه بى‏گمان در عرصه‏هاى ديگر نيز مى‏تواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهى و هوشيارى و با تكيه بر سنت‏هاى كهن داستانسرايى در ايران، از هنر داستان‏نويسى اروپايى بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانى را با سبك و شيوه‏اى جديد پديد آورد و از اين طريق به‏گستره‏اى از ادب فارسى كه در تنگناى سنت‏هاى دست و پا گير گرفتار آمده بود، هويتى تازه بخشيد. او طلايه‏دار داستان‏نويسى نوين ايران شد و راهگشاى نسلى كه امروز خود را مديون هدايت مى‏داند ولى كمتر از نقش جمالزاده در پيدايش اين گستره آگاهى دارد. و اين در حالى است كه هدايت جمالزاده را بزرگ خود مى‏دانست. البته جمالزاده در خَلق اولين اثر ادبى خود يعنى «فارسى شكر است»، بيشتر به‏نثر داستان و به جنبه‏هاى ترقى زبان فارسى توجه داشته است، تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز مى‏گويد كه منظورش «به‏دست دادن نمونه‏اى از فارسى معمولى و متداوله امروزه» بوده است و اينكه : «در اين داستان مى‏خواستم به‏هموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسى را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينى است، فاسد مى‏سازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربى و فرنگى ممكن است كار را به‏جايى بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كم‏كم زبان يكديگر را نفهمند».7 از اين رو علامه محمد قزوينى نيز كه جمالزاده داستان «فارسى شكر است» را اول بار در حضور وى و تنى چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلى جمالزاده براى ادامه داستان نويسى بود، در تأييد جمالزاده و تشويق و ترغيب او به‏ادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينى بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكى بود يكى نبود»، در نامه‏اى به‏جمالزاده- به‏سبك و شيوه نگارش خاص خود- در باره اين كتاب مى‏نويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روان‏تر از ماءزلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينى و سلاست انشاء و روانى عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنى و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچه‏هاى تهران است از كلمات عاميانه و بازارى و مبتذل پاك بوده نمونه كامل‏العيار زبان فارسى حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينى و حلاوت است كه هيچ لفظى ديگر پيدا نمى‏كنم براى تعبير از اين حسى كه انسان از اين نوع انشاء مى‏كند»8

 بارى، جمالزاده در سالهاى طولانى زندگى در اروپا پيوندى پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسى برقرار كرد و به‏منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه‏هاى متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتابها و مقاله‏هاى بيشمار و نقد و بررسى نشريات و كتابهاى گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب‏پرور نيز در گوشه و كنار جهان به‏مكاتبه و مراوده پرداخت. جمالزاده رسمى پسنديده و عادتى مرضيه داشت و كمتر پيش مى‏آمد كه نامه‏اى را بى پاسخ گذارد. البته او در نامه‏هايش به‏سلام و عليك و حال و احوال پرسى و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمى‏كرد و به‏نسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامه‏اى كه دريافت كرده بود، نكاتى جالب و اشاراتى جذاب در لابلاى نامه‏هايش مى‏گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به‏شيوه و سبك خاصى كه داشت مطرح مى‏كرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانى و همدلى پيدا مى‏كرد، نامه‏هايش از فرط صميميت به «نامه‏هاى عاشقانه» مى‏ماند. يك دو نامه از ميان نامه‏هايى كه جمالزاده به‏دكتر غلامحسين يوسفى نوشته، نمونه خوبى از اين دست نامه‏هاست:

ژنو - نوروز 1351 مبارك‏باد

پريشب مدام خواب مى‏ديدم و صبح براى زنم به‏تفصيل حكايت كردم: در شهرِ غريبه‏اى با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان قزوينى كه ساكن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبت‏هاى دور و درازى داشتيم و سرانجام به‏ميهمانى نرفتيم و شما مژده مى‏داديد كه خواهرتان هم با همسر عزيزش وارد خواهند شد و براى آنها بايد منزلى دست و پا كنيم. حالا ديگر بسيارى از جزييات خواب از خاطرم رفته است.
 قربان دوست بسيار عزيز و صفا پيشه‏ام مى‏روم. اغلب به‏ياد شما هستم و چهره واقعاً گرم و خندان و گيرنده شما در مقابل نظرم است و به‏ياد روزهاى معدودى كه با هم در «گليون» (Glion) بوديم و چقدر خوش گذشت، باز بسيار خوش مى‏شوم و به‏قول خودتان ايقان پيدا مى‏كنم كه «بهشت همانا صحبت ياران همدم است».


 دكتر يوسفى بسيار عزيزم‏
 قربان دوست سر تا پا مهربانى و لطف و صفايم مى‏روم. باز چشمم به‏خط قشنگ و محكم آن دوست ديرينه روشن گرديد. واقعاً خوشوقت شدم و عطر آن ايام خوش و آن همه ساعت‏هاى فراموش‏نشدنى كه با هم گذرانده‏ايم در مشام جانم از نو زنده شد. افسوس كه روزگار كمتر موافق دلخواه آدميان است. در هر صورت خدا را شكر كه باز هر دو زنده‏ايم و نفسى مى‏كشيم و مى‏توانيم لااقل به‏وسيله كاغذ و قلم قدرى با هم صحبت بداريم. آخرين‏بار كه نعمت ديدارتان برايم دست داد ايامى بود كه در مريضخانه بسترى بودم و امروز از خود مى‏پرسم كه آيا باز تا زنده هستم ديدارى نصيبم خواهد گرديد يا نه؟»
 البته در همين نامه‏ها نيز جمالزاده نكته‏اى يا پرسشى را پيش مى‏كشد و به‏موضوعى مى‏پردازد كه براى مخاطبش جالب و سودمند است. مثلاً در يكى از اين نامه‏ها به‏زنده‏ياد دكتر يوسفى، در باب جوانمردان و عياران و مضمون «فتوت» اشاراتى دارد و در نامه ديگرى در باره «حسن مقدم» اطلاعاتى به‏دست مى‏دهد؛ موضوعاتى كه ظاهراً دكتر يوسفى پيرامونشان پرسش‏هايى مطرح كرده يا در موردشان مشغول تحقيق بوده است.
 در ميان نامه‏هاى جمالزاده، چند نامه‏اى كه او در اوايل دهه چهل شمسى در پاسخ به‏نامه‏هاى خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصى برخوردار است؛ خاصه نامه‏اى كه در نوروز 1341 نوشته شده و افزون بر مطالبى نقدگونه درباره كتاب «شهرى چون بهشت»، نكات و اشارات بسيارى نيز در متن نامه نهفته است كه شخصيت جمالزاده را به‏بهترين وجه مى‏نماياند. مثلاً آنجا كه مى‏نويسد: «نوشته‏ايد كه همسر جلال آل‏احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايى براى اين مرد حق‏جو و حق‏پرور مى‏دانم و اميدوارم كه جريان شهود و سنوات كه خاصيت دواهاى مسّكن را دارد و هر جوش و خروشى را روزى به‏حد معقول تخفيف مى‏دهد و مانند «راپسودى» (فرانتس) ليست، پس از آن طوفان و رگبار دهشت‏آميزى كه در ابتدا دل را به‏لرزه مى‏آورد، آن سكون و آرامى دل‏پذيرى كه تابيدن آفتاب ملول را به‏خاطر مى‏آورد، به‏روى گندم‏هايى كه هنوز از رطوبت باران مرواريدهاى غلطان بر سر تا به‏پاى خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرامتر سازد تا يكديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم».9 اين اشارات البته در پاسخى كه جمالزاده به‏نامه و انتقادهاى جلال آل‏احمد داده است، روشن‏تر و واضح‏تر به‏چشم مى‏آيد.
نظرات جمالزاده درباره انقلاب بهمن 57 ايران، سبب واكنش‏هايى متفاوت و اغلب تند- چه از جانب موافقان و چه از جانب منتقدان و مخالفان انقلاب- شد؛ تا جايى كه كار به‏ناسزاگويى و بستن تهمت به جمالزاده كشيد و او در يكى از نامه‏هايش به‏من نوشت: «در هر صورت من كه جمالزاده نام دارم و تا كنون كتابهايم رويهمرفته بى‏خريدار و طالب نمانده است و البته با انواع مشكلات و از آن جمله تكفير و دشنام و حتى مهدورالّدم واقع شدن، يعنى اگر پس از صدور چنين حكمى كه فلان كس مهدورالدم است، اگر كسى او را به‏قتل برساند كسى از قاتل نخواهد پرسيد كه‏اى مرد چرا اين پيرمرد را كشتى و قاتل ابداً مورد تحقيق و محاكمه واقع نخواهد گرديد... عجبا كه جوانان ما در اين اوقات حساس‏تر از سابق شده‏اند و به‏آسانى بناى بدگويى و حتى فحش و دشنام را مى‏گذارند و اسناد تلخ و بى اساس هم گاهى به‏طرف مى‏بندند كه مايه تعجب است». البته بيشتر انتقادها و اعتراض‏هايى كه به‏پيرمرد مى‏شد، پايه و اساس و منطق درستى نداشت و در واقع جزو ايرادات بنى اسراييلى به‏شمار مى‏آمد. مثلاً اينكه چرا از انقلاب با نام «انقلاب ايران» ياد مى‏كند و نه «انقلاب اسلامى»! يا تكرار همان انتقادات قديمى آل‏احمد از كتاب «صحراى محشر». عده‏اى هم كه ابراز نظرهاى او نسبت به‏انقلاب ايران را مطابق ديدگاه‏هاى خود نمى‏ديدند، به‏خشم آمدند و اشتغال جمالزاده در «دفتر بين‏المللى كار» در ژنو بين سالهاى 1310 تا 1335 را بهانه قرار دادند و به‏او تهمت‏هاى ناروا بستند و به‏تعرضات ناجوانمردانه‏اى عليه او دست زدند. و اين همه در حالى بود كه جمالزاده به‏وضوح وقوع انقلاب در ايران را مثبت ارزيابى مى‏كرد و در عين حال نكات ضعف و كمبود و كاستى‏هاى آنرا نيز از نظر دور نمى‏داشت.
 
در يكى از نامه‏هايش مى‏خوانيم: «نظر اساسى و قطعى من درباره انقلاب ايران مبنى بر دو حقيقت است كه مى‏توان هر دو را حقيقت تاريخى ناميد. متجاوز از 2500 سال در مملكت ايران هميشه در حقيقت استبداد مطلق حكمفرما بوده است كه جزييات آن تا اندازه‏اى بر ما معلوم است و گاهى باور نكردنى. حالا خودتان مى‏توانيد حساب كنيد كه چنين استبدادِ بى حد و اندازه‏اى، در مدت 2500 سال تا چه اندازه توليد فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورويى و بى‏غيرتى و بى‏شرافتى و بى‏عفتى و جنايت و خيانت) مى‏كند. در هر صورت، اكنون پس از 2500 سال در ايران انقلاب عجيبى كه حتى در مطبوعات خارجه به‏قلم آدم‏هاى با نام و نشان خواندم كه نوشتند Sans Precedent و بى‏سابقه است و به‏طور معجزه‏آسايى ظهور كرد و در مدت بسيار بسيار كوتاهى پادشاه كم فهم و از خود راضى را كه لشكرى مركب از هفت صد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بيست و پنج هزار مشاور آمريكايى آنها را تربيت مى‏كردند و در دست داشتند، همه را جاروب كرد و دور انداخت. براى من در گوشه قلب و در زوايا و خفاياى وجودم دو آرزو نهفته است: اول آنكه مردم ايران ديگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آريامهر باشد يا نباشد) رهايى بيابند. دوم آنكه فساد- كه زاييده همين نوع سلطنت‏ها و حكومت‏هاست و با گرسنگى و ترس و بى‏سوادى و نادانى ايجاد مى‏گردد- كم‏كم و به‏مرور ايام از ميان برود. امروز كه 15 ارديبهشت 1360 است، يقين دارم كه آرزوى قلبى اولم برآورده شده و تحقق يافته است و ديگر هرگز ما مردم ايران رعيت و غلام و چاكر و جان‏نثار هيچ شاه و پادشاهى نخواهيم گرديد. ثانياً چون فساد را زاده استبداد مى‏دانم و معتقدم كه استبداد كم‏كم از ميان خواهد رفت (و يا كم‏كم كمتر خواهد شد)، در نتيجه فساد هم تقليل خواهد رفت. خواهيد گفت كه اين انقلاب كنونى ما معايب و نواقصى دارد. ابداً منكر نيستم و شايد احدى هم منكر نباشد. من شخصاً خوب مى‏دانم كه هر انقلابى در دنيا براى مردم بى‏گناه هم مشكلاتى ايجاد مى‏كرده است و به‏اصطلاح چه بسا كه تر و خشك را با هم مى‏سوزانيده است و انقلاب را مانند سيلى مى‏دانم كه بلاانتظار روان گرديده است و لطمه‏هاى بسيار بدانچه در مسير خود دارد، وارد مى‏سازد. باز به‏شهادت تاريخ، اين قبيل كيفيات موقتى بوده است و رفته‏رفته مسير تعادلى را پيموده و به‏حال طبيعى خود برگشته است. همه بايد دعا كنيم و آرزومند باشيم كه دوره شدت و تب و بحران انقلاب كنونى ايران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح كامل ملك و ملت ايران سير طبيعى خود را به‏پايان رسانده به‏جايى برسد كه منظور هر ايرانى با ايمان و پاك و وطن‏دوست و آزادى‏خواهى است. براى اينكه به‏اين هدف مبارك برسيم، حُسن نيّت و شعور و درّاكه آگاه و اطلاعات كافى لازم است و بديهى است كه دلالت خيرخواهانه كه خالى از غرض و مرض باشد و گاهى به‏صورت «مخالف» و به‏قول فرانسوى‏ها Opposition (اُپوزيسيون) تجلى مى‏نمايد هميشه در اين موارد نه تنها ضررى نداشته، بلكه مفيد و سودمند هم بوده است».
10

از جمالزاده بعد از انقلاب كتابى در ايران منتشر نشد. او در يكى از نامه‏هايش به‏من نوشت كه: «حاضرم و دلم مى‏خواهد كه بعضى از چيزهايى كه به‏شكل داستان و يا كتاب و يا مقاله و يا خاطرات و يا يادداشت نوشته‏ام و هنوز به‏چاپ نرسانده‏ام و حاضر دارم، به‏صورت قابل قبولى به‏چاپ برسد و تا عمر باقى است (شايد شنيده باشيد كه صد ساله شده‏ام و شكر خدا را به‏جا مى‏آورم و هنوز هم با قلم و كاغذ سر و كار دارم). پس از انقلاب ايران كتابى از من در ايران به‏چاپ نرسيده است. كتاب «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» هم هنوز به‏چاپ نرسيده است و شايد امكان‏پذير باشد كه آنرا با كمك دوستانه شما به‏چاپ برسانم. محتاج رسيدگى از طرف خودم است كه چون مغلوب سن و سال هستم كار آسانى نيست». عنوان «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» كه جمالزاده براى آخرين اثرش در نظر گرفته بود، هم در تداوم سه اثرى كه پيشتر به‏چاپ رسانده بود («يكى بود يكى نبود»، «غير از خدا هيچكس نبود» و «قصه ما به‏سر رسيد») قرار دارد و هم در خود غمى نهفته دارد كه از اشتياق درونى او به‏بازگشت به«خانه‏اش» خبر مى‏دهد. جمالزاده در همين نامه اشاره‏اى دارد به‏اينكه نامه‏هايش را در تهران على دهباشى از دوستان دور و نزديك او گرفته و جمع آورى كرده و بنا بوده كه به‏چاپ برساند و به‏احتمال بسيار بالاخره روز و روزگارى شايد به‏چاپ برسد.
 در اين ميان اما نه‏تنها يادواره‏اى نفيس و ماندگار در سالگرد مرگش به‏كوشش على دهباشى منتشر شد11، بلكه نخستين جلد از مجموعه آثار او كه به‏گزيده‏اى از آثارش اختصاص دارد نيز به‏تازگى انتشار يافته است.12 هيأت امناى انتشار آثار جمالزاده در يادداشتى كه بر كتاب اخير نوشته‏اند، نويد داده‏اند كه به‏تدريج كتابهايى از جمالزاده را تجديد چاپ خواهند كرد. اين كتابها كه قرار است زير نظر هيأت امنا- متشكل از آقايان جواد شيخ‏الاسلامى، محمدابراهيم باستانى پاريزى و ايرج افشار- و با نظارت على دهباشى در مراحل مختلف انتشار، اعم از يكسان نمودن رسم‏الخط، ويرايش و نسخه‏پردازى، به‏چاپ برسند، شامل 22 اثر از آثار جمالزاده است كه البته در ميان فهرستى كه به‏دست داده‏اند، جاى كتابهايى چون «صحراى محشر» و يا «سر و ته يك كرباس» خالى است. كسى چه مى‏داند، شايد روزى آرزوى دوم جمالزاده هم تحقق يافت و شرايطى بوجود آمد كه در آن به‏راستى انتشار تمامى آثار او امكان‏پذير گرديد.
 بخش بزرگى از نامه‏هاى جمالزاده هم اكنون آماده چاپ است و قرار است در 7 مجلد منتشر شود. اما اثرى كه در نوروز 1379 انتشار خواهد يافت، كتابى با عنوان «قصه‏نويسى» است كه در برگيرنده مجموعه آراء و عقايد جمالزاده درباره داستان‏نويسى و قصه‏نويسى- از «درخت آسوريك» تا رُمان «كليدر»- است. «متن كامل خاطرات جمالزاده» نيز به‏زودى به‏كوشش ايرج افشار و على دهباشى به‏چاپ خواهد رسيد. ازميان آثار منتشر نشده جمالزاده نيز داستانهاى كوتاهى با عنوان «كلاغه به‏خانه‏اش نرسيد» منتشر خواهد شد. مجموعه آثار جمالزاده كه به‏همت اين فرهنگى‏دانانِ فرهيخته انتشار خواهد يافت، احتمالاً به 45 جلد خواهد رسيد. در اين راه براى اعضاء هيأت امنا طول عمر و براى على دهباشى تندرستى و بهروزى آرزو دارم.
 

پانوشته‏ها:
 
-----------------------------------------------
1- ديباچه كتاب «قصه ما بسر رسيد»، سيد محمدعلى جمالزاده، تهران 1357. ص 12.
2- برگزيده آثار سيد محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران، 1378. ص 716.
3- ياد سيد محمد على جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1377. ص 318.
4- برگزيده آثار، ص 719.
5- به‏اختصار از: ياد سيد محمد على جمالزاده، ص 88 -187.
6- برگزيده آثار، ص‏36 -435.
7- از صبا تا نيما، يحيى آرين‏پور، تهران 1351. جلد دوم، ص 282.
8- برگزيده آثار، ص 825.
9- همانجا، ص 25 -724.
10- نقل به‏اختصار از: برگزيده آثار، ص 711 -702.
11- ياد سيد محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1377. نشر ثالث، 651 صفحه.
12- برگزيده آثار محمدعلى جمالزاده، به‏كوشش على دهباشى، تهران 1378. نشر شهاب، انتشارات سخن، 836 صفحه.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 20:43 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

ایزاک نیوتن که در روز 25 دسامبر 1642 یعنی سال مرگ گالیله متولد شد از خانواده ای است که افراد ان کشاورز مستقل و متوسط الحال بودند و مجاور دریا در قریه وولستورپ می زیستند نیوتن قبل از موعد متولد شد و زودرس به دنیا آمد و چنان ضعیف بود که مادر گمان برد او حتی روز اول زندگی را نتواند به پایان برد پدرش نیز در عین حال اسحق نام داشت و در 30 سالگی و قبل از تولد فرزندش در گذشت. پدرش مردی بوده است ضعیف، با رفتار غیر عادی زودرنج و عصبی مزاج مادرش هانا آیسکاف زنی بود مقتصد، خانه داری بود صاحب کفایت و صنعتگری با لیاقت آیزاک دوره کودکی شادی نداشت او سه ساله بود که مادرش با بارناباس المیت کشیش مرفه با سنی دو برابر سن خود ازدواج کرد جدایی از مادر ظاهراٌ سخت بر شخصیت او اثر گذاشت و تقریباٌ مسلم است که رفتار بعدی وی نسبت به زنان را نیز شکل داد نیوتن هیچگاه ازدواج نکرد اما یکبار(شاید هم دو بار) نامزد کرد به نظر می آمد که تمرکز او منحصراٌ روی کارش بود نه سالی که نیوتن در وولستورپ جدا از مادر گذرانید برای وی سالهای دردناکی بود داستانهایی بر سر زبان است که نیوتن جوان از قبه کلیسا بالا می رفت تا نورث ویتام ده مجاور را که مادرش اینک در آن زندگی می کرد، از دور ببیند.

آموزش ابتدایی رسمی نیوتن در دو مدرسه کوچک دهکده های اسکلینگتن و راچفورد صورت گرفته بود که هر دو برای رفت و آمد روزانه به خانه او نزدیک بودند چنین به نظر می رسد که اول بار دایی اوکه کشیشی به نام ویلیام آیسکاف بوده است متوجه شد که در نیوتن استعدادی مافوق کودکان عادی وجود دارد.

بدین ترتیب ویلیام آیسکاف مادر را مجاب کرد که کودک را به دانشگاه کمبریج(که خودش نیز از شاگردان قدیمی این دانشگاه بود) بفرستد زیا مادر نیوتن قصد داشت وی را در خانه نگهدارد تا در کارهای مزرعه به او کمک کند در این هنگام نیوتن 15 ساله بود کمبریج در آن زمان دیگر آکسفورد را از مقام اولی که داشت خلع کرده به قلب پیوریتانیسم انگلیس و کانون زندگی روشنفکری آن کشور بدل شده بود. نیوتن در آنجا مانند هزاران دانشجوی دیگر دوره کارشناسی، خود را غرق مطالعه آثار ارسطو و افلاطون می کرد نیوتن در یکی از روزهای سال 1663 یا 1664 شعار زیر را در کتابچه یادداشت خود وارد کرد. افلاطون دوست من و ارسطو هم دوست من است، اما بهترین دوست من حقیقت است او از کارهای دکارت در هندسه تحلیلی شردوع کرده سریعاٌ تا مبحث روشهای جبری پیش آمده بود در آوریل 1665 که نیوتن درجه کارشناسی خود را گرفت، دوره آموزشی او که می توانست چشمگیرترین دوره در کل تاریخ دانشگاه باشد بدون هیچگونه شناسایی رسمی به اتمام رسید.

در حدود سال 1665 مرض طاعون شیوع یافت و دانشگاه دانشجویان خود را مرخص کرد نیوتن به زادگاه خود مراجعت کرد همین موقع بود که هوش و استعداد نابغه بزرگ آشکار گشت زیرا تمام کتابها و جزوه های خود را در دانشگاه جا گذاشته بود فکر خود رذا آزاد گذاشت که به تنهایی از منابع خاص خود استفاده نماید در این هنگام نیوتن بیش از 22 سال نداشت ولی بیش از ارشمیدس و دکارت در باره معرفت ساختمان جهان دقیق شده بود نیوتن ضمن دو سالی که در وولستورپ بود حساب عناصر بی نهایت کوچک قانون جاذبه عمومی را کشف کرد و تئوری نور را بنیان گذاشت این داستان که سقوط سیبی از درخت نیوتن را به فکر کشف جاذبه عمومی انداخته است به نظر درست می آید او از آن لحظه این پرسشها را برای خود مطرح کرد: چرا سیب به پایین و نه بالا سقوط می کند؟ و چرا ماه بر زمین نمی افتد؟ این اندیشه ها بعدها او را به کشف قانون نیروی گرانش رهنمون شدند هنگامی که نیوتن چندین سال بعد پاسخ این پرسش را توانست بیابد در واقع یکی از قانونهای فیزیک راکشف کرده بود که بر تمام عالم حکمفرماست قانون نیروی گرانش او پس از شیوع طاعون و بازگشت به ملک مزروعی مادرش، طی 18 ماه به آگاهیها و کشفهایی بیش از آنچه که دانشمندان دیگر در طول عمر خود دست می یابند، دست یافت او در این مدت ساخت و ساز قانون نیروی گرانش را آغاز کرد او در باره نور و رنگهای آن پژوهش کرد دلیل جزر و مد را کشف کرد قوانین و حرکات بخصوصی را به درستی تشخیص دادو معادله هایی برای آن نوشت که بعدها اساس و بنیان دانش مکانیک شد در مورد نیروی گرانش نیوتن معتقد بود که نه تنها زمین چنین نیروی گرانشی دارد بلکه تمام اجسام و اجرام چنین خصوصیتی دارند روزی که او منشوری را در دست گرفت واجازه داد تا پرتو نور خورشید از میان آن بتابد او با این کار کشف کرد که نور سفید به هنگام ورود به منشور شیشه ای منحرف می شود و به 7 پرتو نور اصلی با رنگهای گوناگون تجزیه می شود آنها رنگهای رنگین کمان هستند که طیف یا بیناب نامیده می شوند و عبارتند از: سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش او تمام این کشفیات را در یک دوره زمانی 18 ماهه به انجام رسانید بالاخره طاعون ریشه کن شد و او به لندن برگشت تا تحصیلات خود را به پایان برساند او 3 سال پس از آن را صرف کاوش و پژوهش در ماهیت و طبیعت نور کرد او همچنین نخستین دوربین نجومی آیینه ای را ساخت تلسکوپ آیینه ای رصد خانه مونت پالومار در کالیفرنیا نیز، که آیینه آن 5 متر قطر دارد بر اساس اصول و قواعد نیوتن بنا شده است.

نیوتن در اثر مطالعات فراوان مبتلا به ناراحتی عصبی شد از دو ناراحتی عصبی مه نیوتن پیدا کرد اولی ظاهراٌ در سال 1678 و دومی در سال بعد از فوت مادر او بود در این دره وی مدت 6 سال از هر گونه مکاتبه مربوط به تلاشهای ذهنی دست کشید به هر صورت عالم کیهانی بود. دوران مابین 1684 و 1686 از نظر تاریخ فکری بشر مقام ارجمندی دارد در این دوران هالی توانست با تدبیر بسیار نیوتن را وادارد که اکتشافات خویش را در نجوم و علم حرکات به منظور انتشار تدوین کند و نیوتن نیز به این کار رضایت داد در سال 1687 در 45 سالگی قانون جاذبه زمین و سه قانون در باره حرکت را در کتابش مه به زبان لاتین نوشته شده بود با خرج هالی منتشر کرد نیوتن به مطالعات عظیم دیگری پرداخت که حتی امروزه نیز کامل نشده است و آن اینکه با به کار بردن قوانین علم الحرکات و قانون جاذبه عمومی فرورفتگی زمین را در دوقطب آن که نتیجه دوران روزانه زمین به دور محورش می باشد محاسبه کرد و به کمک این محاسبه درصدد برآمد سیر تکامل تدریجی سیاره را مورد مطالعه قرار دهد. نیوتن تغییرات وزن اجسام را برحسب تغییر عرض جغرافیایی مکان به دست آورد و نیز ثابت کرد که هر جسم تو خالی که به سطوح مروی متحدالمرکز و متجانس محدود شده باشد نمی تواند هیچگونه نیرویی بر اجسام با ابعاد کوچک که در نقطه غیر مشخصی در داخل آن قرار داشته باشند اعمال کند نیوتن در پاییز سال 1692 هنگامیکه به 50 سالگی رسید نزدیک می شد به سختی مریض و بستری شد به طوریکه از هر گونه قوت و غذایی بیزار شد و دجار بی خوابی مفرط گردید که به تدریج به بی خوابی کامل تبدیل شد خبر کسالت شدید نیوتن در قاره اروپا انتشار یافت. لیکن بعد از آنکه خبر بهبودی او را دادند دوستانش شادمان گردیدند. حکمت بریتانیا به منظور قدردانی از خدمات این دانشمند برگ یک منصب بسیار بالای دولتی به وی اعطاء کرد و او در سال 1700 میلادی به عنوان خزانه دار کل سلطنتی منصوب شد منصبی که تا آخر عمرش آن را حفظ کرد در همان سال به عضویت آکادمی علمی فرانسه نیز اتنخاب شد در سال 1705 علیا حضرت ملکه آن(ملکه انگلستان) به وی عنوان سر اعطاء کرد و به احتمال قوی اعطای این افتخار بیشتر به مناسبت خدمات او در ضرب مسکوکات بوده است تا به علت تقدم فضل او در معبد عقل و کمال.

