تبليغاتX
pillar

دیباچه: در محفلی، خواننده‌ای با صدای گرم و گیرا داشت چهچهه می‌زد. یکی از حضار که به هیجان آمده بود به جای آن‌که بگوید: ناز نفست؛ گفت: دهنتو! [گمانم الان احتمالا باید خندیده باشید] خواننده جان ذکر این لطیفه را دلیلی‌ست. می‌گويند اگر فروشنده بتواند خريدار را بخنداند، می‌تواند چيزی به او بفروشد. حالا اگر این وبلاگ‌صاحاب برایت گردنش را اين‌طوری كج كند و لطیفه‌ای بگويد، توی خواننده به خنده می‌افتی؟ تو این تاخیر در نوشتنش را فراموش می‌کنی؟ تو به خانه‌اش برمی‌گردی؟ قریب سه هفته‌ از آخرین مطلبی که این‌جا نوشتم می‌گذرد. البت نه این‌که در این مدت ننوشته‌ باشم، که به عکس، نوشتم، به اصرار و الطاف برای سه‌چهار جا، رسما نوک خامه را قلمی کردم و جنبانده‌ام اما چه کنم که حتی قوه وجدان که احوالات درون را می‌بیند، هیچ نمی‌گوید. انگار ابدا انتظاری ندارد، می‌گوید بگذار کارش را بکند، بگذار جواب تلفن را ندهد. بگذار... بگذار... در این هفته‌ها که خیر سرمان اردی‌بهشت است و مغز بهار، وقتی رفقا و دوستان در تارنماها و صفحات شخصی آی خوش و خرم می‌نویسند از هر دری و...، این وبلاگ‌صاحاب اما به تارنماهای مورد علاقه‌اش سر می‌زند و می‌‌خواند و آه می‌کشد اما هیچ اظهار وجود و نظری نمی‌کند برایشان، نگران است مکدر کند احوالات و منقص کند عیش ایشان را... بگذریم که آنچه باید می‌باید می‌گفتم را ‌نوشتم. لکن به فرمایش استاد: هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید/ گویم این نیز نهم، بر سر غم‌های دگر...

پی‌نوشت: بله. بالاخره صاحب این قلم به دستور آلیس به نمایشگاه کتاب رفت. هرچند یک کتاب‌خوان اصلا نیازی به نمایشگاه ندارد، و بایستی خودش کتاب‌هایش را در طول سال بخرد و قاعدتا نمایشگاه تنها فرصتی‌ست برای تخفیف گرفتن بیشتر و بیشتر! مع‌الوصف با این‌که در این فقره هیچ میلی و حوصله‌‌ای به رفتن نبود و باز به قول ارباب‌جراید زرد، هزاران دلیل برای نرفتن بود اما به اصرار آلیس این مهم عقلی، صورت گرفت. طبیعتا وعده دیدار و سیاحت! کوتاه بود. همه اتفاقات داخل نمایشگاه در عرض کمتر از 4 ساعت رخ داد. اگر سالن‌های بالا و سالن‌های جنبی را کنار بگذاریم، حدود بیست غرفه را بازدید کردم. همان‌ شاه‌ماهی‌ها که باید سراغ‌شان می‌رفتم [از نظر، حرفه‌هنرمند، کارنامه، ماهور، مرکز، انجمن حکمت‌وفلسفه، دایره‌المعارف اسلامی، سوره‌مهر، نی، ثالث، روزنه، انجمن مفاخر، مجلس، گل‌آقا، کتابخانه ملی، قطره، مروارید، مشکی، امرود، یساولی، نیستان، زمستان، بنیاد امام‌موسی‌صدر، بنیاد علامه‌جعفری، ...] و از روی لیستی که از قبل تهیه شده بود، همه چیز با همان دقت و ظرافت پیش رفت [همین‌جا پیشنهاد می‌دهم دوستان از نرم‌افزار به روزرسان کتابخانه‌ملی استفاده کنند و از روی جستجوگرش که اتفاقا نسخه موبایلی‌اش هم قابل دانلود و موجود است، خروجی‌های دلخواه‌شان را استخراج کنند، وگرنه فکر کنید که آدمیزاده هلک‌وهلک در نمایشگاه غرفه‌غرفه پیش برود و هرازگاهی بگوید:«اِه، اینو می‌خوام؛ اِه اینم می‌خواهم؛ اِه اونم می‌خوام، اَه اصلا همه را می‌خوام!»] در سه غرفه با عزیزانی به گپ ایستادم. در یک غرفه شوکه شدم و البته چندبار بهت‌زده. همچنین بازدیدی از یک غرفه خارج از نمایشگاه [شما بخوانید غرفه مقیم زیرپل کریمخان] داشتم. بهرحال بر طبق لیست کتاب‌ها برای مطالعه آلیس تهیه شد. البته چند بار هم در برابر درخواست کتاب، پاسخ نه شنیدم که وقتی با تاکید «مطمئنید» طرف را مجددا مخاطب قرار دادم، با صدای رسا شنیدم:«بله!» در مسیر خارج شدن از مصلا، این‌بار با دستانی خالی [قاعدتا کافیست کنار این ‌همه خرجی که می‌کنید، تنها با پرداخت 10 هزار تومان، یک پیک موتوری اجاره کنید و خریدتان را قبل از خودتان به زیرزمین خانه برسانید] تا رسیدن به نشر چشمه، با لباسی که انگ مقدس‌نمایی را یدک می‌کشد و بر تنم زار می‌زند، یکی پشت ویترین تی‌شرت‌های تابستانی بوسینی برایم جلب نظر می‌کرد و دیگر پوستر فیلم اخیر مهرجویی «نارنجی‌پوش» [این‌ها را سرسری نگیرید، این وبلاگ‌صاحاب دارد خیر سرش تبلیغات می‌کند]. بهرحال وقتی به سر چشمه رسیدم، جناب مستطاب [...] با دیدنم خندید و گفت:«دیگر داشتیم از آمدن‌تان نومید می‌شدیم‌ها!» که تقریبا با همان لبخند اشاره‌ای به لباس بر تنم کردم و سری تکان دادم. البت که چقدر شلوغ بود و چه بردی کرده بودم که از قبل تلفنی هماهنگ کرده و کتاب‌ها را برایم در یک بسته‌بندی آماده کرده و با دادن وجه رایج مملکتی، سریع‌تر از باقی غرفه‌ها و رفقای توی صف، راهی زیرزمین خانه شدم. در نمایشگاه اما، اتفاقی رخ داد که یک جورهایی باعث نوشتن همین مطلب هم شد. اتفاق در غرفه نشر روزنه افتاد. همان‌جا که دکتر سیداحمدبهشتی و دکتر صادق‌زیباکلام را دیدم. جناب بهشتی [مدیر انتشارات] با همان خنده همیشگی‌اش جوایای احوالات شد و گفت دیگر کمتر به ما سر می‌زنید و... و البته جناب زیبا‌کلام هم با اشاره‌ای به لباسم متلکی معروف فرمودند که هر سه خندیدیم. وقت خداحافظی، دکتر اما حرفی زد که به عمق جانم نشست، وقتی غم و خستگی را در چشم و صورتم دید گفت:«فلانی، الان خوب باش، بعدترها را ولش کن» [برای درک درست این جمله کافیست همین‌قدر بسنده کنم که در این تقریبا سه ماه که از «مهندس» به «سرکار» ارتقا گرفتم، از خانواده و نزدیکان و بستگان و دوستان و آسمان و زمین و که و چه، همه مرا دعوت به آرامش می‌کنند و وعده آینده خوش می‌دهند و فقط در این اوضاع، علاج را صبر می‌دانند. عجبا که تنها علاج تضمین آینده خوش، شاید تنها همین است که الان خوب باشم و بس! که به قول معروف: فردا رو کی دیده!] که با خنده‌ام همراه شد و در جواب عرض کردم: بله جناب دکتر، به تاسی از حرف‌تان می‌خندم چون دیگر مطمئن شدم که فرداهایم بدتر از امروز خواهم داشت و به قول آن حضرت صاحب اخلاق‌الاشراف:«نباید عیش امروز را به فردا انداخت!» که مجددا هر سه خندیدم.

