دیباچه: در محفلی، خوانندهای با صدای گرم و گیرا داشت چهچهه میزد. یکی از حضار که به هیجان آمده بود به جای آنکه بگوید: ناز نفست؛ گفت: دهنتو! [گمانم الان احتمالا باید خندیده باشید] خواننده جان ذکر این لطیفه را دلیلیست. میگويند اگر فروشنده بتواند خريدار را بخنداند، میتواند چيزی به او بفروشد. حالا اگر این وبلاگصاحاب برایت گردنش را اينطوری كج كند و لطیفهای بگويد، توی خواننده به خنده میافتی؟ تو این تاخیر در نوشتنش را فراموش میکنی؟ تو به خانهاش برمیگردی؟ قریب سه هفته از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم میگذرد. البت نه اینکه در این مدت ننوشته باشم، که به عکس، نوشتم، به اصرار و الطاف برای سهچهار جا، رسما نوک خامه را قلمی کردم و جنباندهام اما چه کنم که حتی قوه وجدان که احوالات درون را میبیند، هیچ نمیگوید. انگار ابدا انتظاری ندارد، میگوید بگذار کارش را بکند، بگذار جواب تلفن را ندهد. بگذار... بگذار... در این هفتهها که خیر سرمان اردیبهشت است و مغز بهار، وقتی رفقا و دوستان در تارنماها و صفحات شخصی آی خوش و خرم مینویسند از هر دری و...، این وبلاگصاحاب اما به تارنماهای مورد علاقهاش سر میزند و میخواند و آه میکشد اما هیچ اظهار وجود و نظری نمیکند برایشان، نگران است مکدر کند احوالات و منقص کند عیش ایشان را... بگذریم که آنچه باید میباید میگفتم را نوشتم. لکن به فرمایش استاد: هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید/ گویم این نیز نهم، بر سر غمهای دگر...
پینوشت: بله. بالاخره صاحب این قلم به دستور آلیس به نمایشگاه کتاب رفت. هرچند یک کتابخوان اصلا نیازی به نمایشگاه ندارد، و بایستی خودش کتابهایش را در طول سال بخرد و قاعدتا نمایشگاه تنها فرصتیست برای تخفیف گرفتن بیشتر و بیشتر! معالوصف با اینکه در این فقره هیچ میلی و حوصلهای به رفتن نبود و باز به قول اربابجراید زرد، هزاران دلیل برای نرفتن بود اما به اصرار آلیس این مهم عقلی، صورت گرفت. طبیعتا وعده دیدار و سیاحت! کوتاه بود. همه اتفاقات داخل نمایشگاه در عرض کمتر از 4 ساعت رخ داد. اگر سالنهای بالا و سالنهای جنبی را کنار بگذاریم، حدود بیست غرفه را بازدید کردم. همان شاهماهیها که باید سراغشان میرفتم [از نظر، حرفههنرمند، کارنامه، ماهور، مرکز، انجمن حکمتوفلسفه، دایرهالمعارف اسلامی، سورهمهر، نی، ثالث، روزنه، انجمن مفاخر، مجلس، گلآقا، کتابخانه ملی، قطره، مروارید، مشکی، امرود، یساولی، نیستان، زمستان، بنیاد امامموسیصدر، بنیاد علامهجعفری، ...] و از روی لیستی که از قبل تهیه شده بود، همه چیز با همان دقت و ظرافت پیش رفت [همینجا پیشنهاد میدهم دوستان از نرمافزار به روزرسان کتابخانهملی استفاده کنند و از روی جستجوگرش که اتفاقا نسخه موبایلیاش هم قابل دانلود و موجود است، خروجیهای دلخواهشان را استخراج کنند، وگرنه فکر کنید که آدمیزاده هلکوهلک در نمایشگاه غرفهغرفه پیش برود و هرازگاهی بگوید:«اِه، اینو میخوام؛ اِه اینم میخواهم؛ اِه اونم میخوام، اَه اصلا همه را میخوام!»] در سه غرفه با عزیزانی به گپ ایستادم. در یک غرفه شوکه شدم و البته چندبار بهتزده. همچنین بازدیدی از یک غرفه خارج از نمایشگاه [شما بخوانید غرفه مقیم زیرپل کریمخان] داشتم. بهرحال بر طبق لیست کتابها برای مطالعه آلیس تهیه شد. البته چند بار هم در برابر درخواست کتاب، پاسخ نه شنیدم که وقتی با تاکید «مطمئنید» طرف را مجددا مخاطب قرار دادم، با صدای رسا شنیدم:«بله!» در مسیر خارج شدن از مصلا، اینبار با دستانی خالی [قاعدتا کافیست کنار این همه خرجی که میکنید، تنها با پرداخت 10 هزار تومان، یک پیک موتوری اجاره کنید و خریدتان را قبل از خودتان به زیرزمین خانه برسانید] تا رسیدن به نشر چشمه، با لباسی که انگ مقدسنمایی را یدک میکشد و بر تنم زار میزند، یکی پشت ویترین تیشرتهای تابستانی بوسینی برایم جلب نظر میکرد و دیگر