وی چندی پیش از وفاتش با نگاهی به زندگی علمی طولانی گذشته اش از آن این خلاصه را بدست داد: من نمی دانم به چشم مردم دنیا چگونه می آیم اما در چشم خود به کودکی می مانم که در کنار دریا بازی می کند و توجه خود را هر زمان به یافتن ریگی صافتر یا صدفی زیباتر منعطف می کند در حالیکه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان نامکشوف مانده در جلوی او گسترده است آخرین روزهای زندگی وی تاثر برانگیز و از جنبه انسانی قوی و عمیق بوده است اگر چه نیوتن نیز مانند سایر افراد بشر از رنج فراوان بی بهره نماند لیکن بردباری بسیاری که در مقابل درد و شکنجه دائمی دو سه سال اخیر زندگانی خویش نشان داد شکوفه های دیگری بر تاج گلی که بر فرق او قرار دارد می افزاید. در آخرین روزهای زندگی از ردر جانگداز اسوده بود در نهایت آرامش در 20 مارس 1727 در 84 سالگی در لندن در گذشت و با عزت و شرف بسیار در وستمینستر آبی به خاک سپرده شد برای قدردانی از این دانشمند بزرگ واحد نیرو را نیوتن نامیده اند بدون تردید می توان گفت در تاریخ بشریت نامی از مافوق نیوتن وجود نداشته و هیچ اثری از لحاظ عظمت و بزرگی مانند کتاب(اصول) او نخواهد بود لاپلاس بزرگترین ادامه دهنده اکتشافات او در باره اش چنین می گوید: کتاب اصول بنای معظمی است که تا ابد عمق دانش نابغه بزرگی را که کاشف مهمترین قوانین طبیعت بوده است به جهانیان ملل خوهد داشت. لاگرانژ در باره او چنین می گوید: نیوتن خوشبخت بود که توانست دستگاه جهان را توصیف کند افسوس که در عالم بیش از یک اسمان وجود ندارد ولتر مشهورترین ستایندگان او چنین نوشته است: ای رازدار آسمانها و ای جوهر ابدی راست بگو تو نسبت به نیوتن حسادت نمی ورزی؟

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 20:36 |

کلمه الله هی العلیا

یاعمادمن لا عماد له

 

با نگاهي به زندگي‌نامه‌ي شاعران، نويسنده‌ها و هنرمندان جهان؛ افرادي كه از ميان آن‌ها با خودكشي جان سپرده‌اند، شگفت‌زده خواهيم شد بزرگاني چون «ارنست همينگوي»، «ويرجينيا وولف»، «صادق هدايت» و... برخي از اين افراد پيش از مرگ يادداشت خودكشي از خود به جاي گذاشته‌اند كه بخش‌هايي از اين يادداشت‌ها و نحوه‌ي خودكشي نويسندگان آن‌ها را مي‌خوانيم

فردي پراينز ، ‌٢٢ ژوئن ‌١٩٥٤ – ‌٢٩ ژانويه ‌١٩٧٧، كمدين بازي در فيلم مرد و چيكو
مشكلات ناشي از افزايش وزن و دورگه بودن‌اش باعث احساس تنهايي و بيگانگي‌اش بود. با وجود يادداشت خودكشي پرايز، علت مرگ زودهنگام او؛ شليك تصادفي گلوله ناشي از مصرف قرص‌هاي افسردگي «كوالد» گزارش شد

آن گاه كه ديگر من از دنيا رفته‌ام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باران‌اش را پريشان مي‌كند و تو دل‌شكسته بر روي پيكر بي‌جان من خم مي‌شوي و من اهميتي نمي‌دهم. چرا كه مي‌خواهم در آرامش به‌سر برم؛ به‌سان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخه‌هاي نازك‌شان را خم مي‌كند و من ساكت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اكنونِ تو خواهم بود

سارا تيسديل ‌١٩٣٣- ‌١٨٨٤ شاعره‌ي آمريكايي، متولد سنت‌لوئيس
وي چندين جلد كتاب شعر شامل «هلن از تروي» و «رودخانه‌هاي در راه دريا» از خود به جاي گذاشته ‌است. اشعار تيسديل بسيار ظريف، احساسي و شخصي هستند
او بسيار احساساتي و گوشه‌گير بود و سرانجام در ‌٤٨ سالگي پس از نوشتن يادداشت خودكشي‌اش خطاب به عاشقي كه ترك‌اش كرده ‌بود، خود را غرق كرد

كرت كوبين ‌٢٠ فوريه ‌١٩٦٧- ‌٨ آوريل ‌١٩٩
خواننده‌ي اصلي گروه نيروانا كه در تمام دوران كودكي‌اش بيمار و مبتلا به برونشيت بود. جسد كرت را يك برق‌كار كه براي نصب سيستم امنيتي به خانه‌ي او رفته ‌بود، پيدا كرد. وقتي كسي در را به روي برق‌كار باز نكرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهي انداخت. تا قبل از اين كه لكه‌هاي خون را كنار گوش جسد ببيند، فكر مي‌كرد آن چه روي زمين افتاده ‌است يك عروسك چوبي است وقتي پليس در خانه را شكست، هنوز اسلحه در دست كرت به سمت چانه‌اش نشانه رفته ‌بود. يادداشت خودكشي او كه ـ با جوهر قرمز نوشته‌ شده ‌بود ـ كمي آن‌سوتر روي پيشخان آشپزخانه قرار داشت

جون اريك هكسوم ‌٥ نوامبر ‌١٩٥٧- ‌١٨ اكتبر ‌١٩٨٤
هنرپيشه‌ي نقش فيناس باگ در فيلم «مسافران» در مقابل مينو پلوس. آن چه از هكسوم به جاي مانده دقيقا يك يادداشت خودكشي نيست. ولي از ادبيات ارزشمندي برخوردار است؛ مرگ هكسوم بر اثر يك تصادف در هنگام بازي در سريال تلويزيوني «مخفي‌كاري» رخ داد. آن جا كه هكسوم مي‌بايست با يك تفنگ مشقي به سر خود شليك مي‌كرد. ضربه‌ي ناشي از شليك گلوله‌ي مشقي باعث شكسته‌شدن بخشي از جمجمه‌ي هكسوم و فرو رفتن استخوان‌هاي خرد شده به مغز وي شد؛ او شش روز بعد از اين حادثه درگذشت

احساس مي‌كنم باز به يكي از حمله‌هاي ديوانگي‌ام نزديك مي‌شوم. ديگر نمي‌توانم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم؛ اين بار بهبود نخواهم يافت صداهايي در سرم مي‌شنوم و نمي‌توانم روي نوشته‌هايم تمركز كنم. تاكنون مبارزه كرده‌ام ولي ديگر نمي‌توانم

ويرجينيا وولف١٩٤١- ‌١٨٨٢
نويسنده‌ي صاحب‌نام انگليسي كه سبك جديدي را در رمان‌نويسي آغاز كرد. وولف تعداد زيادي مقاله‌ي فمينيستي نوشته‌است. «اگر قرار باشد يك زن داستان بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد
وولف جيب‌هايش را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانه‌ي اوز، نزديك خانه‌اش در ساسِكس غرق كرد


سرجي اسنين ١٩٢٥- ‌١٨٩٥
شاعر روس كه خود را از لوله‌هاي آب گرم سقف اتاقش حلق‌آويز كرد. روز قبل از آن، شعر خودكشي‌اش را با خون خودش نوشت

«دنياي عزيز! دارم ترك‌ات مي‌كنم؛ چون حوصله‌ا‌م سر رفته. فكر مي‌كنم به قدر كافي زندگي كرده‌ام و مي‌خوام تو رو با همه‌ي نگراني‌هات ترك كنم موفق باشي

جورج ساندرز ‌١٩٠٦- ‌٢٥ آوريل ‌١٩٧٢
هنرپيشه‌ي فيلم‌هايي چون «تصوير دوريان گرِي»، «شبح و خانم موير» و «همه چيز درباره‌ي ايو» صداي «شِر خان» در انيميشن «كتاب جنگل» شركت ديسني
با مصرف تعداد زيادي قرص خواب خودكشي كرد

هارت كرين ١٩٣٢- ‌١٨٩٩
از تاثيرگذارترين شاعران مدرنيست آمريكايي. با رفتارهاي آزارنده و مخرب (حملات ناگهاني خشم، زياده‌روي در نوشيدن الكل، بي‌بند و باري ) در سن ‌سي و دو سالگي خود را از عرشه‌ي كشتي به خليج مكزيكو انداخت؛ جسد كرين هيچ‌وقت پيدا نشد


لوپ ولز ١٨ جولاي ‌١٩٠٨- ‌١٣ دسامبر ‌١٩٤٤
هنرپيشه‌ي پرشور مكزيكي؛ با سابقه‌ي كار در چند تئاتر كمدي موزيكال كه به كارش در سينما منجر شد. ولز در زمان زندگي‌اش در قريب به ‌٥٠ فيلم بازي كرد؛ ولي هيچ‌گاه نتوانست به ستاره‌اي كه هميشه آرزويش را داشت تبديل شود
ولز با خوردن تعداد زيادي قرص‌ خواب‌آور خودكشي كرد

آينده، تنها پيري است و بيماري و درد... من بايد در آرامش باشم و اين تنها راه است

جيمز ويل ‌٢٩ مه ‌١٩٥٧- ‌٢٢ جولاي ‌١٨٩٣
كارگردان فيلم‌هايي چون «فرانكنشتين»، «عروس فرانكنشتين» و «مرد نامرئي» در اوايل دهه‌ي ‌٤٠ پس از رونق افتادن فيلم‌هاي ترسناك در هاليوود فيلم‌سازي را ترك گفت
بعدها در فيلم «خدايان و هيولاها» (‌١٩٩٨) سِرايان مك‌كلان به ايفاي نقش ويل پرداخت. ويل با نوشيدن مقدار زيادي الكل، پريدن در استخر خانه‌اش و كوبيدن سرش به كف استخر خودكشي كرد

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 20:27 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عمادله

امروزه واژه نانوتكنولوژي براي توضيح جامع تمامي فعاليت هاي انجام شده در سطح اتمي و مولوكولي كه كاربردي در دنياي حقيقي داشته باشند به كار مي رود.از آنجا كه نانوتكنولوژي همواره در حال دگرگوني زندگي بشر است و نانوتكنولوژي جايي است كه تكنولوژي امروز ما به آن سمت حركت مي كند بنابراين علم و تكنولوژي امروز ما در مقياس نانو در بر گيرنده تحقيق و توسعه در نوك پيكان گستره وسيعي از رشته ها است.اصطلاح نانوتكنولوژي در هر جايي كه دانشمندان تكنولوژيست ما با عناصر سازنده مواد اتمها و مولوكولها سر و كله مي زنند به كار مي رود. در واقع علوم و تكنولوژي در مقياس نانو مرزهاي شيمي ،علم، مواد پزشكي و سخت افزارهاي كامپيوتر تحقيقاتي كه ادامه انقلاب تكنولوژي را ممكن مي سازد در نورديده است.

نانوتكنولوژي پهنه اي از علم است كه در آن ابعاد و تلرانس هايي با دقت يك دهم تا صد نانومتر نقش حياتي ايفا مي كند.در واقع اين تعريف از Albert Franks تمامي زمينه هاي نانو را در بر مي گيرد.

با پيشرفت تكنولوژي هاي در مقياس نانو توسعه توليد مولوكولي امكان پذير مي شود.

نانوتكنولوژيي كه به مراتب قدرتمندتر و نظام مندتر است و در آن ماشينهايي در مقياس نانو براي توليد محصولاتي در مقياس بزرگ با دقت اتمي و هزينه پايين به كار مي روند.

مكان مهندسي در مقياس مولكولي براي اولين بار توسط ريچارد فاينمن (R.Feynnman)، برنده جايزه نوبل فيزيك، مطرح شد. فين من طي يك سخنراني در انستيتو تكنولوژي كاليفرنيا در سال 1959 اشاره كرد كه اصول و مباني فيزيك امكان ساخت اتم به اتم چيز ها را رد نمي كند. وي اظهار داشت كه مي توان با استفاده از ماشين هاي كوچك ماشين هايي به مراتب كوچك تر ساخت و سپس اين كاهش ابعاد را تا سطح خود اتم ادامه داد. همين عبارت هاي افسانه وار فاينمن من راهگشاي يكي از جذاب ترين زمينه هاي نانو تكنولوژي يعني ساخت روبوت هايي در مقياس نانو شد. در واقع تصور در اختيار داشتن لشكري از نانوماشين هايي در ابعاد ميكروب كه هر كدام تحت فرمان يك پردازنده مركزي هستند ، هر دانشمندي را به وجد مي آورد. در روياي دانشمنداني مثل جي استورس هال (J.Storrs Hall) و اريك دركسلر (E.Drexler) اين روبوت ها يا ماشين هاي مونتاژكن كوچك تحت فرمان پردازنده مركزي به هر شكل دلخواهي درمي آيند. شايد در آينده اي نه چندان دور بتوانيد به كمك اجراي برنامه اي در كامپيوتر، تختخوابتان را تبديل به اتومبيل كنيد و با آن به محل كارتان برويد.

ماجراي پيدايش دو عبارت (( رو- پايين )) ((زير- بالا)) در تعريف نانوتكنولوژي به جدال بزرگ اسمالي- دركسلر براي تصاحب مقام پدر خواندگي اين دنيا اسرارآميز بر مي گردد. عبارت اول بيانگر برداشت جديدتري از نانوتكنولوژي است كه به سركردگي ريچارد اسمالي برنده جايزه نوبل شيمي سال 1996 به خاطر كشف ساختار جديدي از كربن موسوم به باك ميسترفولون-c60 در مخالفت با نانوتكنولوژي دركسلري رواج يافت .اما عبارت(( زير بالا)) بر گرفته افكار راديكال كيم اريك دركسلر نخستين پروفسور نانوتكنولوژي از دانشگاه MIT و بنيان گذار واژه نانوتكنولوژي در تبيين مفهوم توليد مولوكولي است .در ميانه دهه 80دركسلر با تكيه بر نبوق خارق العاده و الهام از مقاله تاريخيrichard Feynman ((ان پايين ها يك عالمه جاهست ))، مفاهيم نويني را از كنترل و توليد مواد در سطوح اتمي و مولكول ارائه كرد. سخنان دركسلر در ابتدا به قدري حيرت آور و پيچيده به نظر مي رسيد كه بيشتر دانشمندان و كارشناسان را تنها به تحسين واداشت. اما در اواخر دهه 90 و در اوايل هزاره سوم دو جريان متفاوت متشكل از صاحبان صنايع و عده اي از دانشمندان به سركردگي ريچارد اسمالي نانوتكنولوژي دركسلري را اساسا وهم و خيال ناممكن مي دانست با استفاده از ضعف دركسلر در جلب افكار عمومي و روابط نه چندان مناسب وي با مجامع سياسي تلاش كردند پرچم نانوتكنولوژي را از چنگ دركسلر در آورد.سرانجام اين جريان نو در سال 2003 به كمك حمايتهاي سياسي و به راه انداختن جنجال ژورناليستي سناريوي توده لزج خاكستري دركسلر را از ميدان به در كنند.

به عنوان يكي از ويژگي هاي نانوتكنولوژي مي توان گفت كه اين مفهوم در بردارنده زمينه تحقيق و توسعه اي كاملا چند رشته اي است.در واقع تحقيقات در مقياس نانو به بهره گيري همزمان از دانش ابزارها و تكنيكها و نيز اطلاعات درباره فيزيك واكنشهاي مولوكولي و اتمي تبديل شده است.امروزه دانشمندان علم مواد مهندسان مكانيك و الكترونيك و محققان علوم پزشكي به دنبال تشكيل تيمهاي تحقيقاتي متشكل از زيست شناسان فيزيكدانان و شيميدانان هستند.

چيزي حدود سي سال پيش كمپاني فاكس قرن بيستم مشتاقان سينما را به سفري خارق العاده برد.در اين گشت و گذار سينمايي سياستمداري به نام ريكوئل ولش بر اثر لخته شدن خون در آستانه مرگ قرار گرفت تا اينكه دانشمندان از طريق تكنولوژي هاي معجزه آسايي كشتي فلزي ده متري را تا اندازه سرسوزني كوچك كرد.با شروع حركت اين كشتي در جريان خون بدن ولش تماشاچيان با نفسهايي به شماره افتاده و چهره هايي لرزان گلوبول هاي شفيدي را مشاهده كردند كه به بزرگي غولهاي عظيم الجثه در ماجراهاي گاليور بودند.خدمه اين كشتي پس از به پايان رساندن ماموريتشان به اندازه واقعي باز گشتند.در واقع اولين گام در راستاي روياهاي بشر براي كوچك كردن پزشكي تا ابعاد ميكروسكوپي بود.امروزه ما در سينما از داستانهاي به مراتب مهيجتري لذت مي بريم.داستان بچه هايي كه به اندازه مورچه در مي آيند و ماشين هاي ميكروسكوپي كه براي آلوده كردن جهان فرستاده شده اند.

اين تكنولوژي جديد توانايي آن را دارد كه تاثيري اساسي بر كشورهاي صنعتي در دهه هاي آينده بگذارد . در اينجا به برخي از نمونه هاي عملي در زمينه نانوتكنولوژي كه بر اساس تحقيقات و مشاهدات بخش خصوصي به دست آمده است ، اشاره مي شود .

انتظار مي رود كه مقياس نانومتر به يك مقياس با كارايي بالا و ويژگيهاي منحصربفرد ، طوري ساخته خواهند شد كه روش شيمي سنتي پاسخگوي اين امر نمي تواند باشد .

نانوتكنولوژي مي تواند باعث گسترش فروش سالانه 300 ميليارد دلار براي صنعت نيمه هاديها و 900 ميليون دلار براي مدارهاي مجتمع ، طي 10 تا 15 سال آينده شود .

نانوتكنولوژي ، مراقبتهاي بهداشتي ، طول عمر ، كيفيت و تواناييهاي جسمي بشر را افزايش خواهد داد .

تقريبا نيمي از محصولات دارويي در 10 تا 15 سال آينده متكي به نانوتكنولوژي خواهد بود كه اين امر ، خود 180 ميليارد دلار نقدينگي را به گردش درخواهد آورد .

كاتاليستهاي نانوساختاري در صنايع پتروشيمي داراي كاربردهاي فراواني هستند كه پيش بيني شده است اين دانش ، سالانه 100 ميليارد دلار را طي 10 تا 15 سال آينده تحت تاثير قرار دهد .

نانوتكنولوژي موجب توسعه محصولات كشاورزي براي يك جمعيت عظيم خواهد شد و راههاي اقتصادي تري را براي تصويه و نمك زدايي آب و بهينه سازي راههاي استفاده از منابع انرژيهاي تجديد پذير همچون انرژي خورشيدي ارائه نمايد . بطور مثال استفاده از يك نوع انباره جريان گذرا با الكترودهاي نانولوله كربني كه اخيرا آزمايش گرديد ، نشان داد كه اين روش 10 بار كمتر از روش اسمز معكوس ، آب دريا را نمك زدايي مي كند .

انتظار مي رود كه نانوتكنولوژي نياز بشر را به مواد كمياب كمتر كرده و با كاستن آلاينده ها ، محيط زيستي سالمتر را فراهم كند . براي مثال مطالعات نشان مي دهد در طي 10 تا 15 سال آينده ، روشنايي حاصل از پيشرفت نانوتكنولوژي ،مصرف جهاني انرژي را تا 10 درصد كاهش داده ، باعث صرفه جويي سالانه 100 ميليارد دلار و همچنين كاهش آلودگي هوا به ميزان 200 ميليون تن كربن شود.

در چند سال گذشته بازارچند ميليارد دلاري برپايه نانوتكنولوژي كسترش يافته اند . براي مثال در ايالات متحده ، IBM براي هد ديسكهاي سخت ، يك سري حسگرهاي مغناطيسي را ابداع كرده است .

Eastern Kodak و 3M تكنولوژي ساخت فيلمهاي نازك نانو ساختاري را به وجود آورده اند . شركت Mobil كاتاليستهاي نانو ساختاري را براي دستگاههاي شيميايي توليد كرده است و شركت Merck ، داروهاي نانوذره اي را عرضه كرده است . تويوتا در ژاپن مواد پليمري تقويت شده نانوذره اي را براي خودروها و Samsung Electronics در كره ، در حال كار بر روي سطح صفحات نمايش توسط نانولوله هاي كربني هستند . بشر درست در ابتداي مسير قرار دارد و فقط چندين محصول تجاري از نانوساختارهاي يك بعدي بهره مي گيرند ( نانو ذرات ، نانو لوله ها ، نانو لايه و سوپر لاستيكها ) . نظزيات جديد و روشهاي مقرون به صرفه توليد نانوساختارهاي دو و سه بعدي از موضوعات مورد بررسي آينده مي باشند.

نانو تكنولوژي يا كاربرد فناوري در مقياس يك ميليونيم متر، جهان حيرت انگيزي را پيش روي دانشمندان قرار داده است كه در تاريخ بشريت نظيري براي آن نمي توان يافت. پيشرفتهاي پرشتابي كه در اين عرصه بوقوع مي پيوندد، پيام مهمي را با خود به همراه آورده است: بشر در آستانه دستيابي به توانايي هاي بي بديلي براي تغيير محيط پيرامون خويش قرار گرفته است و جهان و جامعه اي كه در آينده اي نه چندان دور به مدد اين فناوري جديد پديدار خواهد شد، تفاوت هايي بنيادين با جهان مالوف آدمي در گذشته خواهد داشت.

نانو تكنولوژي نظير هر فناوري ديگري چونان يك تيغ دولبه است كه مي توان از آن در مسير خير و صلاح و يا نابودي و فنا استفاده به عمل آورد. گام اول در راه بهره گيري از اين فناوري شناخت دقيق تر خصوصيات آن و آشنايي با قابليت هاي بالقوه اي است كه در خود جاي داده است. در خصوص نانو تكنولوژي يك نكته را مي توان به روشني و بدون ابهام مورد تاكيد قرار داد: اين فناوري جديد هنوز، حتي براي متخصصان، شناخته شده نيست و همين امر هاله ابهامي را كه آن را در برگرفته ضخيمتر مي كند و راه را براي گمانزني هاي متنوع هموار مي سازد.

كساني بر اين باورند كه اين فناوري نظير هيولايي فرانكشتين در داستان مري شلي و يا همانند جعبه پاندورا در اسطوره هاي يونان باستان، مرگ و نابودي براي ابناي بشر درپي دارد. در مقابل گروهي نيز معتقدند كه به مدد توانايي هاي حاصل از اين فناوري مي توان عالم را گلستان كرد.

در حال حاضر 450 شركت تحقيقاتي- تجاري در سراسر جهان و 270 دانشگاه در اروپا، آمريكا و ژاپن با بودجه اي كه در مجموع به 4 ميليارد دلار بالغ مي شود سرگرم انجام تحقيقات در عرصه نانو تكنولوژي هستند. در اين قلمرو اتمها و ذرات رفتاري غيرمتعارف از خود به نمايش مي گذارند و از آنجا كه كل طبيعت از همين ذرات تشكيل شده، شناخت نحوه عمل آنها، به يك معنا شناخت بهتر نحوه شكل گيري عالم است. به اين ترتيب دانشمنداني كه در اين قلمرو به كاوش مشغولند، به يك اعتبار با ذهن و ضمير خالق هستي و نقشه شگفت انگيز او در خلقت عالم آشنايي پيدا مي كنند، اما از آنجا كه دانايي توانايي به همراه مي آورد، شناسايي رازهاي هستي مي تواند توان فوق العاده اي را در اختيار كاشفان اين رازها قرار دهد. تحقيق در قلمرو نانو تكنولوژي از اواخر دهه 1950 آغاز شد و در دهه 1990 نخستين نتايج چشمگير از رهگذر اين تحقيقات عايد گرديد.

از جمله آنكه يك گروه از محققان شركت آي بي ام موفق شدند35 اتم گزنون را بر روي يك صفحه از جنس نيكل جاي دهند و با كمك اين تك اتمها نامي را بر روي صفحه نيكلي درج كنند. محققان ديگر به بررسي درباره ساختارهاي ريز موجود در طبيعت نظير تار عنكبوت ها و رشته هاي ابريشم پرداختند تا بتوانند موادي نازك تر و مقاوم تر توليد كنند. در اين ميان ساخت يك نوع مولكول جديد كربن موسوم به باكمينسترفولرين يا كربن- 60 راه را براي پژوهشهاي بعدي هموارتر كرد. محققان با كمك اين مولكول كه خواص حيرت انگيز آن هنوز در درست بررسي است، لوله هاي موئينه اي در مقياس نانو ساخته اند كه مي تواند براي ايجاد ساختارهاي مختلف در تراز يك ميليونيم متر مورد استفاده قرار گيرد. بررسي هايي كه در ابعاد نانو بر روي مواد مختلف صورت گرفته و خواص تازه اي را آشكار كرده است. به عنوان مثال ذرات سيليكن در اين ابعاد از خود نور ساطع مي كنند و لايه هاي فولاد در اين مقياس از استحكام بيشتري در قياس با صفحات بزرگتر اين فلز برخوردارند.

برخي شركتها از هم اكنون بهره برداري از برخي يافته هاي نانوتكنولوژي را آغاز كرده اند. به عنوان نمونه شركت آرايشي اورال از مواد نانو در محصولات آرايشي خود استفاده مي كند تا بر ميزان تاثير آنها بيفزايد. ساخت ديودهاي نوري با استفاده از مواد نانو موجب مي شود تا 80درصد در هزينه برق صرفه جويي شود. توپهاي تنيسي كه با كربن 60 ساخته شده و روانه بازار گرديده سبكتر و مستحكمتر از توپهاي عادي است. شركتهاي ديگر با استفاده از مواد نانو پارچه هايي توليد كرده اند كه با يك بار تكاندن آنها مي توان حالت اتوي اوليه را به آنها بازگرداند و همه چين و چروكهايشان را زايل كرد. با همين يك بار تكان همه گردوخاكي كه به اين پارچه ها جذب شده اند نيز پاك مي شوند. نوارهاي زخم بندي هوشمندي با اين مواد درست شده كه به محض مشاهده نخستين علائم عفونت در مقياس مولكولي، پزشكان را مطلع مي سازند.

از همين نوع مواد همچنين ليوانهايي توليد شده كه قابليت خود- تميزكردن دارند. لنزها و عدسيهاي عينك ساخته شده از جنس مواد نانو ضد خش هستند و يك گروه از محققان تا آنجا پيش رفته اند كه درصددند با مواد نانو پوششهاي مناسبي توليد كنند كه سلولهاي حاوي ويروسهاي خطرناك نظير ويروس ايدز را در خود مي پوشاند و مانع خروج آنها مي شود. مهمترين نكته درباره موقعيت كنوني فناوري نانو آن است كه اكنون دانشمندان اين توانايي را پيدا كرده اند كه در تراز تك اتمها به بهره گيري از آنها بپردازند و اين توانايي بالقوه مي تواند زمينه ساز بسياري از تحولات بعدي شود. يك گروه از برجسته ترين محققان در حوزه نانوتكنولوژي بر اين اعتقادند كه مي توان بدون آسيب رساندن به سلولهاي حياتي، در درون آنها به كاوش و تحقيق پرداخت. شيوه هاي كنوني براي بررسي سلولها بسيار خام و ابتدايي است و دانشمندان براي شناخت آنچه كه در درون سلول اتفاق مي افتد ناگزيرند سلولها را از هم بشكافند و در اين حال بسياري از اطلاعات مهم مربوط به سيالهاي درون سلول يا ارگانلهاي موجود در آن از بين مي رود.

يك گروه از محققان كه در گروهي موسوم به اتحاد سيستمهاي زيستي گرد آمده اند، سرگرم تكميل ابزارهاي ظريفي هستند كه هدف آن بررسي اوضاع و احوال درون سلول در زمان واقعي و بدون آسيب رساندن به اجزاي دروني سلول يا مداخله در فعاليت بخشهاي داخلي آن است. ابزاري كه اين گروه مشغول ساخت آن هستند رديف هايي از لوله ها يا سيمهاي بسيار ظريفند كه قادرند وظايف مختلفي را به انجام برسانند از جمله آنكه هزاران پروتئيني را كه به وسيله سلولها ترشح مي شود شناسايي كند. گروههاي ديگر از محققان نيز به نوبه خود سرگرم توليد دستگاهها و ابزارهاي ديگر براي انجام مقاصد علمي ديگر هستند.

به عنوان نمونه يك گروه از محققان سرگرم تكميل فيبرهاي نوري در ابعاد نانو هستند كه قادر خواهند بود مولكولهاي مورد نظر را شناسايي كنند. گروهي نيز دستگاهي را دردست ساخت دارند كه با استفاده از ذرات طلا مي تواند پروتئين هاي معيني را فعال سازد يا از كار بيندازد. به اعتقاد پژوهشگران براي آنكه بتوان از سلولها در حين فعاليت واقعي آنها اطلاعات مناسب به دست آورد، بايد شيوه تنظيم آزمايشها را مورد تجديدنظر اساسي قرار داد. سلولها در فعاليت طبيعي خود امور مختلفي را به انجام مي رسانند: از جمله انتقال اطلاعات و علائم و داده ها ميان خود، ردوبدل كردن مواد غذايي و بالاخره سوخت و ساز و اعمال حياتي. يك گروه از روش تازه اي موسوم به الگوي انتقال ابر - شبكه استفاده كرده اند كه ساخت نيمه هاديهاي نانومتري به قطر تنها 8 نانومتر را امكان پذير مي سازد. هريك از اين لوله هاي بسيار ريز بالقوه مي توانند يك پادتن خاص يا يك اوليگو نوكلئو اسيد و يا يك بخش كوچك از رشته دي ان اي بر روي خود جاي دهند.