جهت‌اطلاع1: با این‌که در نمایشگاه امسال، به صورت مستقل کتابی نداشتم [و شما بخوانید به‌خاطر رفتن به اجباری، کتاب‌هایم به  نمایشگاه نرسید] اما با دو عنوان کتاب در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشتم. یکی«داستان‌های کوتاه‌ طنز» از سوره‌مهر که گزیده‌ایست از50 داستان‌ کوتاه طنز نوشته چندی از طنزپردازان جوان، که دبیرخانه جشنواره سراسری طنز مکتوب به کوشش محمدعلی‌علومی و علی‌رضالبش منتشر کرده است و دیگری «کتاب‌طنز6» که مجموعه‌ مقالاتی است در باب طنز و اخصا ویژه‌نامه‌ای برای منوچهر احترامی[فقید]، با طرح جلد زیبای بزرگمهرحسین‌پور عزیز از نشر سوره‌مهر [که اتفاقا با دیدن همین مورد شوکه شدم و البته قلبا خوشحال] اکیدا توصیه دارم این مجلد را تهیه کنید، چه، بسیار ارزشمند است. هم از باب نوسندگانی که در آن قلم زدند و هم از باب اهمیت موضوع.

جهت‌اطلاع2: امسال، بالاخره مجموعه شعر طنز «داشت عباس‌قلی‌خان پسری...»از نسیم‌عرب‌امیری، با مقدمه‌ای دلپذیر از ابوالفضل زرویی‌نصرآباد [نشر سیپده باروران] به زیور طبع رسید. به مبارکی و میمنت و تبریکات بسیار.

جهت‌اطلاع3: امسال، کتاب آشیانه‌ای که پرید از دکترحمیدرضا توکلی [نشر علمی‌فرهنگی] برای کودکان به زیور طبع رسید. به مبارکی و میمنت و تبریکات بسیار.

جهت‌اطلاع4: امسال، کتاب مستطاب یک،دو،سه، طنز از خانم رویاصدر [نشر مروارید] به زیور طبع رسید. به مبارکی و میمنت و تبریکات بسیار.

جهت‌اطلاع ۵: گل‌آقا هم با چهارعنوان کتاب[ترجمه]، دل دوستداران را شاد و چشم‌شان را روشن کرد. برای نمک‌پاشی به کتابخانه‌تان اینجا را مشاهده کنید.

جهت‌اطلاع۶: [شنبه23/2/91] مقارن با روز زن است. از همین‌جا با این مهم را تبریک عرض کرده، هم‌نوا می‌شویم: زن زیبا بود در این زمونه بلا، خونه‌ای بی بلا هرگز نمونه ای خدا...

جهت اطلاع۷: پنجشنبه‌ای که گذشت روزنامه شرق ویژه‌نامه‌ی مفصل و بسیار خواندنی برای استاد جلیل شهناز منتشر کرد. در صورت تمایل اینجا را بگیرانید.

هدیه: برگردیم به لطیفه ابتدای متن. بگذریم. بهار است و آغوش یار و کوتاه سخن باید. همچنان در این اردی‌بهشت، این شما و این تصنیف زیبای یاد ایامی با حریر تحریر دلنشین محمدرضاشجریان و غزل دلنشین رهی‌معیری، خصوصا آنجاها که می‌گوید: درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا «آرام‌جانی» داشتم/ بلبل طبعم «رهی» باشد ز تنهایی خموش/ نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم. برای دیدن صفحه دانلود، اینجا را بگیرانید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 22 اردیبهشت1391 و ساعت 17:7 |

پی‌نوشت: استاد [شیخ‌اجل] می‌فرماید: شهری به گفتگوی تو در تنگنای شوق/ شب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه/ حیف است از آن دهان که تو داری جواب تلخ/ و آن سینه سفید که دارد دل سیاه/ بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند/ «آه از تو سنگدل که چه نامهربانی، آه!». فردوسی می‌فرماید: «خروشیدن و ناله و آه» بود/ به هر برزنی ماتم شاه بود. سنجرکاشی می‌گوید: یکی دل داشتم آن هم تو بردی/ به جان تو که «آهم در جگر» نیست. اوحدی می‌فرماید: دلش سنگ است، نرمش چون توان کرد؟/ به «آه سرد، گرمش» چون توان کرد؟. حضرت حافظ معتقد است: دعای صبح و «آه شب کلید گنج مقصود» است/ بدین راه و روش می‌رود که با دلدار پیوندی. در «افسانه آه» صمدبهرنگی، «آه به کمک آه‌کشنده» می‌آید و او را به همسرش می‌رساند. مجددا اوحدی می‌فرماید: مرو با هر بدآموزی، «بترس از آه دلسوزی»/ بپرس از اوحدی روزی که ای بیمار من، چونی؟. اما عطار معتقد است: «آه صاحب درد را باشد اثر». ابوسعیدابوالخیر می‌فرماید: «آه دل درویش به سوهان» ماند/ گر خود نَبُرد، بُرَنده را تیز کند. امام‌حسن(ع) تعبیری شگفت دارد. از حضرتش پرسیدند فاصله زمین تا آسمان چقدر است؟فرمود:«به اندازه آه یک مظلوم». آه تنها لغتی است که در همه زبان‌ها مشترک است. مثلا انگلیسی‌ها به جای آه می‌گویند: Oh. یک عده می‌گویند آه، یکی از نام‌های خداست و در اصل آدم بوده و خلاصه انسان یک آه‌ است و دم. یعنی که ما آمدیم تا آهی بکشیم و برویم. همین.

