كلمه الله هي العليا

آفتاب را دوست دارم، به خاطر پیراهنت روی طناب رخت، باران را، اگر که میبارد بر چتر آبی تو و چون تو نماز میخوانی، من، خداپرست شدهام
پينوشت: قطعهاي كه خوانديد از مرحوم بيژن نجدي عزيز بود. خدابيامرز رياضي خوانده بود پيشنهاد ميكنم مجموعه داستاني يوزپلنگاني كه با من دويدهاند ايشان را بخوانيد... اين روزها كه ايام خداحافظي از ديار عشق است، ياد حكايتي از سعدي(ره) افتادم كه در سفرش به حجاز روايت ميكند. ميفرمايد: درويشى ديدم كه سر بر آستان كعبه نهاده و روى بر زمين مىماليد و مىناليد و مىگفت: ياغفور و يارحيم، تو دانى كه از ظلوم چه آيد كه تو را شايد:عذر تقصير خدمت آوردم / كه ندارم به طاعت استظهار / عاصيان از گناه توبه كنند/ عارفان از عبادت استغفار ... . عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت و من بنده اميد آوردهام نه طاعت و به دريوزه آمده، نه به تجارت:گر كشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم / بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى بر آنم... . بگذريم. اعياد قربان و قدير برهمگي مبارك انشالله