با كمك هر تراشه مي توان 1000 آزمايش متفاوت بر روي يك سلول انجام داد. براي دستيابي به موفقيت كامل بايد بر برخي از محدوديتها غلبه شود، ازجمله آنكه درحال حاضر براي بررسي سلولها بايد آنها را در درون مايعي قرار داد كه مصنوعاً محيط زيست طبيعي سلولها را بازسازي مي كند، اما يون موجود در اين مايع مي تواند سنجنده هاي موئينه را از كار بيندازد. براي رفع مشكل، محققان سلولها را درون مايعي جاي مي دهند كه چگالي يون آن كمتر است. گروههاي ديگري از محققان نيز در تلاشند تا ابزارهاي مناسب در مقياس نانو براي بررسي جهان سلولها ابداع كنند. يكي از اين ابزارها چنانكه اشاره شد يك فيبر نوري است كه ضخامت نوك آن 40 نانومتر است و بر روي نوك نوعي پادتن جا داده شده كه قادر است خود را به مولكول مورد نظر در درون سلول متصل سازد. اين فيبر نوري با استفاده از فيبرهاي معمولي و تراش آنها ساخته شده و بر روي فيبر پوششي از نقره اندود شده تا از فرار نور جلوگيري به عمل آورد. نحوه عمل اين فيبر نوري درخور توجه است.

از آنجاكه قطر نوك اين فيبر نوري، از طول موج نوري كه براي روشن كردن سلول مورد استفاده قرار مي گيرد به مراتب بزرگتر است، فوتونهاي نور نمي توانند خود را تا انتهاي فيبر برسانند، درعوض در نزديكي نوك فيبر مجتمع مي شوند و يك ميدان نوري بوجود مي آورند كه تنها مي تواند مولكولهايي را كه در تماس با نوك فيبر قرار مي گيرند تحريك كند. به نوك اين فيبر نوري يك پادتن متصل است و محققان به اين پادتن يك مولكول فلورسان مي چسبانند و آنگاه نوك فيبر را به درون يك سلول فرو مي كنند. در درون سلول، نمونه مشابه مولكول فلورسان نوك فيبر، اين مولكول را كنار مي زند و خود جاي آن را مي گرد. به اين ترتيب نوري كه از مولكول فلورسان ساطع مي شد از بين مي رود و فضاي درون سلول تنها با نوري كه به وسيله ميدان موجود در فيبر نوري بوجود مي آيد روشن مي شود و درنتيجه محققان قادر مي شوند يك تك مولكول را در درون سلول مشاهده كنند.

مزيت بزرگ اين روش در آن است كه باعث مرگ سلول نمي شود و به دانشمندان اجازه مي دهد درون سلول را در هنگام فعاليت آن مشاهده كنند. نانو تكنولوژي همچنين به محققان امكان مي دهد كه بتوانند رويدادهاي بسيار نادر يا مولكولهاي با چگالي بسيار كم را مشاهده كنند. به عنوان مثال بلورهاي مينياتوري نيمه هاديهاي فلزي در يك فركانس خاص از خود نور ساطع مي كنند و از اين نور مي توان براي مشخص كردن مجموعه اي از مولكولهاي زيستي و الصاق برچسب براي شناسايي آنها استفاده كرد. به نوشته هفته نامه علمي نيچر چاپ انگلستان يك گروه از محققان دانشگاه ميشيگان نيز توانسته اند سنجنده خاصي را تكميل كنند كه قادر است حركت اتمهاي روي را در درون سلولها دنبال كند و به دانشمندان در تشخيص نقايص زيست عصبي مدد رساند.

از ابزارهاي در مقياس نانو همچنين مي توان براي عرضه مؤثرتر داروها در نقاط موردنظر استفاده به عمل آورد. در آزمايشي كه بتازگي به انجام رسيده نشان داده شده است كه حمله به سلولهاي سرطاني با استفاده از ذرات نانو 100برابر بازده عمل را افزايش مي دهد. محققان اميدوارند در آينده اي نه چندان دور با استفاده از نانو تكنولوژي موفق شوند امور داخلي هر سلول را تحت كنترل خود درآورند. هم اكنون گامهاي بلندي در اين زمينه برداشته شده و به عنوان نمونه دانشمندان مي توانند فعاليت پروتئينها و مولكول دي ان اي را در درون سلول كنترل كنند. به اين ترتيب نانو تكنولوژي به محققان امكان مي دهد تا اطلاعات خود را درباره سلولها يعني اصلي ترين بخش سازنده بدن جانداران به بهترين وجه كامل سازند.

در پايان مي توان گفت مفهوم جديد نانوتكنولوژي آنقدر گسترده و ناشناخته است كه ممكن است روي علم و تكنولوژي در مسيرهاي غيرقابل پيش بيني تأثير بگذارد.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 20:14 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 20:4 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

گربه ی دلفریبیست .

روبهانه

نوشتند و گفتند :

گربه ی دلفریبیست ایران .

خوش خط و خال و خاموش

                  -  گربه گرده به دستِ نوازش سپرده است

و آنچنان خفته

                   گفتنی که مرده است .

 

ما فریبانه

نوشتند و گفتند :

گربه ی خفته ی دلفریبی است .

ما ولی عاشقانه نوشتیم و گفتیم :

گرچه تا خفته گربه است ایران

                                          - ولی

شیر شرزه است وقتی که بیدار شد .

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 و ساعت 21:32 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عمادله

 

بوي شب بو ها كه حياط را پر ميكند گويي كسي ندا ميزند كه وقت مشق هر شب فرارسيده است. مدادم را برميدارم. كاغذ اما هميشه روي ميز آماده است. با چند سطري سياه شده از تكليف ديشب. صداي تار، اتاق را در جادويي خواستني، غرق ميكند و من، سرمشق عشق برميگيرم.
هنوز خط اول را تمام نكرده ام كه باز هم شيطنتي آشنا، روحم را به بازي ميگيرد. آن سوي پنجره، ماه به نظاره من نشسته است. چقدر فاصله ميان من و ماه كم است. شايد به اندازه يك آه! شايد هم كمي كمتر.
با ماه سخن از زمين مي گويم. از آدمها و غمهاي زميني. شكوه ميكنم از كلاغهاي قصه هايم كه هيچگاه به خانه نميرسند! از عاقبت شعرهايم كه در هياهوي واژه هاي امروزي، در به در قافيه شده اند. از قلبي كه ديگر تاب ماندن در سينه ندارد. از چشمي كه بغض ميكند اما نميگريد.
دستم را به سوي ماه دراز ميكنم. حس حسادت ستاره ها را خوب ميفهمم. اما ديگر دستم به دامانش گره خورده. چيزي نمانده كه از جايش كنده شود! ناگهان نورش گم مي شود. ميترسم. دستم را به عقب ميبرم. بيدار ميشوم از خواب داشتن فانوس خيال!
به خودم كه مي آيم شب را آماده رفتن ميبينم. پنجره را ميبندم. آه! باز هم مشقهايم نيمه تمام ماند. مانند ديشب و شب قبل و شبهاي پيش از آن. وقت خوابيدن اما هيچ كس چون من خوشبخت نيست! رازش را به هيچكس نخواهم گفت.ماه در بستر خيال من به خواب رفته است.

امشب اي ماه ، به درد دل من تسكيني * آخر اي ماه ، تو همدرد من مسكيني
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند * امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 و ساعت 21:21 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 و ساعت 20:59 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له


در اين درياچه زيبا كه از حسن است دريائي
                                                            در آن حالم كه پنداري به بيداري است رويائي
چه هرجائي دلي باشد كز اينجا مي رود جائي
                                                                 اگرچه با چنين منظر نمي ماند تمنائي
دو كوزه باده مي بايست و ماه باده پيمائي
                                                           كه بينم موج اين دريا ز گيسوي سمن سائي
وزان پس مست بردارم ز سوز سينه آوائي
                                                            برانگيزم در اين خاموش دريا شور و غوغائي
چه مي شد گر فلك را بود گه با ما مدارائي

 

بهرجا بنگرم موج است و دريا سايه و روشن
                                                              كشيده تا كران دور پيداي افق دامن
در آن مرغ دريائي،لباسي طرفه شان برتن
                                                            گهي پران، گهي رقصان فراز جفت و پيرامن
نه فكر نان و ني سوداي زر و سيم و ما و من
                                                                رها كرده تن و فارغ شده از قيد پيراهن
نه بيم از غارت دشمن، نه باك از فتنه رهزن
                                                             نمي دانند جز پرواز و عشق و آشنائي فن
نه هستي حيرت آردشان نه بهر مرگشان شيون
                                                                    ز ناداني بما مانند در اين خاكدان ليكن
ندارند اين همه غمهاي وحشت زاي مردافكن
                                                                 نه دين خواهند و نه آئين،نه يزدان و نه اهريمن
چو ما ديوانگان هرگز نجويند از قفس روزن
                                                          فضاشان جاي گشت و آبشان هم گور و هم مسكن
خوش اينسان زندگاني غافل از امروز و فردائي

 

 

نمي دانم كجا كشتي عمرم لنگر اندازد
                                                         كدامين منزلم در موج بي پايان دراندازد
به دورزخ افكند يا خود به حوض كوثر اندازد
                                                           از آن آواره كي ترسم كه شيخ از منبر اندازد
كه مي سوزد خدا آن را كه مي در ساغر اندازد
                                                                  من از اويم چگونه خويش را در آذر اندازد
من از عشقم چگونه عشق را بي همسر اندازد
                                                                     خود اين شاهي به ما بخشيد،كي خود افسر اندازد
روا باشد چون او خواهد سرافرازد،براندازد
                                                            ولي جور است از كويش به كوي ديگر اندازد
كه غير از كوي او ديگر نخواهد جان شيدائي

 

نمي دانم چرا اينگونه كردم ناروا كاري
                                                     خريدم كاش از تبريز مي،يا جستمي ياري
اگرچه زين جمال امروز مستم،مست هشياري
                                                                   مرا پيمانه كم كم همدمي گشته است و دلداري
مرامي مونسي گشته است و دمسازي و غمخواري
                                                                            ولي غم نيست اين غمها براي خاطرزاري
اگر مي نيست در جامم،نباشد بر دلم باري
                                                             شراب عشق در جان است و جان سخت افكاري
از آن مي كآنچنان نتوان خريد از هيچ بازاري
                                                             از آن مي كوچولو خورشيد است و هستي چون شب تاري
از آن مي كاين فلك بهرش بود چون تنگ مينائي

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 22:26 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

1989
Poster for an Iranian Movie
Offset

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 22:14 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 21:28 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

13 فوريه 2004- شرکت توليدي Daimler Chrysler رنگ جديدي موسوم به "نانورنگ" را به بازار ارائه نموده است که مقاومت به خراش آن، حداقل سه برابر رنگ‌هاي معمولي است.
شرکت فوق، چهارسال براي دسترسي به رنگ جديد تحقيق نموده و شرکت مرسدس بنز، اولين سازندة اتومبيل است که از آن استفاده خواهد نمود.
در آوريل سال جاري، بنزهاي مدلE، S، ‍CL و SLK از رنگ جديد استفاده خواهد نمود و پس از آن، اتومبيل‌هاي کلاس C و A به ترتيب در ژوئن و انتهاي سال جاري با اين رنگ جديد به بازار ارائه خواهند شد.
يکي از سخنگويان شرکت Daimler Chrysler ابزار داشت:"قيمت اين رنگ‌ نسبت به انواع قبلي تفاوتي نخواهد داشت."
طرز کار
رنگ جديد چه ويژگي‌هايي دارد؟ رنگ‌هاي اتومبيل معمولي، پوشش براقي دارند که از زنجيره‌هاي کربني طولاني ساخته شده است. اما "نانورنگ" از ذرات سراميکي، معدني ساخته شده است که مي‌توانند به شدت متراکم شده و مقاومت رنگ در مقابل خراش را بسيار بالا ببرند.
البته اين رنگ جديد، تنها گوشه‌اي از کاربردهاي بسيار وسيع نانوتکنولوژي در صنايع اتومبيل است.
متخصصين شرکت Daimler Chrysler در حال تحقيق بر روي رنگ‌هايي هستند که هيچ گاه احتياج به جلادهي ندارند. همچنين رنگ‌هايي که نور خورشيد را به انرژي الکتريکي تبديل کنند و رنگ‌هايي که چرک و کثيفي را به خود نگيرند، از ديگر موارد تحقيقاتي اين متخصصين مي‌باشند.
آقاي هارتموت برستينگ، يکي از محققين شرکت فوق در آلمان اظهار داشت: "ما در پي يک پوشش خورشيدي هستيم که بصورت رنگ بر روي سطوح پاشيده شود. هدف ما، تبديل بدنة اتومبيل‌ها به پيل‌هاي خورشيدي بزرگ و متحرک است."
طرز کار چنين رنگ‌هايي بدين صورت است که مولکول‌هاي رنگ قرمز، نور خورشيد را جذب نموده و الکترون آزاد مي‌کنند. اين الکترون‌ها سپس به نانوذرات دي‌اکسيد تيتانيوم و يون‌هاي يُد، که يک باتري ساده را تشکيل مي‌دهند، متصل مي‌شود.
مرکز تحقيقات شرکت فوق اخيراً نشان داده است که ايدة فوق بر روي صفحات فلزي کوچک، قابل اجرا است و آقاي پرستينگ بيان داشت که دسترسي به اتومبيل‌هايي با رنگ حساس به نور در چند سال آينده امکان‌پذير است. چنين اتومبيل‌هايي، باعث کاهش فشار وارد بر موتور شده و مصرف سوخت آن را کاهش مي‌دهند.
ديگر مورد قابل توجه، عبارتست از سطوح خودتميزکننده. اين سطوح هم‌اکنون در صنايع ساختماني همچون کاشي‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرند.
شرکت مرسدس بنز هم‌اکنون در حال فعاليت براي استفاده از اين سطوح در بخش‌هاي مختلف اتومبيل، همچون شيشه‌هاي آن مي‌باشد.
انتظارات بلندمدت صنايع خودرو از نانوتکنولوژي عبارتند از دسترسي به اتومبيل‌هايي که با يک اشارة انگشت، تغيير رنگ داده يا شکل آنها بر حسب شرايط تغيير يابد. محققين معتقدند که دسترسي به خودرويي که تغيير رنگ داده يا شکل بدنة آن قابل تغيير باشد، امکان‌پذير مي‌باشد.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 21:7 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 20:51 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 20:47 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

پس از آن غروب رفتن

اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر

تو بیا شروع من باش

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 20:43 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 



" این کسی است که همه‌ی آن چه رؤیای انجام دادن‌ش را در سر می‌پروراندیم به
انجام رسانده است. او همان‌گونه فیلم‌هایش را تألیف کرده که رمان‌نویس کتاب‌ش را
می‌نویسد. او به جای قلم از دوربین فیلم‌برداری استفاده کرده است. او یک مؤلف
سینمایی‌ست." نقل از فرانسوا تروفو درباره‌ی برگمان


 اینگمار برگمان، فرزند یک روحانی مسیحی با تربیتی لوتری و اخلاقی‌گرا. او هرگز
سایه‌ی پدر(خدا) را نتوانست از فیلم‌هایش دور کند و نشانه‌‌ی تردیدها و شک‌های
معرفتی ،دینی‌ش در تمام آثارش نمود دارد. او مؤمنی با ایمان است اما شکاک. شک او به
همان چیزی است که مسیح بر صلیب‌اش بر زبان آورد: « خدایا،خدای من، چرا مرا رها
کردی؟».
"همچون در آینه۱۹۶۱" اولین فیلم سه‌گانه‌ی(Trilogy) برگمان درباره‌ی خدا و
تردید‌ها و نیاز بشری نسبت به یک نیروی ماورایی و پر قدرت است. گرچه برگمان با "مهر
هفتم"،مسئله‌ی خدا و تقابل آن با انسان‌های مؤمن در برابر یک نیروی "
شر" به عنوان درونمایه‌ی غالب تقریباً تمامی آثارش پرداخت، اما آنچه در این سه فیلم به نظر
دغدغه‌های خود را با دین به فیلم در آورده است.
در همچون در آینه,کارین بیماری اسکیزوفرنیایی, که با شدت یافتن بیماری‌ش از ظهور یک
موجود ماواریی حرف می زند که درون کمدی داخل دیوار با او حرف می‌زند. او برای پدرش
(دیوید) که رمان‌نویس عامه‌پسند و ناموفقی‌ست این مسئله را بازگو می‌کند و پدر که
تنها به کارین به عنوان مصالح رمان‌ش نگاه می کند او را چون کودکی از سر خود وا
می‌کند. همسر پزشک‌ش(مارتین) نیز با تحقیر او برای ناتوانی ارتباط جنسی، همچون
بیماری او را مورد وارسی قرار می دهد و بردار نوجوان‌ش(مینوس) که کارین تنها با او
احساس دوستی و نزدیکی می‌کند، در تمایلات جنسی دوران نوجوانی خود غرق است و
نمی‌تواند او را یاری دهد، مردانی ضعیف و رنجور. کارین با موجود ماورایی‌ـ‌ش باید
تنها روبرو شود. او با شوق، منتظر ظهور این وجود پرقدرتِ ناشناخته است. پدر که برای
دست‌مایه‌ی داستان‌هایش همیشه فاصله‌ی امن برای خود برمی‌گزیند،مشاهدات خود را از
حالات کارین مبنای داستان بعدی خود قرار داده است،هنگامی که کارین به این مسئله پی
می‌برد سخت ناراحت می‌شود اما به مارتین می‌گوید که چیزی در این باره‌ به پدرش
بازگو نکند، اما او برخلاف خواست همسرش تمام ماجرا را برای دیوید تعریف می‌کند. در
اوج بیماری کارین هنگامی که او با بردارش تنها مانده‌ است، ندای موجود غریب او را
به خود می‌خواند و توهم کارین چهره‌ای جنسی به خود می‌گیرد. او برادرش را مجبور
می‌کند تا با او هم‌آغوش شود. قدرت جنسی یا بهتر است بگویم شهوت در این سه‌گانه‌
نیروی محرک و پر قدرت است که شخصیت‌های کارین،مارتا و آنا آن را به صورتی در خود
احساس می‌کنند تا از این راه به دیگران نزدیک شوند.
سه‌گانه‌ی برگمان یعنی همچون در آینه، نور زمستانی و سکوت؛ حول محور این مضمون
متمرکز است؛ انسان‌های که در روابط با دیگران دچار مشکل‌اند و در برابر نیروی‌ای
ماورایی خود را ضعیف و دچار تردید می‌بینند. کارین هنگامی که قرار است به با
هلی‌کوپتر اورژانس به آسایشگاهی انتقال یابد ندای "او" را می‌شنود که
می‌خواندش و هنگامی که "پدر" از میانه‌ی در اتاق (فاصله‌ا‌ی امن) تنها نظاره‌گر این صحنه است
و مارتین شوهرش به باور خود سعی در راهانیدن او از این توهم است، موجود ماورایی در
هیئت یک عنکوبت زشت بر او ظاهر می‌شود که می‌خواهد در او فرو رود(چهره‌ای جنسی). در
نور زمستانی توماسِ کشیش با آنکه به طور کامل همه‌ی آنچه را که تکالیف دینی و
روحانی خود می‌داند با سخت‌گیری تمام به انجام می‌رساند، اما در حقیقت به اندازه‌ی
مارتا که با عشق پرشورش به او، و محبت‌ها و ترحم‌ش نسبت به رنجی که می‌برد و حتا در
اندازه‌ی الگوت خادم کلیسا هم،در آنچه می‌گوید و فرایضی مذهبی که انجام می‌دهد، به
تجربه‌ای عمیق و شخصی دست نیافته است. مارتا با اینکه به خدا اعتقاد ندارد،اما در
نامه‌اش به کشیش یادآور می‌شود که در آن زمان که به اگزما دچار بوده،کشیش بخاطر
زخم‌هایش خود را از او دور می‌کرده و حتا وقتی از او خواسته است که برایش حداقل دعا
کند، با دیدن دعای بی‌شور و از روی تکلیف کشیش او را به سکوت فرا خوانده و به او
خطاب کرده که خودش دعا می‌خواند،و موضوع جالب اینکه دعای اوست که مستجاب
می‌شود.
مارتا با ذکر اینکه او با حضور ذهن و با قدرت دوست داشتن دعا کرده است و آن را بر
حسب تکلیفی که باید نیروی‌ش صرف آن می‌شد کسب کرده با تاکید بر اینکه آن نیرو
او(عشق،کشیش) بوده است،خداپرستی کهنه‌شده‌ و پر تکلف و ریاکارانه‌ی کشیش را مورد
ملامت و تمسخر قرار می‌دهد. و خادم کلیسا از مکاشفه‌ای که با خواندن کتاب مقدس به
دست آورده، برای کشیش سخن به میان می‌آورد. او که فردی علیل است، باور ندارد که
تنها رنجی که مسیح آن را تحمل کرده، رنجی بوده که بر صلیب بر جسم او رفته او
می‌گوید که رنج جسمی مسیح تنها چهار ساعت یا کمی بیشتر بود اما رنج من همه‌ی عمر با
من بوده و بدین‌گونه او رنج جسمی خود را از رنج مسیح بیشتر می‌داند. آلگوت خادم
کلیسا رنج بزرگ مسیح را رنج روحی می‌داند که او را تا آن درجه متعالی و متمایز
ساخته است.

آلگوت: شاید نتیجه‌گیری من از جهتی غلط بوده.[ساکت می‌شود؛ حالت جدیدی می‌گیرد]
ولی به جتسمانی فکر کنید، عالی‌جناب. همه‌ی حواریون‌ش در خوابند. آن‌ها هیچ نکته‌ای را
درک نکرده‌ بودند، نه شام آخر را، نه هیچ‌چیز دیگری را. و بعدش که مجریان قانون سر
رسیدند آن‌ها پا به فرار گذاشتند. و بعدش پطرس، که او را انکار کرد. سه سال بود که
مسیح با حواریون حرف می‌زد، عالی‌جناب، روز و شب‌شان را با همدیگر گذارنده بودند. و
آن‌ها او را ترک کردند، تمام جمع‌شان. و او تنها باقی ماند. [با شور و هیجان]
عالی‌جناب، باید رنج وحشتناکی بوده باشد! فهمیدن اینکه هیچ کس تو را نفهمیده. تنها
ماندن در آن وقتی که شخص واقعاً احتیاج دارد که به کسی تکیه کند. رنج وحشتناکی
است.

آلگوت خادم کلیسا و مارتا عاشق پرشور، آیا به همان معرفتی نرسیده‌اند که "آنتونیوس
بلوک" در مهر هفتم فریاد می‌زد و از خدا می‌خواست: «من خواهان معرفتم، نه
ایمان».
سه‌گانه‌ی برگمان نه درباره‌ی ایمان، و نه به صورت مستقیم در رابطه با مسایل
ماورایی است، بلکه به نظر درباره‌ی گسست روابط انسانی و نیاز به عشقی است که
نجات‌دهنده است. کشیش در برابر عشق پر انرژی مارتا ناتوان است او در جایی که قرار
است فردی را از خودکشی برهاند در پی یافتن کلیدی برای رهایی از تردیدها و رنج‌های
خود است نه نجات دیگری. کارین در همچون در آینه به دنبال توهمی که از موجود ماواریی
دارد، می‌خواهد آن را با دیگران شریک شود اما در تنهایی خود با این موجود به صورت
خدای دهشتناک روبرو می‌شود که چهره‌ای جنسی/ الهی به خود می‌گیرد. و در سکوت،
استر و آنا، دو خواهر که در دوزخ تنهایی خود هر کدام به راهی می‌روند. «جهنم مشترک بهتر
از جهنم انفرادی است، ظلمت غایی ـ از قرار معلوم ـ باید انفرادی باشد.» راجر مَن‌ول
توماسِ کشیش در گفت‌وگوی وهمی خویش با یوناس که قصد دارد خود را بکشد چنین
می‌گوید:

توماس: ما تنهاییم ، تو و من. ما تنها شرطی را که انسان‌ها بر اساس آن می‌توانند
زندگی کنند زیر پا گذاشته ایم: زندگی با همدیگر. و به همین دلیل است که این قدر
فلک‌زده،ناشاد و پر از دلهره‌ایم.

آیا براستی ایمان چیزی جز ترس از تنهایی در این جهان لامتناهی و ناشناخته است برای
انسانی که کمترین شناخت از آن دارد؟ پس این سه‌گانه درباره‌ی ایمان است. ایمانی که
اگر "معرفتی" به دنبال خود ندارد،کمک می‌کند تا خود را در توهم یک موجود
ماورایی غیر انسانی خود را غرق کنیم، و برگمان در این سه فیلم می‌خواهد همین را بگوید.
روابط پیچیده و در هم تنیده‌ی شخصیت‌های داستان درک و دقت بیشتری می‌طلبد تا
مفاهیمی که در لایه‌های زیرین فیلم نهفته است، مخاطب را درگیر خود سازد. در آخرین
سکانس فیلم همچون در آینه آنجایی که دیوید(پدر) برای اولین بار می‌تواند با پسرش
ارتباط نزدیک‌تری پیدا کند این‌گونه می‌گوید که: خدا عشق است و عشق خداست. و در
نمای پایانی پسر با حالتی مبهوت می‌گوید: پدر با من سخن گفت.اما سکوت پدر(خدا)
ادامه دارد او با ما گفت‌وگو نمی‌‌کند بلکه با خودش دارد حرف می‌زند. جایی که کارین
در کشتی به گل‌نشسته‌ای که در آنجا با برادرش هم‌آغوش شده بود، حقیقت را برای پدر
بازگو می‌کند، پدر درحالیکه پشت به دوربین است با او سخن می‌گوید،در حقیقت با خود
حرف می‌زند نه با کارین.
کشیش در نور زمستانی نمی‌تواند چیزی یا کسی جز خود را دوست بدارد و در چنبره‌ی
تکالیف الهی و روحانی خود محبوس است. او تمام عمر با کتاب مقدس بوده اما از آن هیچ
درکی ندارد حتا به اندازه‌ی آلگوت خادم. کارین در همچون آینه تنهاست و چنگ در
نیرویی ماورایی و توهمی می‌افکند که در آخر بر او چون موجودی نفرت‌انگیز و دهشتناک
ظهور می‌کند. و آنا خواهر متکبر و خودبین‌ش را رها می‌کند تا در تنهایی با دیگران
بمیرد. در جایی که آنا همراه پسرش، استر را ترک می‌کنند، استر بر روی کاغذی که به
پسر کوچک آنا می دهد این کلمات را می‌‌نویسد:
« دست» و «قلب».

منابع:
—————————————————-
۱.نور زمستانی(فیلم نامه). اینگمار برگمان. ترجمه ایرج کریمی. نشر نی.تهران ۱۳۷۹
۲. برگمان به روایت برگمان. استینگ بیورکمان, تورستن مانس و یوناس سیما. ترجمه‌ی
مسعود اوحدی. سروش.تهران۱۳۷۷

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 20:29 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

آرام در کنار آنها نشستم و با علامت دست خواهش کردم بحث خود را ادامه دهند. سه نفر بودند ؛ توکا ، کبوتر و آرش … کبوتر با هيجان و اندکي خشم گفت: - هر چيزي را که نمي شود معنا کرد؛ “بالا” يعني بالا و “پايين” يعني پايين. بعد سرش را به طرف توکا برگرداند و گفت: - سرت را بالا بگير . توکا از روي صندلي بلندشد، ايستاد و سرش را به طرف آسمان گرفت. – حالا ، آرش ، تو سرت را پايين بگير. آرش بلند شد، کف دو دستش را روي زمين گذاشت و با حرکتي تند، تلاش کرد پاهايش را به طرف آسمان ببرد و روي دو دست خود بايستد ( مثل کساني که آکروبات مي کنند) ولي نتوانست و از سمت ديگر افتاد و پشتش محکم به زمين خورد. فريادي کشيد و گفت: - چه کار سختي ؟ من نمي توانم . ولي کبوتر خشمگين تر به او گفت: - چرا خودت را به سادگي مي زني؟ همان جور که روي دو پايت ايستاده اي ، مي تواني سرت را “بالا” بگيري؛ به طرف آسمان .( و ادامه داد) مي بينيد، “بالا” يعني به طرف آسمان و طرف ستارگان و “پايين” يعني به طرف زمين . اين را همه مي فهمند.