پی‌درپی‌نوشت: این روزها، یک جایی آن پایین‌ها، از عمق جان، این وبلاگ‌صاحاب فقط آه می‌کشد. [آه، این کلمه‌ دو حرفی که این‌قدر معناها و تعابیر گوناگون دارد] انگار از نهادش برآمده. اگر نمی‌نویسد، اگر نمی‌خندد، اگر نمی‌جوشد،... بر او سخت نگیرید، لکن به جای همه این اما و اگرها، این پایین‌ترین صوتی است که از مغز جانش برمی‌‌آید و سخت شنیدنی‌ست.

هدیه: بهار باشد و فرصت شنیدن از کف بدهیم، دیگر از آن ستم‌های روزگارست. به تعبیر دوست عزیزی، «موسیقی پرواز خیال رویاست»، که همچون وزش بادی ملایم از دلی بی‌قرار، برایت حکایت می‌کند. بیژن‌ترقی غزل شیرینی دارد با نام «گلریزان» که روایت هجران بهارست و در برنامه ‌گل‌های‌رنگارنگ به «بهار آرزو» یا «بهار دلنشین» معروف شده است. یکی از بهترین ساخته‌های خالقی، به گویندگی روشنک و خوانندگی تصنیف و آواز از بنان و تکنوازی پیانوی معروفی. از این برنامه سه نسخه وجود دارد، با مطلع‌های مختلفی از رهی‌معیری [برنامه 224: خیال‌انگیز و جان‌پرور، چو بوی گل سراپایی/ نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی]، شمس‌مغربی [برنامه 224ب: ما را غرض به‌جز رخ گل از بهار نیست/ خوش‌تر به روزگار ز دیدار یار نیست] و ورزی [برنامه 224ث: آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود/ چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود] اما همان‌طور که پیش می‌رویم، بیژن‌ترقی ما را به باغ آرزو می‌رساند: تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن/ چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر/ تا که گلباران شود کلبه ویران من... تا انتهای شعر که: بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم/ چون لاله تنها ببین بر چهره، داغ حسرتم/ ای روی تو آیینه‌ام، عشقت غم دیرینه‌ام/ بازآ چون گل در این بهار، سر را بنه بر سینه‌ام. بسیار خوب، کلام دیگر کافیست؛ برای دیدن صفحه دانلود برنامه شماره 224ث، موس‌تان را اینجا بگیرانید.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 و ساعت 19:52 |

پی‌نوشت: شیرازی‌ها خوب می‌دانند سعدیه در فصل بهار چه حالی دارد. روی دامنه کوه، جایی در انتهای خیابان بوستان، نزدیک باغ دلگشا، وقتی عطر بهارنارنج مشامت را پر می‌کند، وقتی شکوفه‌های بیرون ریخته با آبی حوض‌های مرمر جلوی مقبره، طیف رنگ‌های زیبا می‌سازد. نزدیک صحن اصلی، کنار حوض‌ها عاشقانی را می‌بینی که برای حاجت گرفتن، پشت به حوض و رو به مقبره، سکه در آب می‌اندازند. با درخشش آفتاب در حوض، سکه‌ها برق می‌زنند و تصویر خیال‌انگیزی می‌سازند، هرچند شیخ می‌فرماید:«بیچاره توفیق‌اند هم صالح و طالح/ درمانده تقدیرند هم عارف و هم عامی»[حالا بگذریم که این سالها، خیلی‌ها که آداب حوض آب و سکه را نمی‌دانند، برای بیشتر حاجت گرفتن، اسکناس‌هایشان را در آب می‌اندازند: توضیح واضحات وبلاگ‌صاحاب]. از خنکی باد که بگذریم، فضا می‌طلبد برای خلوت کردن و خواندن عاشقانه‌ای شیخ. نگاهت به عمارت می‌افتد. خدایشان بیامرزاد «آندره گدار» را که به سفارش «علی‌اصغرخان حکمت» ساختمانی با هشت‌ستون از بیرون و بنایی هشت‌ضلعی از داخل ساخت. روی در ورودی نوشته:«ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید/ هزار سال پس از مرگ او گرش بویی». در عمق صحن، صدای شرشر آب قنات که آرامت می‌کند نگاهت روی سنگ‌قبر شیخ [از زمان کریم‌خان‌زند] می‌افتد که با خط ثلث‌عالی نوشته:«الهی به عزت که خوارم مکن/ به ذل گنه شرمسارم مکن». سر را که به سمت راست بچرخانی از بوستان می‌خوانی:«الا ای که بر خاک ما بگذری/ به خاک عزیزان که یاد آوری». سمت چپ به قصیده‌ای دیگر مزین شده:«خوش است عمر، دریغا که جاودانی نیست/ پس اعتماد بر این چند روز فانی نیست». سمت جنوب آرامگاه کتیبه‌ای از گلستان خودنمایی می‌کند:«یاد دارم که با کاروان همه شب رفته بودم...». کنارش از بدایع می‌خوانیم:«ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی/ تا دُرد نیاشامی، زین دَرد نیارامی» و سمت شمال، نزدیک مقبره شوریده‌شیرازی قصیده‌ای از شوریده به چشم می‌خورد:«خاک من توست که باد شمال/ می‌ببرد سوی یمین و شمال». کنار همین کتیبه، غزل شاهکاری از طیبات را می‌خوانیم:«به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»...

پی‌‌درپی‌نوشت: سعدیه را می‌شود دید، می‌شود ساعت‌ها از آن گفت و نوشت. هنوز خاکش بوی عشق می‌دهد. وقتی کنارش قرار و آرام می‌گیری، به خود افتخار می‌کنی که این‌قدر به حادثه نزدیکی. اما شیخ در کنار عاشقانه‌هایش، عبوری هوشیارانه در دنیای سیاست، اجتماع، مذهب، انسان‌شناسی دارد. خواننده‌جان، شیخ با تمام‌ این زیبایی‌ها تنهاست. دریابش. چه، باید افسوس‌ها بخوریم که در مملکتی زندگی می‌کنیم که رعیت و زمامدارانش به دوران‌ها، نه تنها سعدی نخوانده‌اند، که حتی نمی‌توانند از رویش درست بخوانند، که اگر تنها چند حکایت از گلستان و بوستان و رسائل نثر و نصایح‌الملوک خوانده بودند و به کار بسته بودند، اوضاع چنین و چنان نبود. بله؛ می‌شود بارها و بارها بر سر مزار شیخ‌‌اجل رفت و از آن گذر کرد اما به قول خود شیخ: شب به پایان رود و شرح به پایان نرود!

جهت‌اطلاع1: مطمئنا دوستان دیگری نیز به مناسبت اول اردیبهشت‌ماه جلالی از سعدی نوشته‌اند و نیکو به ایشان پرداخته‌اند، باری سعدی همه این‌ها نیست و نکته‌ها و ماجراها زیاد دارد. اگر لختی فرصت باشد، این پست ادامه‌دار خواهد بود، چندانکه می‌فرماید: فصل بهاران گذشت، گفته سعدی بیار!