پوستر فیلم اخیر مهرجویی «نارنجیپوش» [اینها را سرسری نگیرید، این وبلاگصاحاب دارد خیر سرش تبلیغات میکند]. بهرحال وقتی به سر چشمه رسیدم، جناب مستطاب [...] با دیدنم خندید و گفت:«دیگر داشتیم از آمدنتان نومید میشدیمها!» که تقریبا با همان لبخند اشارهای به لباس بر تنم کردم و سری تکان دادم. البت که چقدر شلوغ بود و چه بردی کرده بودم که از قبل تلفنی هماهنگ کرده و کتابها را برایم در یک بستهبندی آماده کرده و با دادن وجه رایج مملکتی، سریعتر از باقی غرفهها و رفقای توی صف، راهی زیرزمین خانه شدم. در نمایشگاه اما، اتفاقی رخ داد که یک جورهایی باعث نوشتن همین مطلب هم شد. اتفاق در غرفه نشر روزنه افتاد. همانجا که دکتر سیداحمدبهشتی و دکتر صادقزیباکلام را دیدم. جناب بهشتی [مدیر انتشارات] با همان خنده همیشگیاش جوایای احوالات شد و گفت دیگر کمتر به ما سر میزنید و... و البته جناب زیباکلام هم با اشارهای به لباسم متلکی معروف فرمودند که هر سه خندیدیم. وقت خداحافظی، دکتر اما حرفی زد که به عمق جانم نشست، وقتی غم و خستگی را در چشم و صورتم دید گفت:«فلانی، الان خوب باش، بعدترها را ولش کن» [برای درک درست این جمله کافیست همینقدر بسنده کنم که در این تقریبا سه ماه که از «مهندس» به «سرکار» ارتقا گرفتم، از خانواده و نزدیکان و بستگان و دوستان و آسمان و زمین و که و چه، همه مرا دعوت به آرامش میکنند و وعده آینده خوش میدهند و فقط در این اوضاع، علاج را صبر میدانند. عجبا که تنها علاج تضمین آینده خوش، شاید تنها همین است که الان خوب باشم و بس! که به قول معروف: فردا رو کی دیده!] که با خندهام همراه شد و در جواب عرض کردم: بله جناب دکتر، به تاسی از حرفتان میخندم چون دیگر مطمئن شدم که فرداهایم بدتر از امروز خواهم داشت و به قول آن حضرت صاحب اخلاقالاشراف:«نباید عیش امروز را به فردا انداخت!» که مجددا هر سه خندیدم.
جهتاطلاع1: با اینکه در نمایشگاه امسال، به صورت مستقل کتابی نداشتم [و شما بخوانید بهخاطر رفتن به اجباری، کتابهایم به نمایشگاه نرسید] اما با دو عنوان کتاب در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشتم. یکی«داستانهای کوتاه طنز» از سورهمهر که گزیدهایست از50 داستان کوتاه طنز نوشته چندی از طنزپردازان جوان، که دبیرخانه جشنواره سراسری طنز مکتوب به کوشش محمدعلیعلومی و علیرضالبش منتشر کرده است و دیگری «کتابطنز6» که مجموعه مقالاتی است در باب طنز و اخصا ویژهنامهای برای منوچهر احترامی[فقید]، با طرح جلد زیبای بزرگمهرحسینپور عزیز از نشر سورهمهر [که اتفاقا با دیدن همین مورد شوکه شدم و البته قلبا خوشحال] اکیدا توصیه دارم این مجلد را تهیه کنید، چه، بسیار ارزشمند است. هم از باب نوسندگانی که در آن قلم زدند و هم از باب اهمیت موضوع.
جهتاطلاع2: امسال، بالاخره مجموعه شعر طنز «داشت عباسقلیخان پسری...»از نسیمعربامیری، با مقدمهای دلپذیر از ابوالفضل زرویینصرآباد [نشر سیپده باروران] به زیور طبع رسید. به مبارکی و میمنت و تبریکات بسیار.
جهتاطلاع3: امسال، کتاب آشیانهای که پرید از دکترحمیدرضا توکلی [نشر علمیفرهنگی] برای کودکان به زیور طبع رسید. به مبارکی و میمنت و تبریکات بسیار.
جهتاطلاع4: امسال، کتاب مستطاب یک،دو،سه، طنز از خانم رویاصدر [نشر مروارید] به زیور طبع رسید. به مبارکی و میمنت و تبریکات بسیار.
جهتاطلاع ۵:
گلآقا هم با چهارعنوان کتاب[ترجمه]، دل دوستداران را شاد و چشمشان را روشن کرد. برای نمکپاشی به کتابخانهتان اینجا را مشاهده کنید.جهتاطلاع۶: [شنبه23/2/91] مقارن با روز زن است. از همینجا با این مهم را تبریک عرض کرده، همنوا میشویم: زن زیبا بود در این زمونه بلا، خونهای بی بلا هرگز نمونه ای خدا...
جهت اطلاع۷: پنجشنبهای که گذشت روزنامه شرق ویژهنامهی مفصل و بسیار خواندنی برای استاد جلیل شهناز منتشر کرد. در صورت تمایل اینجا را بگیرانید.
ادامه مطلب