آرش زمزمه کرد: - ولي آسمان و ستارگان ، فقط “بالا” نيستند؛ حتي در “پايين” هم ، آسمان و ستاره است. پس به نظر تو “بالا” يعني جايي که مي تواند”پايين” يا “سمت راست” يا “سمت چپ” يا “روبه رو” و “پشت سرهم” باشد؟ توکا دخالت کرد: - “پايين” جايي است که همه چيز به طرف آن مي افتد. کبوتر پذيرفت . ولي توکا ادامه داد: - پس آن طور که خيال مي کنيم، نمي توان گفت :”بالا” يعني بالا و “پايين” يعني پايين . هر چيزي نياز به تعريف دارد. ولي آرش موضوع را پيچيده تر کرد: - اين درست! ما در ايران که در نيمکره شمالي هستيم، با آنها که از جمله در استراليا ، يعني نيمکره جنوبي هستند، در دو جهت مختلف ايستاده ايم ؛ “پايين” براي ما و براي آنها در دو جهت مخالف است. نمونه ديگري بياوريم که در گفت و گوهاي معمولي واژه هاي”بالا” و “پايين” معناهاي ديگري هم دارند:”بالاتر از چهار راه” ، “پايين تر از فلان خيابان”.
اين جا ديگر “بالا” و “پايين” به آن مفهومي که گفتيم، معنا نمي دهند . در ضمن ، اگر به کسي نشاني منزل خود را اين طور بدهيد:”پايين تر از چهارراه A و بالاتر از مغازه B ” ، در واقع او را سرگردان کرده ايد. چهار خيابان يا کوچه در چهار راه A به هم مي رسند؛ کدام طرف را بالا و کدام طرف را بالا و کدام طرف را پايين مي دانيد؟ … به هر حال ، براي درک آن در نظر گرفت . توکا گفت: من حرف ديگري دارم. – وقتي در هواي سرد زمستان ، نفس خود را بيرون مي دهيد، بخار آبي که از دهان شما خارج مي شود، به طرف زمين نمي رود. وقتي کتري يا سماور مي جوشد، باز هم بخار آب در جهت عکس مي رود و به زمين نمي رسد. درست است که من گفتم :”پايين جايي است که همه چيز به طرف آن مي افتد”؛ ولي مگر بخار آب جزو “همه چيز ” نيست؟ اين مشکل را چگونه حل کنيم؟ کبوتر مي انديشيد … بعد سرش را بالا گرفت و گفت: - مشکل ديگري هم هست .

من در يک فيلم که به يک سفينه واقعي فضايي مربوط بود، ديدم چيزي به طرف کف فضا پيما نمي افتد، همه چيز در هوا معلق مي شود. نمي دانم در اين باره چه بگويم؟ در آن “بالا” کجاست و “پايين” کجا؟ آرش دخالت کرد: - آن نقطه “صفر” است، مرز پايين و بالا است. نه بالايي وجود دارد و نه پاييني . کبوتر و توکا هر دو اعتراض داشتند. –”صفر ” يعني چه ؟ مگر “صفر” به معناي “هيچ” نيست؟ چيزي که “هيچ” است، يعني وجود ندارد. مگر مي شود داوري خود را بر پايه “چيزي” بگذاريم که وجود ندارد؟ - سکوت! هر سه نفر رو به من کردند. مي خواستند مشکل آنها را حل کنم . پرسيدم: - شماها به چه چيزي “واقعي”مي گوييد؟ از کجا بفهميم” چه چيزي وجود دارد و چه چيزي وجود ندارد”؟ کبوتر: - چيزي “وجود دارد” که قابل لمس باشد، بتوان آن را “حس کرد، “وجودي” مادي باشد يا بشود آن را “شنيد” يا “بوئيد”. “صفر ” نه قابل لمس است، نه قابل شنيدن و نه قابل بوييدن.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 20:24 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

خدا باران شد و بر زمين تشنه شهر باريد. آسمان جرقه زد. شهر صدای آسمان را شنيد. مردهای پياده رو با حيرت به صدای آسمان نگاه کردند. يک نفر يقه پالتويش را بالا کشيد و از زير قطره های سوزن باران به گرمای خانه گريخت. زنی چادر سياهش را کشيد توی صورتش و کلون در خانه را محکم کوبيد. در به شتاب باز شد و زن را به درون بلعيد. خيابان از باران ترسيده بود و از صدای خشمگين ابر که می کوبيد به گوش آدمها.

مرد، صورت به آسمان چرخاند و دهان تشنه اش را برای باران گشود. قطره ها سوزن شدند بر صورت تبدار مرد. باد خشمگين و سرکش برگهای خشک و کاغذهای پاره شده را از زمين کند و به ديوارها کوبيد. ديوارها پنجره شدند تا پيرزنی از آنها نگاه کند به خيابان. پرده ای چشم پنجره را به باران باز کرد. مرد کف پياده رو را می ديد که از زير پايش می گريزد. دخترک، بلند و بالا، گذاشت که باد هرچه می خواهد با سرپوشش بازی کند. قدمهايش را شمرد. سرش را بلند نکرد. مرد، چشم به زمين دوخته، آرام از کنار دخترک گذشت. نرم و آرام. کفشهای سياه دخترک را نگاه کرد که روی کف خيس پياده رو جا می انداخت. کاش می شد آن طور که می خواهم چشمهايت را ببينم، آنطور که می خواهم. دخترک خيره نگاهش کرد، فکر کرد آنطور است که می خواهد. وقتی نگاهم می کنی چشمهايت را نمی بينم. مرد گفت: کاش می شد بدانی که چقدر دوستت دارم. دخترک برگشت و صورت مرد و کلمه هايش را ديد. صدای آسمان گفتگوی شان را قطع کرد. دخترک بلند تر از آسمان گفت: می دانم، من که به شما گفته بودم دوستتان دارم. مگر نگفته بودم؟ مرد پرسيده بود: هيچ وقت نفهميدم نظرشما در مورد من چيست؟ دخترک خيلی ساده گفته بود: خيلی دوستتان دارم. آنقدر ساده گفته بود که انگار دارد دستش را لای موهای پسربچه ای می کند. اينقدر ساده که مرد نمی توانست باور کند. کلمه های دخترک مرد را گرم کرده بود.

مرد چشمهای زن را می خواست، سياهی غريبی که هرچه در آن فرومی رفت عميق تر و عميق تر می شد. ديوانه وار گفته بود حاضرم يک چشمم را بدهم و بتوانم آن طور که می خواهم چشمهايت را ببينم. دخترک خنديده بود. ولی من شما را با چشمهای تان دوست دارم، با هر دوتاشان. مرد در تمام زندگی اش از چيزی نترسيده بود. از مرگ هم. مگر سالها دنبال مرگ نمی گشت؟ اما چشمهای دخترک ترسانده بودش. ترسيده بود که اگر يک بار به چشمهای دخترک خيره شود، ديگر نتواند چشم از او بردارد. از عشق ترسيده بود. زير لب گفت: عشق. ترسيده بود که اگرعاشق چشمهايش بشود، ديگر نتواند آنها را ببيند، که دخترک برود و ديگر چشمهايش نباشد. عشق او را می ترساند. اگر تو هم در زندگی ات هميشه همه چيز را از دست داده بودی همين ترس را داشتي. هميشه در زندگی اش هر چه را که خواسته بود، از دست داده بود. می ترسيد. زير لب گفته بود: عشق. و به آينه گفته بود تو عاشق شدي. و کلماتش را در آينه ديده بود. دخترک شب در آينه نگاه کرده بود و چيزی نديده بود. خواسته بود از نگاه مرد، چشمهايش را ببيند، اما نتوانسته بود. چشمها همان چشمهای هميشگی بودند.

گذاشته بودند باران هرکاری می خواهد با آنها بکند. باران تند شد. مرد دلش خواست که بدود. دخترک نيز پا تند کرد. گفت: بياييد زير باران بدويم. مرد گفت: نه. دخترک آرام راه رفت. ناراحت نيستيد که با شما مخالفت می کنم؟ دخترک گفت: نه. مرد گفت: از اين که برخلاف ميل شما چيزی می گويم ناراحت نمی شويد؟ دخترک گفت: نه. گفت: از اين که گفتم نمی دوم ناراحت نشديد؟ گفت: نه. مرد گفت: خيس شدي؟ دخترک گفت: خوب است. مردی با نگاهی تلخ به آنان نگاه کرد و با شتاب وارد خانه ای که در قهوه ای سوخته داشت، شد. زنی با انگشت بخار پشت شيشه را پاک کرد و خيره شد به خيابان. مرد گفت: می ترسم. دخترک هيچ نگفت. گفت: از خيابان متنفرم. مرد گفت: مردم خيابان ها را به لجن می کشند. فقط شب ها خيابان را دوست دارم. خيابان را شب ها دوست داشت و رودخانه شهر را که روزها همه از آن عکس می گرفتند. به نظرم روزها رودخانه شبيه زن های هرجايی است، دوست ندارم اين همه آدم نگاهش می کنند.

مرد پيچيد توی کوچه باريک. دخترک پا به پايش آمد. کوچه مهربان و باريک بود. مرد شانه به شانه دخترک شد. خودش را کمی کنار کشيد. با زمين کوچه حرف می زد. گفت: می ترسم همه چيز تمام شود. دخترک گفت: چرا می ترسيد؟ مگر مرا دوست نداريد؟ مرد گفت: دوستتان دارم، از همين می ترسم. دخترک گفت: چرا می ترسيد؟ ما که کار بدی نمی کنيم. ما با هم حرف می زنيم و همديگر را دوست داريم. چرا بايد بترسيم؟ بايد بترسند؟ مهم نيست که کاری می کنند يا نه، مهم اين است که در اين شهر حق ندارند همديگر را دوست داشته باشند، مگر اينکه بارانی تند آمده باشد و هيچ کس در خيابان نباشد و مردم پرده های خانه های شان را کشيده باشند.

کوچه را ادامه دادند تا به تاباق سرپوشيده رسيدند. تاريک بود و طولاني. جز پيرزن و پسر کليدسازش هيچ کس در تاباق باقی نمانده بود. هشت سال پيش آخرين ساکن آنجا بعد از اينکه دو سال در مرگ همسرش گريسته بود، خانه قديمی را فروخت و به آپارتمانی آن سوی رودخانه شهر رفت. جايی نزديک تخت فولاد. هر جمعه می توانست به ديدن سنگی برود که نام همسرش را روی آن نوشته بودند. در چوبی قهوه ای روی لولای کهنه اش غژی کرد. مرد در را فشار داد. باز شد. کوچه ای طولانی و تاريک و مسقف جلوی چشم شان بود. دخترک گفت: چشم هايم نمی بيند. چشمهايش. مرد گفت: اينجا را دوست نداري؟ دخترک گفت: چرا سووال می کنيد؟ هر جا باشيد دوست دارم. دخترک گفت: خيلی تاريک است. به انتهای تاباق که برسيم کمی نور از در آن خانه می تابد، به آن اندازه که بشود چيزی ديد. دخترک نور ضعيفی را در انتهای کوچه ديد. شانه به شانه سائيده شد، گرما. مرد خودش را کنار کشيد. دخترک چشمش را به سوراخی که از آن نور رنگ پريده ای می تابيد گذاشت و حياط خانه را ديد که لای آجرهای کف حياط علف های وحشی روئيده بودند و حوض خانه خشک بود و صدای قار قار کلاغ می آمد. مرد گفت: صدای قارقار کلاغ صبحها مرا ياد مرگ می اندازد. هر وقت که شب تمام می شود ياد مرگ می افتم.

دخترک کف زمين نشست، جوری که نوری ضعيف از لای سوراخ در روی صورتش افتاد. مرد توانست چشمهايش را ببيند. دخترک گفت: حتما در اين خانه پيرزنی زندگی می کند که نوه هايش جمعه ها به ديدنش می آيند؟ مرد گفت: هيچ کس اينجا زندگی نمی کند. هشت سال پيش پيرمردی که اينجا زندگی می کرد، دو سال بعد از مرگ همسرش رفت به آپارتمان پسرش در آن طرف رودخانه، نزديک تخت فولاد. دخترک گفت: يعنی هيچ کس اينجا نمی آيد؟ مرد گفت: نه، هيچ کس اينجا نمی آيد. دخترک گفت: چه خوب، تا هر وقت دلمان بخواهد می توانيم اينجا بمانيم؟ مرد گفت: تا هر وقت دلمان بخواهد می توانيم اينجا بمانيم، تا هر وقت بخواهيم. حرف نزنيم. صدای قارقار کلاغ آمد. مرد به چشمهای دخترک که زير نور رنگ پريده همچنان می درخشيد نگاه کرد. آن طور که دلش می خواست. دخترک ناخودآگاه چشمانش را بست. مرد گفت: چرا؟ دخترک خنديد. گفت: توی آينه به چشمهام نگاه کردم و چيزی توی آن نديدم. مرد گفت: به همين دليل است که هيچکس عاشق خودش نمی شود.

مرد به انگشتان دستهای دخترک نگاه کرد که بلند و شکننده و ظريف بود. دلش دستهای او را خواست. دست هايش کشيده می شد به سوی دخترک. به دست هايش اجازه نداد. مرد گفت: اگر بخواهم دست هايتان را در دستهايم بگيرم چه می کنيد؟ دخترک گفت: دست های تان را توی دستم می گيرم. مرد گفت: اگر بخواهم انگشتهای تان را روی صورتم بگذارم و آنها را ببوسم چه می کنيد؟ دخترک گفت: هيچ کاری نمی کنم. مرد گفت: اگر بخواهم سرتان را روی سينه ام بگذارم و گرمای تان را احساس کنم چه می کنيد؟ دخترک گفت: هيچ کاری نمی کنم، شايد دوست داشته باشم. دخترک گفت: چقدر سووال می کنيد؟ چرا اذيتم می کنيد؟ من شما را دوست دارم. مرد گفت: خيس هستي، سردت نشود. گفت: نه، سرمای باران را دوست دارم.

مرد می خواست دستهای دخترک را در دستش بگيرد، می خواست سرش را روی سينه بگذارد، می خواست پوستش را حس کند، می خواست چشمهايش را نگاه کند، می خواست انگشتانش را شانه کند در موهای دخترک، اما چين های روی دستش و شادابی چشمان دخترک مانع می شد. گفت: دوست دارم باشي، برای خودت باشي، آزاد و راحت، دوست دارم هرکجا می خواهی بروي، با هر کس که دوست داشته باشي، دوست ندارم بخاطر من کاری بکني. دوست دارم وقتی به سفر می روی انتظارت را بکشم و به تو فکر کنم و از نبودنت رنج بکشم. دوست ندارم احساس کنی که می خواهم متعلق به من باشي. دخترک گفت: چرا دوست نداريد مال شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دوست نداريد متعلق به شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دست هايم را نمی گيريد و مرا نمی بوسيد و بغلم نمی کنيد؟ مرد نگاهش کرد. ترسيد. کلمات دخترک را چند بار شنيد. چه بايد بگويد؟ گفت: اگر مال من باشی از تو خواهم پرسيد کجا بودي؟ چه می کردي؟ سووال می کنم و بايد جواب بدهي، سووال کردن چيز بدی است. من نمی خواهم تو آزاد نباشي. دخترک گفت: من دوست دارم از من سووال کنيد. اگر هم سووال نکنيد برايتان خواهم گفت کجا بودم و چه می کردم. دوست دارم از من سووال کنيد. چرا نمی شود من مال شما باشم؟

مرد گفت: ديرت می شود، برويم. دخترک گفت: دوست ندارم بروم. اينجا خوب است، تازه چشم هايم عادت کرده. تازه دارم شما را می بينم. مرد گفت: بايد برويم، مادرتان نگران می شود، مگر نگران نمی شود؟ دخترک گفت: به او می گويم که با شما بودم. و خنديد. مرد گفت: برويم. مرد چيزی نگفت. دخترک در تاريکی دنبال مرد گشت، دست هايش را گرفت، مرد خواست دست هايش را رها کند و نتوانست. دست های دخترک حلقه شد دور کمر مرد. مرد گفت: بايد برويم. دخترک گفت: می ترسيد مرا ببوسيد؟ مرد گفت: نمی توانم، می ترسم، می ترسم ديگر نتوانم ببينمت، می فهمي؟

مرد در را باز کرد. صدای دخترک را شنيد که به دنبالش راه می رود. مرد گفت: اول من می روم بعد از يکی دو دقيقه تو بيا. بهتر است با هم ديده نشويم. دخترک گفت: نمی شود با هم برويم. مرد گفت: نمی شود. اينجايی که ما هستيم نمی شود. نور کوچه پاشيد توی چشم های مرد و بوی باران ريه هايش را پر کرد. دخترک گفته بود: می ترسيد مرا ببوسيد؟ مرد چشم هايش را بست. ترسيد. نه، نمی شود. چون می روی و ديگر نمی بينمت. مرد به خيابان که رسيد چند دقيقه ای ايستاد تا دخترک از کوچه بيرون بيايد، از کنارش رد بشود و به کفشهای دخترک نگاه کرد.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 20:21 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عمادله

 

 

شمع و پروانه منم مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم

چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

وی از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حصرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من

خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 0:1 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 22:56 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

The Bombardier EMBRIO
Advanced Concept

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 22:52 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عمادله

 

امروز از اومدن استاد تازه متأثر شدم. يك خانمي اومد و خودش رو معرفي كرد كه دكتر فلاني هستم و درس ما اينه و شروع كرد درباره اين درس گفتن. چيزي كه شد سوهان روحم، اصرار اين خانم در استفاده افراطي از كلمات انگليسي بود. حتي براي ساده‌ترين و جاافتاده‌ترين موضوعات. اصرار داشت كه به جاي مقاله بگه: بايد به عنوان كار عملي يك Paper از ژورنال‌هاي خارجي تهيه كنيد. به جاي هدف بگه Goal به جاي پژوهش عملياتي بگه OR، به جاي انتخاب كردن بگه Choice، به جاي مهلت نهايي بگه Deadline، و هزار و يك ادا و اصول ديگه كه به نظر مي‌رسه خيلي تحصيلكرده‌ها براي اينكه خيلي دانشمند به نظر بيايند به استفاده از واژه‌هاي انگليسي متوسل مي‌شوند. متأسفانه اين حساسيت قديمي من به ادبيات باز هم عود كرد و با توجه به اينكه ياد گرفته‌ام اصلأ تو پَر كسي نزنم و مؤدبانه در يك فرصت مناسب به ايشون مسئله را گوشزد كنم، يك كاغذ برداشتم و شروع كردم هر چي كلمه انگليسي مي‌گه يادداشت كردن. همينجوري مي‌خواستم براي خودم آمار بگيرم كه اين خانم چقدر مي‌خواهد «خارجكي!!» صحبت كنه.
خلاصه رسيد به يك مبحث پيشرفته حل مسئله (كه اين خانم از همون اول با Problem Solving شروع كرد و هي اصرار داشت كه از Problem حرف بزنه و بحث رو خيلي زبون علمي كنه) كه يكي از دانشجوها پرسيد خانم اينها معادل فارسي ندارند؟ اون يك كم فكر كرد و گفت خب چرا اما به خاطر اينكه ممكنه معادل فارسي خوب منظور را نرسانند از معادل خارجي استفاده مي‌كنيم. ديگه فرصتي واسه من پيش اومده بود و پرسيدم: خب مگه وظيفه ما به عنوان دانشگاه توليد دانش نيست؟ چرا به عنوان يكي از ساده‌ترين كارها نسبت به معادل‌گزيني اقدام نمي‌كنيم؟ با توجه به اينكه ما گروه مرجع جامعه هستيم و هر چي ما بگيم همون در جامعه به كار برده مي‌شه چرا از همين كلاس خودمون شروع به فارسي‌گزيني حداقل واژه‌هاي ساده نكنيم؟
برايم جالب بود كه همراه صحبت من جو موافق ايجاد شد و حتي بعد با دوستان ديگر كه صحبت مي‌كرديم تعداد زيادي نسبت به اين مسئله يعني استفاده از فارسي به عنوان زبان علمي موافق بودند و حتي با ديد منفي به استادي كه اينقدر سعي كرده بود خارجي باشه نگاه مي‌كردند. شايد جالب بود كه به نظرمون آمد بعد از گوشزد ما اون خانم كمي فارسي‌تر صحبت كرد و حتي درباره ترجمه دو كلمه wicked (شرور و بدجنس)و Tame (رام) براي مسئله نظر خواست. وقتي خودش كلمه مسئله بدقلق رو براي wicked problem انتخاب كرد من كلي ذوق كردم.

نتيجه؟ خب شايد از نظر بعضي‌ها حساسيت زيادي باشد اما باور كنيد بزرگترين شاخص هويت ما زبان فارسي است. اين ميراث حتي از سنگ‌ و ستون‌هاي تخت جمشيد و بيستون هم باارزش‌تر است. زباني با اين توانايي نبايد با نگرش‌هاي كوتاه‌بينانه ما تحقير شود. شما ببينيد چقدر اشتباهات املايي و انشايي در نوشته‌هاي معمول مردم كوچه و بازار و حتي تلويزيون و بزرگان مي‌بينيد. و چقدر هم تحقيركننده است! اينها به خاطر طرز فكري است كه در ذهن ما جاافتاده و اساس آن بي‌اهميتي به ساختار اساسي يادگيري و زندگي ماست، يعني زبان فارسي. همه دنبال يادگيري چيزهاي بزرگ و قلنبه سلنبه هستند، در حاليكه خانه از پاي بست ويران است!! يادم نمي‌رود وقتي كه نوشته مدير بررگي به دستمان رسيد و به خاطر غلطهاي املايي فاحش آن شده بود مايه خنده ما و من به ضرورت جواني و جاهلي آن را چنان نشانش دادم و مطرح كردم كه طرف كلي شرمنده شد. خود شما بگوييد خجالت آور نيست كه آدم بزرگي باشيد و در نوشته و يا سخنتان اشتباهات املايي و انشايي ديده شود؟
شايد وظيفه دانشگاه حتي بيشتر از منتقل كردن علم به صورت دست به دست از منابع خارجي به دانشجو، بومي كردن و كاربردي كردن اون علم باشد كه يكي از اولين كارهاي آن مي‌تونه انتخاب واژه‌هاي بومي براي اصطلاحات وارداتي باشد.
حالا جالب بود كه اون خانم دكتر ظرف همين چند سال از دانشگاه‌هاي داخلي فارغ‌التحصيل شده بود، اما استاد ديگري كه در انگلستان درس خوانده بود وقتي اومد سر كلاس خيلي فارسي‌تر حرف مي‌زد و حتي به جاي Keyword از كليدواژه استفاده كرد. و جالب بود كه همين در ذهن دوستان ديگر هم مونده بود و موقع صحبت امروز اون را گوشزد كردند.
به هر حال بيشتر از نگاه منفي به استاد، از نگاه مثبت ساير دانشجويان به فارسي‌گزيني لذت بردم. چون معمولأ خيلي دانشجويان هم به تبعيت از اين جور اساتيد تلاش مي‌كنند با استفاده از واژه هاي انگليسي خودشان را بالا نشان بدهند. هميشه به كساني كه شورش رو در مي‌آورند تلويحأ نصيحت مي‌كنم: اگه خيلي علاقه‌مندي برو انگليسي را چنان ياد بگير كه بتوني مثل زبان مادري صحبت كني نه اينكه به استفاده از چند تا كلمه دلخوش باشي.
راستي اگر ما نمي‌توانيم واژه‌هاي مناسبي براي خيلي كلمات بيابيم، زبان فارسي را محكوم نكنيم. اين زبان به قدري تواناست كه بزرگترين شاهكارها را خلق كرده و بزرگترين سخن‌آوران هر چه خواسته‌اند با آن گفته‌اند. پس زبان به اين توانايي را به خاطر ناتواني خودمان دستكم نگيريم. «هر چه هست از قامت ناساز بي‌اندام ماست، ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست!»
اگر يك كم زبان‌آوري و تسلط به زبان مادري را جايگزين بعضي تعصبات «وطن‌دوستانه‌نما»يمان بكنيم، به نظرم بيشتر به سرزمينمان دلبستگي نشان داده‌ايم تا اينكه بخواهيم عكس ستون‌هاي تخت جمشيد رو بر در و ديوار خانه‌هايمان نصب كنيم ولي هنگام گفتگو و نوشتن هزار زخم بر زبان تواناي همين سرزمين وارد كنيم.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 22:28 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عمادله

در آینده ای نه چندان دور مطالب بسیاری را بین خواهم کرد .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 21:59 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عمادله

 

 

ما را به آفتــابِ فلــک هــــم نياز نيست
اين شوخ ديده را، به مسيحا گذاشتيم
بالاي هـفت پردۀ نيــلي اسـت جاي ما
پا چون حـــباب، بر ســـر دريا گذاشـتيم

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 21:51 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

سوغاتی

از ۳۰ دی ۱۳۶۸ و خاموشی آوازخوان پرآوازه ایرانیان، هایده، هفده سال گذشت اما ترانه‌های او چنان در میان مردم است که کمتر کسی گذشت این سالیان از درگذشت نابهنگام او را باور دارد.


هایده در آخرین ماه های زندگی (عکس از سعید نوشین فر)

حجم تولید ترانه‌ها چه در داخل و چه در برون مرز، شگفت آور شده و امکانات اجرا و ضبط نیز هر روز پیشرفته از روز قبل، ولی عمر ترانه ها، اغلب از چند هفته و چند ماه فراتر نمی رود. گویی دیگر در عرصه موسیقی ما، نه آهنگ، نه شعر، نه تنظیم و نه صداهای خوش و پرتوان، بلکه ویدئوهای پرزرق و برق و تبلیغات تلویزیونی هستند که ملاک ارزشمند بودن و عامل ترویج یک ترانه در میان مردم می شوند. ولی آنچه هایده و شمار اندکی از خوانندگان همنسل او در عرصه موسیقی مردمی ما از خود به یادگار گذاشته‌اند و همچنان در میان ایرانیان، دوستداران بیشمار دارد، از موقتی بودن شرایط فعلی نوید می دهد.

  • * *

هایده در ۲۱ فروردین ۱۳۲۱ در تهران متولد شد. جاذبه صدای دلکش او را به دنیای موسیقی کشاند و اجرای ترانه ای از همین خواننده در یک مهمانی که علی تجویدی (آهنگساز برنامه «گلها» در رادیو تهران) در آن حضور داشت، موجب کشف صدای منحصربفرد او توسط تجویدی شد. هایده نزد تجویدی آموزش دید و چندی هم با فرهنگ شریف، احمد عبادی و فریدون ناصری در زمینه آواز ایرانی و سرایش کار کرد.

آزاده و کشف هايده

هایده در سال ۱۳۴۷/۱۹۶۸ نخستین ترانه خود را همراه با ارکستر بزرگ گلها در رادیو تهران اجرا کرد. اثری به نام «آزاده» که علی تجویدی روی آخرین سرودهء رهی معیری آفریده بود و معتقد بود هیچ خواننده دیگری جز هایده توان اجرای آنرا ندارد. اجرای این کار، صدای هایده را به ایرانیان شناساند.

ترک برنامه گلها

هایده پس از اجرای چند اثر دیگر از ساخته‌های علی تجویدی و همایون خرم در برنامه گلها، از اوایل دهه ۱۳۵۰ به اجرای ترانه‌های پاپ از ساخته‌های طیف دیگری از ترانه‌سازان همچون فریدون خشنود، جهانبخش پازوکی، انوشیروان روحانی و محمد حیدری روی آورد. کیفیت بخشی از ترانه‌های او در این دوره سخت نزول کرد. اشعاری غیرقابل مقایسه با کارهای سنگین پیشین، تنظیم‌هایی سطح پایین و گهگاه با حال و هوای موسیقی عربی.


جلد یکی از نخستین صفحه های منتشر شده از هایده

این روند نه‌تنها در کارهای هایده، بلکه در بسیاری از ترانه های پاپ خوانندگان مطرح موسیقی ایرانی در آن دوره که به موسیقی پاپ روی آورده بودند مانند حمیرا، مهستی و اکبر گلپایگانی هم شنیده می‌شود. گویی اساساً فضا، ارائه چنین کارهایی را طلب می‌کرده است. جالب اینجاست که هایده در گفتگویی که چند ماه پیش از درگذشت نابهنگامش با شهرام میریان در بخش فارسی دویچه وله انجام داد اظهار داشت که کارهایش در برنامه گلها را به همه کارهای بعدی‌اش ترجیح می‌دهد.

به هر رو هایده تا پایان دوره اقامت در ایران، علیرغم دسترسی به امکانات و تعداد زیادی از تکنوازان و تصنیف سازان نامدار، به برنامه گلها بازنگشت و فعالیت های جدی او در زمینه موسیقی ایرانی، بیشتر به اجراهای مشترکی با اکبر گلپایگانی محدود شد. اجراهایی که با عنوان «بزم» اغلب از تلویزیون ملی ایران در واپسین سالهای پیش از انقلاب به نمایش درآمد.