جهت‌اطلاع2: خواننده‌جان، همان‌طور که پیشتر وعده کرده بودیم، دنباله صبر را گرفتیم و از پس دوران آموزشی خدمت نظام فارغ و مجددا وارد جریان شاه‌راه زندگی شدیم. تتمه کسالتی همچنان برقرار است که امید بهبود از ایزد منان می‌رود. باری؛ سپاسگزارم از دوستانی که با کامنت و پیامک جویای احوالات بودند. امیدوارم این خانه، مجددا رونقی بگیرد.

هدیه: تصنیف شب‌وصال از آلبوم بوی مهر(یادمان استاد فرامرز پایور)، غزل سعدی، مقدمه تصنیف از آقامیرزا حسین‌قلی، آهنگ و تنظیم سیاوش آریامنش، آواز سینا سرلک. برای دانلود اینجا را بگیرانید.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 31 فروردین1391 و ساعت 16:50 |

پی‌نوشت: در رساله دفاع افلاطون، سقراط در دفاعیه خودش در دادگاه می‌گوید:«چون با طبقات مختلف مردم گفتگو کردم، دریافتم که من لااقل در یک مورد از آنان داناترم و آن این است که ایشان آنچه را هم نمی‌دانند می‌گویند می‌دانیم و به نادانی خود وقوف ندارند ولی من می‌دانم که چیزی نمی‌دانم». ابوشکور بلخی، نیز در جایی [گنج بازیافته/ تالیف دکتر محمد دبیرسیاقی] می‌فرماید:«تا بدان‌جا رسید دانش من/ که بدانم همی که نادانم!». اتفاقا وقتی در تاریخ بیشتر جستجو می‌کنیم، ردپای این فرهنگ که «نمی‌دانم» را مرحله‌ای از آموختن و حتی «نصف دانستن» می‌داند را بسیار می‌یابیم.آوردن این قیبل مثال‌ها شاید به ظاهر برای نوشتن یادداشتی بر کتاب طنز، کمی غیرضروری به نظر برسد اما مهم این است که در روزگاری که علم وسعتی بیشتر و بیرون از حد تصور به خود گرفته، چنان که در یک موضوع به ظاهر محدود نیز عمرها برای تحقیق و مطالعه کفایت نمی‌کند و «نمی‌دانم»‌های ما بایستی فزونی گرفته باشد، چگونه می‌اندیشیم؟ متاسفانه از دهان اکثر ما ایرانیان و خصوصا باسوادان جامعه، این سال‌ها «نمی‌دانم» کمتر شنیده می‌شود و همگی، همه چیز می‌دانیم و حتی در درستی نظریه‌هایمان اصرار می‌ورزیم و این در حالی است که یادمان رفته که وقتی مرض «جهل» می‌‌آید، مصیبت‌های دیگری هم با خودش می‌آورد، نظیر لجاجت، تعصب و حتی خصومت و کینه!... بگذریم.

جهت اطلاع: یادداشتی بر کتاب «مغزنوشته‌های یک جنین» نوشته مهردادصدقي به قلم این وبلاگ صاحاب با عنوان:«سيرتاپيازيك‌تولد». بازنشر از وبسايت گل آقابرای خواندن اینجا را کلیک کنید 
+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 11 فروردین1391 و ساعت 17:41 |

پی‌نوشت: از خانه که بیرون می‌آیم، چند دقیقه‌ای طول می‌کشد و باید قدم بزنم تا برسم به جایی که بشود تاکسی گرفت. حاشیه اتوبان نواب. سرم را می‌چرخانم سمت شمال تهران. می‌خواهم ماشین‌هایی را که به سمت پایین می‌روند ببینم که چشمم می‌افتد به آسمان آبی و لکه‌های کم‌رنگ ابر و ردیف کوه‌های خاکی که برف ملایمی رویش نشسته و یک‌دستند. با خودم می‌گویم:«آخرش نشد تا توچال برم!» پنج‌ شش سالی می‌شود که این آرزو را دارم. توچال‌ زدن، حتی در همین بهار انصافا مرد می‌خواهد. می‌گویم:«امسال، همین امسال حتما می‌روم!» بعد از توچال، یاد دماوند می‌افتم که آن هم چند سالی است در نوبت قرار دارد. فکر می‌کنم آن را کی بروم؟ تازه یک روزی هم قرار گذاشته بودم تا مسیر شهمیرزاد [منطقه‌ای کوهستانی در حدود بیست‌کیلومتری شمال سمنان] تا خانه‌مان در سمنان را پیاده گز نکرده‌ام، لیسانسم را نگیرم. حالا چند سالی می‌شود که لیسانس به جیب، پرونده ناکام این یکی را کلا بسته‌ام. بعد همین‌طوری پشت‌سرهم هی لیستم بلندتر می‌شود. از فیلم‌ها، تئاترها، موسیقی‌ها و کتاب‌هایی که دلم می‌خواست ببینم و بشنوم و بخوانم تا داستان‌هایی که دوست داشتم بنویسم. شکرخدا یک‌سالی می‌شود که فهرستم را end task کرده‌ام وگرنه معلوم نبود تا کجا می‌خواست برود. این خیلی مهم نیست که تابه‌حال هیچ‌کدام از این کارها را نکرده‌ام یا برای انجامش قدم جدی برنداشته‌ام. بدی‌اش این است که راهی که الان تویش قدم می‌زنم مطمئنا ته‌اش هیچ‌وقت به هیچ‌کدام این‌ها نخواهد رسید و مگر آدم چندبار زندگی می‌کند [به قول استاد: عمری دگر بباید بعد از فراق ما را/ کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری] که کارهایی که از ته‌ته‌ دل دوستش دارد انجام ندهد؟ می‌دانید ای رفقای خوب؛ آدم دور جور ممکن است بمیرد. یکی این‌که [بلا به دور] تصادفی بکند، از کوهی پرت شود، سکته‌ای بزند به بدن و خلاصه یکهویی و ناگهانی جام رحمت را سر بکشد. دومی هم این‌که [باز هم بلا به دور] مرض لاعلاج یا درد بی‌درمانی بگیرد و مثل توی این فیلم‌ها دکترها بهش بگویند که مثلا فقط شش‌ماه دیگر وقت داری و بعدش خلاص، آف. گاهی‌وقت‌‌ها فکر می‌کنم اگر می‌شد آدم نوع مرگش را انتخاب کند، کدام را ترجیح می‌دادم. تا این اواخر [قبل رفتن به سربازی] همیشه انتخابم دومی بود. به اندازه کافی وقت داری که وصیت کنی و همه را ببینی و بغلشان کنی و برایشان دست تکان بدهی و برایت قطره اشکی بریزند و بگویی بعد رفتنت قوی باشند و سیاه نپوشند و «بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم» بخوانی و خلاصه فضا حسابی پرسوز و رمانتیک می‌شود. اما این‌روزها فکر می‌کنم که اولی هم بد نیست. لااقل مثل دومی نیست که وقتی روبه‌قبله درازکش افتاده‌ای کنج خانه یا بیمارستان و ساعت یا روز یا هفته یا ماه‌های آخر عمرت را می‌گذرانی، لیست آرزوهایت مدام جلوی چشمت رژه بروند و دلت را آب و آب‌تر کنند و تو دیگر «امسال، همین امسال»ی توی کیسه‌ات نباشد که حواله‌شان کنی. خوبی اولی این است که حسرت نکردن کارهایی را که از ته‌ته دلت دوستشان داشته‌ای به چشم نمی‌بینی... . چشم را از کوه و آسمان می‌آورم پایین و لابه‌لای ماشین‌ها، دنبال آنی می‌گردم که به مترو برود!