یکی از هفته‌نامه های هنری تهران در آن زمان، نگاهی شیطنت آمیز به این تغییر رویه ناگهانی در خوانندگی هایده داشت: «یه ابرو بالا، یه ابرو پایین، گاهی هم یه چشمک قاطیش! اینا ژست های هایده در زمان اجرای آخرین کارش بود. خیلی ها معتقدن هایده باید همون سبک کار سابقشو که اجرای ترانه های اصیله ادامه بده... »

لطف الله مجد، «تکنواز نامدار تار نیز در همان دوران در یکی از نشریات گفته بود: در میان خوانندگان جدید، تنها صدای هایده را می پسندم اما این خانم باید بداند که بیشتر باید در زمینه موسیقی اصیل ایرانی کار کند. »

فعالیت در موسیقی پاپ

به هر رو گرچه هایده دیگر به خوانندگی به سبک برنامه گلها، علاقه چندانی نشان نداد، ولی به مرور، ترانه های پاپ او نیز به فرم تازه و قابل قبول‌تری دست پیدا کردند. ترانه هایی چون «تنها با گلها»، «بزن تار»، «سوغاتی» و «گل سنگ» از همین دوره فعالیت او به یادگار مانده اند.

انقلاب و ترک ایران

هایده درشهریور ۱۳۵۷ چندین ماه پیش از پیروزی انقلابی که موسیقی و به ویژه آوازخوانی زنان را دچار ممنوعیت و محدودیت های بسیار ساخت ایران را به مقصد انگلستان ترک کرد. او تا پایان عمر از این رویداد به عنوان تلخ ترین خاطره زندگی خود یاد می کرد.

هایده در دوران اقامت در ایران با دربار پهلوی پیوندی نزدیک داشت و برنامه های متعددی را در مجالس حکومتی اجرا کرد. در سال ۱۳۵۸ دادگاه انقلاب در تهران حکم احضار او را همراه با شماری دیگری از خوانندگان و بازیگران سینما همچون گوگوش، حمیرا و فریدون فرخزاد صادر کرد. این حکم در همان دوران در روزنامه کیهان در تهران به چاپ رسید.

پس از انقلاب، هایده حدود سه سال را در کنار سه فرزندش، کیوان، کامران و نوشین، در لندن سپری کرد و برنامه‌های پراکنده ای را همراه با نوازندگان ایرانی در این شهر اجرا کرد. «می‌زنم فریاد» از نخستین ترانه های او در غربت است که همواره در برنامه هایش مورد تقاضای ایرانیان گریخته از انقلاب و جنگ بود؛ شعری از کریم فکور و آهنگی از انوشیروان روحانی. تاثیرگذارترین اجرای این ترانه ظاهراً در سال ۱۹۸۱ در کنسرتی در تالار شهرداری کینزینگتون در لندن صورت گرفت که پرویز قریب افشار مجری آن بود و هایده، عارف و فرامرز اصلانی خوانندگان آن.

ادامه فعالیت های جدی در لوس آنجلس

با متمرکز شدن جامعه ایرانی و به ویژه خوانندگان و نوازندگان ایرانی در جنوب کالیفرنیا هایده نیز در سال ۱۳۶۱/۱۹۸۲ لندن را به قصد لوس‌آنجلس ترک کرد. یکی از نخستین برنامه های رسمی او در این شهر، کنسرتی در دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس (یو.سی.ال.ای) بود همراه با گروهی از سازهای ایرانی به سرپرستی منوچهر صادقی (سنتورنواز بنام ایرانی). گرچه بسیاری از نوازندگان صاحب نام ایرانی مقیم کالیفرنیا در گروه حضور پیدا کرده بودند ولی در هم نوایی آنان با یکدیگر هماهنگی چندانی در این برنامه شنیده نمی شد.


از راست به چپ: مهستی، فرید زولاند، هایده، ستار، گلی یحیوی، مرتضی (لوس آنجلس، 1362)

فعالیت در لوس آنجلس طی مدتی کوتاه و البته با یاری جستن از ترانه سرایان، ترانه سازان و تنظیم کنندگانی خوش ذوق به یکی از موفق ترین دوران در فعالیت های هنری هایده بدل شد. آغاز جنگ ایران و عراق، گریز بی سابقه ایرانیان از کشور و اجراهای پرتوان و تاثیر گذار هایده از ساخته های هنرمندانی چون فرید زولاند، صادق نجوکی، آندرانیک، محمد حیدری و انوشیروان روحانی روی سروده های اردلان سرفراز، بیژن سمندر، لیلا کسری (هدیه) و برخی دیگر، که در بسیاری از آنها خشم و اندوه ترک ایران موج می زد. ترانه هایی چون «زهر جدایی»، «بهار بهار باز اومده دوباره» و «روزای روشن خداحافظ».

افزون بر این ترانه ها که به تعبیر محمود خوشنام «تسکینی در خور برای مهاجران و تبعیدیان دلشکسته بود»، هایده با خواندن ترانه هایی شاد و خوش ساخت مانند «راوی»، «نرگس شیراز»، «سیاه چشمون» و «شب عشق» در بین جوانان ایرانی نیز طرفداران بسیاری پیدا کرد.

کنسرت های بزرگ
همین دوران بود که هایده برای اجرای کنسرتی در آلبرت هال لندن همراه با ارکستر بزرگ به رهبری فرنوش بهزاد راهی انگلستان شد. این کنسرت در که نوروز ۱۳۶۴ برگزار شد یکی از نخستین کنسرت های بزرگ و آبرومندانه ایرانی در سالهای پس از انقلاب به شمار می رود. ستار و مرتضی نیز در این کنسرت بخش هایی را اجرا کردند. هایده در آن دوران همچنان در رویای بازگشت زودهنگام خود به ایران بود.

هایده برای کنسرت بیستمین سال خوانندگی اش، در تابستان ۱۳۶۷ نیز در آلبرت هال لندن کنسرتی اجرا کرد. برنامه ای که حسین رحمانی مجری آن بود و هیجانات ایرانیان از ایران گسسته همچنان در آن موج می زد.

هایده در جام جم

فعالیت های هایده در لوس آنجلس بیشتر در تلویزیون جام جم که در سال ۱۹۸۰ به کوشش منوچهر بی‌بیان و شماری دیگر از نویسندگان و هنرمندان مهاجر ایرانی بنیان نهاده شده بود متمرکز شد. بیش از چهل ویدئو در این تلویزیون از هایده ضبط شد که همچون دیگر آثار ضبط شده در آن دوران در لوس آنجلس به صورت نوارهای ویدئویی غیرقانونی در ایران پخش میشد. بسیاری از ویدئوهای مربوط به هایده در سال ۲۰۰۳ با کیفیتی نه چندان مناسب به وسیله یکی از کمپانی‌های ایرانی در لوس آنجلس به صورت دی.وی.دی منتشر شد.

بيماری و درگذشت

هایده از نوجوانی به بیماری دیابت دچار بود که در سالهای بعد، فشار خون و ناراحتی قلبی نیز به آن اضافه شد. بی اعتنایی او به سلامت جسمی‌اش، افراط در الکل و فشاری که شیوه آوازخوانی او به قلبش وارد می ساخت مرگش را به جلو انداخت.

هایده در آخرین شب زندگی خود، در باشگاه کازابلانکا در حومه سان فرانسیسکو برنامه داشت. در آن شب، علیرغم وضعیت نه‌چندان مناسب جسمی، همراه با نوازندگانی چون پرویز رحمان‌پناه، عبدی یمینی و سیامک پویان، یکی از به‌یادماندنی ترین برنامه‌های خود را به اجرا درآورد.


هایده در آخرین شب زندگی اش؛ باشگاه کازابلانکا، شمال کالیفرنیا

هفده سال از اجرای آخرین برنامه هایده سپری شده ولی هنوز ویدئوی آن منتشر نشده است. خسرو مترجمی، دانشجوی 22 سالهء آن روزها و کارشناس فن‌آوری اطلاعات امروز در آمریکا با یک دوربین کوچک از این برنامه فیلم‌برداری کرد.

هایده ساعاتی پس از اجرای آخرین کنسرت خود در باشگاه کازابلانکا، در ۳۰ دی ۱۳۶۸ برابر با ۲۰ ژانویه ۱۹۹۰ بر اثر سکته قلبی در سن ۴۷ سالگی درگذشت.

مراسم خاکسپاری و یادبود او با حضور هزاران نفر از ایرانیان مقیم آمریکا در گورستان وست‌وود در لوس‌آنجلس برگزار شد و در تهران نیز علیرغم محدودیت‌های بسیار، گروهی از مردم در مسجدالجواد یاد او گرامی داشتند.


آرامگاه هایده در گورستان وست وود (عکس از آرش بهتاش، آرشیو پژمان اکبرزاده)

به ياد هايده

پس از هایده، شماری از خوانندگان و نوازندگان ایرانی در برون مرز، در سوگش خواندند و نواختند. خواهرش، مهستی در نوروز سالهای ۱۳۶۹، ۷۲ و ۷۸ به یاد ترانه های اجرا کرد. حسن شماعی زاده بر روی سروده های همایون هوشیارنژاد اثری آفرید که هیچگاه منتشر نشد. انوشیروان روحانی در نوروز ۱۳۷۲ در تلویزیون طنین، ترانه سراب را که در دهه ۱۳۵۰ برای هایده آفریده بود با پیانو نواخت. هوشمند عقیلی نیز این ترانه را در آلبومی بازخوانی کرد. پرویز رحمان پناه، تارنواز خوش ذوقی که در دوران فعالیت هایده در غربت با او تار می نواخت، ترانه «سال» را با حال و هوایی متفاوت برای تار و سازهای الکترونیکی تنظیم کرد و در نهایت شهلا سرشار در سال ۱۳۸۰ ترانه ای به نام «به یاد هایده» اجرا کرد.

هایده در ایرانیکا

پروفسور اريک نخجوانی درباره صدای هايده در دانشنامه ايرانيکا (Encyclopedia Iranica) می نويسد: «تلفيق قدرت حنجره و مهارت در تکنيک های آوازی، به صدای کنترآلتوی او جنس و طنينی نادر برای اجرای آواز داده بود. از آن گذشته، حس قوی او در زمان بندی موسيقايی، داشتن ريتم روان در اجرا و بيان شاعرانه و موثر موسيقايی، به او اين امکان را داد تا هر ترانه ای را که می خواند به شکلی تاثيرگذار اجرا کند...»

نشر آثار هایده

حاصل فعالیت ۲۱ ساله هایده در عرصه موسیقی ایران، حدود یکصد و پنجاه قطعه ترانه و آواز است که تقریباً همه آنها در سالهای گذشته به صورت سی.دی توسط شرکت ترانه، کلتکس، پارس ویدئو و ام.زی.ام در آمریکا منتشر شده اند. با اینحال همچنان تعدادی از ترانه‌ها و ویدئوهای او در گوشه آرشیوهای تلویزیونی و کمپانی‌های نشر موسیقی ایرانی از نظر دور مانده‌اند. دوستان، همکاران و فرزاندان او تا کنون هیچیک به طور جدی برای گردآوری و نشر این آثار اقدام موثری انجام نداده‌اند و حتا تارنمایی به طور غیرقانونی در شبکه اینترنت، خود را «وب سایت رسمی هایده» می خواند که نه ارتباطی با صاحبان آثار او دارد و نه پیوندی با بازماندگان او. نهادی با نام «بنیاد یادبود هایده» نیز سالها پیش دو سی.دی به نام‌های «ناشنیده ها» و «بلبلی که خاموش شد» از آوازخوانی های منتشر نشدهء هایده در محافل خصوصی منتشر ساخت ولی این بنیاد نیز پس از مدت کوتاهی ناپدید شد.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 21:42 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 21:31 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 21:3 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

برای درک عمق عکس به عینک های ویژه نیاز است

 

آژانس فضایی آمریکا، ناسا، نخستین عکس های سه بعدی از خورشید را منتشر کرده است.

این عکس ها با کمک داده های جمع آوری شده توسط دو مدارگرد موسوم به "استریو" که در ماه اکتبر پرتاب شده بود تهیه شده است.

تصاویر تازه از خورشید درک دانشمندان از فیزیک منظومه شمسی را بهبود خواهد بخشید و توانایی آنها برای مدل سازی و پیش بینی "وضعیت آب و هوا در فضا" را افزایش خواهد داد.

رویدادهای انفجاری در سطح خورشید که میلیاردها تن ذرات باردار را راهی زمین می کند و باعث اختلال در شبکه های برق و ماهواره ای می شود، از نگرانی هایی است که پیش بینی تحولات خورشید را لازم می آورد.

اين پديده که "فوران انبوه تاج خورشيدی" يا "سی ام ای" (coronal mass ejection) نام دارد همچنین می تواند برای فضانوردان خطرناک باشد.

"سی ای ام" انفجاری از مواد گازی و ذرات باردار به داخل فضا است که از نقطه ای در کورونا يا همان تاج يا پوسته بيرونی خورشيد فوران می کنند. اين فوران ها به لکه های خورشيدی مربوط هستند.

"استریو" یک ماموریت بین المللی به رهبری ناسا و آزمایشگاه فیزیک کاربردی دانشگاه جانز هاپکینز در ایالت مریلند است.

بریتانیا نقشی عمده در این پروژه دارد و کلیه سیستم های عکاسی فضاپیما را فراهم کرده است. این کشور همچنین یک تصویربردار هلیوسفری برای هر ماهواره تحویل ناسا داده است.

مدارگردهای دوقلوی "استریو" تازه ترین ورودی های صف بلندی از تلسکوپ های خورشیدی هستند اما توانایی تصویربرداری سه بعدی آنها توانایی چشمگیر تازه ای در زمینه کاوش پدیده های خورشیدی فراهم می کند.

این دو مدارگرد از زمان پرتاب سال گذشته در دو موقعیت دور از هم قرار گرفته اند: یکی در برابر زمین روی خط سیر کره دور خورشید و دیگری در پشت زمین.

نقطه قوت ماموریت، وجود فاصله میان دو ماهواره است. همانطور که فاصله اندک میان دو چشم انسان به درک عمق کمک می کند، فاصله این دو ماهواره به آنها امکان ایجاد عکس های سه بعدی را می دهد.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 12:52 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

نیما بهنود، دوسالیه که کار طراحی تی شرتهاش سرزبونها افتاده، اونهم در شهری که رقابت سر مد لباس خیلی بالاست.

نیما همراه دوستانش در محله منهتن زندگی می کنه. محله ای که بخاطر جامعه زیرزمينی اش معروفه، همون جامعه ای که نیما ازشون ریشه گرفته.

نیما تی شرتهاشو از طريق اینترنت می فروشه و در حال حاضر امیدواره که با یک فروشگاه بزرگ لباس در نیویورک قرار داد ببنده.

در این گفتگو نیما برای ما می گه که چرا از نقش مهرهای قدیمی و خطاطی استفاده می کنه ولی به شکل قرن بیست و یکمی.

نیما

نیما: اولین سمبلی که درست کردم، تمبری ایرانی بود. این تمبر خیلی نقش و نگار و جزئیات داره. مخصوصاً وقتی این نقش روی تی شرت میاد، طرح اون حتی برای آدم های غیر ایرانی هم جالب میشه. روی این تمبر یک متن به صورت فارسی و فرانسوی نوشته شده.

طرح یکی از تی شرت های نیما، مهر میرزا کوچک خان هست که در تصویر و درسمت چپ نشون داده شده!

نیما، مثل اینکه برای طرح هات از مهر میرزا کوچک خان هم استفاده کردی، درسته؟

درسته. این یکی از طرح های جدید هست که برای بهار 2006 استفاده کردم و خودم هم خیلی خوشم اومد. توی یک کتاب خیلی قدیمی، مهر میرزا کوچک خان رو پیدا کردم که در واقع کلمه "جنگل" رو به صورت مدرن و در دو جهت نوشته. به همین خاطر هر جای لباس این طرح زده بشه به نظر کج نمیاد. البته من یک مقداری هم اون رو دستکاری کردم و چیزهای دیگه ای رو هم بهش اضافه کردم که با مد امروزی قاطی بشه.

وقتی تی شرت هات رو نگاه می کنیم، نقش های روی اونها بیشتر به چشم میخوره که بیشتر یک سری خطاطی های نستعلیق ایرانیه. ایده طرح این حروف روی تی شرت ها از کجا شروع شده و کلاً کار طراحی لباس رو از کجا شروع کردی؟

من در نیویورک درس طراحی گرافیک می خوندم. برای یکی از کلاس هام مجبور بودیم یک سری تی شرت طراحی کنیم. من هم شروع کردم یک سری شعار سیاسی رو به فارسی نوشتن که بعداً برای خودم استفاده کنم. بعداً دیدم که خیلی ها، حتی افرادی که فارسی هم نمی دونستند از شکل نوشته های فارسی خوششون اومد و در واقع فکر می کردند یک نوع طراحیه.

تو در عین حال در کار نقاشی هم بودی و حتماً توی کارهات تاثیر داشته، درسته؟

آره. حدود یک سال پیش بود که تمام این نوشته ها و تمبرهای مختلف رو که از کتاب های مختلف پیدا می کردم، توی کامپیوتر دستکاری می کردم و در نهایت اونها رو روی بوم چاپ می کردم. به کارهام یک حالت نمایشگاهی می دادم که مردم بیان و ببینند. استقبال کوچیکی هم ازش شد ولی بعداً فهمیدم خودم دوست ندارم توی محدودیت نقاشی گیر کنم. من خودم مد رو خیلی دوست دارم. مخصوصاً انرژی مد زیرزمینی توی نیویورک! دوست داشتم این ایده و طرح ها رو تبدیل به چیزی کنم که مردم بپوشند و کارم روی دیوار، مثل یک نقاشی ثابت نمونه.

اولین بار چه زمانی کارت برای همگان معرفی شد؟

اولین بار یک برنامه خیریه برای زلزله بم بود که یک سری از هنرمندها، از جمله شیرین نشاط کارهای خودشون رو آورده بودن برای فروش که درآمد اون میرفت برای زلزله زده ها. من یک مقداری از این تی شرت ها رو آوردم و اصلاً هم از واکنش مردم مطمئن نبودم. ولی از همون جا شروع شد. نه تنها مردم همه تی شرت ها رو خریدن و تمام پولی که در اومد به این مسئله کمک شد، بلکه من کلی سفارش جدید هم گرفتم! در واقع این ایده به ذهن من اومد که این کار رو جدی تر بگیرم.


کارت رو چطوری تبلیغ می کردی؟

خودم خیلی دوست دارم توی صحنه های مد و مهمونی نیویورک باشم. تا جایی که بتونم خودم رو در این مراسم و مهمونی ها جا می کنم. بهترین تبلیغ هم این بود که تی شرت های خودم رو بپوشم و برم اونجا تا مردم ببینند. بیشتر تی شرت ها رو هم جوری می پوشیدم که با لباس رسمیم، مثل کت و شلوار هماهنگ در بیاد! بعد برای مردم سوال بر انگیز شد که روی این تی شرت ها چی نوشته. اغلب فکر می کردند که عربی هست ولی من توضیح می دادم که این نوشته ها فارسی هستن. بعد ها فهمیدم این بهترین راه تبلیغاتيه که از دست من بر میاد.

البته یک مقداری جنجال هم برای کارهات، مخصوصاً دامن هایی که برای مرد ها درست می کردی وجود داشته. برامون بیشتر توضیح میدی؟

در واقع مرد ها توی دنیای مد خیلی از دامن استفاده می کنند. مخصوصاً وقتی میخوان وارد فضایی بشن که مد حرف اول رو میزنه. دامن های مردونه حالت های مختلفی داره و برش اون هم فرق داره! من توی نیویورک خیلی می بینم که مرد ها این نوع دامن ها رو می پوشند. بعد ها یکی از دوستانم که طراح تبلیغاتی MTV و یک مرد بود و در عین حال به من در کار طراحی کمک فکری می کرد، پيشنهاد داد که یک دامن براش درست کنم تا اون بپوشه. دو سه تا نشریه ایرانی نگاه عجیبی نسبت به این مسئله داشتن که چرا دامن برای مرد طراحی شده و روی اون هم شعر ایرانی نوشته شده! البته به نظر خودم نگاه بدی نبود.


البته این نکته رو اضافه کنم که دامن هایی که برای مردها طراحی میشه، شبیه دامن های سنتی هست. مثل حالتی که مردها لنگ استفاده می کنند یا دامن های اسکاتلندی.

درسته! اگر خوب به این دامن ها نگاه کنیم بیشتر شبیه پیش بندهایی میمونه که مردها در کارگاه می پوشند و خیلی به اندازه دامن زنانه جزئیات نداره.

تو چطور طرح هات رو برای فصل بهار انتخاب می کنی؟

همه این سوال رو از من می پرسند. من طرح هام رو زیاد تنظیم نمی کنم که مخصوص بهار یا زمستان باشه. چون تی شرت رو میشه به تنهایی یا به همراه کت و ژاکت پوشید. یعنی تقریباً میشه اون رو در هر چهار فصل استفاده کرد. ولی بهار اصولاً یک اهمیت خاصی در ایران باستان داره. بیشتر مهر ها و نوشته هایی که من پیدا می کردم، می دیدم تاریخ ساخت اون بهاره! من هم گفتم اولین مجموعه از تی شرت هام رو بهار 2005 بیرون بدم و دومین اون رو بهار 2006.

چند ساله که خارج از کشور هستی؟

من یازده ساله که از ایران اومدم بیرون.

چند سالته؟

29 سالمه.


چرا اصرار داری روی تی شرت هات این نوع طرح ها رو نشون بدی؟

هیچ وقت نمی خواستم این حرف رو بزنم اما الان به جایی رسیدم که می بینم این حرف باید زده بشه. در واقع به عنوان یک طراح ایرانی، دوست دارم "بودن" خودم رو بگم. بگم که من ایرانی هستم و این هم فرهنگ منه و خیلی راحت می تونم فرهنگم رو وارد مد روز کنم. خصوصاً مد روز نیویورک که در واقع انرژی زیادی داره.

الان توی نیویورک مد لباس چیه؟

خیلی ها فکر می کنند این مد از جريان های مختلف اروپایی میاد. اما مد در اینجا حالت زیرزمینی خودش رو نگه داشته. پارسال و سال قبل از اون جوان ها خیلی از کت مردانه و شلوارهای جین پاره استفاده می کردند. الان مد اینه که گرم کن هایی می پوشند و که قسمت هایی از اون رو با پارچه کت دوخته اند! یعنی بدنه اصلی اون گرم کن هست ولی یهو کنارش یک یقه و جیب کت دوخته شده!

 

جمعیت زیرمینی نیویورک که ازشون اسم بردی چه گروه سنی از بچه ها هستن و کجاها زندگی می کنند؟

همون طوری که همه احتمالاً می دونند منهتن جای فوق العاده گرونیه. به خاطر همین تصورش سخته که چطور این همه جوان داره توی اینجا زندگی می کنه و از چه راهی برای زندگیشون پول در میارن! گروه سنی این بچه ها از بعد از دبیرستان تا 28 و 29 ساله که انرژی اصلی مد زیرزمینی رو دنبال می کنن. این افراد پول زیادی نمی تونند در بيارن. اما نوع زندگی اونها رو که ببینين، متوجه میشین که چند نفری توی یک خانه زندگی می کنند و تقریباً 80 درصد اونها کارهای هنری می کنن.

نیما تو خودت رو هم جزو این گروه زیر زمینی می دونی؟

من رفت و آمد با این افراد رو دوست دارم و احساس راحتی می کنم. چون ما هم از یک نوع جامعه زیرمینی تهران اومدیم. حالا علت زیر زمین رفتن ما چیزهای دیگه بوده! ولی در کل خیلی با هم سنخیت داریم.

آیا سابقه کار زیر زمینی توی ایران هم داری؟

وقتی 17 سالم بود و در واقع سالهای آخری بود که در ایران زندگی می کردم، برای گروه هم سن و سال ما خیلی مهم شده بود که باید چه جوری لباس بپوشیم و اگر یادتون باشه محدودیت خرید لباس های مختلف و مخصوصاً آمریکایی هم اون موقع زیاد بود. بعد از مدتی ما کم کم متوجه شدیم که صلیب سرخ هر چند وقت یکبار، مقداری پارچه و لباس در مرزهای ایران میندازه که رفتیم و اونها رو پیدا کردیم. بعد خودمون شروع کردیم به طراحی از روی همون پارچه ها و لباس ها و در نهایت اونها رو میفروختیم.

بیشتر دوست داری روی پارچه جین کار کنی یا فقط روی تی شرت؟

من خودم خیلی جین رو دوست دارم و جین هایی که الان دارم هر کدوم یک قصه ای داره! اما تولید جین در سطحی که من نگاه می کنم بسیار گرونه ولی بالاخره در یک مقطع زمانی میرم دنبالش!

خودت هم در منهتن زندگی می کنی، درسته؟

بله. من با سه نفر دیگه در یکی از همون خونه های زیرزمینی زندگی می کنم.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 12:37 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 12:20 |

کلمه الله هی العلیا

یا عمادمن لا عماد له

 

در ايران طرح مبارزه با 'مفاسد اجتماعی' از روز شنبه اول ارديبهشت آغاز شده است.

در سال های اخير، همواره همزمان با آغاز فصل گرما، بحث حجاب و برخورد با "بی حجابی و بدحجابی" از سوی مراجع مذهبی، نيروی انتظامی، بسيج و نيروهای مذهبی اوج می گيرد.

روش برخورد پليس در سال های گذشته تغييرات زيادی داشته اما جز پوشش زنان بقيه موارد کم و بيش همواره جزو برنامه پليس بوده است و اکنون به نظر می رسد پليس برای برخورد با پوشش زنان برنامه های تازه ای دارد و از روش ارشادی که در چند سال گذشته مطرح بوده فراتر می رود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 12:1 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 21:23 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

ماییم که اصل شادی و غمیم

سرمایه داریم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

آیینه زنگ خورده و جام جمیم

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 21:15 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

 

بنفشه ای خوش رنگ

دمیده بود در آغوش کوه از دل سنگ

به کوه گفتم : شعری خوش است و تازه و تر

و گر درست بخواهی من از تو شاعر ترم

که شعرت از دل سنگ است و من

شعرم از دل تنگ

بسان غنچه ای غریب

به عرصه وجود آمدم

در انتظار مبهمی تمام عمر را نفس نفس زدم

هزاران کاروان گذشت هزار رهگذر رسید

یکی مرا ندید

یکی مرا نچید

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 21:12 |
 

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.


     عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
    مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی  استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من  گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است. 
   عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.


   عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
   عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر  حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی  احمق و چه کسی عاقل است!

این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در  مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را  به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن  تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدد که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.

 

پيش عطارى يكى گل خوار رفت                        تا خرد ابلوج قند خاص رفت‏
پس بر عطار طرار دو دل                                       موضع سنگ ترازو بود گِل‏
گفت گِل سنگ ترازوى من است                    گر ترا ميل شكر بخريدن است‏
گفت هستم در مهمى قند جو              سنگ ميزان هر چه خواهى باش گو
گفت با خود پيش آن كه گل خور است      سنگ چه بود گِل نكوتر از زر است‏
گر ندارى سنگ و سنگت از گِل است          اين به و گِل مرا ميوه‏ى دل است‏
 اندر آن كفه‏ى ترازو ز اعتداد                             او بجاى سنگ آن گل را نهاد
پس براى كفه‏ى ديگر به دست                هم به قدر آن شكر را مى‏شكست‏
چون نبودش تيشه‏اى او دير ماند                   مشترى را منتظر آن جا نشاند
رويش آن سو بود، گل خور ناشكفت               گل از او پوشيده دزديدن گرفت‏
ترس ترسان كه نيايد ناگهان                          چشم او بر من فتد از امتحان‏
ديد عطار آن و خود مشغول كرد                    كه فزون‏تر دزد هين اى روى زرد
گر بدزدى وز گِل من مى‏برى                    رو كه هم از پهلوى خود مى‏خورى‏
تو همى‏ترسى ز من ليك از خرى!              من همى‏ترسم كه تو كمتر خورى‏
گر چه مشغولم چنان احمق نيم                 كه شكر افزون كشى تو از نى‏ام‏
چون ببينى مر شكر را ز آزمود                       پس بدانى احمق و غافل كه بود

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 21:6 |
 

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

از گل فروش لاله رخی لاله می خرید

می گفت : بی تبسم گل خانه بی صفاست

گفتم :صفای خانه کفایت نمی کند

باید صفای روح بیابی که کیمیاست

خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

روی تو همچون لاله صفابخش و دلریاست

روح تو نیز چون رخ تو با صفا بود

تا بنگری که خانه تو خانه خداست

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 21:3 |
 

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 - يكهو چشم باز كرديم ديديم راديو جوان دل همه را برده. آخر چرا؟ مردم همه دارند راديو جوان گوش مي‌كنند.

توي پارك، توي فرهنگسرا. توي تاكسي كه مي‌نشيني، راننده جوان باشد يا همة موهايش ريخته باشد، مي‌تواني مطمئن باشي كه الان اگر پيچ راديو را باز كند، همان صداي آشنا را مي‌شنوي.

موزيك تند لاينقطع، سروصدايي كه نيما رئيسي راه مي‌اندازد و شوخي‌هاي فرشيد منافي. شايد شما چندان هم از سبك اين شبكه خوشتان نيايد. شايد جزو منتقدان برنامه‌هاي پرسروصدا و شوخي‌هاي اغلب كم‌نمك آن باشيد.