پی‌درپی‌نوشت: یحتمل تاکنون از طرق مقتضی خبر درگذشت و مراسم تدفین پروین‌دخت یزدانیان را شنیده‌اید، خبری که صورت اکثر اهالی هنر و دوستاران را نمناک کرد. بچه‌های نسل‌سوم [که این وبلاگ‌صاحاب را هم شامل می‌شود] خاطره‌ها داشت با کاراکتر ایشان. روحش شاد. در مسیر پیاده‌روی عصرگاهی دیروز، کمی در خاطرات ذهنی‌ام جستجو کردم و خاطرات خوشی از هوشنگ‌مردای‌کرمانی، مجید، مادربزرگ، خودم را به‌خاطر آوردم، که تبسمی حاصل شد و بعد نوشتن آغاز شد.

عقایدالعماد: زود مردن، یعنی امکان بیشتر از ابدیت.

عقایدالعماد: هیچ‌کس بیشتر از انتهای‌خط نمی‌ره.

توضیح‌واضحات کارتون: وقتی تخته‌ساتور جایش را با تخت جراحی در اتاق‌عمل عوض کند... یعنی مرده اگر نمی‌میره، باید خلاصش کرد [عقایدالعماد]. کارتونی زیبا از عالیجناب کینو

هدیه: آلبوم [موسیقی فیلم: کیومرث پوراحمد/ با بازی خسرو شکیبایی، افسانه بایگان، پروین‌دخت یزدانیان، ...] خواهران غریب [براساس رمانی از اریش کستنر]، ساخته ناصر چشم‌آذر. برای دیدن صفحه دانلود از اینجا وارد شوید.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در دوشنبه 7 فروردین1391 و ساعت 10:9 |

پی‌نوشت: فکر می‌کنم راز بقای تمدن ما [اگر چیز چندانی از آن باقی مانده باشد] در پاسخ ساده همین سوال کوچک است. این وبلاگ‌صاحاب همه تلاشش را کرد و متاسفانه به نتیجه خاصی نرسید. بنابراین این سوال سرنوشت‌ساز را به شما واگذار می‌کند. [پیشاپیش و از صمیم قلب برای‌تان دعا می‌کنم... خدا به همراه‌تان و موفق باشید] و حالا برسیم به سوال سرنوشت‌ساز: یک راننده در بزرگراه در حال حرکت است. به پلیس نزدیک می‌شود. کمربند ایمنی را روی شلوارش می‌اندازد، ولی نمی‌بندد. از پلیس رد می‌شود. حالا و در این لحظه، می‌تواند با یک حرکت ساده، قلاب کمربند را قفل کند. این طوری در صورت تصادف [که با در نظر گرفتن سرعت او آن‌قدرها هم بعید نیست] از تصادف، جان سالم به در خواهد برد. به علاوه، کمربند ایمنی، وسیله‌ای آزاردهنده هم نیست و راننده بعد از چند دقیقه فراموش خواهد کرد که کمربندش را بسته است. در مجموع از نبستن کمربند، تنها کسی که می‌تواند متضرر شود خود راننده است. منظورم این است که در نهایت، این کله اوست که به احتمال زیاد متلاشی خواهد شد. اگر تصادفی در کار باشد، آن کمربند کوچک به هیچ‌کس غیر از او کمک نخواهد کرد. با وجود این و با وجود همه این‌ها، چرا این راننده برای هزارمین‌بار، کمربند را برمی‌گرداند سر جای اولش؟ شما را به خدا به این وبلاگ‌صاحاب بگوئید در آن لحظه تاریخی و بزرگ، دارد به چی فکر می‌کند؟

پی‌درپی‌نوشت: می‌فرمایند: سخن معرفت از حلقه درویشان پرس/ سعدیا شاید از این حلقه که در گوش کنی. صاحب‌این‌قلم [که انگار روح و روانش دارد به حالت طبیعی باز می‌گردد و نشانه‌اش همین یادداشت است] نمی‌داند که این حس اعتماد‌به‌نفس کاذب میراث جامانده کدام تمدن است اما همین‌جا آرزومندم که کمی سر عقل بیائیم و با حق حیاتی که در اختیارمان است مهربان‌تر باشیم و با رفتن به دل حادثه‌ها، لذت عیش تعطیلات ‌خود، نزدیکان‌مان و سایر هموطنا‌ن‌مان را بر هم نزنیم. باز هم برای همه‌مان سالی تازه، پر امنیت، و البته خوب و خوش آرزو می‌كنم؛ ببينم آيا سال نو جرات دارد روی این وبلاگ‌صاحاب و آرزويش را زمين بزند؟

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 3 فروردین1391 و ساعت 20:41 |

پی‌نوشت: فارغ از هر بازی و رنگی، به نظر می‌آید ندانستن، اصالت دنیای امروز باشد. انگار سال‌هاست دیگر دانایی، توانایی نیست. وقتی نمی‌دانید مشکلی هم ندارید. اگر جرمی مرتکب می‌شوید مجازاتی ندارید. به چیزی متهم نمی‌شوید. برای هیچ چیزی نیازی به توضیح‌دادن ندارید. وقتی نمی‌دانید مخاطب کیست، می‌توانید هرطور دوست دارید حرف بزنید. وقتی نمی‌دانید کجا می‌روید، می‌توانید هرجا که می‌خواهید بایستید. وقتی نمی‌دانید کجاها بودید، دیگر لازم نیست برای جاهایی که نبودید توضیح و عذری بیاورید و البته برای جایی که بودید دلیل. وقتی نمی‌دانید آدم‌ها چی بودند دیگر لازم نیست برای چیزی که دارند بهش تبدیل می‌شوند حرص بخورید. وقتی ندانید آدم‌ها دارند چه چیزی از شما دریغ می‌کنند، دیگر لازم نیست چیزی طلب کنید. وقتی ندانید دیگران چه‌ها می‌دانند دیگر لازم نیست مرتب به پشت‌سر نگاه کنید. خلاصه وقتی نمی‌دانید چه کسانی نوشته‌هایت را می‌خوانند دیگر لازم نیست به موضوع نوشته‌هایت فکر کنی. با این حساب، حالا، وقتی نمی‌دانی، راحت شعار می‌دهی، راحت‌تر قضاوت‌ می‌کنی، شجاع‌تر می‌شوی، شاید هم به خیالت آزاد می‌شوی. و در آخر برای عید مبارک نوروز: فرقی نمی‌کند که هر کدام از ما چه نگاهی به این زایش و نوشدگی طبیعت داشته ‌باشیم. شاید برای این وبلاگ‌صاحاب، این طراوت بهار، عنکبوت‌ها هستند که حشرات را می‌خورند، ماهی‌های بزرگ که ماهی‌های کوچک را می‌خورند، حیوانات که گیاهان را می‌خورند و ما که حیوانات را می‌خوریم و البته تولیدمثل و تنازع‌بقاشان. شمعدانی‌هایی که نور طلب می‌کنند و... مثل یک رستوران خیلی بزرگ. با این حال، ملاک همان‌طور که عرض شد دانستن و ندانستن است. که هر چه بدانی یا ندانی فرصت درک چه لذت‌ها و شعوری را خواهی یا نخواهی داشت. و ما در نوسان این دو قطب، عمر می‌گذرانیم. فقط همین. می‌فرماید: چون است حال بستان، ای باد نوبهاری/ کز بلبلان برآمد، فریاد بی‌قراری/ هر ساعت از لطیفی، رویت عرق برآرد/ چون بر شکوفه آید، باران نوبهاری/ عمری دگر بباید بعد از فراق ما را/ کاین عمر صرف کردیم، اندر امیدواری... عیدتان مبارک. هر روزتان به از دی و پار.

هدیه: آنچه انتخاب این وبلاگ‌صاحاب برای شماست، اینست: «صبحی دیگر» از آلبوم «رقص بهاری» ساخته «شهردادروحانی». برای شنیدن، تامل و دانلود اینجا را بگیرانید.

جهت‌اطلاع: انگیزه نوشتن این یادداشت، با تاخیر و تاملی قابل‌توجه، فراخوانی پیشنهادی از طرف خانم رامیار یا یکی از دوستان ایشان بوده. باقی یادداشت‌ها را از این‌جا ببینید.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 1 فروردین1391 و ساعت 20:14 |

پی‌نوشت: چندین سال پیش، گمانم در یکی از سال‌های اول دانشجویی قبل از این‌که ورقه‌های یک امتحان سخت و نفس‌گیر پخش شود، توی کلاس محل برگزاری امتحان، وقتی که هیچ‌کس دم نمی‌زد، یک‌دفعه یاد یکی از دیالوگ‌های فیلم بیلیاردباز افتادم. در جایی از نسخه دوبله فیلم، پل‌نیومن همراه رفیقش به یک سالن بیلیارد ساکت و نسبتا مخوف می‌روند و نیومن رو به دوستش می‌گوید:«این‌جا چقدر مثل غسالخونه می‌مونه...» و بعد با اعتمادبه‌نفس اضافه می‌کند:«ولی من از این‌ تو زنده بیرون میام!» این وبلاگ‌صاحاب هم پیش از امتحان، به یکی از رفقا که آن جلو نشسته بود، گفت که محیط کلاس مثل چی «می‌مونه» و با شعف خاصی که خلاف استرس بیشتر امتحان‌دهندگان بود، ادامه داد:«... ولی من از این تو زنده بیرون میام!» و زنده بیرون آمد!... . 

پی‌درپی‌نوشت: قریب بیست‌وپنج‌روز پیش [1390/12/1]، این وبلاگ‌صاحاب به خدمت سربازی رفت؛ از این مدت بیش از هجده روز را در تب، مریضی‌، گلو‌درد، سینه‌درد، خواب‌رفتگی پاها، کم‌خوابی، دست‌درد،... و البته کاهش بیش از هشت‌کیلوگرم از وزن به‌خاطر گرسنگی در نخوردن غذای پادگان گذراند و دیروز وقتی سوار بر اتوبوس، به بهانه میان‌دوره، از کرمانشاه به تهران می‌آمد، وقتی اطرافیانش هر کدام با شور، شوقی و نیاتی [هر چند پاک و هوس‌آمیز در سر] خوشحال و پای‌کوبان ‌کیلومترشمار معکوس به سمت خانه را با شعار معروف:«انتظار زیادیه؛ تو فقط برگرد خانه!» می‌شماردند، این وبلاگ‌صاحاب سر تکیه داده به شیشه کناری و با چشمانی بسته، با خس‌خسی در سینه، یک‌بار دیگر یاد دیالوگ «پی‌نوشت» بالا افتاد و با خودش گفت که عجب دیالوگ درخشانی است، یک‌جور لجوجانه امید داشتن را تداعی می‌کند و یک‌جور امید داشتن بی‌قید‌وشرط به عاقبت‌به‌خیر شدن. بعد در همان عوالم، این وبلاگ‌صاحاب با خودش گفت این جمله درخشان، خیلی بیشتر از این حرف‌ها می‌تواند به کار بیاید و حیف است که همین‌طور بماند توی انباری حافظه و خاک بخورد و این‌جور ایده نوشتن این پست شکل گرفت. می‌دانی خواننده جان، فضای پادگان و اصولا سیستم نظام‌وظیفه در ایران بی‌تشابه به غسالخانه‌هایی که ویژه ما جوانان طراحی شده باشد، نیست و اصولا هم از این دست غسالخانه‌ها کم نیستند و همین‌طور هم دارند شعبه می‌زنند. محیط‌هایی که نه تنها توانایی شناسایی و پرورش استعداد را ندارند، که بیشتر تو را موجودی افسرده، هیستریک، گستاخ و به قول خودشان به شکل غریبی دست‌آموز می‌کنند. در یک کلام، این محیط‌ها از آدم‌های سرزنده، یک عده آدم غرغرو که احساس تلف‌شدگی می‌کنند، به جا می‌گذارد. محیط‌هایی که به آدم‌ها و عنصر ظرافت‌هایش توجه نمی‌کنند و از انسان، با تمام عظمتش، یک تفاله نحیف به جا می‌گذارند... . مدت‌ها، همیشه فکر می‌کردم که در مقابل این غسالخانه‌ها چه سیاستی می‌شود پیش گرفت؛ به نظرم سیستم «دایورت کردن»، با بیش از پنج‌سال تاخیر و غیبت در رفتن سربازی راه‌حل درستی نبود و سیاست «نه سیخ بسوزد، نه کباب» هم با بهانه بخشیدن غیبت‌ها و اضافه‌خدمت‌ها، روش قشنگی نبود. پس دوباره رسیدم به جمله درخشان پل‌نیومن در بیلیاردباز. از این به بعد، تصمیم گرفتم تا پایان این خدمت کذایی، حتی در بحرانی‌ترین شرایط، وقتی که مرده‌شورهای غسالخانه، انتظار یک زنده دیگر را می‌کشند [بعد از میان‌دوره وعده یک اردوی 5 روزه در کوهستان، با شرایط سخت جوی در ارتفاعات و اجرای مانور در شب را به ما داده‌اند!] خونسرد و امیدوار بگویم:«... ولی من از این تو زنده بیرون میام!»