 

اما حتي شما هم نمي‌توانيد انكار كنيد كه دوره، دوره راديو جواني‌ها است؛ چند سال بعد از اين‌كه راديو پيام قلب تهراني‌ها را فتح كرد و درست در دوراني كه شبكه‌هاي راديويي بيشتر از هميشه‌اند و دارند خودشان را مي‌كشند تا هرطور شده شنونده را جذب فركانس خود كنند.

ولي چرا مردم اين‌قدر از اين شبكه خوششان آمده است؟ چرا اين شبكه اين‌طور همه‌گير شده است؟ كسي دقيقا نمي‌داند. حتي بعيد است كه خود مسؤولان شبكه و مسؤولان كل سازمان صداوسيما هم بدانند؛ اين‌كه چرا مردم از همه حرف‌هاي جدي روبر گردانده‌اند تا شادترين شبكه راديو را گوش كنند.

عشق و يك لقمه نان خالي

ما مي‌خواستيم با شهرام گيل‌آبادي مدير شبكه جوان راديو حرف‌ها بزنيم. مي‌خواستيم بپرسيم چرا اين شبكه اين‌قدر خوب است و چرا از اين بهتر نيست. مي‌خواستيم بگوييم چطور تا اين‌جا آمده و چطور از اين‌جا جلوتر مي‌رود.

شهرام گيل‌آبادي با حرف‌هاي جدي و سخت و سنگيني كه مي‌زند، برخلاف سن و سال و برخلاف جو حاكم بر محيط كارش يك آدم كاملا سنگين و فرهنگي است. اين را حتي فرشيد‌منافي هم تأييد مي‌كند كه در اين گفت‌وگو ما را همراهي كرد.

شايد خواندني‌ترين لحظات اين گفت‌وگو هم همان تكه‌هاي فرشيد منافي باشد. او بالاخره يك مجري بسيار موفق با سبكي دلنشين است كه حالا توي تمام مجري‌هاي راديو يك ستاره محسوب مي‌شود.

گيل‌آبادي كه در راديو جوان پله‌پله بالا آمده است سعي كرد به‌جاي وارد شدن به مباحث مربوطه، به سؤال‌هاي ما، جواب‌هاي فني و راهبردي بدهد. از مدير يك شبكه غير از اين هم توقع نمي‌رفت و او نبايد مانند مجري‌ها يا بازيگرها صحبت مي‌كرد، هرچند خيلي جوان پسند نباشد. به هرحال بايد متوجه باشيم كه موفقيت امروز راديو جوان مثل هر كار پرطرفدار ديگر مرهون زحمت مدير آن است.

  •  وقتي رئيس راديو جوان شديد دوست داشتيد توي اين شبكه چه چيزي به چشم بيايد؟

 ايده من اين بود كه بايد در اين شبكه، همراه و همنفس با جوان حركت كنيم. به همين دليل، شعار شبكه را هم همين گذاشتيم: «راديو جوان، همنفس با جوان ايراني». معناي اين شعار يعني يك نزديكي كاملا محسوس به جوانان، يعني همگام با جوان‌ حركت كردن. از روزي كه كار را شروع كرديم، با در نظر گرفتن اين شعار عيني، استراتژي‌هايمان را هم تبيين كرديم.يكي از آن‌ها حفظ مخاطب فعلي و به دست آوردن مخاطب جديد بود.

  •  فكر مي‌كنيد به آن رسيديد؟

تلاشمان را كرده‌ايم، اما  سنجشي نداشته‌ايم

  •  مگر نمي‌شود آمار گرفت؟

چرا. مركز سنجش سازمان هست. اما آن چيزي كه بيش از آمار نياز داريم ، اين است كه خودمان به اين باور برسيم كه كارمان دارد وسعت بيشتري مي‌گيرد؛ اين كه در سطح جامعه بشنويم كه برنامه‌هامان مخاطب خودش را دارد.به هر حال، گستره فرهنگ‌ها و زبان‌ها ذيل پرچم بزرگ ايراني بودن فراوان است و رسيدن  به همه سلايق، كار را خيلي سخت مي‌كند.

  •  حد و مرز جسارت در راديو جوان  كجاست؟ براي شما يك چيز تعريف شده است يا نه؟

شهرام گيل‌آبادي: قبل از اين كه فرشيد جواب اين سؤال را بدهد، يك چيزي بگويم. ببينيد، جسارت با بي‌پروايي خيلي متفاوت است. شايد شما در لحن يك گوينده و در يك برنامه جسارت ببينيد، اما مطمئن باشيد پشت اين جسارت، دو دو تا چهارتاي حرفه‌اي قرار دارد، مخاطب ما جوان است. جوان يعني جسور، پرسشگر، بي‌پروا بودن در تكلم.

فرشيد منافي: شما مي‌گوييد بي‌پروايي، آقاي گيل‌آبادي مي‌گويد حسابگري، من مي‌گويم حرفه‌اي‌گري؛ كه البته يك جورهايي در هم ادغام مي‌شوند. مثل پختن برنجي مي‌‌ماند كه اول بايد قابل خوردن باشد. همه عوامل برنامه دست به دست هم مي‌دهند كه يك برنامه قابل خوردن تهيه شود و اين چيزهايي كه شما اشاره مي‌كنيد، مثل ادوية غذاست كه وقتي اضافه مي‌شود، مي‌‌گويند به‌به! عجب چيزي شده.

  •  فرشيد! آقاي گيل‌آبادي مي‌گويد پشت اين جسارت‌ها سياستگذاري است. اما جسارت و بي‌پروايي تو در بعضي برنامه‌ها خيلي زياد است!

فرشيد منافي: در محتواي برنامه‌ها، همة عوامل  نقش دارند. اما آن چيزي كه داري از اجراهاي من به آن اشاره مي‌كني، شايد به اين دليل است كه من با شنونده خيلي راحت و نزديك‌ام. چون در زندگي شخصي خودم هم همين‌طور هستم. من هم كه تا يك ساعت پيش داشتم با رفيقم حرف مي‌زدم و همين عبارات را با هم رد و بدل مي‌كرديم. ادب و احترام را هم حفظ كرديم و كسي هم ناراحت نشد. بعد آمدم يك سري جملات را گفتم و خيلي‌ها صدا زدند واي! چرا اين حرف را زد و از اين صحبت‌‌ها. ولي كم‌كم عادي شد.

  •  آقاي منافي! بي‌روددربايستي مي‌گويم با حرفت مخالف‌ام! ما در رسانة نوشتاري كار مي‌‌كنيم و شما در رسانة شنيداري.  حتما خط قرمزهايي وجود دارد. اين را، هم من و شما مي‌‌‌دانيم و هم مخاطب.

فرشيد منافي: شما الان داريد ما را محاكمه مي‌‌كنيد يا مي‌گوييد  خوب است و چه جوري اين اتفاق افتاده؟

  •  هم مي‌خواهم بگويم خيلي خوب است، هم اين كه چطور اين اتفاق افتاده؛ اين كه شامل راديو مي‌شود ولي شامل ساير رسانه‌ها نمي‌شود.

فرشيد منافي: اجازه بدهيد من از جواب دادن به اين سؤال‌ در بروم. خيلي سخت است.
شهرام گيل‌آبادي: خط قرمزها بستگي خاص به موقعيت و زمان و مكان دارد. مثلا يك چيزي در يك جمع براي شما محدويت اخلاقي به وجود مي‌آورد و نمي‌توانيد بپرسيد. ممكن است به اين بگوييد خط قرمز آن جمع خاص. يك بار كنار سد منجيل بوديم.

شبكة جوان پخش مي‌شد. با مهران دوستي كه داشت صدايش پخش مي‌شد، تماس گرفتم و گفتم با اين آدم‌‌هايي كه كنار سد منجيل ايستاده‌اند، ارتباط برقرار كن، خوش و بش كن. ديدم گوش جمعيت هم شد. ما به اين مي‌گوييم محيط انتشار پيام. گاهي اين زبان معياري كه انتخاب مي‌‌كنيم، در محيط انتشار نتيجة عكس مي‌دهد. اين از اشتباه انتخاب ما است.

اين‌جا آسيب‌هاي ماست. گاهي به جاي زبان معيار، وارد حيطة زبان مخفي جوان‌هايي مي‌شويم كه اين اشتباه است و هميشه هم در جهت اصلاح آن قدم برداشته‌ايم.

  •  شما مي‌گوييد اين بايد و نبايدها مربوط به اصحاب رسانه است و نبايد مردم از آن باخبر شوند. ولي حرف من اين است كه مردم متوجه مي‌شوند. مثلا وقتي از كنار بعضي مسائل مهم به سادگي عبور مي‌كنيد و هيچ واكنشي نشان نمي‌دهيد.

شهرام گيل‌آبادي: البته ما به اين شهره هستيم كه از كنار هيچ مسأله‌اي عبور نمي‌كنيم و وارد هر بحثي مي‌شويم. اما مي‌خواهم بگويم در تمام دنيا منافع ملي، خط قرمز است. حتي مي‌بينيد كه وقتي بي‌بي‌سي وارد منافع ملي مي‌شود، يك دفعه 32 نفر از مديرانش را بركنار مي‌كنند. يا مثلا در قضيه يازده سپتامبر يك دفعه تمام نشريات و راديو تلويزيون‌هاي خصوصي آمريكا هم حرفشان يكي مي‌شود.

ما در مورد بديهيات صحبت نمي‌كنيم. اين را كه همه‌مان قبول داريم. فرشيد منافي: خيلي رك بگويم، شايد الان شهرام دو ساعت حرف بزند كه اين‌طور هست يا نيست! ولي واقعيت اين است كه چيزي كه شما در مجله مي‌نويسيد، ثبت مي‌شود ولي چيزي كه ما مي‌گوييم نه. البته آن جايي كه بايد ثبت شود، مي‌شود.

گيل‌آبادي: دقت داشته باشيد كه رسانه‌ها اساسا چشم سوم‌اند؛ پايه سوم فضاي دموكراسي. يك خبرنگار در تمام دنيا از چنان جايگاهي برخوردار است كه مي‌تواند كاشف روابط خاصي باشد و پرده‌ها را كنار بزند، حالا اين‌طور كه خودتان مي‌گوييد و شما نمي‌رويد دنبالش و نمي‌توانيد، شايد از بي‌عرضگي‌تان است! يك چيز ديگري را هم اشتباه نكنيم. بين رسانه‌هاي مكتوب و رسانه‌هاي صوتي و تصويري، اختلافات ماهوي از باب كاركرد هست. مطمئن باشيد شما يك سري چيزهايي را نمي‌توانيد بگوييد كه ما مي‌توانيم بگوييم.

  •   مشكلات مالي كه در راديو وجود دارد، باعث شده افراد يا بگذارند بروند يا فقط به خاطر عشق و علاقه بمانند. خيلي از كساني كه با شما كار مي‌كنند، اين‌قدري تأمين نمي‌شوند كه بتوانند ثابت با خود شما كار كنند. شايد اين باعث شده كه خيلي از آن‌هايي كه توانا هستند، جذب جاهاي ديگري بشوند و با راديو همكاري نكنند.

گيل‌آبادي: اين‌طور نيست. البته اين نكته را كه گفتيد كه خيلي‌ها بر سر عشق و علاقه دارند كار مي‌كنند، قبول مي‌كنم.

  •  مگر چقدر مي‌توانند با عشق و علاقه كار كنند؟

گيل‌آبادي: بسياري از ماها كه حرفه‌اي راديو هستيم، خيلي چيزهايمان را از راديو گرفته‌ايم. البته خيلي چيزها را هم به راديو داديم. فرشيد منافي اگر فرشيد‌منافي شده، بخش عمده‌اش به خاطر راديو و تعاملي است كه با راديو داشته. هر چند مثلا اگر مي‌رفت در يك بنگاه كار مي‌كرد، وجه اقتصادي‌اش كاملا متفاوت بود.

ولي چيزهايي را در راديو مي‌توان ياد گرفت كه جاي ديگر نمي‌توان. من اگر خودم در فضاي تئاتر مي‌ماندم، خيلي از اين تجربيات كه راديو به من داده، اصلا فرصت تجربه‌اش را هم پيدا نمي‌كردم. فرشيد مي‌داند من چه مي‌گويم. راديو قابل مقايسه با جاي ديگر نيست.

تجربه‌هايي را در اين‌جا پشت سر مي‌گذاريم كه هيچ‌گاه فراموش‌شان نمي‌كنيم؛ مثل حادثه آتش‌سوزي مسجد ارك، زلزله بم و همين زلزله تهران. شما شايد اجباري نداشته باشيد كه به دل حادثه بزنيد،‌ولي ما در لحظه بايد براي مردم حرف داشته باشيم. اين معامله، يك معاملة دوسويه است. كساني كه اهلش بوده‌اند، مانده‌اند و مثل آبي كه از بالا جاري است، جاي خودشان را باز كرده‌اند. كسي كه آب راديو را بخورد، نمي‌تواند برود.

  •  عشق به راديو!

فرشيد منافي: واقعا بخش اعظمش همين است. مسأله ديگر هم اين‌كه راديو چيزي دارد كه توي تصوير نمي‌تواني داشته باشي. در تصوير همه چيزت لو مي‌رود. خيلي‌ها هستند كه مي‌روند و شايد بتوانند پشت تصوير دروغ بگويند، ولي تصوير هيچ‌وقت دروغ نمي‌گويد. مردم هم هوشمندند. اگر مي‌رفتم تلويزيون، شايد موقعيت خوبي براي من ايجاد مي‌شد، ولي موقعيتي كه الان در راديو دارم را فعلا دوست دارم.

  •  فرشيد! اگر بداني كه يك نفر خيلي آدم بااستعدادي است و خوب هم مي‌نويسد و آدم خوش‌فكري است، با اين وضعيت پرداختي‌هاي راديو، خودت به‌اش پيشنهاد مي‌كني بيايد در راديو كه مثلا چند سال ديگر به جايي برسد؟

فرشيد منافي: آره.

گيل‌آبادي: اصلا توصيه نمي‌خواهد. اگر اهلش باشد، مي‌آيد. اين چيزهايي كه ما مي‌گوييم براي شما قابل فهم نيست‌ها! اين از آن موقعيت‌هايي است كه قابل توضيح دادن نيست.

  •   فرشيد! الان دارم با تو به عنوان يك نيروي حرفه‌اي و تأثيرگذار راديو صحبت مي‌كنم؛ كسي كه بود و نبودش براي راديو محسوس است. از راديو خيلي چيزها گرفته و خيلي چيزها هم به راديو داده. نمك راديو را هم خورده. تو اگر قرار بود با همين حقوق راديو، گذران زندگي كني، باز هم اين‌جا مي‌ماندي؟

فرشيد منافي: (با كمي مكث) نه ديگر! زندگي‌ام از بين مي‌رفت.

شهرام گيل‌آبادي: ببينيد، نتيجه‌گيري شما نتيجه‌گيري درستي نيست. بحث من امثال پدر فرشيد منافي هستند. شما بايد برويد سراغ آن‌ها. فرشيد را كه سر و ته‌اش را بزنيد، 10 سال سابقه كار در راديو دارد و عددي نيست در برابر كاري كه علي منافي انجام داده است.

ماها كه كسي نيستيم در جامعه راديويي. برويد بنشينيد پاي صحبت‌هاي بچه‌هايي كه از راديو فاصله گرفته‌اند. حوصله مناقشه در اين‌باره را هم با شما نداريم. ما يك چيزي مي‌گوييم، حالا يا شما دريافت مي‌كنيد يا نه. چون پارادايم‌هايمان مشترك نيست. من اين را خيلي راحت بگويم كه خردنامه‌اي هم نشود. خيلي رك و راست اگر بخواهم عرض كنم، دريافتي بچه‌هاي ما در راديو دريافتي شق‌القمري كه نيست هيچ، گاهي آن‌قدري هم نيست كه رويمان بشود به اين‌ها پرداخت كنيم.

ولي اگر منظور شما اين است كه نبود آدم‌هايي كه به دليل مسائل مالي با راديو كار نمي‌كنند، باعث مي‌شود كه سطح راديو پايين‌تر بيايد، مي‌خواهم بگويم اين‌جور نيست. در مقابل آدم‌هايي كه اين‌جوري هستند، رفتيم دنبال آدم‌هايي كه صحبت هيچ چيزي از اين جنس را با ما ندارند و وجوه فرهنگي، بيشتر برايشان ارزشمند است.

  •   من فكر مي‌كنم همه اين تفكري كه پشت اين شبكه وجود دارد، باعث نشده است كه در مجموع و با لحاظ كردن تك برنامه‌هاي موفق، برنامه قابل استفاده‌اي براي مخاطب توليد بشود. قابل استفاده از اين جهت كه شنونده را با خودش جايي نمي‌برد. به نظر مي‌رسد شبكة جوان بعضي جاها خيلي به سطح مي‌زند؛ مثل ستون‌هاي عامه‌پسند بعضي روزنامه‌هاي ورزشي كه يك چيزي را مي‌پرانند و مي‌روند.

گيل‌آبادي: راديو اساسا رسانة عميقي نيست. راديو رسانة فرهنگي است، اما اطلاع‌رسان است. قرار نيست عمق مطالب به گونه‌اي باشد كه شما يك بحث كاملا موشكافي شده‌اي را بشنويد.

  •   اين را صفر و صدش نكنيم. مثلا ساعت 25 زمان خوبي دارد و مردم هم مي‌پسندند. ولي در اكثر برنامه‌هاي طنز، همه چيز خيلي گذرا است.

گيل‌آبادي: صحبتم ناتمام ماند. تعريف برنامه‌ها در راديو با هم فرق مي‌كند. مثلا در «جواني به وقت فردا» و «پارازيت» قرار نيست نقد اتفاق بيفتد. نقد يعني در مقابل چرايي قرار دادن پديده‌ها. وقتي كه در مقابل چرايي قرار دادي پديده‌اي را، چگونگي آن پديده هم خودش را آشكار مي‌كند. متوجه عرضم شديد؟

  •   كلا اگر مي‌خواهيد جوابي بدهيد كه كسي چيزي نفهمد، عيبي ندارد. ما همين‌‌طور گوش مي‌كنيم!

شهرام گيل‌آبادي: نه، ببين عزيز من! نقد يك وجه عميقي دارد براي خودش. هر كسي و هر چيزي نمي‌تواند خودش را به نقد نزديك كند. وظيفه ما اطلاع‌رساني است و چون معمولا با موضوعاتي سر و كار داريم كه خشك است، ممكن است مجبور شويم تمهيداتي از جمله زبان طنز را در نظر بگيريم.

 يك وجه طنز، خنده‌اي است كه بر لب مي‌نشاند و وجه ديگرش سؤالي است كه ممكن است ذهن مخاطب را به خودش مشغول كند و آن را به فكر فرو ببرد. با همه اين تفاسير، ممكن است ما هم جايي، جوري عمل كنيم كه سطحي شود. اين را نفي نمي‌كنيم. اما اين را هم كه بخواهيد صفر و صد برخورد كنيد، قبول نمي‌كنيم. هيچ چيزي را نمي‌شود صفر و صد گفت. شما هم گويا مصداقي براي گفتن نداريد.

  •   چرا، مصداق هست؛ مثلا يكي از برنامه‌هاي ورزشي‌تان كه بارها گوش داده‌ام و هر كدام از برنامه‌هايش را كه خواستيد، مي‌توانيم دربارة آن حرف بزنيم. واقعا فكر مي‌كنم در سطح عامه‌پسندترين روزنامه‌هاي ورزشي است.

شهرام گيل‌آبادي: خيلي راحت دارم مي‌گويم. آن برنامه دارد طبق مأموريتش عمل مي‌كند.

  •   خب در اين مأموريت چرا اين‌قدر مخاطب دست پايين در نظر گرفته شده است؟ چنين برنامه‌هايي از مخاطب خود عقب‌اند. پس چرا بايد توليد شوند؟

گيل‌آبادي: ما بسته به مأموريت برنامه ازشان انتظار داريم. آن برنامه‌هايي كه شما مثال زديد، مخاطب‌سنجي برايشان صورت گرفته و مشخص شده براي آن ساعت خاص، فضاي خاصي هم مناسب است. هدف‌گذاري شده كه مثلا در حد يك جمله دو جمله مطرح كنيد و رد شويد. بحث‌هاي تحليلي، مأموريت برنامه‌هاي ديگري است.

و اما عششششق

حدودا ده يا يازده سال پيش كه تازه دانش‌آموز دبيرستان شده بودم، يك روز كه با دوستان در مورد رسانه‌ها صحبت مي‌كرديم، گفتم كه «اگر منو در يك جزيره متروك رها كنن و ازم بخوان از بين همه رسانه‌‌‌ها فقط يكي رو انتخاب كنم من راديو رو انتخاب مي‌‌كنم.» [خواهش مي‌‌كنم حضار محترم، ممنون، من متعلق به همه شما هستم.] البته به جان خودم اون موقع اصلا نمي‌دونستم قراره بعدها موج تقدير، ما رو به ساحل راديو ببره.

اما با اين حال الان هم هر چند با كمي اغماض، هنوز اگر قرار رفتن به اون جزيره متروك باشه، ترجيح ميدم راديو رو با خودم ببرم. [كيش كيش كيش كيش كيش كيش، تشويق شديد حضار] اما چرا كمي اغماض، خدمتتون عرض كنم [سكوت ناگهاني حضار]: ببين عزيز من آقاي محترم، خانوم عزيز! درسته كه كار تو راديو فقط عشق و علاقه است و لاغير؛ اما همون‌طور كه خودتون بهتر مي‌دونيد، بالاخره عشق و علاقه هم حدي داره.

ديگه آدم نبايد شور عشق و علاقه رو در بياره كه خلاصه بگم: عشق و علاقه تا به حدي مي‌تونه خرج زندگي آدم رو بده. بقيه اين خرج كه اتفاقا قسمت بيشتر اون هم هست، از توان عشق خارجه و بايد شما دست تو جيب مباركت كني و بپردازي. حالا تو هي بگو من با عشق كار مي‌كنم.

آخه نوكرتم با عشق سر ماه نهايتا بشه رفت از باقالي فروش‌هاي سر چهارراه‌ها يه ظرف 500 توماني باقالي خريد. ديگه دور بقيه مسائل زندگي‌رو بايد خط كشيد. البته يه كار ديگه هم مي‌شه كرد.

بالاخره كار آزادي هست و دفتري هست و شركتي هست يا همين بغل گوشمون تلويزيوني هست و... اينا. ديگه زياد مزاحمتون نمي‌شم. عرض ديگه‌اي ندارم جز اين كه حال همه‌مان خوب است اما شما زياد به‌اش فكر نكنيد. [تفكر حضار] آقايون، خانوما مسير من سمت نواب مي‌خوره. دربست نواب، نواب دربست، نبوووود؟ نواب بدو بيا، حركت.

درپيت حلبي، حرف نزده‌ايم

اول قرار بود با نيما رئيسي و مهران دوستي در كنار هم مصاحبه كنيم. در واقع قرار بود بيندازيم‌شان به جان هم تا خودشان با هم گپ بزنند و چالش و اين حرف‌ها. ولي خب نيما رئيسي سر قرار مصاحبه نرسيد.

بعدا قرار شد رئيسي حداقل يك يادداشت برايمان بنويسد، ولي باز هم به دليل مشغلة زيادش يادداشت را هم به ما نرساند. ولي از آن‌جايي كه ما ول‌كن نيستيم، دقيقة نود كه براي عكاسي جلد آمده بود مجله، گيرش آورديم و يك گپ كوتاه ازش گرفتيم و حالا شما شبيه يادداشت، داريد آن را مي‌خوانيد.

  من با بازي در تلويزيون و تئاتر، كارم را شروع كردم. عقيده‌‌‌ام اين است كه نبايد آدم خودش را ببندد چون گويندگي هم جزيي از بازيگري است، وارد كار شدم. اوايل به عنوان بازيگر، بعد ديدند مي‌توانم اجرا كنم. مجري شدم.

 سعي كردم نگذارند فقط از صدايم استفاده شود. من زماني اجرايي را قبول مي‌كنم كه خود نيما هم مؤثر باشد، نه فقط صداي نيما. فقط گويندگي، برايم قفس است. مي‌خواهم خودم هم مؤثر باشم.

 به جز همكاري كوتاه با راديو سراسري، جديدترين كارم با راديو تهران بود؛ آن هم در فاز جوان‌ها. بعد در راديو جوان در برنامة پارازيت، بيشترين حضور را داشتم و توانستم 7 ماه يك هفته در ميان بيايم راديو. در اين برنامه از خودم مايه گذاشتم.

 هميشه رسم بود پرسش و پاسخ‌ها رسمي باشد اما خيلي دلم گفت‌و‌گو مي‌‌‌خواست؛ گپ‌هاي خودماني، اين كه با هم حرف بزنيم و خاطره بگوييم و حرف در لحظه اتفاق بيفتد.

بهترين مصاحبه‌ام با فريدون جيراني بود. او با پيشينة روزنامه‌‌‌‌نگاري و هماهنگي‌اي كه از قبل شده بود و موافقت‌اش شروع كرد. يكهو وسط مصاحبه گفت: خب، نيما خودت چطوري؟ همة آن‌‌هايي كه در راديو نشسته بودند ذوق‌زده شدند، حالا او داشت از من مي‌پرسيد. بعضي‌ها بعدا گفتند چرا نبض مصاحبه را به او دادي؟ گفتم اين‌‌طوري خوب است.

 جايي كه اجازة ابراز پيدا نمي‌‌كني، نايست. جايي كه حرام مي‌شوي، نرو. خلاقيت‌ات مي‌‌‌‌خشكد. اما اگر اجازه فعاليت داشته باشي، فوران مي‌كني و به وجد مي‌آيي.

 روز تولد راديو جوان، سر صحنه فيلم‌برداري بودم. با راديوي ماشين، برنامه را مي‌شنيدم. اشكم بي‌اختيار مي‌ريخت. كار صدا، نوستالژيك است، چون بلافاصله تبديل به خاطره مي‌‌شود.

من كارهاي ديگري مي‌‌كنم، اما راديو لذت‌بخش است. من تئاتر هم تجربه كرده‌ام ولي در تئاتر با اين كه مي‌گويند عكس‌‌العمل تماشاچي‌ها را راحت مي‌شود فهميد،  ولي اين‌طور نيست.

زود به رويت نمي‌آورند. اما در برنامه زندة راديو، عكس‌العمل‌ سريع است؛ با sms ، تلفن واكنش در لحظه است. فكرش را هم نمي‌كردم. رؤيايم اين بود كه بتوانم زنده با مردم گفت‌وگو كنم. اين امكان الان در راديو جوان هست. شما خلاقيت داشته باشيد و خرج كنيد، شنيده مي‌شويد.

 تا جايي كه بتواني، ادامه بده. بايد صداقت‌ات را نشان بدهي و كلك نزني. اين جواب مي‌دهد. ببينيد منظورم از راحتي، بي‌‌ادبي نيست ها! صداقت را مردم دوست دارند.

 موفقيت يعني اين كه اگر كسي خواست سي‌دي ضبط‌اش را عوض كند و به ناچار مجبور شد در يك لحظه راديو گوش كند، سي‌دي‌اش را نگه دارد و حواسش به راديو برود. تو زمان نداري. بايد در لحظه جذابيت ايجاد كني. من به نويسنده‌‌ها مي‌گويم جملات كوتاهِ قابل فهم بنويسند. الان كسي حوصلة گنده‌گويي ندارد. راديو جوان مي‌خواهد حوصلة شنيدن بدهد. بايد با جملات راحت و سريع، اين حوصله را ايجاد كرد.

 هر كاري كه مي‌‌كني، به هر حال يك گوجه فرنگي به سمت‌ات پرت مي‌شود، چون مخالفت‌هايي دارد. اما براي خيلي‌هاي ديگر، جذاب است؛ خيلي‌‌هايي كه با يك رشتة نازك به هم وصل مي‌شوند. مثلا ديده‌ايد يكهو، يك عدة زياد با سلايق مختلف، يك آهنگ گوش مي‌‌دهند. اين آهنگ مثل رشته همه را به هم وصل مي‌‌كند.

 من چون كار تلويزيوني كرده‌‌ام و بعد راديو رفته‌‌ام، تصوير مرا مي‌شناسند. اما يك روز داشتم مي‌‌رفتم سمت بانك تا چند مثقالي را كه راديو داده بود، بگيرم. چند تا دختر نوجوان مدرسه‌اي به‌ام گفتند: «چرا چند وقته پارازيت رو اجرا نمي‌كني؟»

اين جالب و عجيب بود. احساس مي‌كني مخاطب داري و درپيت حلبي حرف نزده‌اي؛ آن هم براي نسل نوجواني كه تلويزيون و فيلم و ماهواره دارد. آن‌‌وقت من به آن چند مثقالي كه راديو مي‌دهد، راضي‌ام.

به آن‌هايي كه اصلا اين راديو را بوسيده‌اند و گذاشته‌اند كنار خبر بدهيم كه يك راديو توپ و باحال، البته جوان‌پسند و يك كمي هم شلوغ پلوغ دارد تو همين مملكت خودمان، كارهايي را مي‌كند كه حسابي باحال‌اند.