توضیح‌واضحات تیتر: به نظرم بهترین عنوانی که می‌توان فضای سربازی اطلاق کرد، همین «جنگ اراده‌ها» باشد، چراکه در پادگان حرف اول و آخر «تحمیل بی‌قیدوشرط اراده‌ها» است و از سرباز، فقط و فقط اطاعت می‌خواهند، نه مهندسی فکر کردن و خلاقیت در کار... و خب امثال این وبلاگ‌صاحاب با این سیستم و نوع نگرش، سر جنگ دارد. به قول استاد: بنده اگر به سر رود، در طلبت کجا رسد/ پیش که داوری برند از تو که خصم و داوری؟/ جان بدهند و در زمان، زنده شوند عاشقان/ گر بکشی و بعد از آن، بر سر کُشته بگذری/ سعدی اگر هلاگ شد، عمر تو باد و دوستان/ مُلک یمن خویش را، گر بکُشی چه غم خوری؟

توضیح‌واضحات کارتون:‌ مقدس‌ترین، مهم‌ترین، مُفت‌خَرترین و به قول معروف ارزشمندترین جلسات در میان نظامیان، جلسات دریافت مدال و درجه و اصطلاحا سردوشی گرفتن است. ردیفی از سربازان را در انتظار دریافت سردوشی می‌بینیم؛ از سمت چپ ژنرال درجه‌ها را به نوبت توزیع می‌کند اما از سمت راست، یک کاسب! با چمدانی متنوع از مدال‌ها! درجه‌‌هایی ارزشمندتر را به سربازان می‌فروشد، جوری که همه سربازان وسوسه شده‌اند! چیزی در حد شاهکار از کینو، کارتونیست عزیز آرژانتینی. 

جهت‌اطلاع1: از همه دوستانی که در این مدت چه به صورت تلفنی و چه به شکل کامنت و ایمیل جویای احوالاتم بودند و با دادن امید همدردی کردند، سپاسگزارم. اکنون با تنی خسته و بیمار، دمق‌تر از آنی هستم که میل به نوشتن داشته باشم، اما خواندن این همه پیغام محبت‌آ‌میز چاره‌ای جز نوشتن نداشتم و این‌ پست هر‌چند تلخ، شاید ادای حسم درونی‌ام با شماست. فی‌الحال، ممکن است بعد از این پست، تا پایان فروردین‌ماه همچنان ننویسم، مطمئنا با پایان دوران آموزشی و استقرار در تهران برای ادامه خدمت‌، همه‌چیز به حالت عادی باز خواهد گشت. از این‌که توی این آخرین روزهای سال و هجوم گرفتاری‌ها، حوصله کردی و نهصد کلمه خواندید، باز هم سپاس. اگر پستی ننوشتم هم، پیشاپیش عیدتان مبارک؛ به امید حول حالنایی دیگر در کنار مدبر لیل و النهار. 

جهت‌اطلاع2: در این مدتی که نبودم، از میان خیلی از کارهای عقب‌افتاده و نرسیده، حضور در سه اختتامیه را از دست دادم. از جمله مهمان اختتامیه جشنواره ادبی شاهوار [شاهرود، به همت حوزه هنری]، جشنواره شمسه [تهران، به همت شهرداری]، جشنواره شمس‌العماره [تهران، به همت کاخ گلستان و سازمان میراث‌فرهنگی]؛ ماحصل این جشنوارها، تقدیر ویژه در جشنواره شمسه و نفر اول بخش نثر طنز جشنواره شمس‌العماره بود، که از فردا [شنبه 90/12/27] به مدت دو روز کاری باید برای گرفتنش بدوم!     

آرزوی آرامش ابدی:شنیدن خبر فوت سیمین دانشورآن‌هم کیلومترها دور از خانه، خود رنج دیگری بود در جزیره سرگردانی. خیلی سخت بود. چه می‌توان گفت و کرد. می‌فرماید:شوق است در جدایی و جور است در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم. این خواست اوست. خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 26 اسفند1390 و ساعت 12:45 |

پی‌نوشت: آه... آه‌... و البته آه... [لطفا مراقب دست‌تان باشید!] حالا عرض می‌کنم خدمت‌تان. مرحوم شکسپیر نقل‌قولی دارند بسیار موجز اما به شدت برنده. ایشان در فریضه‌ای فرمودند:«اگر وقت تلف کنید، زمانی فرا می‌رسد که وقت، شما را تلف می‌کند!» حالا چیزی نشده. بی‌خود زمزمه نکنید و نگران نشوید. زود بلند شوید بروید، دست‌تان را زیر آب سرد بگیرید. چسب‌زخم پیدا کنید برای انگشت بریده‌تان. یحتمل این جمله ذهن‌تان را از هر تصویری که تا به حال از مفهوم زمان داشته‌اید، حسابی تکانده. برای این وبلاگ‌صاحاب، خواندن این جمله لذت خاصی دارد. واقعیتش را بخواهید چهار سال از نوع آزگار را در پی نرفتن به سربازی سپری کردم اما خوب بالاخره وقت انتقام فرا رسید. قرار است وقت، دو سال تلفم کند. چه کنم که تازه فهمیده‌ام زمان کینه‌جو است. تیغ تیز زمان را بالای سرم می‌بینم. اگر با او بد تا کنی، به دل می‌گیرد و به وقتش با تو بد تا می‌کند، تلفت می‌کند.

پی‌درپی‌نوشت: هیچ فکر می‌کردید خداحافظی این‌قدر ساده باشد؟... این وبلاگ‌صاحاب در زمانی لباس «خدمت» به تن می‌کند که شعار ارباب قدرت مملکت گل‌وبلبل به مردمش «قوی‌تر از این حرف‌هاییم» و «ضعیف‌تر از آن حرف‌هائید» است. متاسفم از این‌که «بیداری اسلامی» را فدای «بیداری انسانی» کردیم، تا دیگر حرمتی برای لباس نظام هم قائل نباشیم. شاید آن بیرون، مرا با این لباس ببینید و صاحب این قلم خودش را بزند به آن راه‌ها، که مبادا بشناسیدش. اما من‌حیث‌المجموع نگران نباشید. برمی‌گردم. دوران آموزشی، از آن همه فقط دو ماه است. انشالله اگر مشکل خاصی پیش نیاید، انتهای فروردین‌ماه به خانه برمی‌گردم. تا آن روز، احتمالا جای بریدگی روی انگشت‌تان هم رفع‌ورجوع شده؛ پس همین تک بیت از استاد را مهمان این وبلاگ‌صاحاب باشید: در کوی تو معروفیم و از روی تو محروم/ گرگ دهن آلوده یوسف ندریده!