 راديو جوان؛ راديويي براي جوانان نسل سومي كه نسل اولي‌ها و نسل دومي‌ها و البته اگر از دوره ناصرالدين‌شاه هم كسي در قيد حيات باشد، با يك‌بار شنيدن‌اش پاك، شيفته و دل‌باخته‌اش مي‌شوند.

راديو جوان برنامه‌هاي جذاب زيادي دارد كه معرفي همه‌شان وقت اضافي مي‌خواهد. اما آن برنامه‌هايي را  كه هم شنوندة زيادي دارند و هم حسابي كار و بارشان گرفته برايتان معرفي مي‌كنيم.
 
عين آب زرشك وسط تابستان
 ساعت 52 / هر روز به جز جمعه 03:31
«ساعت 25» با اجراي زهره سادات هاشمي هر روز به جز جمعه‌ها از ساعت 13:30 تا 14:30 از راديو جوان پخش مي‌شود. محور اين برنامه مناظره‌هاي رودررو و بحث‌هاي چالشي درباره موضوعات مختلف به روز است و در بعضي از جاها كار به يقه و يقه‌گيري مي‌كشد.

مزاحمت‌هاي خياباني، قانون‌گريزي (با تاكيد بر قانون حجاب)، دين گريزي، آزادي بيان، كشور گزينشي و انتخابات شوراها و خبرگان، تاكنون ازجمله موضوعات شنيدني اين برنامه بوده.

خلاصه اين‌كه اين برنامه به آدم‌هاي اهل كل‌كل توصيه مي‌شود و از كساني هم كه ناراحتي‌هاي قلبي دارند، خواهش مي‌كنيم حتما قرص زيرزباني‌شان را همراه داشته باشند!

حوالي پتي‌آباد
 جواني به وقت فردا / هر روز ساعت 91-71
مثل خيلي‌ها وسط ترافيك گير كرده‌ايد، كافي‌ است پيچ راديو را بچرخانيد. ساعت پنج بعدازظهر، يك خانم كه يك‌جور خاصي، كشيده و مقطع مقطع حرف مي‌زند و شايد عين شما اعصاب‌اش تعطيل باشد، مي‌گويد: «آيا گوجه‌فرنگي گران شده است؟ گوجه فرنگي، گران است آيا؟ آيا اصلا گراني داريم؟ نداريم! پس چرا گوجه فرنگي؟ اصلا گوجه فرنگي به چه دردي مي‌خورد؟ نمي‌خورد؟! شما گوجه فرنگي نمي‌خوريد؟ قيدش را زديد آيا؟ نزديد؟»

يك دفعه، گوشي دستتان مي‌آيد كه بله، موضوع گراني گوجه‌فرنگي است كه اين مجري با اجراي خاص‌اش مي‌خواهد دربارة آن چيزي بگويد. وله‌اي پخش مي‌شود و بعد يك كارشناس مسألة گوجه‌فرنگي، توسط خانم مجري معرفي مي‌شود. اخبار روز نقد مي‌شود.

دوباره آن خانم مي‌آيد و يك قصه (ماجراهاي پتي‌آباد) تعريف مي‌كند. اول‌اش فكر مي‌كنيد، عجب آدم بيكاري تو اين دوره زمانه! كي ساعت شش عصر مي‌خوابد كه اين دفعه دوم باشد؟ كه ناگهان دوزاري‌تان مي‌افتد كه عجب قصه باحالي است و تا آخرش هم گوش مي‌دهيد و كلي هم تو دلتان بلندبلند قهقهه مي‌زنيد.

سر كوچه‌تان رسيده‌ايد و «جووني به وقت فردا» هم تمام شده، كلي هم حال كرده‌ايد و دلتان خنك شده. اين برنامه عين قرص اعصاب، آبي روي آتش است. جووني به وقت فردا كه با «ماجراهاي پتي‌آبادش» كلي طرفدار دارد، هر روز پنج تا هفت عصر با صداي فاطمه صداقتي و سردبيري رضا ساكي از اين شبكه راديويي پخش مي‌شود.

بپا موج نگيردت!
 موج روز / هر روز / 9:00
لاله اكبري، نيما رئيسي، فرشيد منافي، آرزو جعفرپور و چندتاي ديگر، مجري‌هاي اين برنامه هستند. يك برنامه با موضوعات فرهنگي، هنري، اجتماعي، سياسي، ورزشي و خلاصه آش شله قلمكاري است؛ تحليل روز دارد، سند افتخار كه نيما رئيسي اجرايش مي‌كند، گزارش علمي، گفت‌وگو و از اين قبيل چيزها، بستگي دارد موضوع روزشان چي باشد كه برنامه با موضوع هماهنگ بشود.

كي پارازيت انداخت؟
  پارازيت / هر روز به جز پنج‌شنبه و جمعه / 10:00
«پارازيت» برنامه‌اي با موضوعي اجتماعي است كه دور‌و‌بر جوان‌ها پرسه مي‌زند. يك كارشناس مجرب پشت خط از smsبازي، تيونينگ كردن ماشين و آسيب‌شناسي و از مسائل جزئي جوان‌ها مي‌گويد؛ برنامه‌اي كه نيما رئيسي همراه بنفشه رافعي اجرايش مي‌كنند.

عادل بياباني!؟
 هزار پنجره / پنج‌شنبه و جمعه / 15:00
ساعت سه تا پنج بعدازظهر اگر راديوي جوان را بگيريد، صدايي را مي‌شنويد كه برايتان خيلي آشناست؛ صدايي كه لابه‌لاي آگهي‌هاي بازرگاني و آنونس‌هاي تبليغاتي بارها شنيده‌ايد. مهران دوستي مفاخر فرهنگي و هنري، شاعران، نويسندگان و فيلمسازان را معرفي مي‌كند و توي اين برنامه يك شخصيت جذاب هم وجود دارد؛ اگر اسم عادل فردوسي‌پور و فاميلي جواد خياباني را كنار هم بگذاريد اسم عادل بياباني درست مي‌شود.

يك آدم بامزه كه مسابقات فوتبال را يك‌روز قبل از بازي گزارش مي‌كند. البته همه اين‌ها در برنامه «هزار پنجره» اتفاق مي‌افتاد كه از شنبه تا چهارشنبه تو همين ساعت از راديو جوان پخش مي‌شد. اما حالا يك برنامه تازه‌نفس با اجراي مهران دوستي و به اسم «نشاني» جاي آن را گرفته و «هزار پنجره» فقط روزهاي پنج‌شنبه و جمعه با اجراي لاله اكبري پخش مي‌شود.

خانه دوست كجاست؟
 نشاني / هر روز به‌جز پنج‌شنبه و جمعه / 15:00
اما «نشاني»، برنامه‌اي است تقريبا با همان حال و هوا، يك فضاي كاملا فرهنگي دارد و دغدغه‌هاي فرهنگي را مطرح مي‌كند. «نشاني» درواقع، نشاني آدرس‌هاي گم‌شدة نسل ما را به‌شان نشان مي‌دهد، البته اگر كسي بخواهد آدرسي را پيدا كند.

نود شنيدني
 2-4-4 / يك‌شنبه‌ها / 22:00
يك برنامه راديويي، درست يك شب قبل از پخش نود كه مجري‌اش عادل فردوسي‌پور است از راديو جوان پخش مي‌شود و همان سبك و سياق برنامة نود را دارد؛ برنامه‌اي كه اولويت‌اش مسائل روز فوتبال ايران و جهان است و عجيب‌تر اين است كه مجري و سردبيرش، اميرحسين بابازاده سعي مي‌كند با شيوة منحصر به فرد عادل، به تكه‌پراني و حال‌گيري از بعضي آدم‌هاي برنامه‌اش بپردازد.

دانشمندان ايران متحد شويد
 باشگاه دانشمندان جوان / دوشنبه و چهارشنبه‌ها / 22:00
دوشنبه و چهارشنبه چهارتا آدم بامزه ازجمله نيما رئيسي و سعيد پورمحمدي دور هم جمع مي‌شوند تا در باشگاه دانشمندان جوان به مسائل علمي، نجوم، اختراعات و اكتشافات بپردازند.

هروقت، حرف علم و دانش مي‌شود، يك مشت آدم اتوكشيده از جلوي چشم‌هايتان رژه مي‌روند اما در «باشگاه دانشمندان جوان»، اين دانشمندان خيلي بامزه و مفرح، به شنوندگان راديو جوان معرفي مي‌شوند. اين باشگاه يك پروفسور هم دارد كه خيلي لوس و بي‌مزه است كه خودش باعث بامزه‌شدن برنامه مي‌شود. بهتر است، يك‌بار خودتان بشنويد تا باورتان شود.

اينجا ديگر آخرشه
 آخرشه / جمعه / 00:81
«آخرشه» برنامه‌اي است كه خيلي‌ها مي‌گويند «آخرشه» ما كه نفهميديم، چه چيزي دارد كه «آخرشه»؟ بنفشه رافعي مجري اين برنامه است و افشين حسين‌خاني هم سردبيرش. اغلب موضوعي را انتخاب مي‌كنند و به اين و آن درباره‌اش حرف مي‌زنند. يك بخش خيلي جذاب و مفرح هم باب دل مزاحمين تلفني دارد كه به‌اش مي‌گويند «ميكروفون مخفي».

افشين حسين‌خاني گوشي را برمي‌دارد و زنگ مي‌زند به  آدم‌هاي مربوط به موضوع برنامه. بعضي‌ها حسابي سر كار مي‌روند، بعضي‌ها هم كم‌نمي‌آورند و حال حسين‌خاني جا مي‌آيد اما ول‌كن نيستند، بازهم يكي ديگر را آزمايش مي‌كنند تا بالاخره يكي پيدا مي‌شود يك چيزي به‌اشان مي‌گويد؛ يك چيزي تو مايه‌هاي دمت‌گرم!

نمك راديو ما را پابند كرده

به ميزان صراحتش، حرفه‌اي هم هست؛ چه به عنوان گوينده راديو و زماني كه در استوديو مي‌نشيند و چه زماني كه به عنوان مصاحبه شونده روبه‌روي ما. در هر دو حالت، تا جايي كه مي‌تواند، حرف‌هايش را بي‌پرده مي‌زند و به قول خودش سر بزنگاه، با يك جمله همة حرف‌هايش را جمع مي‌كند و زهرشان را مي‌گيرد.

مي‌گويد از قولش تيتر بزنيم راديو در درجة اول گوينده مي‌خواهد، نه بازيگر و نه حتي مجري. بعد مي‌گويد دوستان گوينده، همه بازيگرند و اگر اين‌طوري ادامه بدهند، با اين تريپ خفن‌بازي، دير يا زود از راديو كنار زده شده و محو مي‌شوند. گفت‌وگوي ما با مهران دوستي در يك روز سرد و باراني در آلاچيقي انجام شد كه گويا پاتوق مهران است و دوستان؛ آلاچيقي روبه‌روي ساختمان پخش مركزي جام‌جم. هر چند مهران دوستي آن‌قدر حرف براي گفتن داشت كه نمي‌دانيم اگر دوستانش مي‌آمدند، اساسا مجالي براي حرف زدن پيدا مي‌كردند يا نه؟!

  •  در راديو اين‌قدر كارهاي كليشه‌اي انجام شده كه وقتي يكي پيدا مي‌شود و يك كار متفاوت ارائه مي‌‌دهد توجه همه را جلب مي ‌‌كند؛ مثل گوينده‌هايي كه به خاطر تفاوت اجرايشان حسابي گل كرده‌اند.

بله! در رسانه‌هايي كه همه شبيه هم هستند و همه را كوتوله بار آورده‌اند، يك كسي مي‌آيد و در اين دنياي كوتوله‌‌‌ها، يك كم بلندتر است. حرف‌هايي مي‌زند كه مثلا باب ميل خيلي‌ها نباشد. بله، اين گل مي‌‌كند.

  •  حرف‌ها و نوع اجرايي كه البته باب ميل خيلي‌ها هم هست.

ببينيد! اول اجازه بدهيد تكليف يك موضوعي را مشخص كنم. بحث گويندگي از اجرا و بازيگري جداست. دوستان ما در راديو جوان، گوينده نيستند، مجري ـ بازيگر هستند. كار گويندگي، مادام‌العمر است، اما بازيگري و مجريگري‌ نه. من 27 سال است كه در راديو گويندگي مي‌كنم. بارها هم اخراج شده‌ام؛ 2سال، 3 سال، حتي 5 سال. ولي چون گوينده هستم، باز برگشته‌ام. كساني كه مي‌آيند و با بازيگري مدتي گل مي‌كنند و مطرح مي‌شوند، خيلي زود هم فيد مي‌شوند.

  •  پس تفاوت در اجرايشان را قبول داريد؟

بله. اما من يك چيزي مي‌گويم و دوست دارم تيترش كنيد. همه رسانه‌ها در جهان ابتدا به گوينده نياز دارند، نه بازيگر و نه حتي مجري. الان همين آقايي كه دارد از اين‌جا رد مي‌شود، بيايد و ميكروفن بدهيد دستش و بگوييد دربارة فلان چيز حرف بزند يا آب و هوا را گزارش كند، مثل بلبل اين كار را مي‌كند.

اين مي‌‌شود مجري. براي همة رسانه‌ها هم مجري، ريخته است. اما بيا به همين آقا بگو امسال سال مولاناست. مي‌توانيد يك بيت شعر از مولانا بخوانيد؟ ايشان هم مي‌گويد شرمنده، من نمي‌توانم.

خيلي از گوينده‌هاي ما دو بيت شعر حافظ نمي‌توانند بخوانند. ولي اگر به همان آدم بگوييد اداي راننده تاكسي را در بياور، مي‌تواند! اين مدل اجرا كردن، تاريخ مصرف دارد، متفاوت بودن آن هم در به كار بردن بعضي عبارات نسل سومي، تاريخ مصرف دارد. چنين مجري‌هايي امروز مي‌روند توي بورس و فردا هم خيلي راحت كنار مي‌روند.

  •  پس گوينده كارش اين است كه با نوع اجرايش مخاطب را جذب كند؟

نه به اين معنا. كار گوينده اطلاع‌رساني است؛ اطلاع‌رساني درست و به موقع، يا مثلا گفت‌وگوهاي چالشي.

  •  من خودم آمده بودم بگويم بعضي گوينده‌هاي راديو  به هر چيزي متوسل مي‌‌شوند كه مخاطب را جذب كنند.  ولي گويا شما خودتان شاكي هستيد!

ببينيد، در مجموع بايد از اين حركتي كه راديو جوان شروع كرده است حمايت كرد. من خودم از اين دوستان گوينده حمايت مي‌‌كنم. ولي مي‌ترسم كسي بيايد كه اين شيوه را قبول نداشته باشد. مدير جديدي بيايد و بگويد نه.

حرف من اين است كه ابتدا بايد گويندة حرفه‌اي شد، بعد رفت دنبال بازيگري. فرشيد منافي، نيما رئيسي، خانم صداقتي، خانم رافعي و بسياري از بچه‌هاي گوينده‌اي كه آمدند در شبكه جوان و اين شبكه را متحول هم كردند، در عين حال، اشتباهات بزرگي هم دارند.

خيلي‌هايشان بازيگري مي‌‌كنند. اين‌ها اگر در درازمدت همين روند را ادامه بدهند، راديو كنارشان مي‌زند، چون اين‌ها رقيب پيدا مي‌كنند. راديو گوينده مي‌خواهد و گوينده را هم نگه مي‌دارد. رشد برخي دوستان رشد بادكنكي است. رشد مي‌كنند و بعد هم مي‌تركند!

  •  بعضي گوينده‌‌ها هم كه فتوكپي يكديگرند. صداها خيلي شبيه هم است.

در گويندگي يك اصل وجود دارد به اسم «صداي خوب» كه متأسفانه در رسانه ما خيلي كم درنظر گرفته مي‌شود و كم رعايت مي‌شود. براي همين است كه همة صداها در راديو شبيه هم هستند. خانم‌ها را كه به جرأت مي‌توانم بگويم همه‌شان شبيه هم‌اند. باز گوينده‌‌هاي مرد به دليل مسائل فيزيكي مي‌توانند تغيير لحن بدهند ولي خانم‌ها نه. بعد از انقلاب به خاطر تعداد زياد شبكه‌ها، مجبور شدند افراد زيادي را جذب كنند. بدون در نظر گرفتن يك سري ملاك‌‌ها از جمله صدا.

الان دو سه سالي است كه متوجه اين قضيه شده‌اند و مي‌گويند گوينده بايد صاحب صدا هم باشد. گوينده و مجري بايد دود چراغ بخورد. بايد سختي بكشد. توهين بشنود. حتي بدتر از سربازي. الان به خاطر گستردگي شبكه‌ها، مديرها كاري نمي‌توانند بكنند. شبكه‌ها 24 ساعته‌اند و آنتن نبايد بخوابد. ايشان را مي‌بينند با من آشناست، مي‌آيند او را هم وارد كار مي‌كنند. البته الان بهتر شده. پنج شش سال پيش كه وحشتناك بود.

  •  يعني رابطه بازي ديگر؟ يا مثلا سفارشي‌ها.

شما مي‌گوييد رابطه، من مي‌گويم اجبار. 6 شبكة 24ساعته كه بالاخره بايد براي آن نيرو جذب كرد.

  •  پس با اين اوصاف، نبايد انتظار زيادي از برنامه‌هاي راديويي داشت؟

شما اگر جاي مدير راديو باشيد و 24 ساعته هم بخواهيد برنامه پخش كنيد و به شما بگويند بودجه ما اين است و فعلا از همين نيروهايي كه داريد استفاده كنيد، چه كار مي‌كنيد؟ مي‌آييد 20 تا گوينده تربيت مي‌كنيد؟

  •   خب اين به خاطر اين است كه ما مي‌خواهيم از حداقل امكانات و هزينه، حداكثر بهره را ببريم!

دقيقا. گوينده مثل بازيگر نيست. 30 سال مي‌ماند. ماندگار است. امين حيايي مي‌آيد و نهايتا 2سال، 5سال مي‌ماند روي بورس، اما گوينده خوب 30 سال كار مي‌كند. خب، براي چنين چيزي بايد هزينه كرد. يكي از هزينه‌هايش گزينش مناسب است؛ آن هم نه از طريق مراكز دولتي. هزينه ديگر، در اختيار قرار دادن استوديوها براي جوانان است.

يكي از بهترين دوره‌ها اين است كه اين‌ها بيايند و بنشينند كنار من. گويندگي كلاس آموزشي ندارد. فوت و فن قرائت را شايد بشود ياد داد، اما لحن را نمي‌شود. ولي شما 5 سال مي‌آيي مي‌نشيني كنار من و كم‌كم ياد مي‌گيري، كه البته چنين چيزي هم در حال حاضر به خاطر حجم بالاي برنامه‌ها مقدور نيست. تا يادم نرفته بگويم آن بحث رابطه‌اي را كه شما گفتيد نقض نمي‌كنم اما همه جا اين‌طور نيست. ضمن اين‌كه تأكيد مي‌كنم گاهي اجبار هم در كار است؛ اجبار براي جذب نيرو و پركردن آنتن.

  •   شايد همين اجبار است كه ما را برده است به سمت يك سري برنامه‌ها و اجراهاي سطحي و سبك.

مثلا همين اجراهاي دو نفره‌اي كه يك آقا و خانم مي‌نشينند كنار هم و گاهي ازشدت بي‌مزگي اجرا، شنونده موج را عوض مي‌كند و يا اصلا راديو را خاموش مي‌كند !

  •  شايد هدف‌گذاري‌  برنامه‌ها  ايراد دارد.

بله. شخصا معتقدم بايد هدف را شناخت. مثلا يك برنامه فرهنگي مي‌رود روي آنتن، ولي چون من درگير مسائل روزانه هم هستم، يكهو وسط اين برنامه فرهنگي مي‌زنم به گوجه‌فرنگي! ما چون جوگير هستيم، وسط حافظ خواندن مي‌زنيم به اين تيپ چيزها. به هر حال يك رسانة پيشرو بايد هشدار بدهد.

شبكه جوان دارد اين كار را مي‌كند و مثل زنگ خطري است كه براي مسؤولين به صدا در مي‌آيد. اين خيلي خوب است. دوستان من در شبكه جوان كه به جرأت مي‌گويم يك شبكة آوانگارد است، ‌دارند كارهايي مي‌كنند كه اولين مخالفانش هم از همكاران خود ما در صدا و سيما هستند.

حالا بايد از اين حركت حمايت كنيد. چون اگر جلوي حركتي كه شبكه جوان شروع‌كنندة آن بوده گرفته شود، ما برمي‌گرديم به 30‌سال پيش. من نمي‌خواهم از شبكه‌اي نام ببرم كه برنامه‌هايشان شبيه 30 سال پيش است ولي حتما خودتان مي‌شنويد.

  •  شما مي‌گوييد اگر ما خوب نباشيم، شنونده موج را عوض مي‌كند. من مي‌گويم در حال حاضر شنونده اگر از شبكه جوان هم راضي نباشد، ديگر كجا را مي‌خواهد بگيرد؟!

خب. از طريق راديو ديجيتال كه به زودي مي‌آيد و البته الان هم آمده، شما مي‌توانيد 100هزار موج راديو را با كيفيت FM بگيريد. ديگر انتخاب سخت نيست.

  •  مي‌خواهم بگويم همين شبكه جواني هم كه از آن به عنوان شبكة آوانگارد نام مي‌بريد، دچار نوعي تكرار شده است. بچه‌هاي راديو، خودشان دارند خودشان را تكرار مي‌كنند. از «مادانشجوييم» و «كاملا جوانانه» بگيريد بياييد جلو. اين فرمي كه شما داريد از آن مي‌گوييد، دائما دارد تكرار مي‌شود.

به طور كلي با حرف شما موافقم. بعضي جاها فقط اسم عوض مي‌شود و  الا برنامه، مثل همان برنامه «روي خط جواني» است اما در بين خود برنامه سازها در شبكه جوان، رقابت وجود دارد. اين رقابت در ذات رسانه است ولي چون حق انتخاب ديگري نداريد، اين رقابت ديده نمي‌شود ولي مي‌خواهم بگويم در همين فضا و در همين شبكه جوان، دارد يك سري نوآوري‌هايي تجربه مي‌شود كه با همة تكرارش از خيلي از راديوهاي ديگر پيشرو‌تر است.

 اين هم برمي‌گردد به فرم برنامه‌ها. مثلا اين‌كه ابتداي برنامه‌ها سلام عليك نمي‌كنيم، يا اين‌كه  متن‌هاي خاصي مي‌خوانيم. اين كاري است كه در مراكز استان‌ها هم دارد تقليد مي‌شود.
اما همين فرم هم در درازمدت جواب نمي‌دهد. بايد مفهوم و انديشه هم در برنامه‌هايمان باشد.

  •  مجموع اين حرف‌ها را مگر كساني كه كار در دستشان است نمي‌دانند؟

مي‌دانند. در جلساتي كه هست، خيلي چيزها منتقل مي‌شود. اين كه راديو به سمت لمپنيزم رفته. اين‌كه گوينده‌هايي كه در شبكه جوان دارند گويندگي مي‌كنند، لمپنيزيم را دارند رواج مي‌دهند. زبان فارسي در خطر است و... ولي اين‌ها ايستاده‌اند. چون مي‌دانند كه اگر همين شبكه هم نبود، راديوي ما به آن‌جايي مي‌رسيد كه خاموش مي‌شد.

ضمن اين كه بعضي وقت‌ها اين‌جا سرمايه‌گذاري مي‌كنند، ولي در تلويزيون برداشت مي‌شود.

براي اين كه انگيزه‌هاي شهرت تصوير و نام و امضاگرفتن و اين‌جور چيزها در ذهن آقايان حلول مي‌كند و مي‌روند آن‌جا.

  • چطور است كه بچه‌هاي راديو با اين امكانات و بضاعت ‌مادي كم، حاضرند باز هم كار كنند؟ فقط خواهش مي‌كنم به عشق ربطش ندهيد.

نه. عشق مال هفتة اول زندگي است. هفته بعد دماغ كج مي‌شود و... .
ولي اين‌جا گرفتار نمك راديو مي‌شوند. ممكن است پول هم نگيرد، اما مثل خانه‌اش مي‌شود. براي اين كه شما احساس مي‌كني يك بلندگويي داري كه مي‌تواني با يك عده همزاد پنداري كني. همين. وگرنه فكر مي‌كنيد طرفي كه مي‌آيد با 150 هزارتومان سردبيري مي‌كند، دنبال چيست؟

  •  با همة اين اوصاف  چقدر اميدواريد به آينده راديو؟

راديو روند بسيار مثبتي دارد. البته ما نياز به نقد داريم. نقد واقعي. نياز به بازنگري در راهمان داريم. كمتر روزنامه‌اي را ديده‌ام  كه بيايد و نقد درست و حسابي نسبت به وضعيت راديو داشته باشد.  البته پيش از اين‌كه شما ما را نقد كنيد، ما بايد خودمان خودمان را نقد كنيم. زماني اين نقد سازنده مي‌شود كه كاربردي هم باشد، نه اين‌كه بياييم جلسه بگذاريم، موز و همبرگر بخوريم و بعد هم برويم خانه و بگوييم ديديد همديگر را نقد كرديم؟

  • گفتيد نقد. فكر نمي‌كنيد در اجراهايتان زياد حرف مي‌زنيد؟ آدم بعضي وقت‌ها با خودش مي‌گويد اي بابا! بگذار ببينم مصاحبه شونده چه مي‌گويد؟

من اين‌طور احساس مي‌كنم كه طرف،‌ دارد حرفش را تكرار مي‌كند. بعضي‌ها به من مي‌گويند بي‌ادبي است، ولي بعضي‌ها هم مي‌گويند شاهكار است. براي اين‌كه نوع جديدي را به وجود آورده‌اي كه در آن خيلي‌ مؤدب نيستي، خيلي باكلاس نيستي و مي‌پري توي حرفش. معتقدم نوع جديدي از مصاحبه است و جواب هم مي‌دهد.

به نام راديو

خيلي‌ها فكر مي‌كردند با آمدن تلويزيون و بعد از آن ماهواره و اينترنت، بازار راديو كساد مي‌شود. در سراسر جهان، اين تقابل رسانه‌ها در دوره‌هاي مختلف به نتايج متفاوتي منجر شده است.

در اوايل دهه هفتاد، راديو رسانه‌اي محدود با موضوعاتي خاص بود و رسانه‌هاي نوين جا را براي آن، لحظه به لحظه تنگ‌تر مي‌كردند. اما امروز ديگر اين‌طور نيست. در ماشين‌هاي مسافركش، راننده‌ها ديگر چندان به دنبال موسيقي مناسب در بين نوارهاي اين ورآب و آن‌ور آب نمي‌گردند و از گوش كردن به راديو جوان و راديو پيام و راديو ورزش لذت مي‌برند.

در خانه نيز راديو سراسري و راديو تهران و در مواقعي راديو معارف و راديو قرآن، مشتري مخصوص به خود را دارند. راديو امروز با برنامه‌هاي پرسرعت و بسته‌هاي (باكس‌هاي) متنوع برنامه‌اي، به صورت توليدي و زنده، مخاطب را با خود نگاه مي‌دارد.

از آن مهم‌تر اين است كه شنونده هر كه باشد، هر چه را كه بخواهد با تغيير موج راديوهاي ايران به دست مي‌آورد، در همة شبانه‌روز. مديران، گويندگان و همة دست‌اندركاران راديو، افراد ماندگاري هستند كه با عشق به راديو، آن را زنده نگه مي‌دارند و نمي‌گذارند سايه تلويزيون بيش از اين سنگيني كند. اين موفقيت، محصول وقت و برنامه‌ريزي همه اصحاب راديو به خصوص مديراني همچون شهرام گيل‌آبادي، دكتر نوري و آقاي راديو؛ دكتر حسن خجسته است.

يادداشتي نيمه آوانگارد از صادق داوري‌فر، يكي از سردبيران
ما سرمون خيلي شلوغه

1 قبل از آرم برنامه، مي‌خوام فرشيد منافي پشت ميكروفن تا ده بشمره، بعد نيما  همراهي‌اش كنه، وقتي دست زدن، شما موسيقي تولد مبارك را برو.
فرشيدجان آماده‌اي؟
نيما، دوتايي با هم فوت كنيد، انگار جلوتون شمع روشنه بعد از زنگ ساعت مي‌يايم تو.
دينگ، دينگ، دينگ
فرشيد منافي: يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت ، هشت، نه،‌ ده
افكت: سوت و دست
موسيقي: تولد، تولد، تولدت مبارك، مبارك، مبارك، تولدت مبارك

2حقيقت‌اش اينقدر درگير برنامه هستم كه اصلاً يادم نيست ديروز،‌همين موقع كجا بودم و چي‌كار مي‌كردم، حالا فكرش را بكنيد، من بخواهم دوباره ده سال پيش راديو، خودم را، خاطراتم را مرور كنم. اصلاً من پنج سال بيشتر نيست كه اومدم راديو؛ اولش راديوجوان، بعد راديو تهران، دوباره راديو جوان. بعدش را ديگه نمي‌دونم.
موسيقي، دَدَ.. دَدَدَ... دَدَدَدَدَدَدَت...
نيمارئيسي: مگه نمي‌گفتي اگه تولدش برسه، كلي كادو مي‌خرم، خيلي   خب، الان وقتشه،‌امروز درست دو ساله شد. نه،‌بابا! اون بنده خدا را نمي‌گم،‌ اون الان هفده هيجده را داره راديو جوان را مي‌گم،
موسيقي: جشن تولد براي تو... زيرآب.... مي‌گيريم
نيما رئيسي: چيه؟ جاخوردي؟ مي‌دونم غيرمجازه، اين‌جا راديو جوانه،  محدوده ورود ممنوع داره. امروزم كه سالگرد تولدشه،‌ مي‌خواهيم بتركونيم

3نمي‌دونم اين روز به كي كادو بايد بديم. اصلا بايد كيك و كادو بخريم يا نه؟ احتمالاً اگه قرار باشه كسي كادو بگيره، آدم‌هايي هستند كه واسه بودن اين شبكه زحمت كشيدن چون همه‌شون را نمي‌شناسم، اسم نمي‌برم.

4 فرشيد يه اعلام تلفن داشته باش. بعد بگو، فكر مي‌كنيد بهترين كادو براي راديو چي مي‌‌تونه باشه؟
موسيقي:لَ لْ لَ لَ لْ لا... لَ لْ لَ لَ لا لا...
فرشيد منافي: حالا اگه يكي ديگه بود تا حالا شصتاد بار به‌اش زنگ زده بودن. فكر كن تولد خودته   اگه يكي به‌ات زنگ نزنه، چه حالي پيدا مي‌كني؟
اونم مشكي. جان؟ واسه چي مشكي؟ آخه فرمودة يه شاعره.
موسيقي: مشكي رنگ عشقه، مثل رنگ چشاي مهربونت

5 نيما،‌ اعظم حبيبي روي خطه. گزارش داره. آماده‌اي؟
نيما رئيسي: به جان خودم اگه شما نياي تولد ما، ماميايم. فكر نكنيد فقط پشت همين ميكروفن نشستيم و از جامونم تكون نمي‌خوريم. اراده كنيم پيش شماييم. بر و بچه محله جواديه حالتون چطوره؟

فريدالدين حدادعادل- موسي حسيني راوندي - ايمان جليلي-احسان ناظم‌بكايي- موسي حسيني راوندي- سيامك رحماني

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 20:50 |

کلمه الله هی العلیا

یاعمادمن لاعمادله

 

 

 

اگر همیشه به بدتر فکر نکنیم ، هیچ چیز به نظرمان بد نمی رسد !!

 

یک دست به مصحفیم و یک دست به جام / گو مرد حلالیم و گهی مرد حرام

ماییم در این گنبد فیروزه رخام / نه کافر مطلق ، نه مسلمان تمام

 

   همیشه همین طور است . اتفاقی می افتد که اصلا آن را پیش بینی نکرده ای . مدتی وقت می گذاری ، برنامه ریزی می کنی ، حتی به جزئیات هم فکر می کنی ، اما در آخرین لحظه همه چیز خراب می شود . همیشه چیزی در آخرین لحظه کار نمی کند . به راستی که معادله برنامه ریزی و خراب شدن اوضاع داستانی است قدیمی . این البته در ناکجا آباد هایی که نه تنها چندان اعتقادی به برنامه ریزی ندارند بلکه با آن ضدیت هم دارند خنده دارتر می شود . در این جوامع ، اگر هنگام گذر از عرض خیابان از روی خط کشی بروید به احتمال زیاد زیر ماشین خواهید رفت . می پرسید چرا ؟!! . زیرا کمتر کسی است که از خط کشی رد بشود . پس رانندگانی که از چهارراه رد می شوند چون فکر نمی کنند کسی از خط کشی عبور کند ، با سرعت می گذرند و اصلا احتیاط نمی کنند . پس در این دنیای وارونه شرط احتیاط آن است که از خط کشی عبور نکنید . در عوض وقتی از وسط اتوبان رد می شویم ، راننده ها معمولا ما را می بینند و زیر لب دعای عاقبت خیری  برایمان کرده و گاهی حتی چراغی یا بوقی هم به افتخار ما می زنند و در کل خطری متوجه ما  نیست . مطلب به همین سادگی است که عرض می کنم . منطق مستدل آن حرف ندارد .... . دیگر اینکه ؛ در جایی مارک تواین می گوید "  در این دور و زمانه ، هیچ صوابی بدون مجازات نمی ماند . " مثلا قبضی را می خواهید به موقع بپردازید و خیال خودتان را راحت کنید ؟ ، خیال راحت وجود ندارد . مجازاتتان این است که هی برایتان قبض جدید بیاید . اگر کارت تبریک عید را اوایل اسفند پست کنید مثل نامه های سرگردان جنگ جهانی دوم ، احتمالا گیرنده یا اصلا آن را دریافت نمی کند و یا بعد از عید به دستش می رسد ، اما تجربه نشان داده است اگر آن را 28 اسفند پست کنیم ، به موقع می رسد . من ابدا قصد نوشتن مقاله انتقادی را ندارم . ولی مطلب عمیق تر از این حرف هاست . چیزی که شاید بتوانیم آن را یک معضل وجودی بخوانیم . چیزی که انگار به صورت ازلی ابدی وجود داشته باشد و گرچه شدت و ضعف آن از جامعه ای به جامعه دیگر تفاوت می کند ، اما در همه جا وجود دارد . برای شفاف تر شدن موضوع  این وب پیج روبروی شماست ، داستانی را از ادوارد مورفی سروان خلبان نیروی هوایی امریکا در سال 1949 ذکر می کنم ، با هم بخوانیمش :

  خلبان مورفی روی پروژه ای کار می کرد که هدف آن سنجیدن این موضوع بود که در هنگام سقوط هواپیما سرنشینان آن تا چه میزان فشار را می توانند تحمل کنند و تغییرات سریع و ناگهانی سرعت را تاب بیاورند . پروژه با یک دستگاه شبیه ساز انجام می شد و برای این کار از 16 شتاب سنج  استفاده  و آنها را بر بدن فرد متصل می کردند . روزی سروان مورفی متوجه شد که دستیارش هر 16 شتاب سنج را اشتباه بسته است . با عصبانیت ، در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت  ، داد زد " لامصب ؛ اگر بین صد تا راه درست یک راه اشتباه باشد ، حتما همین را انتخاب می کند . ترا به خدا ببینید ، حتی یکی را درست نبسته ، تا دلم را به همان یکی ، خوش کنم ".

   بله دیگر ؛ اگر بین صد راه درست یک راه غلط وجود داشته باشد ما حتما آن را انتخاب می کنیم . و آرام آرام این جمله به یک ضرب المثل تبدیل شد و این گفته مورفی در سال 1958 به فرهنگ لغت نیز راه یافت { در این باره بنگرید به فرهنگ وبستر زیر مدخل Murphy Law } . بعدها مورفی جمله قصارش را سازمان و توسعه بیشتری داد و مواردی را به آن اضافه کرد ، اصولی که امروز به نام قوانین مورفی معروف هستند . حالا جالب است مرگ جناب مورفی را هم برایتان بگویم ؛ " مورفی در سال 1985 به رحمت خدا رفت و مرگش مطابق با قوانین و فرمول بندی های خود او به این صورت به وقوع پیوست : شبی در جاده بنزین ماشینش تمام شد و او که به قصد پیدا کردن بنزین ، داشت از کنار جاده می گذشت با ماشین یک گردشکر انگلیسی که خلاف جهت می آمد { لابد امریکا را با انگلستان اشتباه گرفته بود} تصادف کرد و دعوت حق را لبیک گفت . آمد به سرم از آنچه می ترسیدم { مورفی می گوید " نباید از چیزی بترسید ، چون حتما همان چیز گریبانتان را خواهد گرفت "}" . مورفی گرچه خلبان خوبی بود ، اما همیشه از رانندگی وحشت داشت و می ترسید تصادف کند . { حکایت آن بابایی است که رسید به آدم قد بلند و ورزش کاری که از سرماخوردگی می نالید و با تعجب به او گفت : شما هم بله !! ...  } . قوانین ابداعی مورفی شامل هشت قانون است که همه این ها در زمان خود او تدوین شدند ، اما پس از مرگش این قوانین گسترش بسیاری پیدا کرد و اکنون به صد ها قانون می رسد . البته امروز برای اینکه مرزها مخدوش نشود و قوانین اولیه مورفی اصالت خود را حفظ کنند ، قوانین جدید را به نام صاحبان اثر می آورند و هیئت مدیره ای تحت نام " فامیل های وابسته مورفی" بر این قوانین نظارت می کنند . هرشخص می تواند با الهام گرفتن از این قوانین اصلی ، قوانین فرعی خودش را در زمینه های گوناگون به نگارش در آورد . {در صورت علاقه ،  مطالب بیشتر را می توانید از سایت مورفی "  http://murphylaw.com" استخراج کنید }. قوانین 8 موردی مورفی به قرار زیر هستند :

1-     اگر احتمال خراب شدن و خطا رفتن چیزی وجود داشته باشد ، این احتمال به یقین تبدیل می شود .

2-   اگر احتمال خطا رفتن چند چیز وجود داشته باشد ، آنکه بیشتر از بقیه می تواند آسیب برساند فعال خواهد شد . قضیه مشابه " اگر بدترین زمان ممکن برای خراب شدن چیزی وجود داشته باشد ، این زمان درست در حساس ترین موقع در بزنگاه داستان فرا می رسد " .

3-    اگر احتمال خراب شدن چیزی وجود نداشته باشد ، این نیز به شکلی غیر منتظره خراب خواهد شد .

4-   اگر احتمال خراب شدن چیزی به 4 صورت وجود داشته باشد و جلو وقوع همه آنها را بگیرید ، حتما راه پنجمی که فکرش را نکرده اید باز می شود .

5-    اگر دنیا را به حال خود رها کنید روند سیر امور از بد به بدتر است .

6-    اگر دیدید همه چیز خوب پیش می رود قطعا چیزی اشتباه شده است .

7-    طبیعت همیشه با نقض های پنهان بند و بست دارد .

8-    مادر طبیعت چه {بلا نسبت}سگ هر جایی است .

 

من عاشق احساس پر از آتش خویشم / خاکستر سر دل چو تو ، با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی ، تا که جهانی / این آتش پنهان شده را باز ببیند

 

   برای روشن تر شدن موضوع مثالی را عرض می کنم . مثلا به مناسبت دو نرخی شدن قیمت بنزین ، تاثیر آن را بر سیستم حمل و نقل عمومی بررسی می کنیم . نکته ظریف اینجا خواهد بود که شما بایستی با استفاده از 8 قانون فوق و نیاوردن نام علت اصلی { بنزین } شرایط را تحلیل کنید . بعد از خواندن این مطلب مطمئنا قوانین بسیاری را هم شما می توانید ابداع کنید :

هر وقت باران می بارد یا هوا سرد است ( و یا هر دو ) اتوبوس هم دیر می آید . وقتی دیرت شده ، اتوبوس هم دیرش شده . هر وقت می بینی برای رسیدن به اتوبوس خیلی وقت داری یقین بدان چیزی را اشتباه کردی ، یا برنامه حرکت اتوبوس ها قدیمی است و یا حالت زیاد خوب نیست و سرت گیج می رود . هر وقت آدم زود می رسد ، اتوبوس دیر می آید و هر وقت دیر می رسی اتوبوس زود آمده است . هر وقت پول خرد نداری راننده اتوبوس هم می گوید پول خردش تمام شده است . مدت ها می ایستی ، از اتوبوس خبری نیست ، وقتی می روی دو تا دو تا می آید . تابلوی اتوبوس ها فقط برای دکور است ، ربطی به نشان دادن مقصد ندارد . همیشه اتوبوسی که می خواهی سوارش شوی پنج دقیقه قبل از رسیدن به ایستگاه رفته است و اتوبوس بعدی ده دقیقه تاخیر دارد .  وقتی با اتوبوس کاری نداری دائم از کنارت نیمه خالی می گذرد . خدا نکند به آنها نیاز داشته باشی ، یکی از آنها پیدایش نمی شود . انگار نسل شان را ملخ خورده است و .....

 

ما و تو بهم نمونه پرگاریم / سر گر چه دو کرده ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون دایره وار / تا آخر کار سر به هم باز آییم

 

  حالا معنی ای عبارت را درک کردید 

 اگر همیشه به بدتر فکر نکنیم ، هیچ چیز به نظرمان بد نمی رسد !!

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 11:34 |

کلمه الله هی العلیا

یاعمادمن لاعمادله

 

 

توجه شما را به یک نیمچه مقاله انتقادی داستان ، جلب می کنم . اگر بخواهم دلیلی را برای آوردنش ذکر کنم ، بایستی اینطور آغاز کنم :

 

امان از فطرت دریایی ما / که باید عاقبت دل زد به دریا

دلم یک عمر مردابی ترین بود / و اما عشق ، اما عشق ، اما

 

   چندی پیش تنی چند از اساتید موسیقی این مرزو بوم ، ناخودآگاه ، بی اختیار و بی اطلاع قبلی به منزل ابدی شتافتند . این مردان بزرگ با رفتن خودشان بهانه ای دست مردم دادند تا هر چه می توانند از ایشان تعریف و تمجید کنند . حالا شما تا اینجای مطلب را داشته باشید و متن زیر را با عنوان " حق انتخاب با شماست " قرائت فرمائید . این اثر ، تقدیم به روح پاک استادان عالی مقام ؛

 

پرویزصدیقی پارسی{یاحقی} ، محمد بهارلو ، بابک بیات .

 

 

حق انتخاب با شماست

 

تا با منی و تا برایت می نویسم / تا آخر دنیا برایت می نویسم

تنها ترین یار عماد انگار خواب است / من همچنان اما برایت می نویسم

 

   نمی دانم چرا این روزها کسی احوال بنده را نمی پرسد و یا برایم دسته گل ارسال نمی کند ، درصورتی که اگر زبانم لال ، همین امشب ، خواب موقت بنده به خواب دائمی تبدیل شود ، سیل ارسال دسته گل و تلگراف و کارت تسلیت و ابراز همدردی در روزنامه های داخلی و خارجی و در رادیوهای محلی و بین المللی است که به سمت من سرازیر خواهد شد . اگر این عزیزان آن دسته گل ها ، تسلیت ها ، حلواها و خرماهایی را که قرار است بعد از مرگ اینجانب به من هدیه کنند ، همین امروز هدیه می کردند ؛ هم من قلبا خوشحال می شدم ، هم اینکه دهانم شیرین می شد و به این زودی ها دارفانی را وداع نمی گفتم . بنابراین اگر دلتان می خواهد به خاطر آن دسته گل هایی که برایم ارسال خواهید داشت تشکر کنم ؛ موقع اش همین حالاست . همین حالا کارت پستال و تسلیت نامه خودتان را به نشانی اینجانب ارسال دارید تا با دقت آنها را خوانده و سر فرصت برایتان جواب ارسال داشته و از شما تشکر کنم . فقط یادتان نرود که آدرس و تمبر باطل نشده را حتما ضمیمه مراسلات خود کنید .

   اینجانب عقیده دارم که خرج مرده کردن تلف کردن پول و احسان است . بین خودمان بماند ، زنده های امروزی بیشتر محتاج فاتحه و حلوا و خرمایند تا اموات . بنابراین اگر از این مخلص حرف شنوی دارید که فکر نمی کنم داشته باشید   قدر زنده ها را بدانید . از زنده ها تعریف کنید ، برای زنده ها گریه کنید ، به زنده ها احسان بدهید ، به دیدن زنده ها بروید ، زنده ها را شاد کنید و خلاصه به زنده ها افتخار کنید . به عنوان مثال ، وقتی فردوسی زنده بود خیابان که سهل است ، هیچ کوچه بن بستی را هم به اسم او نامگذاری نکردند . ناشری پیدا نشد نوشته های ایشان را چاپ کند . هیچ کس به فکر تجلیل و ارزیابی از خدمات ادبی و فرهنگی فردوسی نیفتاد . می گویند خاک ایران حاصلخیز است . به محض این که فردوسی را به زیر خاک منتقل کردند ، شروع کرد به رشد کردن . حالا  حتی در پرت ترین نقاط ایران ، کسی که حتی شماره شناسنامه خودش را هم نمی داند ، بعضی از اشعار فردوسی را از حفظ است . بنابراین اینجانب در همین جا اعلام می دارم که هیچ کس از آیندگان اجازه ندارند بعد از مرگ اینجانب که به احتمال قوی در قرن بیست و یک در یکی از روزهای هفته اتفاق خواهد افتاد خیابانی ، بنیادی ، کتابخانه ای ، مدرسه ای ...  چیزی را به اسم اینجانب دایر کنند . هر مکانی را که می خواهید در آینده به اسم اینجانب نامگذاری کنید ، همین امروز نامگذاری کنید ، تا خودم بتوانم در مراسم گشایش آن شرکت کرده و از دست اندرکاران و مدعوین تشکر کنم .

   از کسانی که می خواهند درباره بنده به رادیو و مجلات و تلوزیون مطلب ارسال دارند ، خواهش می کنم هر چه زودتر یک کپی آن را برای بنده ارسال دارند تا سر فرصت آن را خوانده و ویرایش کنم ، تا خدای ناکرده مساله ای در آن نباشد . از کسانی که می خواهند برای شادی روح بنده حلوا درست کرده و احسان دهند ، خواهش می کنم همین امروز این کار را بکنند تا دهان خودم را شیرین کنم ، خوشحال شوم و برای صاحب حلوا و خودم فاتحه ارسال دارم . در غیر این صورت کسانی که حلوای مرا خواهند خورد ؛ ..... ؟؟!! . الان مدت زیادی است که خودم حلوا نخورده ام . کسانی که می خواهند برای ادای احترام به قبر اینجانب تشریف بیاورند ، لطفا همین هفته به دیدنم بیایند تا حاجتشان را برآورده کنم !!! . لطفا اول زنگ بزنید تا منزل باشم و از شما شرمنده نشوم . اینجانب اسامی دوستان و دشمنان خود را در سررسیدی یادداشت کرده ام ؛ بعد از مرگم هر کسی آمد و خواست خاطره ای { حالا خوب و بدش بماند } از بنده تعریف کند ، لطفا اول فهرست اسامی را کنترل کنید تا سرتان کلاه نرود . به کسانی که می خواهند در مقبره اینجانب شمع روشن کنند ، توصیه می کنم که همین امروز که حوصله دارم و زنده و سلامت هم هستم به دیدنم بیایند تا شمع ها را با هم روشن کنیم . البته روز تولدم باشد بهتر است !! ؛ در ضمن ، خودم در منزل شمع دارم ، فندک بیاورید . بنابراین کسانی که بعد از مرگم به مقبره اینجانب بیایند ، فقط وقت تلف کرده اند . چرا که تصمیم گرفته ام بعد از مرگم به حرف کسی گوش ندهم و حاجتی را برآورده نکنم .

  حالا سر فرصت بنشینید و خوب فکرهاتان را بکنید . حق انتخاب با شماست !!! .

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 11:30 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

Dear God , I am American , What are  You1 ?

 

تونه چناني كه منم ، من نه چنانم كه تويي / تو نه برآني كه منم ، من نه برآنم كه تويي

من همه در حكم توام ، تو همه در خون مني / گر مه و خورشيد شوم ، من كم از آنم كه تويي

 

   بي گمان هر آمريكايي معمولي مي كوشد كه خود را يك آمريكايي معمولي نشان دهد و به هر قيمت ، براي حفظ ميراث هاي گران بهاي خود تلاش كند . با وجود اين ، عقايد ، ابداعات و بالاخره فرهنگ جوامع ديگر ، قبلا راه خود را در تمدن او گشوده اند ، بدون اينكه كه او متوجه شود كه چه اتفاقي رخ داده است . صبحگاهان ، يك آمريكايي كامل و تمام عيار را در نظر بگيريد كه با بيژامه هايي كه در اصل ، لباس سرخ پوستان غرب بود ، در بستري كه ابتدا از آسياي صغير به ايران آمده ، دراز كشيده است . وي از سر تا نوك پا در فراورده هاي غير آمريكايي پوشيده شده است . پنبه ، اولين بار در هندوستان به دست آمد . كتان ، در خاورميانه پرورش يافت . استفاده از پشم حيوانات بومي ، ابتدا در آسياي صغير رايج گشت . كشف و استفاده از ابريشم ، اولين بار به وسيله چيني ها صورت گرفت و تمامي اين مواد اوليه ، با روش هايي كه در آسيا به وجود آمد ، تغيير شكل داده شد . اگر هوا زياد سرد باشد ، قهرمان ما در زير لحافي از پر قو مي خوابد كه در ممالك اسكانديناوي ابداع شده است . او بيدار مي شود و نگاهي به ساعت كه در اروپاي قرون وسطي اختراع شده ، مي اندازد و " صبح به خير " را به صورت مخفف كه يك اصطلاح لاتيني است مي گويد و شتاب زده به حمام مي رود . در حمام شايد بينديشد و احساس كند كه در درون يك فضاي كاملا آمريكايي است . او ممكن است داستان هايي درباره وضع لوله كشي كشورهاي ديگر شنيده باشد و فكر كند كه در هيچ كشور ديگري شخصي از طبقه متوسط نمي تواند در چنين حمام بزرگي استحمام كند ، اما تاثير تمدن خارجي ، حتي در اين جا نيز رسوخ كرده است . شيشه به وسيله مصريان قديم اختراع شده ، كاشي هاي حمام در خاور نزديك ، اشياي چيني در چين و هند ، لعاب فلزات به وسيله صنعت گران مديترانه اي در عصر مفرغ اختراع گرديده است . حتي وان حمام با تغيير جزئي ، به وسيله روميان ساخته شده است و فقط رادياتور بخار است كه در اين مجموعه ، از اختراعات منسوب به آمريكايي هاست كه هموطن مورد بحث ، لحظه اي چند به طور ناخودآگاه بدان تكيه مي دهد . وي در حمام ، با صابوني كه اختراع گال هاست ، شستشو مي نمايد . بعد دندان هايش را مسواك مي كند . عادتي كه بعد از قرن 18 ، به وسيله اروپاييان وارد اين سرزمين شد . سپس صورت خود را مي تراشد ( اصلاح مي كند ) ، سنتي كه به وسيله كاهنان قديم سومر و مصر اشاعه يافت . تيغ ريش تراش ، از فولاد است . يعني تركيبي از آهن و كربن كه در هندوستان و احتمالا در تركستان كشف شده است . بالاخره او خود را با حوله اي خشك مي كند كه از تركيه آمده است .  او به اتاق خواب برمي گردد و لباس هايش را از روي صندلي كه اختراع خاورميانه است ، برداشته ، شروع به پوشيدن مي كند . كت ظريف و چسباني را كه از پوستين چادرنشينان استپ هاي آسيا اقتباس شده ، مي پوشد و با دكمه هايي كه نمونه هاي آن در اواخرعصر حجر در اروپا ظاهر شد ، آن را مي بندد . اين لباس ، براي كار در هواي سرد ، بسيار مناسب است ، نه براي تابستان هاي آمريكا و خانه هايي كه رادياتور دارند ، ولي چه مي توان كرد كه رسم و عادت خارجي ، اين مرد را اسير خود ساخته و با وجودي كه منطق عام{ مراد از منطق عام ، اجراي اعمالي است كه مردم بدون توجه به اصول علمي انجام مي دهند . اين منطق ، ممكن است با اصول علمي سازگار باشد و ممكن است نباشد } به تجربه نشان داده كه لباس اصيل آمريكايي و پوست گوزن ، برايش بسيار راحت تر است ، نمي پذيرد . او كفش هاي محكمي از چرم كه در مصر باستان كشف شده و به وسيله يونانيان قديم طراحي گرديده ، به پا مي كند . مواظب است كه كفشش واكس زده و براق باشد ، رسمي كه يونانيان داشتند . بعد پارچه باريكي را به گردن خود مي بندد ( كروات ) كه باقي مانده يارچه اي است كه كروت ها در قرن 17 روي شانه هاي خود مي انداختند و سپس خود را در آيينه كه اختراعي مربوط به ساكنان سواحل مديترانه است ، مي نگرد و براي صرف صبحانه به طبقه پايين مي آيد . در اين جا وي با مقدار زيادي اشياي خارجي سر و كار دارد . غذاها و آشاميدني ها در برابر او در ظروف چيني جا دارند و نام ظرف چيني خود روشنگر اصل آنهاست . چنگال از اختراعات ايتالياي قرون وسطي است و قاشق ، تكامل يافته اي از ابتكارات رومي ها مي باشد . بر حسب عادت ، او صبحانه اش را با قهوه شروع مي كند كه گياهي است كه اولين مرتبه به وسيله اعراب در حبشه كشف گرديده و چه بسا كه خوردن قهوه بر شهروند آمريكايي ما لازم است تا تاثير مشروبات الكلي دوشين را كه ساخت خاورميانه است و ديگر مشروباتي را كه به شيوه قرون وسطا تقطير شده ، از سر به در كند . اعراب ، قهوه را تلخ مي خورند ، ولي او معمولا آن را با شكري كه در هندوستان كشف شده ، شيرين مي كند و بعد با شير مخلوط مي كند ، شيري كه دوشيدن و اهلي كردن گله هايش ، براي اولين بار به وسيله آسياي صغير رايج گشت . اگر اين آمريكايي سنت گرا باشد و بخواهد صبحانه آمريكايي بخورد ، قهوه را با نارنج كه در سواحل مديترانه پروش يافته ، يا با خربزه اي كه در ايران و يا با انگوري كه نخست در آسياي صغير به عمل آمده است ، مي خورد . پس ازآن ، ذرت بلغوري را كه از حبوبات پرورش يافته خاورميانه است و با روش هاي ويژه آن منطقه به عمل آمده است ، صرف مي كند و بعد كلوچه اي را كه ابتكار اسكانديناوي هاست، با كره اي كه در واقع روغني براي ماساژ و آرايش در خاورميانه بود ، ميل مي كند . بعلاوه در بشقاب او ممكن است تخم مرغ يا قطعه اي گوشت باشد كه هردوي آنها نتيجه فكر و تلاش مردم آسياي جنوب شرقي و نمك اندود كردن آن گوشت ، اختراع ساكنان اروپاي شرقي است . صبحانه كه تمام مي شود ، او كلاه نمدي را كه يادگار دوران چوپاني شرق آسياست ، به سر مي نهد و اگر هوا باراني باشد ، كفش هاي خود را در گالش لاستيكي كه اختراع مكزيكي ها است ، جا مي دهد و چتري نيز برمي دارد كه ابتكار مردم هندوستان است . آمريكايي عزيز ما براي اين كه به موقع به ترن برسد ، شروع به دويدن مي كند كه اين از اختراعات انگليسي هاست ، البته دويدن را نمي گويم ، بلكه ترن اختراع انگليسي هاست . در ايستگاه مي ايستد كه روزنامه بخرد . براي خريد ، سكه اي را كه در ليدي باستان اختراع شده ، مي پردازد . در ترن ، سيگاري را كه در مكزيك ، اختراع شده يا سيگار برگي را كه از برزيل آمده ، دود مي كند و در عين حال ، اخبار روز را مي خواند كه حروف چاپي آن به وسيله قوم سامي اختراع شده و چاپ آن با روشي كه در آلمان اختراع گرديده و بر روي كاغذي كه مصنوع چيني هاست ، صورت گرفته است . حالا اين آمريكايي در حالي كه نظري اجمالي به يكي از مقالات روزنامه كه عنوان آن " نتايج وخیم قبول نظريات خارجي در موسسات آمريكا " است ، مي افكند ، بي اختيار و با غرور به زبان انگليسي ( كه يكي از زبان هاي هند و اروپايي است ) خداي عبري را ( اصطلاحي كه عيسي مسيح(ع) در انجيل آورده ) شكر مي كند ، كه او را شخصي صد در صد ( سيستم اعشاري كه محصول فكر يوناني هاست ) آمريكايي ( ماخوذ از نام آمريكوس وس پوسي{ Americus Vespucci }جغرافیدان ايتاليايي ) است .

پي نوشت : 1- اين عبارت ضرب المثلي است تحت ترجمه : خداي عزيز ، من آمريكايي هستم . تو چطور؟ . مقاله داستانی که می خوانید برداشت های من از كتاب " ستيز تمدن " رالف لينتن ، مردم شناس آمريكايي است که در ادبيات مردم شناسي اكثر كشورها مشهور است . همين طور ذكر اين نكته لازم است كه اين نوشته قصد اهانت به شخص ، ملت و يا دولتي را ندارد .

    سیدعمادالدین قرشی

بهار 138۶ خورشیدی

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 11:26 |