پیشگویی‌‌واضحات کارتون در هفته‌های آتی: کاری از حسن کریم‌زاده عزیز، بدون یک کلمه توضیح!

هدیه: انتظار/ از آلبوم باران‌عشق/ ناصرچشم‌آذر. [راهنمایی: این ترک همه چیز در دلش دارد: عصبانیت، گریه، صبوری، ناله، میل‌به‌خواستن، شوخ‌طبعی، شوقِ کسی را داشتن، امید، ... . درست در میانه موسیقی، طاقت آسمان تمام می‌شود و می‌بارد، و مدام می‌باد و می‌بارد... قرار نیست رازش را بفهمید، موسیقی می‌خواهد رازتان را کشف کند. اگر موسیقی گرفت‌تان، یادی کنید. البته قاعده‌اش این بود که این‌ها را نمی‌نوشتم!] برای دانلود اینجا را بگیرانید.  

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 29 بهمن1390 و ساعت 19:51 |

پی‌نوشت: فرزانگی حس غریبی است اما... حالا عرض می‌کنم خدمت‌تان؛ بنا به کاری فرصتی دست داد تا نگاهی بیندازم به کتابی از ژان‌کلودکریر. او در کتاب «تمرین‌ فیلم‌نامه‌نویسی»اش می‌نویسد که در زندگی هیچ‌وقت نباید احساس کرد که تمام تجارب لازم کسب شده و کمی جلوتر می‌نویسد که اغلب افرادی که به سن 18 تا 20 سالگی می‌رسند، این توهم به‌شان دست می‌دهد که همه پخته شده‌اند، همه سرد و گرم‌های زندگی را چشیده‌اند، همه بالا پایین‌های آن را دیده‌اند و این خطرناک است. از نظر کریر رسیدن به چنین حسی، به معنای نقطه پایانی بر روند خلاقیت و جستجوگری انسان و خصوصا انسان هنرمند است. هر کس تصور کند که همه تجارب را به دست آورده و یک لیوان آب هم رویش خورده، خب، ناچار کار دیگری ندارد جز این‌که بست بنشیند و خردمندانه ناظر کارهای دیگران باشد. این طرف خودمان؛ خواجه عبدالله انصاری فرمودند:«خرسندی، لئامت است». [نترسید؛ لئامت یعنی پستی و دون‌پایگی!: توضیح‌واضحات وبلاگ‌صاحاب] مفسران؛ این جمله را این‌طور توضیح می‌دهند که خرسند شدن به این معنا که حس کنی در زندگی به آن‌چنان مرتبه‌ای رسیده‌ای که به خود بنازی و ببالی، دون شان انسان است و سد راه کمال. از نظر خواجه، انسان بلند همت همیشه باید خود را دست‌کم بگیرد تا راه جستجوهای بعدی بر او باز شود. این بود آخرین یافته‌های یک «جمله‌قصار»باز! [این توهم را اصلا دست‌کم نگرید، واقعا قدرتمند است. مثالش خودم که پس از نوشتن این یادداشت حسابی خرسند شدم، یادداشتم را تحسین‌آمیز نگریستم و الان فکر می‌کنم با نوشتن این یادداشت، ته همه یادداشت‌های عالم را درآورده‌ام؛ واقعا که! : وبلاگ‌صاحاب].

پی‌درپی‌نوشت: اخیرا محمود احمدی‌نژاد در جمع مشاوران نخبه و جوان‌اش [مدیران آتی کشور] گفتهمشاوران جوان ياوران مخلص انقلاب و خط نوراني امامت و ولايت هستند. امروز مجموعه مشاوران جوان به انرژي عظيمي در كشور تبديل شده است كه بر پاكي، عدالت و آرمان‌هاي انقلاب ايستاده‌اند و حضور خود را در صحنه‌هاي گوناگون به نمايش گذاشته و آرمان‌هاي اسلامي و انقلابي را به بدنه اداري و اجرايي كشور منتقل مي‌كنند... اگر مي‌خواهيم پيام خود را به دنيا عرضه كنيم، بايد الگوهاي عملي و عيني را در کشورمان برپا كنيم تا به عنوان پشتوانه‌اي براي الگوهاي‌مان قرار بگيرد... امروز كساني كه ديگر نمي‌توانند دولت را به بي‌عدالتي، كم‌كاري و ناتواني در اداره كشور و امور اقتصادي متهم كنند، با توسل به روش‌هاي مختلف قصد دارند، برچسب‌هايي را به دولت خدمتگزار براي رسيدن به مقاصدشان بزنند، اما تمام اين تهمت‌ها و حرف‌هايي كه زده مي‌شود، به نوعي حاصل تلاش عده‌اي براي ايجاد يك بازي سياسي در كشور است كه مي‌خواهند دولت پافشاري بر ارزش‌ها و ايستادگي در برابر دشمنان را كنار گذاشته و تمام وقت خود را صرف پاسخ به اين سخنان بيهوده كند كه البته دولت هرگز در مسير آنها حركت نكرده و نخواهد كرد» و البته قسمت جالبتر این نشست، بخش سردادن شعارهاي انقلابي و حماسي از سوی نخبگان!علمدار ولايت- پيرو خط رهبر»، «احمدي احمدي- حمايتت مي‌کنيم»، «صل علي محمد- ياور رهبر آمد» ؛ از جمله شعارهايي بود که از سوي مشاوران جوان در سالن طنين‌انداز شد.[پیدا کردن رابطه این سخنرانی مبسوط با پی‌نوشت بالا به عنوان تمرین به خوانندگان واگذار می‌شود: وبلاگ‌صاحاب]

توضیح واضحات کارتون:‌ اینجا یک پارک بزرگ است، باغبان‌ها به ترتیب از کنار نمادهای [میادین] عدالت، آزادی، محبت، عشق [الهه کوپید، ولنتاین مبارک: آگهی بازرگانی وبلاگ‌صاحاب]، و تفکر می‌گذرند و اهمیتی نمی‌دهند، اما وقتی به نماد [میدان] چماق! می‌رسند، در حفظ نظافت و طراوتش می‌کوشند. البته به زور چماق، کشورداری‌کردن و حکومت کردن، هم آسان‌تر است، هم [...] بگذریم. کارتونی می‌بینید در حد شاهکار! 

جهت اطلاع: پرونده آخرهفته روزنامه شرق به خسروگلسرخی و صنعت 50 ساله خودروسازی ایران اختصاص یافته است. برای مطالعه بیشتر اینجا را بگیرانید.

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 27 بهمن1390 و ساعت 15:4 |